دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
سبا پاکدل
 سبا پاکدل    
شاعر     


برای خنده ای که دختر بود و »
   موهای اش صورت اش را غرق 
شدند وقتی بغض کرد کسانی را که 
«...نمی بینند  


این جا
آسانسورها زنی همیشه حامله حمل می کنند
با صدای نازک و عشوه ای مدرن از پشت امواج آینه ای
پایین و بالا می آورندت
یا آواز بغض دختری که در تاکسی ای دم کرده
نمی داند مردی که کنارش خمیازه می کشد
جایی به جز شانه های او هم دارد ؟

این جا
درست در کوچه ای که مغازه ی آخرش
جز نگاه پیرمرد به قالی ِ آویخته از سقف
و زنگ تلفن که مثل دود کش ِ ترن قرن بیست و نه اُم
هیچ مسافری را پیاده نکرد
و در واگن یکی مانده تا اول
گربه ای ملوس موهای اش را سیخ می کند
از دیدن دندان های مصنوعی مادر ِ باکره
تلفن همیشه زنگ می خورد

سرش را که یخ کرده
درون شال گردنی ِ دست هایش می پیچد
و انگشت های پای پیر و ترک خورده اش
مثل بند های کفش 
در هم گره می خورند
ناف اش را میخ کرده به گوش های اش
که وقتی سوت کشیدند
یادش بیاید بچه هایش گرسنه می مانند
و امسال 
پنجاه اُمین سالی ست که دچار فراموشی نیست
یادش می ماند
وقتی دختر بچه ی تنها شش
شش ساله
سوار تاکسی ای شد
که هیچ وقت برنمی گردد
!...این مرد هایی که خمیازه می کشند اما انگارکه هیچ جایی که ندارند 

این جا
هواپیما ها بال ندارند
قرض دادند به ایکاروس
و تمام اقیانوس گل اطلسی ها
تخت خواب بی جایی ِ ویران بی خیالی ست
که می شود سال ها بخوابی
خواب ببینی
و صبح را با آواز گوش ماهی های نقره ای
بیدار شوی
:برای مادرت نامه بنویسی 
حال من خوب است و قرص های ام را سر هیچ ساعتی نمی خورم
و آخرین بطری وودکا را هم بندازی دور
دور تر حتا از ماغ کش ِ کشتی ِ دزدان خاکی
که تاکسی های شان خواب دارند و مرد ها دنبال شانه های ات می گردند

این جا
فلوت می فروشند
و می توانی فوت کنی در گودالی
که از این جای زمین فرو رفته
روی ماه چهار دهان باز کرده
و بالای سیاره ی شازده کوچولویی بیرون زده
و چشم دارد
می بیند
می خورد
و ساعت سه ی بعد از ظهر
روی کاکتوس ها
بالا می آورد
می شاشد
تف می کند
این انسان طبیعی ست
تنها گاهی بیمار بی عدالتی می کنندت
و وقتی دچار هیجان می شود
مثل ماشین شخم زنی زنی تنها در قرن بیست و نه اُم
خس خس می کند صدایش از پشت گوشی
ترمز می گیرد
و بعد از یک مکالمه ی سوپرعاشقانه
می میرد
قرار می گذاریم سر خیابان همان سوم
و من نمی آیم، می دانی که ؟
لباس های ام کثیف شدند
دی شب
روی مردی بالا آوردم
که داشت خواب کشتزار سبز را می دید
با اسب های گم تنها شده
شاید در تن ام
اسبی زنده گی می کند
و آخر همین شهریور به بلوغ خواهد می رسد


دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی