" نزدیک " چسبیده ردّ ِ تو در گردشی که در آن رد نمی شوم
یا بند می کنم به صورت پدرم
زور می زنم تمام شب می ریزم
پای راهِ فسفری از پرزهای بلندِ زبان اش
دست می کشم
با مویرگ های نقره ای و مجعّد باید
به ماهیچه ای متورّم اشاره کنم
و این که به طور مداوم در یک چشم به هم نزدن جمع می شود وَ می گذرد
و من که در برابر معشوقه ام دو بار چرخیدم
و این که فکر می کردم حواسم بود
برای این که
حواس ام بود باشد
به خاطر چار پا در میانی این تخت خواب کلّه پا شده ام
سبابه های شکوفیده ی سفیدت را در حفره های پشت سرم هی فرو نکن
من درز ِ جیب ِ بارانی ِ تو نیستم
دارم مقارن قرنیّه های جنینی
شکاف بر می دارم و رنگ پس می دهم
مادر
بغل کنید من را پایین بیاورید
این صندلی بلند تر شده است
دیگر به جعبه ی اسباب بازی ِ بالای رعشه های سرم
.دست ام نمی رسد
" گناه یک ام " در برابر هم ایستاده است
با حرف هایش عوض می شود ولی مو نمی زند
برایش خلاف ساعت معمول آن شب
لباس سفید آوردند
دست هایش را برای هم تشریح کردند
و جای معبد جالوت را به او گفتند
بی علامت ِ فرمانروا
با صدای لرزش ِ آب
زیبا شد
و دامن ِ هفتاد شکوفه را پوشید
یاقوت در او شکست
رو بَست میان دو پایش ماند
خط در مسیر خطا ترسیم شد
نام شومی دهان به دهان گشت
و بوق های ممنوعه شاعران را ترساند
درخت مقدس قیام کرد
و آستین درازش را به رسم خدایان چرخاند
گرگی از جهان گریخت
با این همه سرفه ی خفیفی کرد
برگشت
ولی پستان کوچکش نمایان بود
|