شعر غم نامه
پياده روهای پر از جيغ را گذاشته ام برای عيسی تا برسد
فريادهايش را بزند زير پاشنه های
ورکشيده عابران در خاک جلجتا
صدايی که در نبض ميخ ها زنگ می زند زير باران
نبش همين کوچه
که مريم تابلو می شود در تپه های جلجتا
و در مشام شما
گل ها اصلاٌ بو نمی دهند
گوش هايتان صدا نمی شناسند
با اين همه فريادها در گوش تاريخ زنگ می زند
* * *
من به خاطر عيسی سمعک سفارش داده ام
تا سنگينی گوش هايتان از شانه هايم برداشته شود
* * *
آقای دکتر شهر ويزيت نشده
اشکال تان را از گوش برداريد
و اطلاعيه بدهيد همه تخت هايشان را
به بيمارستان بياورند اگر صليب بر پشت عيسی آمد
تعجب را کنار بگذاريد با صنف نجارها
اره و چکش بر دست
زخم های صليب را بپوشانيد
حتمن شکايتی ببريد
از دستان لاغر عيسی که ميخ را از خودش
تن نحيف صليب را سوراخ
در فکر نباشيد
شايد کسی برای دماغ هايتان سمعک بياورد
و مريم به مشام شما برسد
عيسی را کنار بگذاريد اين ها هميشه لاغر بوده اند
ميخ ها را
...از آن ها دور کنيد
|