دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

  سعیده زارع سریزدی    
  
شاعر       

by :Rene Magritte
" وقت ملا قات "    

ویو لون ات را روی تاقچه بگذار    
و برایم كمی زمان بیاور    
- ساعتی كه خواب باشد-    
من دراز كشیده ام تا بعد از ظهر راتمام كنم    
پنكه را روشن نمی گذارند    
این جا شب گرما زده شده    
چادر مادر بزرگ را بیاور    
من در خواب هایی كه می بینم    
سرفه می كنم و دل ام باد می خواهد    
چادر مادر بزرگ باغ دارد    
و با د دارد    
...و پروانه    
یادت باشد نت های تازه ای باید بنویسیم    
از پرنده ای كه هر روزه این پنجره را    
رو به خاكستری شهر    
غروب می بیند    
و گلدان تخت كناری كه هر روز    
پر از داوودی سفید    
مریض تر می شود    
و پیرمردی كه اینجا را نظافت می كند    
و اسم نوه اش منور است    
و منور كودك است    
و تابستان رادوست دارد    
! بیچاره كودكی من-    
    سل داشت    
-تابستان را تمام نكرد     
 
مداد وكاغذ بیاور    
این همه نت را از اتاق 202    
با خودت ببر    
این جا مریض خانه است    
این جا بخش قرنطینه است    
ویولون ات را نیاور    
می ترسم گریه اش بگیرد    
نت ها راببر    
.می ترسم سل بگیرند    

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی