دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

شهرام بشرا
  شـهرام بشرا   
Robert Creeley
 رابرت کریلی   
 Robert Creeley   

 به باغ می روم » 
.عاشق پیشه خواهم بود 
،خود را تسلیم دوزخ خواهم کرد 
«. در بهشت نیز خواهم بود 

 در» ( ص 77-80 ) مجموعه اشعار رابرت کریلی، 1945-1975 ( 1982 ) انتشارات دانشگاه کالیفرنیا» 

رابرت کریلی متولد 21 مه 1926 و متوفا در 30 مارس  سال 2005 شاعری امریکایی بود ، مولف بیش از60 
 منسوب می گشت ، اگر چه زیبایی « Black Mountain »  کتاب بود و معمولن به شاعران مکتب 
شناسی شعر او از آن مکتب جدا شد .  او با چارلز اولسن، رابرت دونکان، آلن گینزبرگ، جان وینرز و اد 
،دورن بسیار دوست بود . سال های بسیاری در دانشگاه بوفالو درس داد . در والدوبورو ، ماین، بوفالو 
نیویورک و پراویدنس، رودآیلند که در دانشگاه برآون آن جا درس می داد ، زندگی کرد . او برنده ی جایزه 
.ی دستاورد یک عمر ، از بنیاد لانان بود و به عنوان وجودی پربار در زندگی بسیاری شاعران حضور داشت 

« زندگی » 

کریلی در آرلینگتون ماساچوست به دنیا آمد و در آکتن ماساچوست با مادر و چهار خواهرش بزرگ شد و 
در چهار سالگی چشم چپ اش را از دست داد .  در 1943 وارد دانشگاه هاروارد شد اما برای خدمت در 
خدمات رزمی امریکا در برمه و هند به سال های 1944-5 دانشگاه را ترک کرد . در سال 1946 به 
لیسانس علوم انسانی گرفت« Black Mountain » هاروارد بازگشت اما در سال 1955 از کالج 
تقریبن بسته شد ، او به سان فرانسیسکو رفت و در آن جا « جک « Black Mountain » هنگامی که 
کروآک » و « آلن گینزبرگ » را دید و با « جکسن پولاک » دوست شد . پیش از آن که به تدریس 
.مشغول شود مدتی پرورش طیور داشت 

در سال 1960 از دانشگاه مکزیکو فوق لیسانس علوم انسانی گرفت . آغاز به شغل دانشگاهی اش با 
تدریس در آکادمی معتبر آلبوکوئرک حدود سال 1958 بود و تا حوالی سال های 1960 یا 1961 ادامه 
دنبال شد . پس از آن کمی سرگردان بود تا« Black Mountain » داشت . تدریس اش با دو ترم کار در  
 در بوفالو شد . او تا سال 2003 « II Black Mountain » این که در سال 1967 عضو گروه زبان انگلیسی 
.که کرسی یی در دانشگاه برآون گرفت در این مقام ماند. در زمان مرگ اش مقیم بنیاد لانان در مارفای تگزاس بود 

اول باری که به شهرت رسید در سال 1962 به خاطر مجموعه شعر « برای عشق » بود . تا برنده شدن 
.جایزه ی بولینگن از میان دیگر جوایز پیش رفت و از سال 1989 تا 1991 ملک الشعرای نیویورک بود 
در سال های پایانی عمرش مدافع و پیشکسوت خیلی از شاعران جوان تر علاوه بر دیگر حوزه های 
خارج از شعر بود . تا زمان زیادی حامی بسیاری از مردم بود و حس همدردی عمیقی نسبت به مردم 
عادی داشت . این واکنش ضرورت اخلاق شخصی اش به نظر می رسید و به نظر می رسید او این 
مسئولیت پذیری را با جدیت زیادی هم در زندگی و هم حرفه اش دنبال می کند . در سال های پایانی 
زندگی اش مشهور شد ، بسیار سعی داشت که غریبه هایی که به او به عنوان شاعری مشهور 
نزدیک می شوند، احساس راحتی کنند . در اواخر عمرش از اینترنت استفاده کرد تا با بسیاری از 
شاعران جوان تر و دوستان اش در ارتباط باشد . کمی کمرو بود، تا اندازه ای محتاط اما هرگز ترسو 
.نبود؛ در شرایطی که بسیاری دیگر نمی توانستند، پابرجا می ماند 

