Something
I approach with such
a careful tremor, always
I feel the finally foolish
question of how it is,
then, supposed to be felt,
and by whom. I remember
once in a rented room on
27th street, the woman I loved
then, literally, after we
had made love on the large
bed sitting across from
a basin with two faucets, she
had to pee but was nervous,
embarrassed I suppose I
would watch her who had but
a moment ago been completely
open to me, naked, on
the same bed. Squatting, her
head reflected in the mirror,
the hair dark there, the
full of her face, the shoulders,
sat spread-legged, turned on
one faucet and shyly pissed. What
love might learn from such a sight.
« یک چیز »
پیش می آیم
،با هیجانی چه هراس انگیز
همیشه به پرسش ابلهانه ی نهایی
فکر می کنم که چگونه است
،پس باید لمس شود
و با کسی. یادم هست
زمانی در اتاقی اجاره ای
در خیابان 27 ام، با زنی عشقبازی کردم
بعد، بی کم وکاست، پس از آن که
بر روی تخت بزرگ نشسته
کنار حوضچه ای با دو شیر آب
،عشق بازی کردیم
،او باید ادرار می کرد اما عصبی بود
گمان می کنم خجالت زده از من که
نگاه اش می کنم، او را که
لحظه ای پیش تمامن لخت
،پیش من بود، عریان
،بر یک تخت . چمباتمه
،سرش در آینه انعکاس داشت
،آن جا موی سیاه اش
،بیزار رخسارش اش، شانه هایش
،با پاهای باز نشسته بود
.یکی از شیرها را باز کرد و با شرم ادرار کرد
.از چنین منظره ای عشق چه می آموزد
Kore
As I was walking
I came upon
chance walking
the same road upon.
As I sat down
by chance to move
later
if and as I might,
light the wood was,
light and green,
and what I saw
before I had not seen.
It was a lady
accompanied
by goat men
leading her.
Her hair held earth.
Her eyes were dark.
A double flute
made her move.
"O love,
where are you
leading
me now?"
( Kore )« کُر »
هم چنان که راه می رفتم
از راه رفتن بی هدف
به همان راهی برخوردم
.که می رفتم
وقتی که بی هدف نشستم
که اگر بعد و هر گاه که خواستم
،به راه بیافتم
،جنگل پر نور بود
،پر نور و سبز
و آن چه که دیدم
.پیش تر ندیده بودم
بانویی بود
که با مردان شهوتی
مشایعت می گشت
.که راهنماییش می کردند
.گیسویش زمین را جلب می کرد
.چشمان اش سیاه بود
نوای فلوتی دوتایی
.به حرکت وامی داشت اش
، آه دلدار "
اکنون مرا به
"کجا رهنمون می شوی ؟
A Form Of Women
I have come far enough
from where I was not before
to have seen the things
looking in at me from through the open door
and have walked tonight
by myself
to see the moonlight
and see it as trees
and shapes more fearful
because I feared
what I did not know
but have wanted to know.
My facd is my own, I thought.
But you have seen it
turn into a thousand years.
I watched you cry.
I could not touch you.
I wanted very much to
touch you
but could not.
If it is dark
when this is given to you,
have care for its content
when the moon shines.
My face is my own.
My hands are my own.
My mouth is my own
but I am not.
Moon, moon,
whn you leave me alone
all the darkness is
an utter blackness,
a pit of fear,
a stench,
hands unreasonable
never to touch.
But I love you.
Do you love me.
What to say
when you see me.
« شمایلی از یک زن »
به کفایت دور شده ام
از آن جا که قبلن نبودم
برای دیدن چیزهایی
که از در باز به من می نگرند
و امشب گشتی زده ام
،تنها
برای دیدن مهتاب
و دیدن اش، آن گاه که درختان
و سایه ها ترسناک ترند
چرا که ترسیدم
از آن چه که نمی دانم
.اما می خواهم که بدانم
.گمان کنم چهره ام چهره ی خویشتن است
اما تو دیده ایش که
.به هزاران سال برمی گردد
.دیدم ات که می گریی
.نمی توانستم لمس ات کنم
چه دوست داشتم که
لمس ات کنم
.اما نمی توانستم
اگر که تیره است
،آن گاه که تسلیم ات می شود
خشنودی اش را دریاب
.هنگام که ماه می تابد
.چهره ام چهره ی خویشتن است
.دستان ام دستان من اند
.دهان ام دهان من است
.اما خویشتن ام نه
،ماه ، ماه
وقتی تنهایم می گذاری
تمامی تاریکی
.سیاهی محضی ست
،گودالی از ترس
،بویی متعفن
دستان بی خرد
.نباید که لمس ات کند
.اما دوست ات دارم
آیا دوست ام داری
چه خواهی گفت
.وقتی مرا ببینی
A Wicker Basket
Comes the time when it's later
and onto your table the headwaiter
puts the bill, and very soon after
rings out the sound of lively laughter--
Picking up change, hands like a walrus,
and a face like a barndoor's,
and a head without any apparent size,
nothing but two eyes--
So that's you, man,
or me. I make it as I can,
I pick up, I go
faster than they know--
Out the door, the street like a night,
any night, and no one in sight,
but then, well, there she is,
old friend Liz--
And she opens the door of her cadillac,
I step in back,
and we're gone.
She turns me on--
There are very huge stars, man, in the sky,
and from somewhere very far off someone hands
me a slice of apple pie,
with a gob of white, white ice cream on top of it,
and I eat it--
Slowly. And while certainly
they are laughing at me, and all around me is racket
of these cats not making it, I make it
in my wicker basket.
From SELECTED POEMS OF JAY WRIGHT (Princeton Univ. Press, 1987)
« سبدی حصیری »
آن زمان می رسد که دیرگاه است
و سرپیشخدمت بر میزت
صورتحساب را می گذارد، و خیلی زودتر پس از
- -آن که صدای خنده ی پیشخدمت، کارت خروج می زند
،برداشتن پول خرد، دست ها مثل یک شیرماهی
،و چهره ای چون در کاهدان
،و سری بی هیچ اندازه ی مشخصی
- - هیچ چیز جز دو چشم
،مرد، پس این تویی
،یا من . آن طور که می توانم انجام اش می دهم
برمی دارم ، می روم
- - چابک تر از آن که بفهمند
،بیرون ، خیابان شبیه شبی
،هر شب ، و در چشم انداز ، کسی نیست
،اما از دیگر سو ، خوب ، اوست
- -دوست قدیمی لیز
،و در کادیلاک اش را باز می کند
،عقب می نشینم
.و راه می افتیم
- - به شهوت می کشدم
،مرد ، ستاره های بسیار بزرگی در آسمان اند
و از جایی بسیار دورتر از دستان کسی
،برشی کلوچه ی سیب برای من، با توده ای بستنی سفید سفید بالایش
- - و می خورم اش
به آرامی . و وقتی که قطعن
آن ها به من می خندند، و همه ی دور و برم سرو صدای
این گربه هاست که نمی توانند انجام اش بدهند، من انجام اش می دهم
.در سبد حصیری ام
Age
Most explicit--
the sense of trap
as a narrowing
cone one's got
stuck into and
any movement
forward simply
wedges once more--
but where
or quite when,
even with whom,
since now there is no one
quite with you--Quite? Quiet?
English expression: Quait?
Language of singular
impedance? A dance? An
involuntary gesture to
others not there? What's
wrong here? How
reach out to the
other side all
others live on as
now you see the
two doctors, behind
you, in mind's eye,
probe into your anus,
or ass, or bottom,
behind you, the roto-
rooter-like device
sees all up, concludes
"like a worn-out inner tube,"
"old," prose prolapsed, person's
problems won't do, must
cut into, cut out . . .
The world is a round but
diminishing ball, a spherical
ice cube, a dusty
joke, a fading,
faint echo of its
former self but remembers,
sometimes, its past, sees
friends, places, reflections,
talks to itself in a fond,
judgemental murmur,
alone at last.
I stood so close
to you I could have
reached out and
touched you just
as you turned
over and began to
snore not unattractively,
no, never less than
attractively, my love,
my love--but in this
curiously glowing dark, this
finite emptiness, you, you, you
are crucial, hear the
whimpering back of
the talk, the approaching
fears when I may
cease to be me, all
lost or rather lumped
here in a retrograded,
dislocating, imploding
self, a uselessness
talks, even if finally to no one,
talks and talks.
