« بازوان تو »
دیدم
در فاصله ی بازوانت
من شعر و نام
نان
عینک
رنگ لباس آخر تو را
.فراموش کرده بودم
در سینه ی من باران می بارید
:اما تو گفتی
"!چه تند باز خواهد ایستاد"
نمی دانی
هنوز پرتقال مرا گرم می کند/ هنوز لبخند / هنوز تکثیر دست تو/انگشتان ات
هنوز شهرستان بارانی ست
در جاده پاییز تنوره می کشد
.و باد صورت مادر مرا به جلو می راند
شاید از این صبح تو شعر مرا کشف کنی
شاید تا باور کنی مرا کسی باور ندارد
شاید تو مرگ مرا بارها در سبزی چشم های ام دوره کنی
از نو
از نو
از نو
.
.
.
شاید تو خون مرا در کاغذ ببینی
شاید تو سکوت مرا پاک کنی
و ویرانه های قلب پدر را در کتابخانه و عسل
در زیر سیگاری های لبریز
تکه
تکه
پیدا کنی؟
شاید تو نام مرا به روزنامه بسپاری
شاید چه تند باز خواهد ایستاد این شاعر؟
.ما سیاره مان را تعمیر کردیم
ما از قریه به دوزخ
از خانه به ویرانه
.از ترانه به عربده ریختیم
سریال عزیز روزنامه های شعرمان را کسی نمی خواند
قایقی
از رویا و عشق و کاغذ برای کودکان
به دریا ریختیم
و جشن کباب ماهی ها
.با بوی شهوت
تنها
چمدانهایمان در در ایستگاه جاماندند
و
در گورهایمان
سوسک ها را نپذیرفتیم
ما
.بازنده باختیم
« تامین اجتماعی »
من
.فکرهایم درد می کنند
من راه های نرفته ام
من تبسم ام
تمام استنشاق خفه تنفس خسته صبحگاهی ام
و خاک
!وطن حماسی ام درد می کند
گهواره آوار ندیده ی کودکان سرزمین من
_در هوای _ هوا خوری
.مرگی محتمل باد کرده است
در پیامی
پزشک در دفترچه بیمه تامین اجتماعی من
:چنین نوشته است
حال مریض من خوب نیست"
".او تامین اجتماعی ندارد