دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

حسین مکی زاده
  حسین مکی زاده  
 پی یر پائولو پازولینی  
 Pier Paolo Pasolini   

نکته ای که بر تمامی آثار من سایه افکنده، تلاش برای زندگی بیشتر است، این صحنه ی محرومیت که کاسته نمی شود، اما " 
".عشق به زندگی را افزایش می دهد 


دلتنگی های پازولینی برای دهکده اش کاسارسا. از شعرهایی که به زبان(گویش) فریولی نگاشت و آغاز نشر 
آن از سال 1942 بود تا پیوستن به گروهی جوان از طرفداران زبان فریولی، که می خواستند این زبان را به 
 تغییر دهند و حتی تا تلاش برای تشکیل رسمی آکادمی زبان فریولی Udine زبان رسمی ناحیه ی 
هنوز سال ها مانده است تا پازولینی به حزب کمونیست بپیوندد و سپس به جرم "فساد و انحراف اطفال و اعمال 
.شهوت انگیز در محل های عمومی" متهم و اخراج شود 

آن چه در پس شعرهای او(به ویژه آثار اولیه اش) موج میزند همه دلتنگی های بازگشت به بولونیا و روستای 
.کاسارساست و این نوستالژی تا پایان عمر مضمون آشکار و نهان شعرهای او بود 
 مجموعه اشعار او با نام "شعرهای رمی" نخستین بار توسط "لارنس فرلینگتی"(شاعر بیت آمریکایی) جمع 
آوری و در سال 1986 به کمک نشر "سیتی لایت" منتشر شد. این مجموعه، شعرهایی را در برداشت که بین 
سال های 1964 تا 1981 در مجله های گوناگون ایتالیا منتشر شده بود و فرلینگتی با همکاری "فرانچسکا 
والنته" آنها را به انگلیسی برگردانده بود. پنج قطعه زیر از این مجموعه انتخاب شده است که در اصل به گویش 
کاسارسا(فریولی) سروده شده است. شعرهایی " از ژرفای دور ادبيات ايتاليا، مثل  دانته و پترارک که از 
".بدبختی های ايتاليا می گویند 

Song of the Church Bells 

When evening dips inside water fountains 
my town disappears among muted hues.


From far away I remember frogs croaking, 
the moonlight, the cricket's sad cries.


The fields devour the Vespers' church bells 
but I am dead to the sound of those bells.


Stranger, don't fear my tender return 
across mountains, I am the spirit of love 


coming back home from faraway shores.


« ترانه ناقوس کلیسا »
  
وقتی غروب در آب چشمه ها غرق می شود 
روستای من به تصویری گنگ رنگ می بازد 

از دوردست آوای غوکان را به یاد می آورم 
مهتاب را، جیرجیر غمگین زنجره ها را 

دشت ها بانگ ناقوس کلیسای وستر را می بلعند 
من اما هیابانگ ناقوس ها را نمی شنوم 

بیگانه، نترس این شور من است که باز می آید 
،از فراز کوه ها 
این من ام جانی شیفته 

از بندرهای دور 
.در بازگشت به خانه 


Mystery 

Daring to lift my eyes 
towards the dry treetops, 
I don't see God, but his light 
is immensely shining.


Of all the things I know 
my heart feels only this: 
I'm young, alive, alone, 
my body consuming itself.


I briefly rest in the tall grasses 
of a river bank, under bare 
trees, then move along beneath 
clouds to live out my young days.


« راز »
  
چشم می گردانم مات بر 
شاخه های خشک درخت 
خدا را نمی بینم اما پرتو اش 
بسیار تابان است 


از هر آنچه می دانم 
:تنها قلب ام این را گواه است 
جوان ام من، زنده، تنها 
و تن ام در مصرف خویش تن 

بر ساحل رود میان علفزاران بلند 
در استراحتی کوتاه زیر درختان لخت 
بر می خیزم و پیش می روم با ابرها 
ابرها تا جوانی ام را بگذرانم 


I'm Glad  

In the roughness of Saturday night 
I'm glad to watch people 
outside laughing in the open air.


My heart also is made of air 
my eyes reflect the joy of the people 
and in my hair shines Saturday night.


Young man, I'm glad with my miserly 
Saturday night, I'm happy with people 
I am alive, I am happy with the air.


I am used to the evil of Saturday night.


« من شادم »
  
در زمختی شب یکشنبه 
شادم که می بینم آدم ها 
بیرون در هوای باز می خندند 

قلب ام از هوا ست 
پژواک شادی آدم ها در چشم ام 
و در موهایم شب یکشنبه می درخشد 

جوان! منم شاد 
با این شب یکشنبه خسیس با آدم ها شادم 
.من زنده ام، از هوا شادم 


Stolen Days  

We who are poor have little time 
for youth and beauty: 
you can do well without us.


Our birth enslaves us! 
butterflies shorn of all beauty, 
buried in the chrysalis of time.


The wealthy don't pay for our time: 
those days stolen from beauty 
possessed by our fathers and us.


Will time's hunger never die?


« روزهای دزدیده شده »
  
ما مستمندان را مجال اندکی است 
برای زیبایی و جوانی 
و تو بی ما آسوده تری 

ولادت مان اسیر خود ساخته است 
پروانه ها  زیبایی را قیچی وار بریدند 
و در پیله های زمان دفن شدند 

توانگران از برای زمان ما خرجی نمی کنند 
زمان هایی دزدیده از زیبایی 
در چنگ ما و پدران مان 

آیا زمان گرسنگی خواهد مرد؟ 

Vincent  

Vincent won't go to the fair in the towns of the Friuli, 
they play only church bells not violins in the Friuli! 
When he sees some poor man lost in a square of Friuli 
he gives him his jacket since he's sheltered by some wall, 
when he sees a poor man lost and alone in the Friuli 
he gladly gives him his heart as the sky turns to dusk. 
"Good-bye, mom, good-bye, dad I am leaving the Friuli 
I'm leaving for America, the glory of the Friuli!" 
The train is taking me toward the clear blue sea, 
oh, the sad loneliness of dying so far from Friuli.


« وین چن زینو »
  
وینچن زینو  نمیره  بازار توی فریولی 
ساز و آواز نیس  ناقوس می زنن توی  فریولی 
وقتی می بینه یه گدای مفلوک توی میدون فریولی 
میره  پناه دیوار و پیرهنشو بهش میده 
یا وقتی که یه بدبخت تنهاس توی فریولی 
.دم غروبی شاد و خندون قلبشو بهش میده 

خدافِظ مامان... خدافِظ بابا... می رم از فریولی 
میرم امریکا... یه ناکجاباد پر زرق و برق پوچ 
قطاره که میره منو می بره لب دریای آبی 
.اما غمگینه بی کس و تنها جون کندن دور از فریولی 
دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی