...هیچ اتفاقی نمی افتد
مثل دست كشیدن ام
بر پوست آفتاب سوخته ی ابرها
آواز می خوانم ات
...و صدایی
اما جرات ارتعاش می طلبم
كه بشكافد خاك عقیم
و آوار ریخته را
بر نمی گردم
میمیك صورت ام آرام تر از همیشه
( مثل سنگ های مرمر قبری)
حسرت یك جوانه ی نگاه را هضم می كند
مثل دست كشیدن ام بر پوست آفتاب سوخته ی ابرها
مثل آوازی خواندن، آبستن تو
مثل سلام كردن به تو
......خاك مادر آوارهاست
فقط آوارها قد می كشند
* * * *
الو...الو
چشم ها
دیجیتال
بوسه ها
تلگراف
لبخندها
یک پیغام یک کاراکتر
نوازش ها
بی سیم
از باغ گل های رز سربی سلام
صبح ات به خیر
دور از چشم هزار سنسور منجمد
هزاران کلاف سیمی عبوس
چه می کنی با روزگار؟ دست هایت یخ نزده؟
چند سیگنال
یعنی که خوب ام؟
چند دکمه
!و می گویی هیچ
!از پس آنتن ها و نقطه های کور برنمی آیم
!از پس نویزها و پهنای باندها برنمی آیی
می دانی نمی شود
دست هایت را با نفس ام تازه
مثل صبح و بوی هیزم و سرشیر
با بوسه هایم به شیطنت
کودکان و باغ آلبالو
گرم کنم
دست هایت در دسترس نیستند
...الو ... الو
* * * *
فاجعه
ساعت 6.59 است
من جدول متقاطع تفاله های چای را حل می كنم
نه كفش هایم را واكس می زنم
و نه پیراهنم را اطو می كنم
و این فاجعه است
ساعت 6.59 است
اتوبوس ها می روند كه پر شوند
ساعت 6.59 است
و رادیو آهنگ تو را دوباره می زند
و من به جا خاك سیگاری پر زل می زنم
ساعت 6.59 است
من به 6.58 فكر می كنم
و تو به ساعت 7
ساعت 6.59 است
رئیس اداره مان ماشین اش را روشن می كند
و من هنوز تو را دوست دارم
و این
فاجعه است
* * * *
آرزو می كنم
یادم نیست آخرین مرد نسل لبخنم را
به بردگی كه فرستادم
و حتی یادم رفته
آخرین پنجره ای كه به حرمت طلوع خورشید
پرده اش را كنار زد
را در كجای باورم جا گذاشتم كه پوسید
اما خوب یادم مانده
آخرین بلیطِ
آخرین آرزو
از آخرین فرشته را
.چشمان تو از من دزدید
|