دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

  علی رضا بهنام  

متولد : سال 1352 - تهران    
مهندس عمران    
آغاز تحصيلات  به طور هم زمان در مترجمی زبان انگليسی و  كارگردانی سينما    
وهمكاری  با نشريات فرهنگی به عنوان مترجم و نويسنده  از سال1370    
سرودن شعر از نوجوانی    
"چاپ دو مجموعه ی شعر"عقربه ها دور گردباد " و "نيمه ی من است كه می سوزد    
مسئول بخش سينمايی ماهنامه ی شباب/مسئول بخش سينمايی ماهنامه ی آوا    
دبير تحريريه ماهنامه ی فرهنگ و سينما/دبير سرويس ادب و هنر روزنامه ی آزاد    
دبير سرويس ادب و هنر روزنامه ی مدبر /دبير سرويس خارجی ماهنامه ی صحنه    
دبير تحريريه  ی نشريه ی ادبی كتاب سه هفته/سردبير بخش انگليسی مجله ی هفتگی نو انديش    
عضو شورای سردبيری هفته نامه ی تپش/هم اكنون مسئول صفحه هنری ايران جمعه    
يكی از 20 شاعر برتر سال 2001 از سوی كتابخانه ی جهانی شعر    
در سال 2003 با همكاری پيام فتوحيه پورThe Muse Apperentice Guild سردبيری بخش ايرانی مجله الكترونيكی    

Claude_Esteban (Claude Esteban)شعرهایی از کلود استبان

Un arbre…

Claude Esteban


Un arbre et puis un arbre et puis
le froid

je ne veux plus que cet aveugle
me guide

comme on est seul
quand on marche depuis toujours

un arbre et puis
pas même un arbre, une distance

d’autres, je les aimais, 
sont loin. 

يك درخت

يك درخت و بعد يك درخت و بعد اين سرما نخواهم خواست ديگر آن كور راهنمايم باشد چه تنهاست انسان هنگام عبور از كناره ها يك درخت و بعد نه حتا يك درخت ، يك متروكه دورند ، آنها كه دوستشان داشتم دورند

On est petits

Claude Esteban


On est petits, disais-tu, si petits que la mort
va nous oublier

comme tu parlais bien sur la lande, je finissais
par te croire, le fou

j’imaginais la mort comme une mère
qui nous accueille

et qui veut qu’on s’endorme enfin, mais
tu n’étais que le fou

tu confondais merveilleusement
les signes, moi

j’étais sur le bord du vide,
j’attendais. 

ما كوچكيم

ما كوچكيم ، تو گويی آن قدر كوچك ، كه مرگ فراموشمان می كند چه خوب سخن گفتی در خارزار، تمامش كه كردم باورت كرده بودم ، ای مجنون به خيالم مرگ چون مادری است كه ما را خوش آمد می گويد و می خواهد كه سرانجام به خواب برويم اما تو فقط يك مجنون بودی تو نشانه ها را قشنگ به هم ريختی درست مثل خودم من در آستانه عدم بودم درنگ كردم

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی