نیمه ها
بعد
.نیمه های زندگی بود، که بیدار شدم
خواب ام مچاله
لای لحافِ سنگین
لای لای
رفو خورده
پیچیده در بیگانگی ام
بعد
تکاندم
،خماری سالهای روییده روی تارهای ظریف عنکبوت
شبنم
،روی سرمه سیــاه سیـاه سیاه مژه ها
چشم هایم هنوز تار
...کور
...مال
،کورمال قدم تا دیوار
تن ام
،بر دیوار سرد تکیه
،بوی کهنه ی کاهگل در رطوبت هوا
باطن ام
بغض کرده
کناری
،دراستخوان هام گره خورده وطن ام
که منقبض کز روی صفای نگاه او
،او ـ او که اسم اصل اش ساعت بود
او که هنـــــــــــــوز صبور بود وُ
،بی نهــــــــــــــــایت حوصله داشت
او که نیم زندگی ام را
،وجب کشید و روی ترازو وزن
موزون
جربزه ی مرا در نیم لحظه
قاپ زد
بعد
زندگی ام یک لحظه نیم بیش نه
شکست
،پنجره را در مردمک های چشم هام
شیشه اش سبز، سبزِ سبز
سبز مثل زیتون اما سیاه
شب
در شب
هوا هنوز تاریک، نفس نمی داد
نه نفس نمی داد
!ماه بود روی تن سیاه شب: قرص! قرص ِ قرص
مات، سرد، بی حس، زیر کارد
سایه ی ماه ساق ام را
برید
ماتم
روی چشمه
می رویید، چشم هاش خنده
و آب هنوز مــی رفت مـی رفت می رفت
-آن روزهم که خوابم برد آب مــی رفت مـی رفت می رفت
،چشمه هم بود
چَشم، من هم بودم، او هم بود
و او تند مــی رفت مـی رفت می رفت
،تندتر
تا این که ایستاد
و من باقی راه را دیگر
تنها رفتم
اول اش پنهان
تنها می رفتم ـ پاهایم و ردشان که پس شان قدم قدم، می دویدند
بعد
نهان
تنها تر
تنها بی تن ها
تنهاتر
از تنها
به خودم
که بار اول رسیدم
از دیدن صورت زخم خورده ام ترسیدم
« پیر »
بعد
با هم رفتیم ـ دو تنها ـ من و پیر
و هر تنها با خود تنهاتر، هر بار که در امتداد رفتنم ـ من و پیرو پیرتر و ـ
که مثل بازگشتن ام بود
به خود می رسیدم
همین طور تا نیم زندگی
بعد
همین طور نیمه نیمه
نیمه نفس
بعد
.نیمه های زندگی بود که بیدار شدم
|