« پیری »
حس به دام افتادن
- - چه قدر بی پرده است
مثل قیفی باریک
که یکی
در آن گیر افتاده و
هر حرکتی
به جلو تنها
- - دوباره به دام می اندازد
اما کجا
،یا دقیقن چه وقت
،دقیقن با چه کسی
که اکنون به راستی
کسی با تو نیست - - به راستی ؟ راستی؟
تلفظ انگلیسی : به راستی ؟
کلام بی همتای
مقاومت؟ یک رقص ؟
شکلکی ناخواسته به
دیگرانی که آن جا نیستند ؟
این جا مشکل چیست ؟چگونه
به دیگر سویی می رسم
که همه ی دیگران زندگی می کنند
که اکنون دو پزشک را
پشت ات می بینی
،در چشم ذهن
،در مقعدت می گردند
،یا کون ، یا نشیمن
پشت تو، ابزاری
شبیه زانویی
همه چیز را می بیند، نتیجه می گیرد
"،مثل یک لوله ی داخلی داغان"
، کهنه ،" پایین افتاده ی ملال انگیز"
مشکلات بدن پایان ندارند، باید
....باید بریده شود.، باید برداشته شود
دنیا توپی گرد است
اما رو به کاستی ، یک
،مکعب یخی گرد
،شوخیی کثیف
پژواک خفیفی رو به محو
از خویشتن پیشین اش که یاد می آورد
گاه گذشته اش را ، دوستان را
،مکان ها را ، تصویرها را می بیند
،با غرولند صمیمانه ی سرزنشگری
،با خود سخن می گوید
.سرانجام تنها
چه نزدیک به تو ایستاده ام
می توانستم
به تو برسم و
با چرخیدن ات
لمس ات کنم
و شروع به خرو پف کنم نه با زنندگی
،نه هرگز کمتر از دلربایی ، عشق من
عشق من - - اما در این
،تاریکی درخشان شگرف
،این تهی بودن متناهی، تو ، تو ، تو
سرنوشت سازی، بشنو
،پژواک ناله های سخن
،هراس های دررسنده را
آن گاه که من
،باز ایستم تا خویشتن باشم
همه گم اند یا به راستی
جمع اند در خویشتنی
پس رونده، درهم، منفجر شونده
بیهودگیی سخن می راند
،گر چه سرانجام با هیچکس
.سخن می گوید و سخن می گوید
Water Music
The words are a beautiful music.
The words bounce like in water.
Water music,
loud in the clearing
off the boats,
birds, leaves.
They look for a place
to sit and eat--
no meaning,
no point.
« آهنگ آب »
.کلمات آهنگی زیبایند
.کلمات گویی در آب می جهند
،آهنگ آب اند
پر آوا در رها شدن
،از قایق ها
.پرنده گان، برگ ها
در جستجوی مکانی اند
- -برای نشستن و خوردن
،بی معنایی
.بی نکته ای
Myself
What, younger, felt
was possible, now knows
is not - but still
not chanted enough -
Walked by the sea,
unchanged in memory -
evening, as clouds
on the far-off rim
of water float,
pictures of time,
smoke, faintness -
still the dream.
I want, if older,
still to know
why, human, men
and women are
so torn, so lost,
why hopes cannot
find better world
than this.
Shelley is dead and gone,
who said,
"Taught them not this -
to know themselves;
their might could not repress
the mutiny within,
And for the morn
of truth they feigned,
deep night
Caught them ere evening . . ."
« خود من »
آن چه که، بی تجربه تر، درک کرد
شدنی بود، اکنون می داند
-که نیست – اما هنوز به کفایت نسرود
،کنار دریا قدم زد
-بی تغییری در خاطرش
شامگاه ، که ابرها
بر حاشیه ی دوردست دریا
،شناورند
،نگاره های زمان
-خیال ، بیهوشی
.هنوز همان رویا
اگر چه پیرتر، اما
هنوز می خواهم که بدانم
چرا انسان ، مردان
و زنان
،چنین آشفته اند، چنین سردرگم
چرا آرزوها نمی توانند
جهانی بهتر از این
.بیابند
شلی مرده و رفته
،که گفت
آنان را نیاموختند "–
که خویش بازشناسند ؛
قدرت شان سرکوب نتواند کرد
،شورشی که در آن اند
و برای بامدادان حقیقت
،که وانمودش می کنند
شب بی پایاب
"...پیش از بامداد آنان را خواهد آموخت
America
America, you ode for reality!
Give back the people you took.
Let the sun shine again
on the four corners of the world
you thought of first but do not
own, or keep like a convenience.
People are your own word, you
invented that locus and term.
Here, you said and say, is
where we are. Give back
what we are, these people you made,
us, and nowhere but you to be.
« آمریکا »
!آمریکا، تو ای چکامه ی واقعیت
.مردمی را که برده ای پس بده
بگذار دوباره آفتاب
بر چارگوشه ی جهان بتابد
در اندیشه ی نخستین بودن بودی اما
. آن را نداری، یا به دلخواه ات نیست
مردم واژه توست ، تو
.آن جایگاه و نام را ابداع کردی
،گفتی و می گویی ، این جا
جایی ست که ماییم. آن چه را
،که ماییم پس بده، این مردمی که ساخته ای
.ما را، و هیچ کجا که جز تو نیست
|