«منطق زنانه خیس است »
منطق زنانه خیس است، بدجور از بالا
گاهی سرخ از پایین
برو با این دو پلک خیس تا ته سیاهی نمناک باش
با قلم های چند رنگ مژه و کرم پودرهای چرب و چیل
سوتین های جادویی و لباس های زیر نخ نما
منطق زنانه خیس است
و شور مثل اقیانوس
مثل رودخانه های فصلی عاصی
مثل اسب های وحشی نا آرام
مثل گیاهان ته لجه ی دریاها که آدم را اگر لازم باشد می خورند آرام
عطر بزن عصرها، عصرهای خستگی
آرایش کن شب ها، لحظه های شهوت کور
ولی بدان از بوی بد دهان در صبحگاهان متنفرم
مثل بوی سیگار در لحظه های رختخواب
مثل طعم گس ویسکی بعد از یک شب بیداری نامرد
***
من بی سرزمین ام
پاهایم روی زمین بند نیست
مثل بادبادکی که به یک نخ نیم بند آویزان است
هم منتظر
هم هراسناک از حضور باد
من در این منطق زنانه دورم، دور مثل سیاهی شهرها در شب
شناسنامه ام را خط بزن، پاک کن و با مدادی دوباره بساز
***
عطر بزن صبح ها، عصرها، شب ها
مثل اسب های وحشی
در حضور باد
«...تو با این نگاه جیغ»
تو با این نگاه جیغ
خودت را مثل هلو می تپانی یخ
تا ته گلو
پایین نمی روی
...بالا می آورم ، آرام
جوری که کسی نفهمد که فهمیده ام که می فهمی
تو با این صدای یخ
نخ می دهی مثل بادبادکی که هوا نمی رود، هی
عشق زیادی سرسام می آورد
با چک سفید امضا هم
کمی دور خودت را خلوت کن، خب
این شهرآشوبی، نمی آشوبد مرا تا عمق
مثل اقیانوسی به عمق یک سانتی متر غرق نمی شوم، باز
این که لانه کرده ای روی لوله ی بخاری
...اگر چه گرم است، اما
از پای بست برو تا ویرانی
تو با این نگاه جیغ
تو با این صدای یخ
نمی آشوبی مرا تا عمق
«! چشمهای گریپ فروتی »
بارقهی آن دو خط كه میرود آن بالا و دوباره میآید پایین
یكی از آن خاوران دور به دیگری در این باختر میرسد
و مثل هوای چترِ كهنهی ماتركِ پدری همیشه خیس است
روی آتش میریزدم
...كه اسپند – با كندُر... با مُّر
*
این چه قصهای است ته آن چشمهای به رنگ توی گریپ فروت
سرخ و بیمحابا شیرین
دستهایم را میگیری
گرم میشوم، مثل احتلامی آخر بلندترین شبانهی سال
از خودم فرار میكنم
و تو با پیغام و پسغام دنبال دستهای سردِ من آتش پشتپا روشن میكنی
با آن دو تا چشم آتشزنه
...دستهایم را به هم میمالم- ها میكنم... هو میكنم
.انگار نه انگار زمستان تمام شده است
!میشوم آنّاكارنینای توی خیابانهای یخ زدهی سن پطرزبورغ
و تو با آن پاهای قصّوی مرا هی ادامه میدهی
میترسم از چشمهات
!با آن رنگ و آب گریپ فروتیاش
*
نه! اصلن هم این طور نیست كه زمان در شمال با انیشتین گره خورده باشد
!كمی به شرق نگاه كن
بزرگترین عقربهی نوری، هر صبح تو را پیرتر میكند... و میرود هی دنبال كار خودش
آن وقت آنّا را توی خیابان كت بسته جلب میكنیم
...و توی خیابان، الیور تویست و انّ یكاد میفروشد زیر دود غلیظ اسفند
.میخری و داشبورد ماشین ات پر از و انّ یكادهایی است كه هی میخری
هنوز از اولین چراغِ قرمز كاملا رد نشدهای - كه
.ارشاد آنّا در پسِ بوقی فراموش میشود
نه اصلن هم این طور نیست
تو با آن چشمهای گریپ فروتی و پاهای قصّوی
دنبال من، زمستان را تكرار میكنی
و من روی آتش –مثل اسپند
به آن خطوط باریك فكر میكنم
.كه پلی روی چشمهات – از شرق تا غرب- طراحی كرده است
*
دستهایم را به هم میمالم- ها میكنم... هو میكنم
.انگار نه انگار زمستان تمام شده است