دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی


 ایرج رحمانی   

متولد تهران و ساكن تورنتو.فارغ التحصيل دانشگاه شيراز و "مک گيل مونترال" است. وی هم چنین     
نوشتن شعر و قصه را  از سال 90 شروع كرده ام و تا بحال چند دفتر شعر و قصه در داخل و خارج از ايران  به چاپ     
PEN CANADA رسانده است."اسامه"، "يک بديهه نويسی"، تازه ترين نوشته ی چاپ شده ی او است.او هم چنین عضو موسسه ی     
.است     

George Ryga
 جورج ریگا   
 George Ryga    
جورج ريگا در سال 1932 در ديپ کريک آلبرتا در خانواده ای فقير به دنيا آمد. در سن دوازده سالگی مدرسه را    
شد، اما اين جايزهBanff رها کرد و خود به مطالعه و يادگيری پرداخت. در سال 1952، برنده ی جايزه مدرسه ی هنرهای زيبای بنف    
.به خاطر عقايد سياسی و خصوصا به خاطر شعری که او در ضديت با جنگ کره نوشته بود، از او دريغ شد    
جورج ريگا برای امرار معاش به کارهای متفرقه ای نظير کار در مزارع، کارمندی هتل، تکنسين راديو و غيره پرداخت. بعدها، يعنی در    
.سال 1962، با سمت نويسنده ی تمام وقت به خدمت راديو سی بی سی درآمد    
.ريگا تا سال 1987، دهها نمايشنامه نوشت و اجرا کرد. "سرخپوست" برای اولين بار در سال 1962 در تلويزيون بی بی سی اجرا شد    
به چاپ رسيد و در سال 1974 در مرکز تئاتر مانيتوبا به روی صحنهTamarack Reviewاين نمايشنامه، به سال 1965 در تمارک ريويو    
:رفت. از کارهای ريگا    
The Athabasca Ryga (1990)    
Ballad of a Stonepicker (1976)    
The Ecstasy of Rita Joe (1970)    
Hungry Hills (1974)    
In the Shadow of the Vulture (1985)    
Night Desk (1976)    
Ploughman of the Glacier (1977)    
Seven Hours to Sundown (1977)    
Summerland (1992)    


سرخپوست

:
آدم های نمايش
کارگری فصلی، لاغر، با موهای بلند و پوستی تيره‌؛ شلواری جين و تنگ که روی(Indian):
سرخپوست
.جيب هايش مارک‌های عجيب وسترن ديده می‌شود؛ چکمه‌هائی قديمی و کابوئی، کلاهی سياه، لبه پهن و وسترن
کشاورز (Watson):
واتسون
. نوکر دولت؛ در اداره‌ی امور سرخپوستها بعنوان کارشناس مناطق کار می‌کند(Agent):
کارمند





)پرده بالا می‌رود. سرخپوست يک کُپه خاک به زير سر گذاشته و رو به آفتاب دراز کشيده و کلاهی روی
صورتش را گرفته است. واتسون، از سمت راست صحنه وارد می‌شود. پاهايش را به زمين می‌کشد و گرد و خاک
(.به پا می‌کند. واتسون بالای سر سرخپوست توقف می‌کند

واتسون (خشمگين، با صدای بلند) : آهای! بلند شو لعنتی‌! می‌خوای همين‌جوری نفله شی؟

 (سرخپوست کلاهش را با دست می‌گيرد و می‌نشيند. بعد، کلاه را از صورت برمی‌دارد و به طرف بالا نگاه
(.می‌کند. کلاه را دوباره روی صورتش می‌گذارد

سرخپوست‌ : آخ، آخ از دست اين آفتاب. اين آفتاب لعنتی داره کورم می‌کنه، رئيس! حالم اصلاً خوش نيست. آخ
.سَرم ... داره منفجر می‌شه
(سرخپوست در صدد است که دوباره دراز شود، اما واتسون بازويش را محکم می‌گيرد و او را با فشار به جلو
(.می‌کشد

واتسون‌: اگه همينجوری ولتون کنم و ازتون کار نکشم، انفجارهای بزرگتری بوقوع می‌پيونده. اصلاً معلوم هست
شماها چيکار می‌کنين؟ اون پسر چاقه‌ کو؟ اون پا چوبيه کجا رفته؟

سرخپوست‌: يه دقيقه صبر کن، رئيس. اِنقده داد و بيداد نکن. (با دقت به اطراف نگاه می‌کند) اينجا نيستن. فکر
می‌کنم فرار کرده باشن.... رُی، پاش چوبی نيس. مثلِ من و تو، اون هم پاهاش استخونيه، فقط يکی از پاهاش
خشک شده و شبيه چوب شده، ... کوچيک هم شده (پای خودش را بلند می‌کند) اين کفش ... قالب پا بَدَش بود، يعنی
!براش تنگ بود. اين يکی که حسابی براش کوچيک شده بود، رئيس

واتسون (چمباتمه نشسته است): اين چکمه‌ها مال اون پسر چلاقه‌ست؟
.
سرخپوست‌: معلومه، رئيس. اونارو ديشب تو پوکر بُردم. نمی‌دونی چه شبی بود؟ همه دمق بودند

واتسون‌ (بی صبرانه به اطراف نگاه می‌کند)‌: معلومه. چادرتون کجاست؟
.
سرخپوست (به خاکستر اشاره می‌کند)‌: اونجاست، من که هيچوقت نديده بودم چيزی اينطور بسوزه
.
واتسون‌: پس پسره دروغ نمی‌گفت. شماها چادرو آتيش زدين

سرخپوست‌: کدوم پسره؟
.
واتسون‌: پسرِ تو
.
سرخپوست (از جا می‌پرد) آلفونس؟ آلفونس کجاست؟ وقتی سام و رُی دعواشون شد، در رفت
.
واتسون‌: آره... در رفت و يکراست اومد خونه‌ی ما. به ما گفت که شماها مست کردين و ديونه بازی درمی‌آرين
.زنم براش غذا درست کرد و بعد هم خوابوندش
.
سرخپوست‌: حالش خوبه؟ آه، خدا رو شکر رئيس

واتسون‌ (پوزخند زنان) مطمئن باش، حالش کاملاً خوبه. همونطور که گفتم زنم بهش غذا داد، بعدش هم بردمش و
.انداختمش توی انبار. در رو هم قفل کردم که بيرون نياد. البته اين برای محافظته
.
سرخپوست‌: محافظت؟ شما به محافظت احتياج ندارين، رئيس‌. آلفونس که کاری به کار شما نداره

واتسون‌: هه هه‌! جوک خيلی جالبی گفتی! خب، رفقات کجان؟ همونائی که بنا بود کمکت کنن تا کارو تموم کنی؟
کجان، هان؟
.
سرخپوست‌: نمی‌دونم. وقتی چادر آتيش گرفت، در رفتن

