آن روز كه
به خودت بيايی
می گريزند خطوط شلوار پوش پياده رو
از آستان هزارتوی سوال و سلام ات
كه يك باره
قايم باشك
-با شك –
.آغاز می شود
كوك می كنی گام ها را
با پاشنه های بلند و
مدار سپيد ساق هايش
شايد امروز
همان روز است
...كه شايد
كه شايد؟ -
كه آغاز شوم وآواز -
!تاكسی ميدان گل ها -
حالا كه شنيدی
پرده را بينداز
كه به سياهی می رود ماه
با پاشنه های بلند و
مدار ساق های سپيدش
!تاكسی ميدان گل ها -
نه، زندگی هنوز
طعم آدامس ناجويده دارد
آفتاب از هميشه و
ماه از پهلو
آوار می شود
چه نمی شد اگر
نشانه ها و مقصد ها
گم می شد و گيج
با دستان بسته و
پسته های خندان
-كه او داشت –
و روشنان
می شكفتند از مخمل سقف
ناگهان دايره آشكار می شود و
گل ها يش
زمين می ايستد
زير پای چرخ
و پرده ی آب رخ
شكل می اندازد
ميخ پا ها بر پياده رو
تا بسته شود در و
كنار رود پتو
امروز هم حتما
حتما همان روز نيست
...كه شايد
|