رابرت کریلی در سپیده دم سی ام مارس 2005 در اودسای تگزاس در اثر عوارض عفونت ریه مرد . مرگ 
او از سوی بسیاری در دنیای شعر جوششی از سوگواری و قدردانی را به دنبال داشت . او در کمبریج 
ماساچوست به خاک سپرده شد . 10 روز پیش از مرگ اش دیدار از آکادمی آلبوکوئرک جایی که 
.کرسی تدریس داشت را برای برای پنجاهمین سالگرد تاسیس آن موسسه در برنامه ی خود داشت 

« حرفه » 

مطابق گفته ی آرتور ال. فورد در کتاب اش رابرت کریلی ( 1978، ص 25) " تا آن جا که می دانم ، از 
زمانی که "سنت" در بیان های کلی شناخته شد و از زمانی که تمایزات بسیار مهمی را بین اجزای 
خود قائل گشت، کریلی بخشی از یک سنت متمایز در شعر امریکای قرن حاضر بوده است . سنتی که 
برای عامه ی معمول روشن ترین بود ، سنت " الیوت – استیونس " بود که با  جستجوی عقلانی نقد 
نوین در سال های  1940 و اوایل 1950 حمایت می شد . هم راستا با آن سنت ، سنت " کریلی " با 
سنت " پاوند – اولسن – زوکوفسکی – بلک مانتن " شناخته می شد . آن چه که ام. ال. روزنتال ( در 
کتاب شاعران نوین : شعر امریکا و انگلیس از جنگ جهانی دوم ( 1967) ) " جنبش فرافکنی 
 می نامد . این جنبش را روزنتال از مقاله ی اولسن درباره ی « شعر(Projectivist Movement') 
.فرافکنی » گرفته است 

 در سال 1952 چاپ شد و از آن به بعد بنا به گفته ی ناشر وی ندرتن سالی Le Fouاولین کتاب کریلی 
 تمایلاتی در راستای تخیل « Mirrors»بدون یک مجموعه شعر جدید می گذشت . مورد 1983 به نام 
مجرد داشت . برای بسیاری از خوانندگان و منتقدان سخت بود که ناگاه شهرت کریلی را به عنوان 
شاعری  نو اندیش درک کنند ، چون نو آوری های او  بسیار زیرکانه بود حتا برای بعضی ها مشکل تر 
بود که تصور کنند آثار او بر مبنای انگاره های بلک مانتن پایدار بماند - - چون که او در نامه نگاری 
هایشان با چارلز اولسن به روشنی این را بیان نمود و اولسن در مقاله ی " شعر فرافکنی " اش آن را 
شناساند - - که " فرم چیزی بیش از گسترش محتوا نیست " ، برای شعرهای او که اغلب به صورت 
بندهای دوتایی ، سه تایی و چهارتایی نوشته می شد که قافیه را می شکست طوری که رخداد 
1982 از مجموعه شعرها ، که نیز در سال Heroتصادفی به اصل تبدیل می شد . مثالی در این مورد شعر 
. و دوره ی سال های 1945 تا 1975 چاپ شد، است 

 دارد . تعداد کلمه ها در هر ( Word-Count )یا( Isoverbal )عروض ایزو وربال« The Hero »شعر 
سطر بین 3 تا 7 متغیر است اما میانگین بین 4 تا 6 است . تکنیک دیگری که در این شعر یافت می 
شود قافیه ی متغیر است - - فرم قافیه ای منظمی وجود ندارد اما بعضی از سطرها قافیه دارند و شعر 
:با دوتایی مقفا مطابقت دارد . تمام بندها چهارتایی اند مانند دو بند آغازی 
THE HERO Each voice which was asked spoke its words, and heard more than that, the fair question, the onerous burden of the asking. And so the hero, the hero! stepped that gracefully into his redemption, losing or gaining life thereby.
علیرغم این عناصر آشکارا قاعده مند ، نقدهای متنوعی بر این امر پافشاری داشتند که کریلی « شعر آزاد » می نوشت اما بیش تر فرم های او به قدر کافی مشخص هستند که این پرسش پیش آید که آیا می توان ادعا کرد او در فرم های نثری می نوشت . این شعر خاص بدون شک شعر گونه است ، نه نثر گونه . ام. ال. روزنتال در کتاب شاعران نوین خود اشاره نمود که " مشغله ی فکری کریلی ریتمی شخصی بود از جنبه ای که کشف هم ارز بیرونی خویشتن سخنگو به گونه ای حس شود که اُبژه ی واقعی شعر باشد " و تا آن جا پیش رفت که گفت این خویشتن سخنگو هم به عنوان مرکز جهان شعر ،شاعر و هم زندگی شخصی شاعر عمل می کند . " علیرغم چهره ی فروتن، بازیگر گیج کمدی دوستدار و دوست داشتنی ، او بر روش خود در آثارش پایبند می ماند و خیلی کم به آثارش امکان می دهد که از حضور بازدارنده ی وی خود را رها سازند "( ص 148) . زمانی که او از استعاره استفاده می .کند ، کریلی می تواند در سطح حسی علاقه مند و موثر باشد در مقاله ای که « شاعری : مکتب های ناهمساز» نام داشت، شاعر دانشگاهی دانیل هافمن در ،راهنمای دانشگاه هاروارد برای شعرهای شاعران آمریکایی معاصر که او آن را ویرایش نمود ، نوشت با سالخورده تر شدن کریلی ، شعرهایش به طور رو به رشدی تمایل به تکه- تکه شدن در ذات شان :For Loveگرفت ، حتا شعرهای پس از :شعرهای سال های 1950 – 1960 تکه – تکه بودن را در تجربه ی شعری کریلی نشان می دهند ،کتاب های A Day و Words ، Pieces از دیدگاه هافمن « کریلی هرگز ایده یا دغدغه ای برای موضوعات اجتماعی در مجموعه آثارش نداشت اشعار تحلیل شده ی او همان گونه که بود اثبات این باور پاوند است که « تکنیک آزمونی از صداقت (انسان است »( ص 533 « کتابشناسی »
A Selected Bibliography Poetry A Day Book (1972) Echoes (1994) For Love (1962) Hello: A Journal, February 23-May 3, 1976 (1978) Just in Time: Poems 1984-1994 (2001) Later: New Poems (1979) Life & Death (1998) Memory Gardens (1986) Mirrors (1983) Pieces (1968) Selected Poems (1991) The Charm: Early and Uncollected Poems (1968) The Collected Poems of Robert Creeley, 1945-1975 (1982) Windows (1990) Words (1967) Drama Listen (1972) Essays A Quick Graph Collected Notes and Essays (1970) Autobiography (1990) Tales Out of School: Selected Interviews (1993) Was That a Real Poem and Other Essays (1979) Letters Mabel: A Story (1976) Presences: A Text for Marisol (1976) The Collected Essays of Robert Creeley (1989) The Collected Prose of Robert Creeley (1988) The Gold Diggers (1965) The Island (1963)

    Something 

    I approach with such
    a careful tremor, always
    I feel the finally foolish

    question of how it is,
    then, supposed to be felt,
    and by whom. I remember

    once in a rented room on
    27th street, the woman I loved
    then, literally, after we

    had made love on the large
    bed sitting across from
    a basin with two faucets, she

    had to pee but was nervous,
    embarrassed I suppose I
    would watch her who had but

    a moment ago been completely
    open to me, naked, on
    the same bed. Squatting, her

    head reflected in the mirror,
    the hair dark there, the 
    full of her face, the shoulders,

    sat spread-legged, turned on
    one faucet and shyly pissed. What
    love might learn from such a sight.

« یک چیز »      
  
پیش می آیم     
،با هیجانی چه هراس انگیز     
همیشه به پرسش ابلهانه ی نهایی     

فکر می کنم که چگونه است     
،پس باید لمس شود     
و با کسی. یادم هست     

زمانی در اتاقی اجاره ای     
در خیابان 27 ام، با زنی عشقبازی کردم     
بعد، بی کم وکاست، پس از آن که     

بر روی تخت بزرگ نشسته     
کنار حوضچه ای با دو شیر آب     
،عشق بازی کردیم     

،او باید ادرار می کرد اما عصبی بود     
گمان می کنم خجالت زده از من که     
نگاه اش می کنم، او را که     

لحظه ای پیش تمامن لخت     
،پیش من بود، عریان     
،بر یک تخت . چمباتمه     

،سرش در آینه انعکاس داشت     
،آن جا موی سیاه اش     
،بیزار رخسارش اش، شانه هایش     

،با پاهای باز نشسته بود     
.یکی از شیرها را باز کرد و با شرم ادرار کرد     
.از چنین منظره ای عشق چه می آموزد     

    Kore 

    As I was walking
    I came upon
    chance walking
    the same road upon.

    As I sat down
    by chance to move
    later
    if and as I might,

    light the wood was,
    light and green,
    and what I saw
    before I had not seen.

    It was a lady
    accompanied
    by goat men
    leading her.

    Her hair held earth.
    Her eyes were dark.
    A double flute
    made her move.

    "O love,
    where are you
    leading
    me now?"

( Kore )« کُر »       
  
هم چنان که راه می رفتم     
از راه رفتن بی هدف     
به همان راهی برخوردم     
.که می رفتم     

وقتی که بی هدف نشستم     
که اگر بعد و هر گاه که خواستم     
،به راه بیافتم     

،جنگل پر نور بود     
،پر نور و سبز     
و آن چه که دیدم     
.پیش تر ندیده بودم     

بانویی بود     
که با مردان شهوتی     
مشایعت می گشت     
.که راهنماییش می کردند     

.گیسویش زمین را جلب می کرد     
.چشمان اش سیاه بود     
نوای فلوتی دوتایی     
.به حرکت وامی داشت اش     

، آه دلدار "     
اکنون مرا به     
"کجا رهنمون می شوی ؟     
    

    A Form Of Women 

    I have come far enough
    from where I was not before
    to have seen the things
    looking in at me from through the open door

    and have walked tonight
    by myself
    to see the moonlight
    and see it as trees

    and shapes more fearful
    because I feared
    what I did not know
    but have wanted to know.

    My facd is my own, I thought.
    But you have seen it
    turn into a thousand years.
    I watched you cry.

    I could not touch you.
    I wanted very much to
    touch you
    but could not.

    If it is dark
    when this is given to you,
    have care for its content
   when the moon shines.

   My face is my own.
   My hands are my own.
   My mouth is my own
   but I am not.

   Moon, moon,
   whn you leave me alone
   all the darkness is
   an utter blackness,

   a pit of fear,
   a stench,
   hands unreasonable
   never to touch.

   But I love you.
   Do you love me.
   What to say
   when you see me.

« شمایلی از یک زن »    
  
به کفایت دور شده ام     
از آن جا که قبلن نبودم     
برای دیدن چیزهایی     
که از در باز به من می نگرند     

و امشب گشتی زده ام     
،تنها     
برای دیدن مهتاب     
و دیدن اش، آن گاه که درختان     

و سایه ها ترسناک ترند     
چرا که ترسیدم     
از آن چه که نمی دانم      
.اما می خواهم که بدانم     

.گمان کنم چهره ام چهره ی خویشتن است     
اما تو دیده ایش که     
.به هزاران سال برمی گردد     
.دیدم ات که می گریی     

.نمی توانستم لمس ات کنم     
چه دوست داشتم که     
لمس ات کنم     
.اما نمی توانستم     

اگر که تیره است     
،آن گاه که تسلیم ات می شود     
خشنودی اش را دریاب     
.هنگام که ماه می تابد     

.چهره ام چهره ی خویشتن است     
.دستان ام دستان من اند     
.دهان ام دهان من است     
.اما خویشتن ام نه     

،ماه ، ماه     
وقتی تنهایم می گذاری     
تمامی تاریکی     
 .سیاهی محضی ست     

،گودالی از ترس     
،بویی متعفن     
دستان بی خرد     
.نباید که لمس ات کند     

.اما دوست ات دارم     
آیا دوست ام داری     
چه خواهی گفت     
.وقتی مرا ببینی     

    A Wicker Basket 

 

    Comes the time when it's later
    and onto your table the headwaiter
    puts the bill, and very soon after
    rings out the sound of lively laughter--

    Picking up change, hands like a walrus,
    and a face like a barndoor's,
    and a head without any apparent size,
    nothing but two eyes--

    So that's you, man,
    or me. I make it as I can,
    I pick up, I go
    faster than they know--

    Out the door, the street like a night,
    any night, and no one in sight,
    but then, well, there she is,
    old friend Liz--

    And she opens the door of her cadillac,
    I step in back,
    and we're gone.
    She turns me on--

    There are very huge stars, man, in the sky,
    and from somewhere very far off someone hands
    me a slice of apple pie,
    with a gob of white, white ice cream on top of it,
    and I eat it--

    Slowly. And while certainly
    they are laughing at me, and all around me is racket
    of these cats not making it, I make it

    in my wicker basket.