واتسون‌: خيلی جالبه! هيچ می‌دونی که شماها چه بلائی سرم آوردين؟ ديروز ده دلار تيغم زدين ... اون پسر چاقه
می‌گفت گشنمه، معده‌م داره مثل رعد قار و قور می‌کنه. قبل از اينکه کار من با تو و اون پسره تموم بشه، صدای
قار و قور از ماتهت‌ اون پسره بلند می شه! فکر می‌کنی حصاری که تا حالا کار گذاشتين چقدر ارزش داشته باشه؟
.
سرخپوست‌: (چشمهايش را می‌مالد و به حصار نگاه می‌کند) نمی‌دونم، رئيس. شما می‌گين کُل کار چهل دلاره
.پنج، شايدم تا بحال ده دلار کار کرده باشيم

واتسون‌: پنج دلار؟ خيلی زرنگی! اينو ببين! تا حالا بيست و نه تا تير کار گذاشتين. شمردمشون. ۲۹ تا تير و ۱۰
.سنت هر تير... می‌کنه به عبارت دو دلار و نود سنت. تازه، ده دلار ديروز ازم گرفتين
.
سرخپوست‌: (غمگين، در فکر فرو رفته‌) به نظر می‌رسه که تو هچل افتاده باشی، رئيس

واتسون‌: ممکنه تو هچل افتاده باشم ... شايد هم نه. پسرت تو انباره ... در رو هم قفل کردم. اگه بخوای تو هم مثل
رفقات فرار کنی، تفنگمو ور می‌دارم و يه سوراخ اِنقدی (با انگشتهايش حلقه‌ای درست می‌کند تا اندازه‌ی دقيق زخم
.را نشان دهد) تو کله‌ی بچه‌ات درست می‌کنم
!
سرخپوست‌: نه

واتسون‌: مطمئن باش که می‌کنم. حالا چی می‌گی سرخپوست؟ مثل بچه‌ی آدم سَرت‌رو می‌ندازی پائين و کار کنی؟

سرخپوست‌: رئيس، تو که منو می‌شناسی. من کاری‌ام. اونا ته‌شون باد می‌داد، اما جانی اينطور نيست. وقتی قول و
.قرار گذاشتم، زيرش نمی‌زنم. خودت که شاهدی، اونا در رفتن، اما من موندم

واتسون‌: آره، تو در نرفتی! تو اِنقد مست بودی که نای تکون خوردن نداشتی و به اين خاطره که موندی. اصلاً
.توی اون کله‌ات چی می‌گذره؟ ... به جهنم‌... ارزش اينو نداری که بيخودی خونمو کثيف کنم
.
سرخپوست‌: نه بخدا رئيس. شما اشتباه می‌کنين

واتسون‌: خب، حالا ديگه بچسب به کار. ساعت نه و نيمه و تو هنوز حتی فکر کردن راجع به حصار رو هم
.شروع نکردی

سرخپوست‌: يه خورده ديگه مهلت بده، رئيس. من حسابی مريضم. سَرم ... داره می‌ترکه. شکمم ... آخ، رئيس، از
.ديروز فقط يه تيکه کالباس خوردم
.
 واتسون‌ (با عصبانيت برمی‌گردد): به جهنم! حاليت شد؟ به جهنم! اين قصه‌رو ديروز هم شنيدم، حالا وقت کاره
.
سرخپوست‌: خيلی خب رئيس. تو که منو می‌شناسی، به من اعتماد داری

واتسون‌: به تو اعتماد داشته باشم؟ من، دزد دستِ تو نمی‌دم، لعنتی! (چيزی بخاطر می‌آورد) راستی، امروز يکی
از اون فضول‌های "اداره‌ی امور سرخپوستها" می‌آد اينجا تا به کار شما سرخپوستها که خارج از "مناطق رزرو
شده" کار می‌کنيد سرکشی کنه ... بهتره يه چيزی هم بهت بگم ... تو برا من کار می‌کنی و اگه شکايت مکايتی
.داری بهتره همين حالا به خودم بگی. من حوصله‌ی سر و کله زدن با آدمهای دولت رو ندارم

سرخپوست‌: شکايت؟ من؟ من که خيلی راضی‌ام. راجب من چی فکر کردی رئيس؟
،
واتسون‌: البته، البته، ... حالا بچسب به کار و يادت باشه که چی گفتم. اگه خلاف اونچيزی رو که گفتم انجام بدی
يه تير توی کله‌ی پسره خالی می‌کنم. فهميدی؟
.
سرخپوست (کلاهش را بر می‌دارد و دستی به پيشانی‌اش می‌کشد) مطمئن باش، رئيس. می‌فهمم
(سرخپوست به حصاری که در چشم‌انداز است نگاه می‌کند. واتسون پشت سر او ايستاده، چانه‌اش را می‌خاراند و
با تمسخر لبخند می‌زند. سرخپوست به او نگاه می‌کند و با حالت قبول و تسليم شانه‌هايش را تکان می‌دهد و با
.بی‌ثباتی به طرف حصار که نيمه کاره مانده است می‌رود. جعبه‌ را به طرف تيرک می‌کشد و چکش را برمی‌دارد
تصميم دارد پايش را روی جعبه بگذارد، اما فکرش عوض می‌شود و برای لحظه‌ای روی جعبه می‌نشيند. چکش به
(.روی زانو، چشم‌ها و پيشانی‌اش را می‌مالد

واتسون‌: حالا ديگه چته؟ بنزين‌ات تموم شده؟
.
سرخپوست‌: اگه ماشين بودم، فقط به بنزين احتياج داشتم‌... اما ... شايد حالم بهتر بشه

واتسون‌: خب، می‌خوای همينجوری بشينی تا روز تموم بشه؟ هی سرخپوست! من اصلاً عجله ندارم، اما اگه
.بخوای سرم کلاه بذاری، خُورد و خاکشيرت می‌کنم

سرخپوست‌: کسی نمی‌خواد سر شما کلاه بذاره، رئيس. همين الساعه حالم بهتر می‌شه. .. اما سرم _ امروز مثل
،اينکه باد کرده. شکمم، مثل يه خمره، پر شده از تربانتينه، رئيس. ... سام کاردينال می‌گه قيمت يه چتول دو دلاره
با چهار دلار می‌شه اِنقد ويسکی سگی خريد که باهاش همه‌ی سرخپوستها رو مسموم کرد! اين دفعه رو، سام
!کاردينال راست می‌گه، رئيس

