شعر های دبستانی
« یك »
این دختر
دل اش بادكنكی است
كه پر و خالی می شود از ترس
اگر رنگ اش مثل مقنعه اش سفید است
تكالیف اش را ننوشته
از دیشب ، پری شب وهر شب
كه پدرش دست هایش را چكش كرد
برسر مادرش
زبان اش بند آمد
حالا در كلاس بریده بریده حرف می زند
اسم اش «شادی» است
.این ها را گفته ام كه شما هم بدانید
« دو »
این پسر كه شمرده راه نمی رود در برف
كفش هایش از جنس دمپایی است
اگر رنگ بر چهره ندارد
...قلب اش
درس هایش را فوتِ آب است
اما همیشه مداد یا دفتر ندارد
.اسم اش «بهمن» است
« سه »
نگاه اش با من است انگار
اما خطاب اش با دیگری است
جای بینی عقابی بر چهره دارد
همه ی تكالیف اش از سر سهو است
بر خطوط نمی نویسد
او هر سال در جا میزند
اما « مبصر» نمی شود
اسم اش مخالف كلمه ی «زشت» است
به خنده هایش نگاه نكنید
خواب هایتان می آشوبد
« چهار »
و این معلم كه لبخند می زند
چراغ خانه اش
شعر هایی است كه می سوزند
یك روز در كلاس
با دست های «اسفند» كه از تب می سوخت
برف های قلبش
. آب نشد كه نشد
|