پسر دوم از کوچه پرید
و سگی همچنان با قیافه های تمدن به کوچه نگاه می کرد
زنگوله ام را بجوید ای مسافران درمانده از در به در تر از یهود
بازار برده فروشان را آورده ام خانه
و تو با فیروزه ای که هرگز نداشتی
آویزان ام ای زنگار بر چهره ام نریز
با شما هفت تیر اسباب بازی
و یواشکی هزار گلوله توی قلب لعنتی کاغذ
پاره شدم که خدا خرس قهوه ای را ندید
که چطور توی جنگل از فرط مبارزه مارمولک می خورد هنوز
هنوز مارها توی جیبم خزنده اند از برادری که تو در حق ده من کردی و
من توی این مربع به انتزاع زمین فکر می کنم
با تو ام صندلی بی پا
که خانه های نکشیده را در دفترم اوراق کردی
...میتینگ عناصر ناجور
و زلزله ای که آسمان را می لرزد هنوز
چشمان این روزنامه به سوراخ اجدادم نورانی شد
روزی که شلوارم فرار کرد از من
و قلقله بود که احساسم پر از خرچننگ است
خواهر به زاویه پشت کرد
و کیف دستی من پدر شد
داشتم گوش می کردم که بینندگان عزیز
از خریت شما سپاسگزارم
از مترسکی که می خندد با آواز گل مریم
روزهای جرو ور
شب های جرو ور
مثل همین حالا
که بچه آدم زوزه می کشد در ماه کامل
و کامل تر اینکه من پیامبر خیالی این متن کهنه ام _ را پوشیده ام
و می روم با سپیده ازدواجم را کنم چه که قانون ظلمات و نان روی شراب رسالتم ریختم
و گفتم دست بردارم از فرشی که قرمز است
که من قسم خورده ام فرار کنم با پسر خاله های فرضی
!!!به جانبی که چادر شب های مخمل را بی اندازه در باد تکان می دهند
* * * *
|