واتسون‌: شماها چه آشغالی کوفت می‌کنين؟

سرخپوست‌: ويسکی سرخپوستی، رئيس. می‌دونی ويسکی سرخپوستی چيه؟
!
واتسون‌: نه، بگو ببينم چيه و بعدش هم بچسب به کار
،
سرخپوست‌: چشم، رئيس. به روی چشم. همه چی دور سرم می‌چرخه. به محض اينکه زمين از لرزش بيفته
می‌چسبم به کار. اما ويسکی ی سرخپوستی‌: يه نيمه ويسکی می‌خری، يه چَتْوَل الکلِ چوب ... شايد هم نصف
.چتول فورمالين و بقيه‌اش هم آب‌... اين اون ويسکی‌ئيه که برای سرخپوستها می‌سازن
.
واتسون‌: و اين باعث می‌شه که زمين به لرزه دربياد؟ ... خدای من! تو، حالمو بهم می‌زنی
!
سرخپوست‌: اما نمی‌دونی چه حالی می‌ده
.
واتسون‌: يالا ... يالا ديگه بچسب به کار
(سرخپوست به سختی به روی جعبه می‌رود و شروع به فرو کردن تيرک در زمين می‌کند. بعد از چند لحظه از
(.کار بازمی‌ايستد. خسته است

سرخپوست‌: اين کار خيلی سختيه، رئيس! ... هيچ می‌دونی ... سام کاردينال مثل يه گاو مريض می‌زنه زير آواز
،... و رُی مک‌اينتاش با اون پای چلاقش می‌رقصه‌... خنده‌داره! من و آلفونس اِنقد می‌خنديم تا دل‌درد می‌گيريم. من
کفشهای رُی رو تو پوکر می‌برم، اما رُی همينجور می‌رقصه. بعدش هم سام به کله‌اش می‌زنه و رُی رو هُل می‌ده
... رُی هم اونو هُل می‌ده و جنگ مغلوبه می‌شه ... خيلی گشنمه، رئيس
.
واتسون‌: بی خيال! يالا زودتر بچسب به کار. دلم می‌خواد به اندازه‌ی ده دلار کار انجام بشه

سرخپوست‌: اونوقت غذا بهم می‌دی؟ يه بشقاب بزرگ پر از گوشت و سيب زمينی؟ شايد هم يه کيک بزرگ؟

واتسون‌: (با تمسخر می‌خندد) بهت غذا بدم؟ به محض اينکه به اندازه‌ی ده دلار کار کردی، اونموقع می‌تونی دراز
.بشی و بميری! البته نه توی مزرعه‌ی من. می‌زنی به چاک ... يه جائی توی جاده

 (سرخپوست، چند ضربه‌ی ديگر به تيرک می‌زند. سعی می‌کند نيرويش را جمع‌و‌جور کند و کار را تمام کند، اما
(.بيهوده است. چکش را می‌اندازد و شکمش را می‌گيرد

سرخپوست‌: رئيس، شما خيلی سرسختين ... سخت، مثل آهن. سام آدمِ بَديه ... سرت کلاه گذاشته‌... سر من هم کلاه
،گذاشته. ده دلار تيغ‌ت زده ... درست مثل اينکه ده دلار از آدم بدزدن. سام با اون ده دلار يه بطر ويسکی خريد
کمی کالباس و دو تا هم هندونه. بيشتر کالباسا رو خودش خورد، حتی ديدمش که يه کمی هم به سگه داد. من به
سگه لقد زدم و سام ناراحت شد: چرا اينکا رو می‌کنی؟ حيوون خداست! بهش گفتم برا اينکه اون سهم منو خورده
... گشنه‌س؟ خب باشه، می‌تونه بره گربه شکار کنه، رئيس. من خودم يه دفعه يه گربه گرفتم و خوردم... زمستون
۱۹۵۶. گوشت زيادی نداشت و تازه گوشت‌ش هم مثل طناب سفت بود. من که ديگه گربه نمی‌خورم. رئيس، سرم
خيلی درد می‌کنه
!
واتسون‌: اگه يه کلمه‌ی ديگه، اگه فقط يه کلمه‌ی ديگه حرف بزنی، خونه‌رو رو سرت خراب می‌کنم، سرخپوست
می‌خوای امتحان کنی؟

 (برای لحظاتی، سرخپوست بين دو دنيا سرگردان است. بعد، با يک حرکت تند و عصبی، چکش را برمی‌دارد و
شروع به ضربه زدن می‌کند. واتسون، برای مدتی او را نگاه می‌کند. حالا، عصبانيت‌اش تمام شده و خودش را
می‌خاراند. سپس، با يک حرکت تند از سمت چپ صحنه خارج می‌شود. تقريباً همزمان با خروج واتسون صدای
(.چکش آرام‌تر می‌شود و چکش با آخرين ضربه روی تيرک می‌ماند و سرِ سرخپوست روی بازويش می‌افتد

سرخپوست‌: حرفهای بی‌اساس ... دنيا پر از حرف مفته! من خودمو به موش مردگی می‌زنم و آقای واتسون بهم
.کار می‌ده. يه سرخپوست ترسو، يه سرخپوست زنده‌س. ...اما کله‌ی من آلفونس‌رو آزاد نمی‌کنه، ولی دستهام چرا
(.صدای موتورِ ماشين نزديک می‌شود. سرخپوست سرش را بلند می‌کند و به طرف راست صحنه نگاه می‌کند

سرخپوست‌: من امروز آدم مهمی شده‌ام! اولش آقای واتسون و حالا هم يه ماشين به ديدن من اومده. چه رانندگی‌ئی
.هم می‌کنه ... اگه از سر راهش کنار نرم، حتماً زيرم می‌کنه

 (از روی جعبه پائين می‌آيد و نگاه می‌کند. ماشين با صدا، در خارج از صحنه توقف می‌کند. گرد و غبار بلند
(.می‌شود. در ماشين بسته می‌شود و کارمند وارد صحنه می‌شود

کارمند : سلام رفيق، چطوری؟
!
سرخپوست‌: سلام جناب! همه چی صد و پنجاه درصد روبراهه ... صدو‌پنجاه درصد
(.
(سرخپوست به روی جعبه می‌پرد و چکش را بلند می‌کند که تيرک را داخل زمين کند

کارمند: توی شهر صحبت از اين بود که ديشب چادرتون آتيش گرفته. ... همه چی روبراهه؟ کسی که مجروح
نشده؟

سرخپوست‌: البته که همه چی روبراهه. شکايت مکايت نمی‌خوای؟

کارمند: راستش، من‌... منظورت چيه؟

سرخپوست‌: گفتم اگه شکايت لازم داشته باشی، من خيلی دارم... چادرم ديشب خاکستر شد. شريک‌هام در رفتن و
منو با اين کار سخت تنها گذاشتن. پول و پله ندارم‌... و رئيس آلفونسِ منو زندانی کرده و گفته اگه از اينجا برم اونو
می‌کشه. بازم بيشتر می‌خوای؟ (چکش را محکم روی تيرک می‌کوبد و غر می‌زند) شايدم بخوای بدونی که سرم
چقدر درد می‌کنه؟

کارمند (آسوده)‌: هی! بيا اينجا ببينم. بذار يه سيگار بهت بدم تا حالت جا بياد. حال و روزت که خيلی وخيمه. چی
.دوست داری _ پيپ يا سيگار؟ هر دوتاشو دارم

