دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
 الهام ملک پور   
شاعر   
«چاپ مجموعه شعر «که جاماییکا هم کشوری ست   

 « حریق »  
   
ما در جهت هایی / خواب هایی که می رویم از سوی تو مکان می شویم
این مکان به تو بسته نمی ماند / نخواهد ماند
شبیه هر کس که تو نیستی
کیف اتوبوس برای بمب های دستی و کسی
به ما ملحق شوید
شبیه کیف و دست هایی که مثل مین های ضد نفر عمل می کنند
نفرات زیادی کشته می شوند         و نفر نمی ماند که گم شود

خواب رودهای سفید در تن من به شما مربوط می شود
در مکان های مشترک قابل خرید می مانیم
مین های ضد نفر
در خواب پاهایم از من می روند
بسیاری هستند که این را نمی دانند

ولی شما به نام های من مربوط می شوید
عمل می کنید
در جیب ها برای بمب های دستی اتوبوس
این را همه می دانند
و همه نمی ماند که به شما ربط پیدا می کند
اگر کشته می شوند توی خواب های شما که شب تا صبح که کسی نمی ماند

شاید نعش ها را به خواب ما بیاورند
دست ها      و پاها    چاره ای باقی نمی ماند
یا کسی در ردیف آخر اتوبوس
و خواب می رود کسی که دست روی سطح زمین شاید نعش ها را
دست ها
شاید دست هایش را در خواب ها می شوید
تا این که شن های تن ام پیامبر شوند
و این را می دانند
کجا می شود خوابید
سایت ادبی دیگران
 « نفرین نامه 1 »  
   
!آه پدر
من
من
با شیطان هم پیمان ام
متاسف ام
و برایت آرزو دارم
و البته من شاه نشین سرزمین های دور خواهم بود
من
من
متاسف ام
و اگر که لباس ها پاکیزه بماند
آه که شیطان
من ام که روی تن ام
البته
پرده ها کشیده و
دوربین ها خاموش
که
اکنون
پایان
اکنون
سور
اکنون من ام که البته روی کاناپه
آگهی می بینم
!آه پدر
من
من
متاسف ام
شیطان
و برایت آرزو دارم
شیطان
بالا پربده رگ روی سینه ام
روی مبل
لمیده
!آه پدر
من
من
که البته کمی هم
که البته
پایان
و تو می دانستی که عربده هایم توی بالش است
تو
تو
چه
می دانستی؟
پایان
که نقطه ندارد
نقطه
من
آگهی می بینم
و مجری توی صورت ام
مجری
!آه پدر
من
من
متاسف ام
مجری
توی صورت ام
پخش که می شوم هیچ
اگر که رنگی میان این همه بازو و دست و پیاده رو
اگر که بخواهد گوشت های من روی تخت
روی ملافه
توی استکان
من
من
پیاده
حرف
می
خواهم
من
من
می
خواهم
شیطان شده ام و کسی هوای مرا
دارد
کسی
پیاده رو
و پدر توی استکان
ما  در
چای تلخ
تلخ
اگر که بخوابی
و چشم ها اگر که بسته بخوابی
گوسفند های
گوسفند های
من توی آگهی و مجری بسته می شود
تقدیم می شود به روح استکان
تقدیم می شوم به خودم
که البته شیطان زیر پوست ام می رقصد
پا می زند
و توی قلب ام ضرب می گیرد
دست
و حالا پا
که تا بالا
که من به جای شما می خوابم
اگر
اگر که بخواهید
!می خواهید؟
من
من
به جای شما؟
و زیر پوست ام؟

بلوز من ضرب گرفته است و سوت می زند توی گوشی
!پدر
!پدر
!آه پدر
متاسفم
ولی او کجاست که نباید
او کجاست که زیر سقف هایی؟
او کجاست که سوت می زند؟
سوت می زند؟
سوت می زند
!پدر
!پدر
سخت است که استکان روی استکان
سخت
سخت که روی لب هایم
سخت
سخت

من از همان صدای شکفتن
من از همان صدای همیشه
همیشه استکان
همیشه چای چای
من
من
با شیطان
اگر که بخواهی
سایت ادبی دیگران

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی