شب را به آتش می کشند
مردان سرخ پوش
و مشعل به دست
کلیسای
،خیابان پشتی
من خودم را به خواب می زنم
و فریاد های برادر کوچک ام را
می جوم
حلقه می زند
به دور هلال کمرم
-عقرب یاغی-
!...و مست می شود
مثل زالوی پیر سگ جان یک روزه
می مکم عقده های کودکی ام را
من گسترده می شوم به وسعت گستردگی
.و فریاد می کشم:مرد باش.بجنگ و تباه شو.با تو ام.قهرمان آرمان های کوچک
تاب می خورم
تاب می خورم و رها می شوم
تاب می خورم و بی تاب می شوم
ت
ا
ب
...
کمی بالا تر
ساختمان های سیمانی
دست هاشان را برده اند رو به خداترین خدا
چرک ها پایین می خزند
از شیشه های چشمان شان
طناب خنده هایم پاره می شود
...و من ...رها...ر ه ا
گریزان از تمام نفس های گرم
به یخچال خانه پناه می برم
و می مکم
قندیل های
تنهایی را
روزها باید چسبناک شوند
.و قطره قطره بچکند در زیر پاهای من
.زمین سخت دنیای حقیقی را می سازد
.باید همه ی حقیقت ها را دور ریخت
تمام وابستگی را در قبرستان ماشین ها دفن کرد
.و با جیب خالی برگشت
،مادر بی سرش قشنگ است
.پدر بی زبان اش
.باید واژه ها را در هاون کوبید
.استامینوفن ها برای من ساخته شده اند تاسر گیجه های مرا شکلی هندسی دهند
صدای جغد می آید در پس باد شبانگاهی
.هووووووووو هوووووووو
گیسوهای مادرم در زیر کدام خاک ها گل داده است؟
خورشید هنوز که هنوز است
روی لب های تو
نفس می کشد
و من که ماه تو ام
دورت می گردم
زمین من
تا از مدار تن ات پرت شوم جایی که
خدا نامه های عاشقانه اش را به مقصد کهکشان
می نوشت
|