سرخپوست‌: با اين حال و روزی که من دارم، جناب، می‌تونم يه جوراب کهنه‌ی پر از پوشال‌رو هم دود کنم ... يه
سيگار رد کن (سيگاری را که کارمند داده وارسی می‌کند) بايد وضعت خيلی خوب باشه. لابد يه پول درست و
حسابی از دولت می‌گيری، ها؟ ... عجب سيگاری! کدوم سرش رو بايد آتيش زد؟ (می‌خندد)

کارمند: هر سرش رو که دوست داشته باشی. تا اونجا که به من مربوط می‌شه، حتی می‌تونی بخوری‌ش ... کلاه
جالبی رو سرت گذاشتی. از کجا آوردیش؟
!
سرخپوست‌: (سيگارش را با آتيش کارمند روشن می‌کند) تو پوکر بردم، جناب
.
کارمند (سرخپوست را از نزديک وارسی می‌کند) : اون چکمه‌ها تنگ نيستن؟ فکر می‌کنم اونارو دزديده باشی
.
سرخپوست‌: نه جناب! تو پوکر بردمشون

کارمند: اون پيرهن چی؟
!
سرخپوست‌: اينو از برادرم دزديدم، وقتی که مريض بود و در حال مرگ؛ ديگه دستش به من نمی‌رسه

کارمند (می‌خندد) : جالبه! ... بايد راجع به تو با بروبچه‌ها صحبت کنم. ... اسمت چيه؟

سرخپوست‌: فکر می‌کنی اين خنده‌داره که آدم از برادر‌ِ در حال مرگ‌ش يه پيرهن بدزده؟... تو فکر می‌کنی اين
خنده‌داره جناب؟.. من فکر می‌کنم تو يه حرومزاده‌ای ... آيا فکر می‌کنی اينم خنده‌دار باشه؟
...
کارمند‌(ترسيده) : خيلی خب بابا _ شنيدم که تو گفتی اون پيرهنو

سرخپوست‌: درسته. درست شنيدی
.
کارمند: (دفتر يادداشت‌اش را درمی‌آورد) فقط اسمت‌رو به من بده، بعداً به کارت رسيدگی می‌کنيم
...
سرخپوست : بزن به چاک جاده! اگه می‌خوای يه دزدُ رو وقت خلاف ببينی، من چرخای ماشين‌ت رو وا می‌کنم
...و اگه بخوای منو بگيری‌
!
کارمند (با خشم): اسمت رو به من بده
.
سرخپوست‌: فکر کنم فراموش کرده باشم‌... شايدم اصلاً اسمی نداشته باشم

کارمند: نگاه کن، پسر!‌... به من جواب سر بالا نده، وگرنه مجبورم گزارشتو بدم و اونموقع ممکنه ديگه نتونی به
.آسونی "حقوق سرخپوستی" بگيری

سرخپوست‌: خب، تو که اسم منو نمی‌دونی. وقتی که نمی‌دونی من کيم، چطوری می‌خوای گزارشِ منو بدی؟ ها؟
."اسم می‌خوای؟ خيلی خب، اسممو بهت می‌دم. بنويس "جو بوش

کارمند : وقت منو تلف نکن، پسر! بالاخره می‌خوای اسمتو به من بدی يا نه؟

سرخپوست‌: نه! من اسممو به تو نمی‌دم، جناب! دنيا پر از ترس و وحشته. اگه زيادی راجبِ من بدونی، می‌ترسم 
.ترس ورت داره

کارمند (دفتر يادداشت‌اش را محکم می‌بندد) : خيلی خب. خودت اصرار داری. بخدا اگه بنا باشه دنبالت بگردم، هر
.کجا که باشی پيدات می‌کنم

سرخپوست‌: عصبانی نشو جناب. از حرفی که زدم عذر می‌خوام. آخه سرم بدجوری درد می‌کنه و نمی‌دونم چی
...دارم می‌گم‌

کارمند : انگار داری سر عقل می‌آی. دوباره مِیْ زدی، ها؟ ايندفعه چی خوردی، ويسکی خونگی يا اودکلن؟

سرخپوست‌: شايد ويسکی خونگی، شايدم قهوه. نمی‌دونم. برا چی می‌پرسی؟
.
کارمند : بچه که نيستی بابا! تو هم به خوبی من اينو می‌دونی که عرقِ بَد، زودتر از هر چيزی می‌کشدت

سرخپوست‌ (هيجان‌زده) : جناب ... تو واقعاً به اون چيزی که گفتی اعتقاد داری؟
.
کارمند : به چی؟ راجع به عرقِ بد؟ معلومه
.
سرخپوست‌: خب، لطفاً برام يه بطر ويسکی‌ی تروتميز کانادائی بخر. به عمرم ويسکی خوب نخوردم
...
کارمند : حالا يه خورده کوتاه بيا ... تو مثل اينکه

سرخپوست‌: بيست دلار برای يه بطر بهت می‌دم. قبول؟
.
کارمند : بسه ديگه! ... پسر، تو مثل اينکه کله‌ت خرابه

سرخپوست‌ (به بيرون صحنه اشاره می‌کند) : اون ماشين ... مال خودته؟
.
کارمند : آره

سرخپوست‌: پس چرا اِنقده چيز ميز روش نوشته؟ اونا که اسم تو نبايد باشه؟ پس چرا راستشو به من نمی‌گی؟
.
کارمند : خب، من برا دولت کار می‌کنم و اونا ماشين در اختيارمون می‌ذارن
سرخپوست‌: سی دلار؟
...
کارمند : ببين

سرخپوست‌: برا چی تو شهر کار نمی‌کنی، يه کارِ دفتری؟ برا چی اينهمه راهو می‌کوبی و به اين طرف اونطرف
می‌ری تا با سرخپوست‌های احمق و کثيف دهن به دهن بشی؟ شايد تحصيلات‌ات کمه، شايدم يه چيزی‌ت می‌شه که
اين کارو بهت دادن؟
.
کارمند : دهن کَثيفِتو ببند
.
سرخپوست‌: سی و پنج دلار. بيشتر نمی‌دم

کارمند : ممکنه خفه بشی؟

سرخپوست (بی اعتنا و جسور) نه! من هيچوقت خفه نمی‌شم. تو اصلاً مرد نيستی، تو مثل يه بدکاره‌ای که برای
!پول عشق بازی می‌کنه. تو، مادرخوک و پدر سگی

کارمند (ترسيده است) : چی؟ ... چی داری می‌گی؟

سرخپوست (رو در روی کارمند می‌ايستد) : می‌خوای بزنی؟ يالا، بزن! منو براحتی بکش و اونا هم دستگيرت
می‌کنن _ همونهائی که بهت ماشين دادن. يالا، بزن! يه خورده! يالا! بُزدل! (دستهايش را محکم به هم می‌کوبد)
اينجوری بزن! ... درست اينجوری _ يالا! می‌دونی که وقتی منو بزنی چيکار می‌کنم؟

