دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی | ادیبان

وحید ضیایی
  وحید ضیایی    

تحصیل ادبيات فارسی و زبان انگليسی همزمان در داخل و خارج از دانشگاه      
ترجمه ی كتاب كودك "دختر گيسو كمند"در دوره ی دانشجويی در نشريه ادبی صبا      
چاپ مقالات "جلوه‌های عشق در شعر حافظ"، "روح اميد در ديوان حافظ"، "بررسی      
اشعار طنز ايرج ميرزا"در نشريه ی آوای مردم      
تأسيس "انجمن ادبی فروغ"با ورود به دانشگاه      
مدير مسئولی و سردبيری نشريه ادبی صبا متعلق به انجمن علمی پژوهشی ادبيات فارسی      
"مدير اجرايی و سردبير ادبی نشريه ی "آوای مردم      
"همكاری  با مجلات "رشد      
...همكاری با نشريات استانی و سراسری چشمه اردبيل ـ پيام اردبيل ـ آوای اردبيل      
آوای مردم، نوای ارس، ياشيل مغان، صبا، پژواك و      
(انتشاركتاب "33 شعر عاشقانه"-انتشارات مانی ها (سوئد      
(opportunity of love)"انتشاركتاب الكترونيكی"اولين فرصت      
انتشاركتاب "دوست داشتن"؛ ترجمه شعرهای  شاعران زن معاصر جهان      
ترجمه در سايت‌های اينترنتی و مجلات و نشريات استانی و سراسری      
مجموعه‌های در دست انتشار و آماده انتشار او:بررسی اشعار ايرج ميرزا از طنز تا      
هزل (تحقيقی)، شاعران انگليسی      
poets The Englishنوشته لرد ديويد سسيل و دو مجموعه شعر و داستان و ترجمه كتاب      

Hegel's Holiday by:Rene Magritte
شعر آستان ساق ماهی      

به ساقی قهرمان        

چوب لای حرفهایم نكن بغل تو خوابی هم اگر تكرار شود به اندام شبانه ات می ماند       
 كه بسیار سوخته بازو ها در حوالی تفت می باریدی  و كویر در نصف النهار       
 گوشت آلویت برای مارهای افعی عاشقانه می نوشت درشت ترین كلمه ی بهار       
 شكوفه است تا زمستان تاب پیرهن سفیدت را بگشاید و علفزاران درنشانی ستبر       
 ریشه هایش آب را در آتش و خاك را بی باد در نرم نگاه و حضور و آغوش و       
. گذشتن تاویل بستر كند       
آب: اولین دریا بی قصه پریانی كه لخت شرم را اعدام می كردند در شورشی سبز       
. رنگ بر كرانه های لبهایی لغزید و نام ماهی ها بسته به پاهای پولك درشتی رویید       
ماهی ها وقتی افقی راه می روند، نگاه می كنند، تشنه می شوند و در خواستگاه خزه       
بسته شان می جویند می بویند و تنگ ها- تنگ های پارچه ای- جز در وصله پینه ها       
هوای آزاد  را بر ایشان نمی خواهند. ماهی های سرخ، كه اجدادشان در بدوی ترین       
 رقص ها با پرها می خوابیدند در جنگا وری سلحشوران بی آستین، در شورش آتش       
و داركوب هایی كه روی طبل خواهانشان نوك می سپوختند و آب در مغز دنیای جدید       
.بو می گرفت       
بر خلاف هر چه هست لكه لكه باد می خوردند ماهی های سفید و جز آنها كه در       
!نقاشی ها موج كبیر می آفریدند، سفیدها، سفیدهای خونریز       
و زرد ماهی ها كه آفتاب در محور شمشیرها شان ارّه می شد تا شكل  داس، شكل       
درو شكل رویاهای بلندی شوند كه در انحراف زخم بلند دودی شان هنوز وقت دایره       
.سرخ را فریاد می زنند. ماهی های زرد كوچك آبی       
و ماه و شب و درخت و جنگل و تارهایی از چهار چوب سفید و سرخ بیرون می زند       
و ماهی های سیاه در آخرین تلاش دریا را به رنگ سیاه می پسندند و كاش سوخته       
 بودی كه سیاهی سترك تر است. خاكم به سر در فوران تو می رویند هزاران سال       
بی مقدار و از غبار نعل اسبهای تاتار تا صورتی كه می شویی می حلولیم در گیاه و       
آب و نبات. مرا در اتاق سینه ات محبوس كن و جز روشنایی مهتاب صورتت پنجره       
ای برای نفس كشیدن برایم باقی نگذار مردمان در موجی كه نمی آفرینند غرق می       
شوند و ما در خاكی كه نمی پذیریم گم. صبح دگرگونی غلیظ اوقاتی ست كه هوا را       
تكلم می كند به غریزه درخت و هیچ درختی در شب محكوم به مرگ نمی شود اگر       
آدمی زیر پایش جان داد، كشته شد تا آبروی كسی باقی نماندو درختم! در بیشه زاران       
فریادی هست كه زمین را به دوئل می خواند و چمن های سینه ی شب بی هیچ حادثه       
. ای تا عرق ریزان سحر شعر می خوانند       
من تجسم آتش: به آب می زنم و به زور در دل دریا جا می گیرم تا فلس های تن       
 ماهی های مرده به من عادت كنند تا آب شش های كوسه های پیر نامم را در       
نبردهای سختشان بی جا بیاورند تا انگشتهای هر خزه ای دستی باشد تا دریا آنگونه       
باشد كه بوده بی رحم و پر ستیز و آرام و قانون هیچ نقشه ای حتا بركه ای را برای       
 قورباغه ای یا تنگی را برای ماهیی یا قطره ای را برای غباری جز دریا ننامد و       
 خلیج های جهان شوم ترین افسانه ی هر جنبنده ای شود. تا در تمامی به كام كشیده       
،شدن از هیچ دفتری برگی نباشد كه نقاشی ماهیی در آن نیست بلند و سپید و وحشی       
ستاره های دریائی مشاطه می شوند، و سایه هایی از آبی و سبز بر شراره های       
شكفته ام می پاشند و زیباترین ماهی بی هیچ ملاحظه ای ترانه می شود، در       
وجودمان زمزمه می شود پری می شود طاق جفت اسب های دریایی و شرم گاهت در       
 تخم ریزی ماهی های عاشق در نقطه ای سبز و آبی گم می شود... آدم اگر عاشق       
.باران است ماهی می شود. رنگین كمان طاق نصرت ماهی هاست       
   
*   *   *                                     

(شعر آستان  تف.... انگ می زند)      

/!به رنگ بریده ی آسمان پاس شب/ بودآپست لبهایشان خنجر می آفرید كه قطره تیری بر پیشانی ام چكید    
 از دست تسلیم دو انگشت پیروزی بیرق شد باداسی كه شقه اش كردند./ روشنایی    
چراغ به قیمت آتش زدن فتیله هاست. / جبار ,عاشقانه ترین اسم در زن./ كوبه های دردست پر چماق می آورد    
وبوسه های قوسی عمودها.تنها آبی كه چشیده ازدماغش می ریخت نان بی پدر    
/زانی / خلف موریانه های عصا در سان جهان/ اولاد وسمه های غرتبت ./ سیبی كه سرخیش را مكیدند    
.خیمه هنوز بر سرت/ رودخانه از تو جاری بود می نویسند : به پشم جلجتاتان    
/:روزنامه چهار ستون ,سه نفر پدران من /مرتب سبیلهای مربعش كه نماد مادر كبیراست./بخوان    
! از دامن تر شیرخواره گی اش هم / بستر آب ,باد ,خاك ,مهتاب...ازلكم    
(.خاطره ی پیردخترانی كه تفتگ در كمرگاه فراموشش می نهادند / هیچ به پوچ كاه در آغل)    
.قزاقی كه اخمت را بشنود ,تبسم نخستین بهانه خواهد بود    
جرمم قسمت لا یتغیر پنج موم/ موهات/مردم / موال/ مویزچند ساله بود لاله درلایت؟    

* * *                                                                     
...بهم گفت :مگه تیر خوردی ؟توهمون تنگی جوب دستامو پیش وپس كردم    
!جاییم زخم نداشت یكهو دیدم روده هاش زده بیرون...! نمی فهمید زده بودنش    

* * *                                                                     
/!!ولیكن قلم در كف چه نشسته بودی ؟/خمیازه ی ابر و تنگ لبریز نبودنش كه نه    


*   *   *                                     
    
در افسانه های عرب زرقای يمامه زنی است كه چشم كبودی داشت    
و با قدرت چشمانش نيروی پيش بينی اوضاع آينده را از آن خود می كرد    
 هيچ قبيله ای جرات حمله بر قبيله ی زرقا را نداشت   تا اينكه روسای    
قبيله كم كم از اعتماد به او سرباز زدند و در ماجرايی علی رغم  اخطار    
زرقا ، دشمن حمله كرد و با تغافل بزرگان قبيله ، محصول و جان و مال    
...به غارت رفت   و زرقا كاردی بر قلب بر بالای تپه ای جان داد    

« زرقا »     

دليل نداشت كه بنويسم اگر نمی شكفتم    
ولی شكوفه های سفيد و سياه دلم را برف بعد از بهار زده بود     
در شهری كه بهار و پاييز و زمستان وتابستانش    
!…در يك روز نطفه بندند                                                                     
                                 
