صد بار دیگر هم كه این تاس را بیاندازی
شش نمی شوم
و این هفته مثل هشت پایی
گلوی مرا خواهد گرفت
دو انگشت اشاره ات
به هم نمی رسند
و ساعت
روی پنج عصر خواهد خوابید
نمی آیی
از میان كوچه های باران خورده
بوی كتاب خیس بدهی
:و توی گوشم زمزمه كنی
"برای غزل هایت شراب آورده ام"
فسیل بشوم روی كاشی ها
:كه كودكان هزاره های بعد بخوانند
سربازی در اندیمشك
.یا پیامبری كه گله اش را به زاگرس آورده است
صد بار دیگر هم كه این تاس را بیاندازی
شش نمی شوم و همین پنج شنبه از آسمان هفتم
سلام كسی را بپذیر
.كه برای غزل هایش شراب می خواهد
|