!تو نیستی که به زاری بگویمت یارا
دل و دماغ ندارم برای این کارا
بدون تو چه کنمهان؟ بگو خراب کنند-
یکی یکی همه ی خونههامو مِعمارا
چقدر از هجر- اَت، قرص؛ شربت؛ استقراغ؟
نپیچ در مویت نسخه ی اطبا را
سپید تن! نگرانم نباش، من خوبم
کسی نمرده از این درد، بین ِ بیمارا
...دوا نمی خواهم، خوب می شوم کم کم
!به جای قرص بگو ماهِ قصههایم کو
دو هفته است که دارا ندیده سارا را
دو هفته است که آن ماهِ بیست-تر ساله
پُر از غلط کرده جمله سازی ِ ما را
من از تو یاد گرفتم که عاشقت باشم
«به یاد آر محبّان باد پیما را»
فقط تناسخ را می پذیرم از آنجا –
...که بوده ای وقتی حافظ این غزل ها را
اگرنه شعر نمی گفت خواجه شمس الدین
سپس نمیآمد پشتِ هم ردیف کند
« سهی قدان سیه چشم ماه سیما را »
خدا که عاجز ماند از تنت، نمی بایست –
به من حواله کند حل ِ این مُعَما را
چقدر خستهام از دستِ ما، شما، ایشان
ضمائری که قُرُق کردهاند دنیا را
کمی از این که کمی هست، مهربانتر باش
!کمی به کار ببر خوبتر الفبا را
شک می کنم به حافظ و تعبیرِ فال هم
وقتی که روی و موی و لب و خطّ و خال هم
هرگز به گردِ داشتنِ تو نمی رسم ـ
با در نظر گرفتنِ چندین محال هم
حسِ غریبِ از تو پریدن بده مرا
من را؛ پرنده ای که بدونِ تو بال هم
شب های حافظیّه بدونِ تو خلوت است
از آن زمان اگرچه گذشته دو سال هم
بر صندلیِّ پشت به پشتِ درختِ کاج ـ
پهلویِ من نیامده ای در خیال هم
این بیت ها تو را به بیابان کشانده اند
ترسیده ایّ و زوزه ی گرگ و شغال هم
...باران که از عناصرِ شب¬¬های شعرم است
حالا تویی که کاپشن و چتر و شال هم
کم کم دلم به حالِ تو می سوزد و تو را
...تا حول و حوشِ جاده ی تهران - شمال هم
با جلوه های دور و برم می سرایمت
از کوه و شمعدانی و ماهِ هلال هم
چون حور می نویسمت و در ادامه اش
...اندامِ بی بدیل و بدونِ مثال هم
یعنی نشسته ایّ و لباسِ تو آبی است
...آن قدر آبی است که رودِ زلال هم
تو مینیاتوری که شبیهِ تو نیستی
در باغ هایِ روی ظروفِ سفال هم
لب های سرخ مثلِ انارِ تو یادم است
آن چشم های مشکی مثلِ ذغال هم
هرگز ندیده ام که کسی بازگو کند
حتا کمی از آن همه حُسن و جمال هم
در وصف ناتوان شده حافظ ـ که گفته اند
در شاعری رسیده به اوجِ کمال ـ هم
از چهره ی عبوسِ تو معلوم می شود
...دیگر برای شعر شدن حسّ و حال هم
شیراز بی حضورِ تو شادم نمی کند
...شادی که هیچ؛ در دلِ تنگم ملال هم
دور از تو، سیل می برد این شهر را، خدا ـ
آن را اگرچه حفظ کند از زوال هم
یک لحظه خاطرات رهایم نمی کنند
...دُورِ سرم علامتِ گنگِ سوال هم
ساعت دهِ شب است، ولی تو نیامدی
...مثلِ همیشه تازه ترین احتمال هم
در سينه جای قلب دماسنج می کشم
از اين دمای صد درجه رنج می کشم
يک غنچه می کشم که بياری سر قرار
پای تو را به عقربه ی پنج می کشم
پس موقع قرار، تو را توی پارک... بعد
عطر بهار و مزه ی نارنج می کشم
اين دفعه تو به سرسره ها تکيه می کنی
اين دفعه از سکوت خودم رنج می کشم
جای خودم که ساکت ساکت نشسته ام
مردی سريع و موقعيت سنج می کشم
تا شانه ات مُماسِ من و شانه ام شود
فورن بجای سرسره آرنج می کشم
نقاش که به داشتن تو حريص شد
باران گرفت و کاغذ نقاش خيس شد
حالا که رنگ های تو با آب می روند
جای تو يک جزيره پُر از گنج می کشم
جای تو يک جزيره برای خودِ خودت
تنها برای هديه ی روز تولدت ؛
شب بود، ماه زير قدم های ابر بود
اندام زن رهاشده در خاک قبر بود
و بعد از آن تميز نکرديم کافه را
بشقاب های سوپ و غذای اضافه را
دست ات هنوز بازوی من را گرفته بود
وقتی که روی ميز کشيدم ملافه را
ياد تو روی صندلی ات شانه می زند
آن گيسوان قهوه ای بافه بافه را
و يک نفر که آمد و با تو قدم زنان
...در ابر جا گذاشت دو چشم کلافه را
- تو رفته ای که باز نگردی؟ » بريز دور »
اين حرف های بی سر و پای خرافه را
اين جا فقط اجاق برای تو روشن است
...تنها برای توست که درهای کافه را