...
تمام تاریخ را دویده ام
آفتاب من کجاست؟
خورشید من کو؟
.من خسته ام
برده ای
.تحسین شده ام
!من زن ام
کار خانه ی متحرک
محصور زندانی به نام
. خوشبختی
خوش بختی من میان روزهای هفته
تقسیم می شود
.به تساوی
و در آ مد و شد
میان مکعب های همشکل
(میان خانه و گور)
. گم می شود
خوشبختی من
در از دحام ظر ف های کثیف
در انبوه لباس های چرک
در زادن و بزر گ کردن
. گم می شود
.من خسته ام
ستایشی نمی خواهم
در یاوه های شاعران مذکر
.و نوشته های خاک اندود
( الواح دور از دسترس)
تمام تاریخ را دویدم
با چشم ،اما کور
با دهان ، اما گنگ
با گوش ،اما کر
،و آن ها
به جای من
گفتند
. و نوشتند
.برده ای هستم
که دوست ام دارند
و مهربانند
.آن گاه که رام تر باشم
دوست ام دارند
چرا که زیر حبابی نهادنم
وگفتند
!گلی
شکننده و ترد
مبادا
.از شاخه ات بچینند
|