کارمند (با ترس به اطراف نگاه می‌کند) چيکار؟
!
سرخپوست‌: گزارشتو می‌دم ... و برا زدن يه سرخپوست کارتو از دست می‌دی. د يالا! نشون بده که مردی
(.
(سرخپوست به دور کارمند می‌رقصد. کارمند به طرف ماشين‌اش راه می‌افتد
!
کارمند : من دارم می‌رم، تو کله‌ت خرابه

سرخپوست (به جلوی کارمند می‌پرد) : نه داداش! تو هيچ کجا نميری. هيچ کسی اين دور و برها نيست تا شاهد
اتفاق باشه. اما، بعد از تصادف، آدمها از همه جا سرريز می‌شن. من می‌پرم رو سپر ماشين‌ت و وقتی تو بخوای
برونی، می‌افتم و تو از رو من رد می‌شی ... اونوقت چطوری می‌خوای اينو توضيح بدی، جناب؟

کارمند (حسابی ترسيده است) : من با تو کاری ندارم پسر! تو اصلاً چه مرگته؟ از من چی می‌خوای؟

سرخپوست‌: من ازت چيزی نمی‌خوام _ فقط باهام حرف بزن، منو بشناس. وقتی بری، من دوباره اينجا تنها
...می‌مونم. من می‌خوام راجع به برادرم باهات حرف بزنم، می‌خوام بهت بگم که اون چطوری مرد

کارمند : تو مشغول کارت بشو و منهم به سر کارم برمی‌گردم. نمی‌خوام به داستان برادرت يا کس ديگه‌ای گوش
!کنم. (سرخپوست به خارج صحنه می‌رود و روی ماشين می‌نشيند) از روی ماشينم بيا پائين
سرخپوست (خارج از صحنه) جناب! تو بايد به حرفهام گوش کنی. تو بايد، همونطوری که می‌گم، به حرفهام
گوش کنی! (صدای بالا و پائين رفتن ماشين می‌آيد) آخيش! اين ماشين مثل تختخواب می‌مونه

کارمند : من از کجا بدونم که تو کی هستی، يا با من چيکار داری (سرخپوست به صحنه بر می‌گردد) من ... فقط
...دارم وظيفمو انجام می‌دم. شنيدم که چادرتون آتيش گرفته و

سرخپوست‌: تو اصلاً کدوم يک از ما رو می‌شناسی؟ چند تا از ماها شناسنامه داريم تا اسم و سن مون رو نشون بده
... شايد فکر می‌کنی که من پاسپورت دارم و می‌خوام برم فرانسه‌... شايد هم مثل شما سفيدا ازدواج کنم... اينجوری
فکر می‌کنی، جناب؟
.
کارمند : به من چه مربوطه که تو کی هستی و چی فکر می‌کنی. به کارت بچسب و منو راحت بذار
.
سرخپوست (با تحسين به ماشين نگاه می‌کند) : اون چرخها مثل بالش می‌مونن. من اگه ماشين داشتم، هيچوقت پياده نمی‌رفتم
.
کارمند : از سر راهم کنار برو! بايد به شهر برگردم
.
سرخپوست‌: عجله نکن. شايد اصلاً نتونی به شهر برگردی

کارمند : منظورت چيه؟

سرخپوست (برمی‌گردد و به طرف کارمند می‌رود و با او رو در رو می‌ايستد) : می‌دونی کشتن يه نفر چه
(معنی‌ئی داره؟ البته نه از سر نفرت و يا هيچ احساس ديگه‌ای؟ (دستش را روی قلب‌اش می‌گذارد

کارمند (به عقب می‌رود) : مضحکه! ببين پسر ... من هر چی بتونم بهت می‌دم _ فقط راحتم بذار. اون ويسکی‌ئی
.رو که می‌خوای برات می‌خرم ... پولی هم ازت نمی‌خوام ... قول می‌دم

سرخپوست‌: می‌دونی کشتن يه نفر چه معنی‌ئی داره؟ يه نفری که شايد دوسش داشته باشی؟ جناب، دلم می‌خواد
...چيزی بهت بگم‌
!
کارمند : نه

سرخپوست (يقه‌ی کارمند را می‌گيرد) : گوش کن لعنتی! من يه دفعه يه نفر رو همين جوری کشتم. شماها تو اون
اداره‌ی سرخپوستها از ماجرا خبر ندارين. هيچ کسی بهتون نگفته، هيچ کس هرگز بهتون نخواهد گفت ... من بايد
راجع به برادرم باهات حرف بزنم ... اون‌... سه، چهار و يا پنج سال قبل مُرد. دوستام هنوز با شناسنامش دارن از
.دولت پول می‌گيرن
...
کارمند : اين غير ممکنه! تو نمی‌تونی

سرخپوست‌: من نمی‌تونم جناب؟
.
کارمند : توی اين مملکت قانون و مقررات هست، هيچ کس نمی‌تونه از قانون فرار کنه

سرخپوست‌: کدوم قانون؟
!
کارمند : قانون مملکت

سرخپوست (با تهديد) : کدوم قانون!؟
...
کارمند : هيچ کس ... نبايد ... کسی ديگری رو بکشه

سرخپوست‌: بذار راجب برادرم حرف بزنم. همه چيزو می‌گم، بعد، تو به من بگو ببينم قانون شامل همه‌ی آدمها
.می‌شه يا نه
.
کارمند : ولم کن بابا! من اصلاً نمی‌خوام چيزی راجب برادرت بشنوم

سرخپوست (با خشم) : تو بايد گوش کنی! به اطراف نگاه کن! چی می‌بينی؟ زمين و خاک. گرد و غبار ... و اون
کاری که بناست بکنم. تو و من ... درست نگاه کن! تو چاق و چله و من نحيف و گرسنه. من هيچی ندارم ... تو
ماشين داری، پول داری. شايد تو از من شايسته‌تر باشی، اما من از هيچی نمی‌ترسم. من از تو چابک‌ترم. اگه من
ديونه بشم و با همين چکش تو مغزت بکوبم چی پيش می‌آد؟
...
کارمند : تو؟ ... تو، اينکارو نمی‌کنی

