او چیزی نگفت
تنها نگاه ام کرد و خندید
و در طبیعتی
که مسافران
در فصل های تازه گی اش
تخم می گذاشتند
وحشیانه سکوت کرد
کمی بعد
در کشتاری وسیع
دست به قتل عام خاطره ام زد
حالا سال هاست
که جای خالی ام را نشان می دهد
و می گوید
او منظره ای بود
که دست از زیبایی اش کشید
ببین صندلی را
در آن کمر خمیده اش که
روزگاری تو را داشت
هنوز هم ناله می کند و
تحمل هیچ کس را ندارد
وقتی که نیستی
حتا چهره شان را
به دیگران می برند
تا با شباهتی
که از تو به جا
می ماند
شکل بهتری را آغاز کنند
با جای خالی ات
چه ها که نمی سازند
این مردم
وقتی در خودشان
از همیشه خیالاتی ترند
چه احتیاج به بودن توست ؟
تنها تر از پیراهن ام
که درون اش کسی نیست
و رنگی
برای باختن ندارد
لباسی بزرگ ام
به قد بیابان کشیده
که در بی کسی اش
دراز می کشد خورشید
و زود می میرد
نگاه طولانی ام
چشم تا همه جا می برد
الا خودم
که دست ام نمی رسد از دوری
و تنهام
آن قدر که با سنگ ها سپری شده ام
و در هر سلام ام
کسی ناپدید شد و رفت
با ریشه های سوخته ام
در خاکی متلاشی
و نگاهی ایستاده در دور
چه داری بگویی ؟
جز سخنی به نرمی آب
برهنه تر از سکوت
در هر شیار
تا تو
چشم از روز کوچک ات می بندی
زمین می رود در افقی دور گریه می کند
و زخمی از غروب و ستاره را
در خود فرو می کشد آرام
بی آن که چیز زیادی فهمیده باشی
اشیاء از تو رو می گیرند
و جهان
یکپارچه عزای عمومی اعلام می کند
همیشه همین طور بوده است
همه چیز بیرون این پنجره اتفاق می افتد
باران عشق من و تو کافی شاپ
و ما بعدها
تنها طرحی یا صدایی هستیم
از یک روز معمولی
زمین
عادت به دردی دوباره دارد
و زندگی
چیزی جز
تکرار طرح یک خاطره نیست
|