... نه این که دوست ات داشته باشم ، و نه این که دوست ات نداشته باشم
... نه این و نه آن
،پروانه های پیراهن ام ،با صدای کسی زنده می شوند
، و گرد موج،موج گیسوان به شب مانده ات
... می چرخند و می رقصند
. و باد ، که آبی آسمان را به من بخشیده است
... و حالا تن ام از بوی آسمان لبریز
و کاسه ی دستان ام ،از شوری اشک
، در خیالی خیالگونه ، تنها با پیراهنی که از یاد پروانه ها لبریزست
می مانم
... و زمان را مرور می کنم ، از انتها تا به ابتدا
، از پیچاپیچ زمان می گذرم
از کنار دیروز هایت
، به نام تو باز می رسم
... و شعر زیستن ام به انتها می رسد
|