شـهرام بشرا تقدیم به دوست هنرمند و عزیز ب . خ .( بهاره خلیقی ) به پاس صبوری زیبایش |
(Dylan Thomas)دیلن تامس
دیلن تامس در ولز به سال 1914 پای به جهان گذاشت او کودکی افسرده و ضعیف بود و از مدرسه گریزان که ترجیح می داد خودش مطالعه کند او تمام شعرهای دی.اچ .لارنس را خواند و تحت تاثیر توصیف های زنده ی او از جهان قرار گرفت . شیفته ی زبان شد و در انگلیسی و قرائت برتر از همه بود اما به درس های دیگر توجهی نمی کرد و در 16 سالگی از مدرسه اخراج شد.اولین کتاب او "هجده شعر"بود که وقتی او 20 سال داشت چاپ شد و مورد تحسین زیادی قرار گرفت.او زیاد به تی.اس.الیوت و دبلیو.اچ.آودن که به موضوع های اجتماعی و عقلانی می پرداختند ، رغبتی نشان نمی داد.سروده های او با شاعرانگی قوی و هیجان و شور زیاد آن ها بیشتر به سنت رمانتیسم نزدیک است.او نخستین بار در ژانویه ی 1950 در سن 35 سالگی به امریکا پا گذاشت.مسافرت های او برای شعرخوانی در امریکا در مردمی کردن شعرخوانی به عنوان رسانه ای جدید در هنر تاثیر زیادی داشتند. او کاملن تئاتری رفتار می کرد، زیاد مشروب می خورد و در مجامع عمومی به مشاجره های پر سرو صدا درگیر می شد و شعر هایش را با احساس بی نهایت عمیقی به صدای بلند می خواند.او تصویری افسانه ای شد و در شعرهایش و در زندگی پر هیاهویش.او به طرز غم انگیزی در سن 39 سالگی و از مشروب خواری مفرط در یک مسابقه ی مشروب خوری در نیویورک به سال1953 درگذشت |
Do not go gentle into that good night |
خموش بدان شب فریبکار راهی مشو خموش بدان شب فریبکار راهی مشو ،کهنسالی را به ، که در تنگی روزگار، به آتش خشم سوزد و بانگ مشتاقی ساز کند .بر آشوب ، بر آشوب بر خاموشی این روشنا گر چه خردمند مردان ، سیاهی را مرگ -هنگام به راستی، در می یابند که پیمان پاره پاره شان ، آنان را سبکبار نمی سازد . خموش بدان شب فریبکار راهی مشو مردان شریف ، به واپسین اشاره شان ، گریستنی چه پر جلوه دارند کردار شکننده شان شاید در زوزه ای سبز به رقص در آمده .بر آشوب ، بر آشوب بر خاموشی این روشنا مردان سرکش که در اوج به خورشید رسیدند و ستودندش چه دیر هنگام آگه شدند و سوگوار به راهش بودند . خموش بدان شب فریبکار راهی مشو مردان با وقار ، مرگ -هنگام ، با روشن بینی مبهمی می نگرند چشمان نابینا ، چون شهابی درخشیدن می گیرند و مسرور می گردند .بر آشوب ، بر آشوب بر خاموشی این روشنا و تو پدر من که بر بلندای غمگینی جای داری نفرین ام کن ، آمرزش ام بخش ، اکنون من ، اشک های بی امان ات را به دعا می خواهم خموش بدان شب فریبکار راهی مشو .بر آشوب ، بر آشوب بر خاموشی این روشنا |