The Albuquerque Graveyard
It would be easier
to bury our dead
at the corner lot.
No need to wake
before sunrise,
take three buses,
walk two blocks,
search at the rear
of the cemetery,
to come upon the familiar names
with wilted flowers and patience.
But now I am here again.
After so many years
of coming here,
passing the sealed mausoleums,
the pretentious brooks and springs,
the white, sturdy limestone crosses,
the pattern of the place is clear to me.
I am going back to the Black limbo,
an unwritten history
of our own tensions.
The dead lie here
in a hierarchy of small defeats.
I can almost see the leaders smile,
ashamed now of standing
at the head of those
who lie tangled
at the edge of the cemetery
still ready to curse and rage
as I do.
Here, I stop by the imitative cross
of one who stocked his parlor
with pictures of Robeson,
and would boom down the days,
dreaming of Othello's robes.
I say he never bothered me,
and forgive his frightened singing.
Here, I stop by the simple mound
of a woman who taught me
spelling on the sly,
parsing my tongue
to make me fit for her own dreams.
I could go on all day,
unhappily recognizing small heroes,
discontent with finding them here,
reproaches to my own failings.
Uneasy, I search the names
and simple mounds I call my own,
abruptly drop my wilted flowers,
and turn for home.
From SELECTED POEMS OF JAY WRIGHT (Princeton Univ. Press, 1987)
گورستان آلبوکوئرک
راحت تر است مرده مان را
.در قطعه ی کناری دفن کنیم
نیازی نیست قبل از بالا آمدن خورشید
،بیدار شویم
،سه بار اتوبوس بگیریم
،دو کوی ، پیاده برویم
،در عقب گورستان بگردیم
تا با گل های پلاسیده وخویشتن داری
.به نام های آشنا برسیم
.اما حالا من دوباره اینجایم
پس از چه - بسیار سال ها
،از این جا آمدن
،از مقبره های دربسته می گذرم
،جویبارها و چشمه های مجلل
،صلیب های سفید و محکم سنگی
.نقشه ی این جا را می شناسم
،به لیمبوی سیاه باز می گردم
تاریخی ننگاشته
.از دل - نگرانی های ما
مرده این جا آرام گرفته
.در سلسله ی ناکامی های کوچک
،لبخند پیشوایان را می توانم ببینم
که اکنون شرمسار ایستادن
در پیشاپیش آن هایند
آن ها که در گوشه های گورستان
درخود پیچیده ، دراز افتاده اند
هنوز آماده ی نفرین و خشم
.آن سان که من هم
این جا ، پای صلیب تقلبی کسی که
به اتاق کوچک اش
،عکس های رابسون فرو کرده
و این روزها را
.با رویای لباس های اتللو پایان می برد
،فکر می کنم او هرگز مرا سرزنش نکرد
.و آواز هراسیده اش را می بخشم
این جا ، کنار پشته- خاک محقر زنی می ایستم
،که به من مخفیانه هجی کردن آموخت
کلمه ها را برایم ام تقطیع کرد
.تا مرا برازنده ی رویاهایش سازد
،تمام روز می توانم ادامه دهم
،با ناشادمانی قهرمانان کوچکی را به یاد آورم
،که از یافتن شان این جا دل آزرده ام
.ناکامی های خویش را ملامت می کنم
مضطرب ، نام ها
و خاک – پشته هایی را می جویم
،که خودم صداشان می کنم
بی تشریفات ، گل های پلاسیده ام را پرت می کنم
.و به سمت خانه برمی گردم
Bolero 9
Nomadic hearts know there is no rose
waiting at every door, that often a threshold's
atmosphere can be worth your life.
Even so, memory must have led us here.
After Perote, the old bus gathers its wings
and swings us through the happy
undulations of fog- and cloud-bound hills,
toward Xalapa, with the cross in its name.
I expect a familiar sand, pillowed against
walls gone red and grainy with heat,
and a muezzin's bell
knitting the loose cloth of evening.
But the heart is a fraudulent voice, a wily ear,
and memory can be too staunchly evangelic.
So the bell goes, in the whisper of matins and vespers,
and the constant idiot's rain dresses the walls
in filmy gray.
I should be grateful that memory has left
an anteroom, where I can stock
the cobbled street that leads me to tortillas
and the nuns' diabolic chiles,
or watch the blue-serged licenciado
parade his cane along the Avenida Zamora.
Perhaps I should reserve another room
for the Pérgola's alambres,
and the surpliced children
(hand in hand through the park to school)
and the violet insistence of late afternoon
with coffee and pan on the terrace.
Looking forward, I see the moment
I will choose to leave this garden,
when, on a cloistered morning in April,
I stand in the post office's tiled vestibule
and unlock the rage that you
will understand
and a nomadic heart will carry away.
From BOLEROS (Princeton Univ. Press, 1991)
بولرو* ی نهم
دل های بی سامان می دانند
در هیچ خانه ای گل سرخی به انتظار نیست
.که همواره حال و هوای درگاهی به بهای زندگی ات می ارزد
.با این حال، باید خاطر به این جا رهنمون مان شده باشد
پس از پروت * ، اتوبوس قدیمی درهایش را می بندد
و ما را در شادی سفر می دهد
،موج برداشتن بلندی های مه و ابر- اندود
به سوی هالاپا * ، با آن صلیب در اسم اش
چشم براه ِ ساحلی آشنا هستم که بر دیوارهایی سر نهاده
،که از حرارت ، قرمز و نقش دار شده
و ناقوسی اذان گو
.که لباس گشاد غروب را می بافد
،اما دل ندایی فریبکار است ، گوشی نیرنگ باز
.و اندیشه نیز می تواند سخت مذهبی باشد
،پس ناقوس ، در زمزمه ی نیایش بامدادان و شامگاهان خاموش می شود
.و باران ابلهان تغییر ناپذیر ، دیوارها را پرده ای خاکستری می پوشد
باید شاد باشم که خاطره ام اتاق انتظاری باقی گذاشت، جایی که بتوانم
خیابان سنگفرش شده را بپایم که مرا به نان های ذرت
و دلمه های فلفل تند راهبه ها می رساند
یا لیسن سیادو * را با لباس فاستونی آبی نگاه کنم
.که در آوِنیدا زامورا * عصای اش را جولان می دهد
شاید بایستی که از پیش اتاقی دیگر برای پرگولاس آلامبرِس * می گرفتم
و بچه ها با لباس سپید بلند
( دست در دست هم به راه مدرسه در پارک )
و این سماجت بنفش فام دیرگاه عصر
.با قهوه و تاوه در بالکن
با نگاه به آینده، آن لحظه را می بینم
،که دل ام ترک این باغ را می خواهد
آن گاه در یک صبح خلوت آوریل
در دالان کاشی شده ی دفتر پست می ایستم
و اشتیاقی را فاش می کنم که درک می کنی
.و دلی بی سامان از کف می رود
رقص ملی اسپانیا که در سال 1780 توسط سباستین سِرِزو باب شد . منشا آن مراکش است و شیبه " فانداگو " می باشد(bolero ) بولرو *
شهری در ایالت وراکوز مکزیک(Perote ) پروت *
یا " هالاپا انریکز " مرکز ایالت وراکوز مکزیک (Xalapa ) هالاپا *
Licenciado *
Avenida Zamora *
Pérgola's alambres *