سه سبد پر از سیاهی
و هاله ی نور بر نقره ی برگ های خشک
که خورد می شوند زیر پایت
،با صدا
محض صدای خش خش سکوت
،و نمی دانم چرا این همه کلام را به صدا
دور می شوی
و می پاشد از هم این تصویر عمودی سیاه و سفید
و معوج می شود در ذهن ام این محض سیاه
و صدای خشک گام ها بر برگ
بازنمی ایستد از چرخاندن همه اش
در سبدهای بلورین
که می چکد خاطره های سیاه
بر صفحه ی ثابت بی تصویر
تا محو شود همه چیز ، و رنگ برگ
هیچ ندارم دیگر»
جهان من خلاصه میشود در قلبی
که میزند
زیر انگشتهایم
.میزند
بزن
دستی را که خونآلود
قلبات را بیرون میکشد
و میگذارد آن بالا
در جای خالی ماه
صورتکی آویزان برفراز درخت های تاریک
که خیره میشود به رد پاها و برگ های خشک زمستانی
قلبات سرد است و سفید و کمنور
.زیر انگشتهایم
در انتهای چهار دیوار
حفرهای هست
که مردهها در آن راه می روند
در انتهای چهار دیوار
محکومی هست
در گوری کم عمق
که دنبال تو میگشت ماه بیرحم سرخ
دنبال تو می گشت
تا دعوت اش کنی به خاموشی و فرورفتن
به فرار
از هول قلبی که نمیزند دیگر
زیر انگشتهایم