|
محیا اسلامیشاعر |
|
بهار مستیسیزده ساعت تمام است كه ،نشسته ام روی این لبه ی باریك پنجره _ آویزان میان زمین و هوا _ و فكر می كنم به این همه غم و اندوهی كه !!!سه بهار است گریبان ام را می گیرد و نمی دانم چرا ،سیزده ساعت ،آویزان ،روی لبه ی باریك پنجره ...فكر كردم به این سه بهار آخر تا سرانجام فهمیدم به خاطر نبودن گربه ی فقیدم است و نیمه شبانی كه درین سه بهار آخر !!!بدون جیغ های مستانه اش سر كرده ام |