"کابوس اول"
از لب های من ؛
تا لبخند تو ؛
چند فرسخ فاصله باید باشد؟
چند ساعت موسیقی باخ؟
چند فنجان قهوه ی سرد ؟
چند هزار قطره گریه ؟
من این جا چشم هایم را
نه به آسمان پیوند می زنم ؛
...نه به سنگ مزار لحظه های شیرین
،چشم های من این جا
توی تنگ تسلسل ماهی و جسد
گیر افتاده اند
سرخ تر از هر ماهی
وتر تر از هر تنگ ِ تنگ ِ کنار ِ تاقچه ؛
باغچه ؛
!ماهی که گل نمی دهد
،برای همین ست که چشم های من
نگران ماهی توی تابه هستند
با افکاری که توی سرش تاب می خورند
و تبی که هذیان می شود
و شعرهایم که پیر می شوند
و لحظه ها کش می آیند
و حروف کش می آیند
و من هنوز
به مترو عادت ندارم
من این جا
دارم دق می کنم با این دقیقه ها که کش می آیند
از لب های من
تا لبخند تو ؛
...فاصله ای نیست
|