    From SELECTED POEMS OF JAY WRIGHT (Princeton Univ. Press, 1987)

« سبدی حصیری »    
  

آن زمان می رسد که دیرگاه است     
و سرپیشخدمت بر میزت     
صورتحساب را می گذارد، و خیلی زودتر پس از     
- -آن که صدای خنده ی پیشخدمت، کارت خروج می زند     
 

،برداشتن پول خرد، دست ها مثل یک شیرماهی     
،و چهره ای چون در کاهدان     
،و سری بی هیچ اندازه ی مشخصی     
- -  هیچ چیز جز دو چشم     

،مرد، پس این تویی     
،یا من . آن طور که می توانم انجام اش می دهم     
برمی دارم ، می روم     
- - چابک تر از آن که بفهمند     

،بیرون ، خیابان شبیه شبی     
،هر شب ، و در چشم انداز ، کسی نیست     
،اما از دیگر سو ، خوب ، اوست     
- -دوست قدیمی لیز     

،و در کادیلاک اش را باز می کند     
،عقب می نشینم     
.و راه می افتیم     
- - به شهوت می کشدم     

،مرد ، ستاره های بسیار بزرگی در آسمان اند     
و از جایی بسیار دورتر از دستان کسی     
،برشی کلوچه ی سیب برای من، با توده ای بستنی سفید سفید بالایش     
- - و می خورم اش     

به آرامی . و وقتی که قطعن     
آن ها به من می خندند، و همه ی دور و برم سرو صدای     
این گربه هاست که نمی توانند انجام اش بدهند، من انجام اش می دهم     

.در سبد حصیری ام     

    Age 

    Most explicit--
    the sense of trap

    as a narrowing
    cone one's got

    stuck into and
    any movement

    forward simply
    wedges once more--

    but where
    or quite when,

    even with whom,
    since now there is no one

    quite with you--Quite? Quiet?
    English expression: Quait?

    Language of singular
    impedance? A dance? An

    involuntary gesture to
    others not there? What's

    wrong here? How
    reach out to the

    other side all
    others live on as

    now you see the
    two doctors, behind

    you, in mind's eye,
    probe into your anus,

    or ass, or bottom,
    behind you, the roto-

    rooter-like device
    sees all up, concludes

    "like a worn-out inner tube,"
    "old," prose prolapsed, person's

    problems won't do, must
    cut into, cut out . . .

    The world is a round but
    diminishing ball, a spherical

    ice cube, a dusty
    joke, a fading,

    faint echo of its
    former self but remembers,

    sometimes, its past, sees
    friends, places, reflections,

    talks to itself in a fond,
    judgemental murmur,

    alone at last.
    I stood so close

    to you I could have
    reached out and

    touched you just
    as you turned

    over and began to
    snore not unattractively,

    no, never less than
    attractively, my love,

    my love--but in this
    curiously glowing dark, this

    finite emptiness, you, you, you
    are crucial, hear the

    whimpering back of
    the talk, the approaching

    fears when I may
    cease to be me, all

    lost or rather lumped
    here in a retrograded,

    dislocating, imploding
    self, a uselessness

    talks, even if finally to no one,
    talks and talks.



« پیری »      
 
حس به دام افتادن     
- - چه قدر بی پرده است     
     
مثل قیفی باریک     
که یکی     

در آن گیر افتاده و     
هر حرکتی     

به جلو تنها     
- - دوباره به دام می اندازد     

اما کجا     
،یا دقیقن چه وقت     

،دقیقن با چه کسی     
که اکنون به راستی     

کسی با تو نیست - - به راستی ؟ راستی؟     
تلفظ انگلیسی : به راستی ؟     

کلام  بی همتای     
مقاومت؟ یک رقص ؟     

شکلکی ناخواسته به     
دیگرانی که آن جا نیستند ؟     

این جا مشکل چیست ؟چگونه     
به دیگر سویی می رسم     
که همه ی دیگران زندگی می کنند     

که اکنون دو پزشک را     
پشت ات می بینی     
،در چشم ذهن     
،در مقعدت می گردند     

،یا کون ، یا نشیمن     
پشت تو، ابزاری     

شبیه  زانویی     
همه چیز را می بیند، نتیجه می گیرد     

"،مثل یک لوله ی داخلی داغان"     
، کهنه ،" پایین افتاده ی ملال انگیز"     

