Song of the Church Bells
When evening dips inside water fountains
my town disappears among muted hues.
From far away I remember frogs croaking,
the moonlight, the cricket's sad cries.
The fields devour the Vespers' church bells
but I am dead to the sound of those bells.
Stranger, don't fear my tender return
across mountains, I am the spirit of love
coming back home from faraway shores.
« ترانه ناقوس کلیسا »
وقتی غروب در آب چشمه ها غرق می شود
روستای من به تصویری گنگ رنگ می بازد
از دوردست آوای غوکان را به یاد می آورم
مهتاب را، جیرجیر غمگین زنجره ها را
دشت ها بانگ ناقوس کلیسای وستر را می بلعند
من اما هیابانگ ناقوس ها را نمی شنوم
بیگانه، نترس این شور من است که باز می آید
،از فراز کوه ها
این من ام جانی شیفته
از بندرهای دور
.در بازگشت به خانه
Mystery
Daring to lift my eyes
towards the dry treetops,
I don't see God, but his light
is immensely shining.
Of all the things I know
my heart feels only this:
I'm young, alive, alone,
my body consuming itself.
I briefly rest in the tall grasses
of a river bank, under bare
trees, then move along beneath
clouds to live out my young days.
« راز »
چشم می گردانم مات بر
شاخه های خشک درخت
خدا را نمی بینم اما پرتو اش
بسیار تابان است
از هر آنچه می دانم
:تنها قلب ام این را گواه است
جوان ام من، زنده، تنها
و تن ام در مصرف خویش تن
بر ساحل رود میان علفزاران بلند
در استراحتی کوتاه زیر درختان لخت
بر می خیزم و پیش می روم با ابرها
ابرها تا جوانی ام را بگذرانم
I'm Glad
In the roughness of Saturday night
I'm glad to watch people
outside laughing in the open air.
My heart also is made of air
my eyes reflect the joy of the people
and in my hair shines Saturday night.
Young man, I'm glad with my miserly
Saturday night, I'm happy with people
I am alive, I am happy with the air.
I am used to the evil of Saturday night.
« من شادم »
در زمختی شب یکشنبه
شادم که می بینم آدم ها
بیرون در هوای باز می خندند
قلب ام از هوا ست
پژواک شادی آدم ها در چشم ام
و در موهایم شب یکشنبه می درخشد
جوان! منم شاد
با این شب یکشنبه خسیس با آدم ها شادم
.من زنده ام، از هوا شادم
Stolen Days
We who are poor have little time
for youth and beauty:
you can do well without us.
Our birth enslaves us!
butterflies shorn of all beauty,
buried in the chrysalis of time.
The wealthy don't pay for our time:
those days stolen from beauty
possessed by our fathers and us.
Will time's hunger never die?
« روزهای دزدیده شده »
ما مستمندان را مجال اندکی است
برای زیبایی و جوانی
و تو بی ما آسوده تری
ولادت مان اسیر خود ساخته است
پروانه ها زیبایی را قیچی وار بریدند
و در پیله های زمان دفن شدند
توانگران از برای زمان ما خرجی نمی کنند
زمان هایی دزدیده از زیبایی
در چنگ ما و پدران مان
آیا زمان گرسنگی خواهد مرد؟
Vincent
Vincent won't go to the fair in the towns of the Friuli,
they play only church bells not violins in the Friuli!
When he sees some poor man lost in a square of Friuli
he gives him his jacket since he's sheltered by some wall,
when he sees a poor man lost and alone in the Friuli
he gladly gives him his heart as the sky turns to dusk.
"Good-bye, mom, good-bye, dad I am leaving the Friuli
I'm leaving for America, the glory of the Friuli!"
The train is taking me toward the clear blue sea,
oh, the sad loneliness of dying so far from Friuli.
« وین چن زینو »
وینچن زینو نمیره بازار توی فریولی
ساز و آواز نیس ناقوس می زنن توی فریولی
وقتی می بینه یه گدای مفلوک توی میدون فریولی
میره پناه دیوار و پیرهنشو بهش میده
یا وقتی که یه بدبخت تنهاس توی فریولی
.دم غروبی شاد و خندون قلبشو بهش میده
خدافِظ مامان... خدافِظ بابا... می رم از فریولی
میرم امریکا... یه ناکجاباد پر زرق و برق پوچ
قطاره که میره منو می بره لب دریای آبی
.اما غمگینه بی کس و تنها جون کندن دور از فریولی
|