زرقا       
آيا از سرودن چيزی می دانی ؟    
…آن وقت ها آيا سكوتی بود ، با قلمی و خلوتی و فورانی    
…نمی دانم    
…آن روزها من آبشار نا ديده ی موهايش را لمس كنان می پيمودم    
...وبعد                                                                                         
...بگذريم                                                                                                   
                          
…شنيده ام كه چشمان تو افسونی دلربا داشت      
آن چنان كه هيچ اهريمنی را يارای آن نبود    
كه چشم های تو را نگريسته    
!و شمشير خشم و خونخواهی بر قبيله ات هديه كند    
دختر صحرا بودی و صحرا    
…در چشمان تو تخم گذاشته بود                                          
چه نيرويی بود آن زمان    
كه سفيد پوش شمشير به دست قبيله ی دوست    
و شمشير به دستان پا برهنه ی صحرا يی    
در پشت سيلی گرم بادها                                                     
دنبال ات می كردند                                                                                
( !بدون اينكه بدانی ( و شايد می دانستی    
آن هنگام ، هنگامه ی ناز تو بود در ميراث داری ارثيه ی شن ها    
روح بی تاب كدامين صحرا گرد ، بر چشمان ات افسون می ريخت    
كه دشمن    
ـ همان سفيد پوش شمشير به دست ـ                  
هستی خويش را می باخت در خصومت واژه گونه ی تازيانه ی نگاهت    
:زرقا    
!فكر كردم تو هيچ وقت عاشق نشدی    
!تو وقت عاشق شدن نداشتی    
تو بايد نماد صحرا می بودی    
در انشای زمان خويش ،                                       
بار ناز عتاب آلود و طنّازانه ی همه ی زنان افسونگر تاريخ    
در چشمان تو با طبيعت    
كوه                                   
شن                                          
ماسه                                                
عقرب                                                       
دَست                                                               
پيوند می خورد و فاتحانه از كمان ابروی ات    
،طاق بلند آسمان خورشيد زده را      
!تيره و تار می كرد                                                   
ودر همهمه ی وحشی پابرهنگان صحرايی    
!فرياد می مرد و زنی بيوه می شد    
از دشمن                                                   
و دشمن در صحرا فرو می رفت و صحرا    
حريصانه ملعبه ی خويش را در چادر سياه شب    
طلسم شده جادوی زنانه ی قهر و خشم    
!می طلبيد                                                          
!تو همآغوش وحشت شب بودی زرقا    
زنان در بستر ، از تصور هيبت چشمانت     
در بازوان سوخته ی مردانشان فرو می رفتند    
و مردان در اوج لذّت خواهی خويش ، هميشه ترس سايه ای تو را    
،در وجود لرزانی كه در آنها حلول كرده بود    
!پيدا می كردند                                                              
!زرقا    
زندگی در ترس از نصف می شكند و تو    
!اين را می باوراندی                                                             
:باز نمی دانم زرقا      
،نوشته اند كه چون حاكمان قبيله ات از تو و فسون نگاهت    
چشم بر داشتند                                                                                            
…و دست از تو برداشتند      
...ـ دروغی ديگر ـ                                          
...و بعد                                                                      
                         
!… زرقای پنهان كار    
!تو عاشق شدی    
،چشمانت فسون خويش را طلسم شده يافتند    
آن هنگام كه زمزمه ی صحرا    
در نابودی ات قوت گرفت    
و در سايه ی محو طوفان شن    
سايه ای را ديدی بلند                                          
رقصان                                                                        
!جادوبار                                                                                 
و تنت ريخت و چشمانت ذوب شد و    
كوره ی خورشيد                                                       
!گداختن گرفت                                                                              
طبيعت به انتقام اين عشق     
ـ چون سال های پيشين و پيشينه ـ                                    
نحس نواخت و فرعون خويش را     
!در وسوسه ی دريا مقهور ساخت     
نه درختان    
نه غبار    
...وهمه حرف های تو      
!...ديگر كار از كار گذشته بود                                    
صحرا قربانی واپسين خويش را مثله می خواست     
قبيله ات كور و    
كر و                          
گنگ شد                                 
و شيون زن های بيگانه    
اين بار از ورای تن محو تو پيدا بود ؛    
:زرقا    
شايد اينچنين نبود    
اما من از پشت همه ی كوهستان ها ی خورشيد ی   
قاتل ات را شناختم                                                                      
و كاردی را كه برقلب ات فرو رفت    
از همانی می دانم كه روزگاری                                              
!من سر به دو سپردم                                                                                        
:با اين فرق كه     
من از كوه بودم    
تو از صحرا                                              
:زرقا      
دلم می خواست دوباره زنده می بودم     
در ماضی استمراری زمانی كه    
برای نخستين بار    
بعيدانه به طوفان شن بر خوردم                          
                                                           
...و بعد    


دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی | ادیبان