دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

 ازرا پاوند  
 Ezra Pound   

AND THUS IN NINEVEH 

"Aye! I am a poet and upon my tomb
Shall maidens scatter rose leaves
And men myrtles, ere the night
Slays day with her dark sword.

"Lo! this thing is not mine
Nor thine to hinder,
For the custom is full old,
And here in Nineveh have I beheld
Many a singer pass and take his place
In those dim halls where no man troubleth
His sleep or song.
And many a one hath sung his songs
More craftily, more subtle-souled than I;
And many a one now doth surpass
My wave-worn beauty with his wind of flowers,
Yet am I poet, and upon my tomb
Shall all men scatter rose leaves
Ere the night slay light
With her blue sword.

"It is not, Raana, that my song rings highest
Or more sweet in tone than any, but that I
Am here a Poet, that doth drink of life
As lesser men drink wine."

« "و این طور در " نی نوه  »
  
آهای ، شاعرم من و روی قبرم 
دختران برگ های ُسرخ-گل می پراکنند 
و مردان شاخه های مورد ، پیش از آن که شب 
.روز را با شمشیر سیاه اش بکشد 
 هان ! این مطلب از آن من نیست » 
نه از آن تو که مانع اش بشوی 
،چرا که رسم خیلی قدیمی است 
و این جا ، در نی نوه ، دیده ام من 
بارها خواننده ای را که می گذرد و مقام اش را به دست 
می آورد 
در آن تالارهای تیره و تاری که هیچ آدمی 
خواب یا ترانه اش را 
.به مخاطره نمی اندازد 
و بارها کسی را که خوانده است ترانه هایش را 
،با مهارت بیشتر ، با ظریف ـ طبعی بیشتر ، از من 
و بارها کسی را که تا به حال پیشی گرفته است 
با باد گل هایش 
بر زیبایی موج ساییده ی من 
با این همه ، شاعرم من و روی قبرم 
همه ی آدم ها برگ های سرخ-گل خواهند پراکند 
پیش از آن که شب نور را بکشد 
با شمشیر آبی رنگ اش 
نیست که ترانه ام تا اوج Raanaبه خاطر رانا 
زنگ می زند 
یا آهنگ اش ، شیرین تر از هر ترانه ی دیگرست 
بل به این سبب است که 
من ، این جا ، شاعرم ، که زندگانی را می نوشد 
«.همان گونه که آدم های فروتر شراب می نوشند 

A Girl 

The tree has entered my hands, 
The sap has ascended my arms, 
The tree has grown in my breast- 
Downward, 
The branches grow out of me, like arms. 

Tree you are, 
Moss you are, 
You are violets with wind above them. 
A child - so high - you are, 
And all this is folly to the world.


« دختر »
  
درخت داخل شده است در دستان من 
شیره ی درخت بالا رفته است از بازوان من 
درخت رشد کرده است در سینه ی من 
،سوی پایین 
،شاخه ها از من به بیرون رشد می کنند ، مانند بازوان 
درخت تو هستی 
خزه تو هستی 
تو بنفشه هایی با باد بر فراز من 
کودکی ـ چنین بلند ـ تو هستی 
.و این همه نزد جهان احمقانه است 


« چشمان »
  
بیاسای استاد ، بهر آن که باشیم خسته ای ، خسته و انگشتان باد را حس کنیم 
بر این پلک ها که روی ما می َلمَد 
.سست و سرب-وار سنگین 
!بیاسای برادر ، بهر آن که اینک ! نیست فجر ، مگر 
شعله ی زرد که رنگ می بازد 
.و موم که آب شده فرو می ریزد 
Tآزادمان کن ، بهر آن که باشد رنگ های قشنگ 
Tسبز جنگل خزه و رنگ های گل 
.و خنکای زیر درختان 
آزادمان کن ، زیرا هلاک می شویم 
در این یکنواختی همیشه جاری 
نشانه های زشت چاپی ، سیاه 
.روی کاغذ پوستی سفید 
آزادمان کن ، زیرا کسی هست 
که لبخندش سودمندتر است از 
:تمامی دانش کنهسال کتاب های تو 
.و ما بر آن بنگریم