سرخپوست‌: اشتباه می‌کنی جناب! هيچکی مارو نمی‌بينه. شايد شانس بياری و از دستم زنده فرار کنی، اما کی
حرفهاتو باور می کنه. تو يه داستان می‌گی، من يه داستان ديگه. من که چيزی ندارم از دست بدم. ... بهرحال، تو
.به داستان برادرم گوش می کنی، اينو مطمئنم
،
کارمند (با نااميدی) : ببين پسر ... بيا و عاقل باش، بذار مث دو تا آدم عاقل و بالغ رفتار کنيم. می‌برمت شهر
-می‌ريم يه غذای درست و حسابی برات می‌خرم، بعدش می‌تونيم بريم و يه بطر ويسکی _ همونی که قولشو دادم‌ 
...بخريم. بعد، می‌تونی بری دوستاتو پيدا کنی و شبو حسابی خوش باشی
!
سرخپوست (تف می‌کند) : سگ کثيف
.
کارمند : حالا جوش نيار! من فقط چيزی رو که به نظرم خوب می‌اومد گفتم. اگه دوس نداری بيائی، اشکالی نداره
بذار من برم و شتر ديدی نديدی. بذار اصلاً فراموش کنيم که همديگرو می‌شناسيم، باشه؟

سرخپوست‌: تو فکر می‌کنی من می‌تونم تو رو فراموش کنم، فراموش کنم که تو رو ديدم؟ من تو رو مث يه عکس
تو کله‌م نگر می‌دارم ... سعی کنم تو رو فراموش کنم!؟ درست مث اينه که سعی کنم برادرمو فراموش کنم. نه، نه
.جناب! تو هيچ وقت دست از سر من ورنمی‌داری. من هرگز تو رو فراموش نمی‌کنم
.
کارمند (سعی می‌کند خودش را توجيه کند) : من يه کارمند ساده‌م و دارم وظيفمو انجام می‌دم. اينو فراموش نکن
می‌دونم مسائل زيادی باعث ناراحتيت شدن. من هم همينطور ... ما همه‌مون مشکلات داريم ... اما مشکلاتتو سر
(من خالی نکن. (کارمند پاکت سيگار را در می‌آورد و سيگاری برای خودش روشن می‌کند
!
سرخپوست‌: ردش کن بياد
.
کارمند : اينو برا خودم روشن کردم. بيا، يکی ديگه بهت می‌دم
.
سرخپوست‌: من همونو می‌خوام
!
کارمند : لعنتی! يکی ديگه روشن کن
(سرخپوست به پشت کارمند می‌پرد و دستش را زير گلوی او می‌گذارد. با دست ديگرش سيگار را از دهان او بر
(.می‌دارد. کارمند را هُل می‌دهد و کارمند سکندری می‌خورد و به روی زانو می‌افتد. کارمند چشمهايش را می‌مالد

کارمند : تو چه مرگته؟ چرا اين کار رو کردی؟

سرخپوست‌: حالا متوجه می‌شی که مث من بودن چه مزه‌ای داره. بلند شو! وگرنه طوری می‌زنمت که مغزت بياد
.تو دهنت
!
کارمند (می‌ايستد) : خدای من

سرخپوست : برادرم گشنه بود ... کاری تو مزرعه‌ی يه سفيد پوست پيدا کرد. قرار بود چاه بکنه _ يه دلار به
ازای هر پنج فُوت. برادرم بيست فوت می‌کَنه _ دو روز کار طاقت فرسا! برادرم از ارباب سفيدش تخته می‌خواد
،تا دور چاه طوقه بزنه، اما ارباب لعنتی کله‌شو می‌کنه تو سوراخ‌ِ چاه و فرياد می‌زنه: تو فقط بِکَن! برادرم می‌کَنه
اما گل آوار می‌شه و برادرم تا شونه‌ها زير گل می‌مونه. داد می‌کنه: منو بيرون بکش! نمی‌تونم تکون بخورم، دارم
خفه می‌شم، اما ارباب سفيد که بالای چاه وايساده بود، از ترس کونش توی چاه نمی‌ره. مجبور می‌شه بره مزرعه‌ی
بعدی و بعدش‌... مزرعه‌ی بعدی ... تا بالاخره يه سرخپوست پيدا کنه و بفرسته توی چاه. تمام مدتی که ارباب دنبال
کمک می‌گشته، برادرم از ته چاه و رو به آسمون فرياد می‌کشيده: يا عيسی مسيح! کمکم کن! ارباب سفيد پوست
منو اينجا ول کرده تا بميرم. اما عيسی مسيح حرفهای برادرمو نمی‌شنوه و آب تا لبهاش بالا می‌آد. سرش رو به
عقب تکيه می‌ده، موهاش و گوشهاش توی آب قرار می‌گيره. برادرم، ديگه حتی صدای فرياد زدن خودش رو هم
.نمی‌تونه بشنوه، با اينحال همينجور داد می زنه
!
کارمند: من که اونجا نبودم. من که نمی‌تونستم کمکش کنم

سرخپوست‌: برادرم ستاره‌ها رو توی آسمون می‌بينه _ ستاره‌های بيشماری رو. آدم از ته چاه، حتی تو روز روشن
.هم می‌تونه ستاره‌ها رو بيبنه
.
کارمند : من که کمکی از دستم بر نمی‌اومد _ ديگه دلم نمی‌خواد راجب برادرت حرفی بشنوم

سرخپوست : بعدش سام کاردينال می‌آد. سام، آدم بُزدليه، اما وقتی برادرم رو توی چاه می‌بينه و گل و لایی که مث
يه موجود زنده دورو برش وول می‌خوردن، می‌ره توی چاه. سام با دستهاش شروع به کندن می‌کنه و طناب رو به
دور کمر برادرم می‌بنده. بعد، بالا می‌آد و با کمک ارباب سفيد پوست، برادرم رو بالا می‌کشه. برادرم ديگه هيچی
.بياد نمی‌آره، حتی وقتی از اون ته بيرونش می‌آرن هيچ صدائی نمی‌شنوه
!...
کارمند : خب، زنده موند؟ ... خدارو شکر

سرخپوست‌: البته، البته که برادرم زنده می‌مونه. تو اهل شکار هستی؟

کارمند : شکار؟ منظورت شکار حيوونات با اسلحه‌س؟

سرخپوست : آره
.
کارمند : آره، هر سال می‌رم

سرخپوست‌: تا حالا هيچوقت آهو زدی؟ نه اينکه بکشی‌ش ... يعنی طوری بزنی که فقط پاشو بشکنی؟ يا مثلاً هيچ
وقت به چِشِش زدی تا آهو فرار کنه و با يه چِش کور بره و خوراک گرگها بشه؟
.
کارمند : دو سال قبل، يه دفعه يه مُوس زدم. اما تو چشش نزدم، دنبالش هم نرفتم

سرخپوست : از کجا اِنقده مطمئنی؟
.
کارمند : خب، می‌دونم ديگه. من هيچوقت اون‌جوری تيراندازی نمی‌کنم

سرخپوست‌: تو فقط تير رو خالی می‌کنی و نمی‌دونی که گلوله کجا می شينه؛ خب، بعدش چيکار کردی‌؟
.
کارمند : سعی کردم دنبالش برم، اما برفِ خيلی کمی روی زمين نشسته بود و من ردش‌رو گم کردم
.
سرخپوست‌: يعنی اينکه تو دنبالش نرفتی
.
کارمند : برگشتم به کمپ ... با دوستام شام خوردم و شبونه برگشتيم

