يك غزل از مجموعه شعر " آهوان پير " بهمن ساكی
مردی گذشت با بغل نان خويشتن
از كوچه های خواب پريشان خويشتن
او می گذشت و تلخی هر عكس می كشيد
او را به زير پرسش چشمان خويشتن
آن جا كنار عكس خودش ايستاد و عكس
پرسيده بود قيمت دستان خويشتن
نان را ميان كوچه رها كرد و می گريخت
از خواب تا به لكنت هذيان خويشتن
*
امشب دوباره ، تلخ از آن كوچه می گذشت
در خواب هار سوخته ی نان خويشتن
آن جا كنار عكس و كجا دفن كرده ای
ای سايه -مرد ياد شهيدان خويشتن
او پاسخی ندارد و در لا به لای شب
گم می شود به سايه ی كتمان خويشتن
امشب دوباره تلخ از آن كوچه می گذشت
* * * *
بلند گو
دهانش باز
چشمها را بسته
جر داده خودش را
هوار مى كشد انگار دكان وا كرده
مى تواند زيرِتان بگيرد
...اين كاميون كه در صدايش
( لابد از بم مى آيد )
همه آمدند وُ رفتند وُ از خيرِ سرش
چه ميزها مرتب
يك وقت ميكروفون را دست خودم ديدم
"هوار مى كشم : "من اين كاره نيستم
همه جا صدايش پيچيده
جر داده خودش را
گوشش بدهكار من نيست
عقب عقب مى روم
.و دنيا همين طور پيش مى رود
|