My Sad Captains
One by one they appear in
the darkness: a few friends, and
a few with historical
names. How late they start to shine!
but before they fade they stand
perfectly embodied, all
the past lapping them like a
cloak of chaos. They were men
who, I thought, lived only to
renew the wasteful force they
spent with each hot convulsion.
They remind me, distant now.
True, they are not at rest yet,
but now they are indeed
apart, winnowed from failures,
they withdraw to an orbit
and turn with disinterested
hard energy, like the stars.
« ناخدایان غمگین من »
یکی یکی پیدا می شوند
در تاریکی: دوستانی چند
و چندتایی با نام های تاریخی
!چه قدر دیر به درخشش درآمده اند
پیش از آن که محو شوند اما
می ایستند مجسم به تمامی همه
گذشته تا کرده و پیچیده آنان را
.چون ردایی از آشفتگی
مردانی اند که به آن ها اندیشیده ام
زیستم تا از نو بسازم
آن نیروی بیهوده ای که
.به هر جنبشی مصرف کردند
مرا به یاد می آرند. اکنون در دوردست
آری، گرچه هنوز به آرامش نیاسوده اند
اما به راستی از هم جدا شده اند
،غربال شده از شکست ها
به مداری بر می گردند و باز می آیند
.با نیرویی سخت و بی میل مثل ستاره ها
Jesus and His Mother
My only son, more God's than mine,
Stay in this garden ripe with pears.
The yielding of their substance wears
A modest and contented shine:
And when they weep in age, not brine
But lazy syrup are their tears.
"I am my own and not my own."
He seemed much like another man,
That silent foreigner who trod
Outside my door with lily rod:
How could I know what I began
Meeting the eyes more furious than
The eyes of Joseph, those of God?
I was my own and not my own.
And who are these twelve labouring men?
I do not understand your words:
I taught you speech, we named the birds,
You marked their big migrations then
Like any child. So turn again
To silence from the place of crowds.
"I am my own and not my own."
Why are you sullen when I speak?
Here are your tools, the saw and knife
And hammer on your bench. Your life
Is measured here in week and week
Planed as the furniture you make,
And I will teach you like a wife
To be my own and all my own.
Who like an arrogant wind blown
Where he pleases, does without content?
Yet I remember how you went
To speak with scholars in furred gown.
I hear an outcry in the town;
Who carries this dark instrument?
"One all his own and not his own."
Treading the green and nimble sward,
I stare at a strange shadow thrown.
Are you the boy I bore alone,
No doctor near to cut the cord?
I cannot reach to call you Lord,
Answer me as my only son.
"I am my own and not my own."
« عیسی و مادرش »
تنها پسرم، بیشتر از آنِ خدایی تا من
بمان در این باغ شاداب از گلابی ها رسیده ای
.که ثمره جانشان فروغ فروتنی و خشنودی در بر دارد
و وقتی می گریند به گاه بلوغ
اشک شان شوراب نه، که شهد سستی است
.من از آنِ خویشتن ام و از آنِ خویشتن نه
چه قدر شبیه مردی دیگر بود
آن بیگانه خاموش که پشت درگاه خانه من
با عصایی از سوسن سپید گام برداشت
از کجا بدانم مرا چه پیش آمده است
دیدن چشم هایی بسیار غضبناک تر از
چشمان یوسف، آن چشم ها خدایی بودند؟
من از آنِ خویش بودم و از آنِ خویش نه
و کیستند این دوازده مرد رنج کشیده؟
:واژه هایت را نمی فهمم
تو را حرف زدن آموختم، پرنده ها را نامیدیم
.و تو مثل هر کودکی کوچ بزرگ شان را نشان دادی
.پس به سکوت بازگرد از جایگاه ازدحام ها
". من از آنِ خویشتن ام و از آنِ خویشتن نه"
چرا عبوسی وقتی حرف می زنم؟
این جاست ابزارکار تو اره و کارد
و چکش بر کرسی
هفته به هفته زندگی ات اینجا پیموده شد
به طرح نقشه گذشت چون وسایلی که می سازی
و من به تو می آموزم چون همسری
تا ازآنِ من باشی و به تمامی از آنِ من
کیست که چون باد گستاخ
می وزد هر جا که بخواهد، ناخرسند؟
هنوز یادم هست چطور رفتی
.که با شیخ های خزپوش جدل کنی
:فریادی در شهر می شنوم
کیست که این اسباب تیره را بردوش کشد؟
"کسی که تمام از آنِ خویش است و از آن خویش نیست"
قدم می زنی بر چمن های تازه و سبز
به سایه ای که پرتاب شده خیره می مانم
آیا تو آن پسری که به تنهایی زائیدم اش
وقتی پزشکی نبود تا بند ناف را ببرد؟
،بدانجا نمی رسم که تو را خداوند بنامم
.پاسخ ام بده مثل تنها پسرم
". من از آنِ خویشتن ام و از آنِ خویشتن نه"