مشکلات بدن پایان ندارند، باید     
....باید بریده شود.، باید برداشته شود     

دنیا توپی گرد است     
اما رو به کاستی ، یک     

،مکعب یخی گرد     
،شوخیی کثیف     

پژواک خفیفی رو به محو     
از خویشتن پیشین اش که  یاد می آورد     

گاه گذشته اش را ، دوستان را     
،مکان ها را ، تصویرها را می بیند     

،با غرولند صمیمانه ی سرزنشگری     
،با خود سخن می گوید     

.سرانجام  تنها     
چه نزدیک به تو ایستاده ام     

می توانستم     
به تو برسم و     

با چرخیدن ات     
 لمس ات کنم     

و شروع به خرو پف کنم نه با زنندگی     
،نه هرگز کمتر از دلربایی ، عشق من     

عشق من - - اما در این     
،تاریکی درخشان شگرف     

،این تهی بودن متناهی، تو ، تو ، تو     
سرنوشت سازی، بشنو     

،پژواک ناله های سخن     
،هراس های دررسنده را     

آن گاه که من     
،باز ایستم تا خویشتن باشم     

همه گم اند یا به راستی     
جمع اند در خویشتنی     

پس رونده، درهم، منفجر شونده     
بیهودگیی سخن می راند     
،گر چه سرانجام با هیچکس     
.سخن می گوید و سخن می گوید     
 

    Water Music 

    The words are a beautiful music.
    The words bounce like in water.

    Water music,
    loud in the clearing

    off the boats,
    birds, leaves.

    They look for a place
    to sit and eat--

    no meaning,
    no point.


« آهنگ آب »      
  
.کلمات آهنگی زیبایند     
.کلمات گویی در آب می جهند     

،آهنگ آب اند     
پر آوا در رها شدن     

،از قایق ها     
.پرنده گان، برگ ها     

در جستجوی مکانی اند     
- -برای نشستن و خوردن     

،بی معنایی     
.بی نکته ای     

    Myself 

    What, younger, felt
    was possible, now knows
    is not - but still
    not chanted enough -

    Walked by the sea,
    unchanged in memory -
    evening, as clouds
    on the far-off rim

    of water float,
    pictures of time,
    smoke, faintness -
    still the dream.

    I want, if older,
    still to know
    why, human, men
    and women are

    so torn, so lost,
    why hopes cannot
    find better world
    than this.

   Shelley is dead and gone,
   who said,
   "Taught them not this -
   to know themselves;

   their might could not repress
   the mutiny within,
   And for the morn
   of truth they feigned,

   deep night
   Caught them ere evening . . ."

« خود من »       
  
آن چه که، بی تجربه تر، درک کرد     
شدنی بود، اکنون می داند     
-که نیست – اما  هنوز به کفایت نسرود     

،کنار دریا قدم زد     
-بی تغییری در خاطرش     
شامگاه ، که ابرها     
بر حاشیه ی دوردست دریا     

،شناورند     
،نگاره های زمان     
-خیال ، بیهوشی     
.هنوز همان رویا     

اگر چه پیرتر، اما     
هنوز می خواهم که بدانم     
چرا انسان ، مردان     
و زنان     

،چنین آشفته اند، چنین سردرگم     
چرا آرزوها نمی توانند     
جهانی بهتر از این     
.بیابند     

شلی مرده و رفته      
،که گفت     
 آنان را نیاموختند "–     
که خویش بازشناسند  ؛     

قدرت شان سرکوب نتواند کرد     
،شورشی که در آن اند     
و برای بامدادان حقیقت     
،که وانمودش می کنند     

شب بی پایاب     
"...پیش از بامداد آنان را خواهد آموخت     

    America 

    America, you ode for reality!
    Give back the people you took.

    Let the sun shine again
    on the four corners of the world

    you thought of first but do not
    own, or keep like a convenience.

    People are your own word, you
    invented that locus and term.

    Here, you said and say, is
    where we are. Give back

    what we are, these people you made,
    us, and nowhere but you to be.

« آمریکا »       
  
!آمریکا، تو ای چکامه ی واقعیت     
.مردمی را که برده ای پس بده     

بگذار دوباره آفتاب     
بر چارگوشه ی جهان بتابد     

در اندیشه ی نخستین بودن بودی اما     
. آن را نداری، یا به دلخواه ات نیست     

مردم واژه توست ، تو     
.آن جایگاه و نام را ابداع کردی     

،گفتی و می گویی ، این جا     
جایی ست که ماییم. آن چه را     

،که ماییم پس بده، این مردمی که ساخته ای     
.ما را، و هیچ کجا که جز تو نیست     
دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی