سهم
قدم ام را به خشکی آسفالت می سپارم
دست هایم را به شاخه های بریده بریده ی شمشاد
و ذهن ام را به پوسیدگی آفتاب بعد از ظهر
می گویند پشت این دیوارها
آن جا که موریانه ها هم میگندند
فرشته ایست که سالیان سال
به مهتاب چشم دوخته است
و طراوت جوانی از نوک گیسوان اش
نور می نوشد
راه می افتم
رو به غروب
و طلوع ماه رنگ باخته
آن جا که می گویند
در میان زباله ها و اجساد خیس
فرشته ایست که سالیان سال
به مهتاب چشم دوخته است
و نسیم گم می شود
در تراشیدگی های اندام اش
می دوم
از سنگلاخ نیاز
پر می شوم از حسی
گنگ و نتراشیده
راهی نمانده است
تا آن جا که می گویند
لای تعفنی گوشتی و خون آلود
فرشته ایست که سالیان سال
به مهتاب چشم دوخته است
و خون از چشمان مهتابی اش
روی حریر پیراهن اش می چکد
می رسم
پشت این دیوارها
آن جا که مسافت کپک می زند
و رد پایم از هجومی لزج
خیس می شود
آن جا که می گویند
فرشته ایست که سالیان سال
به مهتاب چشم دوخته است
و آوای جیرجیرک های شب زده
حیات آسمانی اش را فریاد میزند
می رسم
چنگ می زنم
سهم ام را برمی دارم
فرشته
از نوک انگشتان ام
چکه می کند
و جذب فرش می شود
****
مرا به رودهای مغناطیسی برگردان
به عمق رویاهای کرم شب تاب
که هستی اش را لای برگهای سبز درخت پیری
تعبیه می کند
،مرا به کوهستان های معجز
به آغوش جوشش فواره ها برگردان
به بستر جاری کهکشان های دور
،به موسیقی بلبلک های خاک
مرا به خیال های مه آلود برگردان
مردگان راس ساعت دوازده شب
در هارلم بزمی بر پا می کنند
هیچ کس را توان دیدن آنها نیست
مگر چشم هایم که سال هاست رو به شمال گورستان
استخوان شهاب سنگ ها را می جوید
.آه ، مرا به آغوش مادرم برگردان
مسافران قطار با دستمال هایشان
کودکان با قلوه سنگ ها
و ماموران شهربانی با پرونده های نیمه تمامشان
زندگی می کنند
مرا به قایق کاغذی شناور در پاشویه برگردان
چرا که این مچاله ی خیس هم
با نوای سوت های دریایی من و تلاطم پاشویه
.زندگی می کند
.آه ، مرا به رودهای مغناطیسی برگردان
****
" این نقطه چین مست ، رو به کجاست ؟ "
...عقاب - در تب مرگ - پرسید
و بال هایش تکرار کنان
.رد ممتد فضا را پر کرد
|