سرخپوست : و موس‌ ‌رو که زخمی کرده بودی فراموش کردی؟
.
کارمند : نه، من نگرانش بودم. توی اين فکر بودم که چه اتفاقی براش می افته

سرخپوست‌: اون شب خوابش رو ديدی؟ نعره‌کشون، دردمند، در حال دويدن؟
.
کارمند : خواب؟ خواب يه موس؟ به جهنم! چيزهای مهمتری هستن که آدم بايد راجب اونها نگران باشه

سرخپوست : يعنی اينکه تو اصلاً نگرانش نبودی؟ به محض اينکه کارت تموم شد فراموشش کردی؟ ... موس از
!تو فرار نکرده، بلکه تو از موس فرار کردی

کارمند : نه، اينطور نيست! ... تو اصلاً به کله‌ت زده (به طرف ماشين می‌رود. در خارج از صحنه، سرخپوست به
جلويش می‌پرد و او را متوقف می‌کند) هی! ولم کن! دست از سرم وردار! دارم بهت می‌گم ... تو فکرهای عجيب
و غريبی تو کله‌ت داری، اما نمی‌تونی اونا رو به من تحميل کنی ... من از اينجا می رم (سرخپوست دستش را
(می‌گيرد و می‌پيچاند و او را با صورت به زمين می‌اندازد و به رويش می‌پرد

سرخپوست‌: تو آدمی که روحش رو گم کرده باشه چی صدا می‌کنی؟
!
کارمند : نمی‌دونم، بذار برم
.
سرخپوست : ما برای همچی آدمی اسم داريم
!
کارمند : من نمی‌دونم، داری دستم‌رو می‌شکنی
!
سرخپوست‌: ما به همچی آدمی می‌گيم سِمِنْتُوس! اين اسمو بياد داشته باش، برای اينکه تو يه سمنتوسی
.
کارمند : خواهش می‌کنم، لطفاً منو راحت بذار. من که به تو کاری ندارم
(
سرخپوست : آره، می‌دونم. (کارمند را رها می‌کند. کارمند می‌ايستد. خاکی و بهم ريخته است

کارمند : دلم می‌خواد يه چيزی بهت بگم ... دلم می‌خواد اينو بدونی که من فکر می کنم ديگه داره از حد خارج
می‌شه. اگه اين يه بازيه، تو به اندازه کافی خنديدی. بهر حال، من دارم از اينجا می‌رم، و اگه رفتم يه راست می‌رم
.سراغ پليس. تو، جات توی زندونه
!
سرخپوست (می‌خندد) : شايد جُربزه‌ش رو داشته باشی. ما حالا ديگه مدتهاست تو زندونيم، سمنتوس
!
کارمند : ديگه منو به اين اسم صدا نکن

سرخپوست‌: باشه، تو رو جناب صدا می‌کنم، اما می‌دنی برای من جناب چه معنی‌ئی می‌ده؟
.
کارمند : نمی‌خوام بدونم
.
سرخپوست (می‌خندد) : تو آدم عاقلی هستی ... متوجه منظورم که هستی. حرف ديگه‌ای ندارم. می‌تونی بری

کارمند (با ناباوری) : تو ... تو ديگه کاری به کارم نداری؟
.
سرخپوست‌: من داستانم رو تموم کردم ... حالا برو ... برو به شهر، برو به جهنم ... به هر جا که دلت می‌خواد
می‌دونی برادرم چه جور زندگی‌ئی داشت؟ اون نه ديگه زنده بود و نه مرده

کارمند : تو که گفتی از توی چاه صحيح و سالم بيرون اومد. راجع به چی داری صحبت می‌کنی؟

سرخپوست : نه، اون زنده نبود. اون اِنقد به مرگ نزديک بود که نمی‌شد گفت زنده‌س. ارباب سفيد زود از شرش
خلاص شد. به برادرم گفت: بيا، اين سه دلارو بگير. برادرم بهش گفت‌: من بيست فوت چاه کندم و قرارمون چهار
،دلار بوده. ارباب سفيد خنديد و گفت: يه دلارش‌رو بخاطر اينکه بيل‌رو توی چاه جا گذاشتی کسر می‌کنم. بعد
برادرم به رِزِرْو برگشت، اما به خونه‌ش نرفت. مدتی توی چادر من زندگی می‌کرد. شبها از خواب با فرياد
می‌پريد و روزها، درست مثل آدمهائی که عقل شون‌رو از دست داده باشن، همينطور برا خودش می‌گشت، چند بار
تو بيابونها گم شد. سرخپوستهای ديگه پيداش می‌کردن و برش می‌گردوندن. خيلی حالش بد بود. يکماهی افتاد تو
،رختخواب و بعد هم هر چی سعی کرد ديگه نتونست از جاش بلند شه. دست و پاش تا مغز استخون خشک شده بود
.درست مث ساقه‌های يه درخت مرده
.
کارمند : می‌بايست مرض فلج گرفته باشه 

سرخپوست : يه شب به من گفت: فردا به اونطرف درياچه برو و زن و پسرم آلفونس رو وردار و ازشون خوب
مواظبت کن. من تا فردا دوام نمی‌آرم. لمس‌ش کردم، آخه يه طوری حرف می‌زد که انگاری ديو آتيش تو جلدش
،رفته بود. سر و صورتش اما سرد بود. بهش گفتم: تو زنده می‌مونی و خودت از زن وبچه‌ات نگه داری می‌کنی
.اما سرش رو تکون داد. به من نگاه کرد و گفت: کمکم کن تا بميرم

کارمند : چرا ... چرا بيمارستان نبرديش؟
...
سرخپوست (به تلخی می‌خندد) : بيمارستان؟! يه دلار بخاطر بيلی که توی چاه جا مونده ازش می‌گيرن
بيمارستان؟ حواست کجاست؟
...
کارمند : نه اينکه نفهمم

سرخپوست : من ... برادرم ... رو ...کشتم. بغلش کردم، خيلی سبک بود. مث يه بچه‌ی کوچيک، بغلش کردم ... و
اينطوری به جلو و عقب تکونش می‌دادم ... درست مث مادری که بچه‌ی کوچيک‌شو تکون می‌ده. تکونش می‌دادم
و گريه می‌کردم ... دستهامو محکم روی گلوش گذاشتم و فشار دادم و فشار دادم. می‌دونستم که مرده، اما همينطور
فشار می‌دادم و گريه می‌کردم. ...حالا همه چی تموم شده ... حالا ديگه من يه پير مردم ... حالا تنها گرسنگی و
.جراحت باقی مونده
!
کارمند : خدای من

سرخپوست : پيرهن و شلوارشو ورداشتم‌، دزديدم. بعد، توی چادر يه چاله کندم و برادرم رو خاک کردم. روز
بعد، به اونطرف درياچه رفتم و وقتی به زنِ برادرم ماجرا رو گفتم، برای مدتی هيچی نگفت. بعد، به من نگاه
کرد، به من با چشمهائی که انگار با گريه قهر بودند نگاه کرد و گفت: آلفونس رو وردار ... من دارم می‌رم تا با هر
مردی که بخواد منو تصاحب کنه زندگی کنم، تا شايد فراموشش کنم. بعد، کلبه‌ش رو ترک کرد و من و آلفونس تنها
مونديم ... آلفونس رو ورداشتم و برگشتم. همه سرخپوستها می‌دونند که چه اتفاقی افتاده، اما هيچکس چيزی نمی‌گه
._ نه به من ...  نه به شما. بعضی‌ها هنوز از اسم برادرم استفاده می‌کنن _ و شما، جناب، نمی‌دونين

کارمند (به آرامی، مثل اينکه دوباره خود را در قدرت می‌بيند): ما بايد بدونيم، می‌فهمی که. تو بايد اسم برادرت رو
.به من بگی
.
سرخپوست : می‌دونم ... بهت می‌گم ... اسمش "تامی استون" بود
.
کارمند (دفترچه‌اش را بيرون می‌آورد و می‌نويسد) : استون، تامی استون ... خب، می‌دونی که حالا بايد چکار کنم
می‌فهمی که اين وظيفه‌ی منه، کارِ منه ... يعنی اينجوری احساس می‌کنم. ما همه بايد در چهارچوب قانون زندگی
کنيم. جامعه‌ی ما، يه جامعه‌ی متمدنه ... می‌فهمی؟ (به طرف ماشين براه می‌افتد) من دارم می‌رم. سعی نکن قبل از
.اومدن پليس فرار کنی. شرايط تو کاملاً قابل درکه و اونا زياد سخت گيری نخواهند کرد

سرخپوست : البته، جناب ... حق با شماست (صدای باز شدن در ماشين) صبر کن، جناب! اسم برادرم رو بهت
.عوضی دادم. اسمش تامی استون نبود. تامی استون اسم منه، اسم اون جانی استون بود
...کارمند (دفترچه در دست برمی‌گردد) : جانی استون؟ بذار اينو روشن‌تر کنيم ... اسم برادرت جانی استون بود و
اسم تو تامی استونه (سرخپوست سرش را به علامت تصديق تکان می‌دهد) خيلی خب، نوشتم. حالا يادت باشه که
(چی گفتم. فقط همين جا منتظر باش (بر می‌گردد و خارج می‌شود
.
سرخپوست : نه، جناب ... دوباره همه چيز رو قاطی کردی. اسم من جانی استونه و اسم برادرم تامی استونه

کارمند (دفترش را در جيب می‌گذارد و با خشم به طرف سرخپوست برمی‌گردد): ببين، سرخپوست! اسم لعنتی ی
تو بالاخره چيه؟ تو اصلاً کی هستی؟

سرخپوست‌: اسمم؟ اسم منو می‌خوای؟ (سرخپوست ناگهان دست کارمند را می‌گيرد و آنرا در پشت می‌پيچاند و او
(را روی جعبه می‌خواباند
!
کارمند : آهای! ولم کن

سرخپوست‌: اسم منو می‌خوای؟

کارمند : آره، درسته. اگه جواب راسته حسينی برات زياد سخت نباشه، به من بگو اسمت چيه؟

سرخپوست‌: اسمم سام کارديناله

کارمند (با عصبانيت بلند می‌شود و لباس‌اش را مرتب می‌کند): حالا اسمت سام کارديناله؟ ... چی فکر کردی؟ تو
وقت منو تلف می‌کنی. با من يه طوری رفتار می‌کنی که انگار من هم يکی از اون دوستهای کثيف‌ سرخپوست ا‌ت
هستم ... حتی نمی‌تونم جواب يه سؤال ساده رو هم ازت بگيرم ... اما مهم نيست ... وقتی پليس بياد، اونها می‌فهمن
.که تو کی هستی و اسمت چيه

سرخپوست‌: نه، سمنتوس! شماها هيچوقت به اين مسئله پی نخواهيد برد. اگه حتی با صدتا پليس هم به منطقه‌ی
رزرو بيای و سعی کنی تامی استون و يا سام کاردينال رو پيدا کنی ... شايد هيچکی‌رو پيدا نکنی، شايد هم همه رو
،پيدا کنی. همه‌ی سرخپوستها مث همن، هيچ اند، هيچکس اند. به من گوش کن، سمنتوس! يکی از برادرها مرده
(کی؟ تامی استون؟ جانی استون؟ جو بوش؟ نگاه کن! (آستر جيبهايش را پشت‌رو می‌کند و نشان می‌دهد که خالی‌اند
.من هيچی ندارم ... نه کيف، نه پول، نه اسم. من نه گذشته‌ای دارم، نه آينده‌ای ...هيچ، سمنتوس! من هيچکس هستم
من حتی توی اين دنيا زندگی نمی‌کنم ... من مرده‌م! فهميدی؟ من مرده‌م. من هيچوقت کسی نبوده‌م. من فقط مرده
نيستم، بلکه هيچوقت زنده نبوده‌م. خب، چه اهميتی داره؟ اصلاً آيا هيچ چيز اهميت داره، سمنتوس! (کارمند
(قيافه‌اش مثل يک دهقان قرون وسطائی است که با يک جذامی روبرو شده باشد _ ترس، ترحم، نفرت

سرخپوست : چه اهميتی داره اگه من اِنقد گلوتو فشار بدم تا مث يه کهنه، توی دستام بی جون بشی؟ ... و يا شايدم
با اين چکش ده کيلوئی توی کله‌ت بزنم و سرت رو مث هندونه بشکنم و همينجا بزارمت تا توی باد خشک بشی و
غذای مورچه‌ها ... چه اهميتی داره اگه پليس بياد و منو دستگير کنه؟ جناب! خوب گوش کن! لعنتی، خوب گوش
کن! يه برادر، يه برادر ديگه‌رو می‌کشه _ چرا؟ (يقه‌ی کارمند را می‌گيرد و به شدت تکان می‌دهد) چرا؟ چرا؟

کارمند (سعی می‌کند خودش را از چنگال سرخپوست خلاص کند) : بذار برم! بز...ار ... برم! (خودش را از چنگ
.سرخپوست رها می‌کند و به طرف ماشين می‌دود. صدای روشن شدن موتور و حرکت سريع ماشين. گرد و خاک
(سرخپوست می‌ايستد و با خشم می‌لرزد

سرخپوست : با اين سرعت، لعنتی به کجا می‌ری؟ دنيا کوچکتر از اونه که بشه فرار کرد. شنيدی؟ سمنتوس! (تف
(می‌کند و چکش را برمی‌دارد. شروع می‌کند به ضربه زدن و فرو کردن تيرک در زمين
دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی