می وزد انحنای دستانت سمت چشمان نیمه ابری من
توده پر فشاری از احساس می وزد تا هبوط گریه شدن
ابر های سکوت می بافند طرحی از تو، عبور شرجی زن
رفته ای از تمام دفتر ها با قدم های کوچک سربی
ردی از موج رفتنت چاپ است پشت جلد کتاب داغ بدن
باز آتش گرفته انگاری خاطرات و دوباره می رقصند
دور آتش دو سایه ی مرده از تلاقی مرگ بار دو تن
پشت این فصل های وارونه طرح پاییزی قشنگی نیست
بی تو این فصل ها شبیه همند: سرد، غمناک، محض بی روزن
ولی ای کاش که دوباره خدا توی چشمان کور من بوزد
بعد از آسمان بباری و باز پر شود التهاب عطر خیس پیراهن
لحن این صفحه را ورق بزن و از هوایت کمی تلاوت کن
!قهرمان دوباره ی این متن! به شب بی عبور تیره بزن
* * * *
گم می شوی دوباره در این واژه های دور
در آسمان چندم این شعر بی خطور
در ذهن های یخ زده هاشور می خوری
می افتد از دهان همه، چشم های شور
که گریه کرده اند تمامی شعر را
که کور می شوند در آغاز این سطور
در نقطه چین فاصله خمیازه می کشند
این این واژه های منتظرِ تا ابد صبور
از چشم آسمان اثیری خود بیفت
!صادق ترین نشانه ی این شعر! بوف کور
باران گرفته است، خدا گریه می کند
بر روی نعش گیج زمین، روی این قبور
که شعر بوده اند زمانی و مرده اند
هر بیت لاشه ای شده در انزوای گور
یک نعش بی دلیل و یک شعر خط خطی
!صبحی قشنگ می کند از آسمان عبور
|