دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

  بهاره خلیقی  

نقاش ، داستان نویس و شاعر    
    

. . . .   

سر می خورد سر سره بازی باران و لاستیک این ماشین که هی نی نی چشمان هرزه   
کج شده کوله های گردن و مهره ام بس که پیشانی بر شیشه ی ماشین اش گذاشتم   
سی و سه بار می پرسد کدام مسیر و سه بار هر پل را دور می زند   
گم شده مسیر من میان چهار راه های لیز و میدان های هی دور زدن   
تلخ شدم وقاحت بی نجیب ادا های استاد و مالیدن چشمان کرکره دارش میان ما   
بور شده زنگوله های شاعر دخترکی میان اعصاب زنگ و خاکشیر   
فاتح، خیال برش داشته، کتاب رنگ و رو پریده اش را هدیه پرتاب می کند   
شوهرش آپارتمان بالا سرهی می جود ناخن ندامت و خویشتن داری هنرمند بودن   
و زن رفیقه ی استاد کرکره ای شده باسن اش را یواشکی زیر مانتوی یک وجبی نازک   
کور می شوم کور کور بس که سوخت خاک غبار گرفته ی این آتلیه ی بی نام   
دست می چسبانم به میز و لکه های چای را هی ، یک دو سه   
حجم بزرگ مثانه ، ترکید میان فرنگی کثیف اداهای امروزی   
و بوی آمونیاک ، غلیظ شد آرامش سکوت و شر شر   
دست ام چنگ شد میان کیسه ام که وسوسه ی سیگار   
تف ، خلط شده میان انگشت ملامت اش اشاره به من که   
سرفه سرفه می چینم صدای نفس ها را   
می لیسد چشمان چسبناک هرزه ی بقال ، اندوه غلیظ   
مردی ردیف سیگارها را شماره می کندو تف های کش دار   
زن با نق نق بی خیال بچه ای دنباله اش کش می آید   
کور می شوم کور کور از کورمال تاریکی کوچه   
پیچک خار دار تاریکی دیوارخانه شده ، دل دل گریه   
وبغض فراموشخانه ی خیال تاریکی مغزم ، موش واره سرک می کشد   
بوی رنگ ، بوی بوهای رنگی ، رنگ در رنگ نقاشی   
اینم ، ترنم صدای اسپری پری روز میان امروز   
اعتماد پوچ گوش، پچ پچه های رادیو   
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من دگر چه پرسی ز حال من   
باز ساعت خوابیده ،هم بستر هر جایی دیوارها   
  

*   *   *                                                       



به مناسبت روز جهانی زن   

(1)   

آرزو داشتم   
زنی بودم ، دهاتی   
در روسیه   
با موهای بور   
چشمانی سرخ   
صورت کک مکی   
هر سال   
یک شکم می زاییدم   
و صبح ها از لگد شوهرم   
بیدار می شدم   
دست های یخ زده ام را   
در آتش فقر گرم می کردم   
آرزو داشتم   
نادان ترین زن دنیا بودم   
از این همه سرمست می شدم   
و زندگی زیبا بود   

(2)   

آن جا   
یک درخت بود   
بوف شومی   
زیبا یی اش را   
انکار می کرد   

(3)   

بسیاری مردم   
خوشحال اند   
چون ایمان دارند که   
من اما   
از او می خواهم   
یک قاب چوبی مرغوب   
برای نقاشی ام   
هدیه کند   

(4)   

رادیکالیزم جستجو   
یک بحران  همگانی است   
و جهان   
در پایین ترین   
منحنی سینوسی   
نسخه های خوشبختی   
روی دست داروخانه ها   
باد کرده   

(5)   

من تمام برداشت ها را   
پذیرفتم   
ذهن سیال من   
کودکی بی پناه بود   

(6)   

 چه می کشم؟-   
می گویند : نقاشی   
هنر   
هنرمندم   
این گلدان است   
این خانه است   
این زن   
فریاد کشیده   
صورت کبودش را پنهان کرده   
 خانه دار است؟-   
زنده است   
یک جور متافیزیک محال   

(7)   
با یک مرد ایتالیایی   
یک شب   
دعای بودا خواندیم   
صبح مرده بود   
روزنامه ها نوشتند : سکته   
اما او   
فقط کتاب دعای دیگری نداشت   

(8)   

گفتند ما نسل اولیم   
ادامه دادند   
گفتند نسل آخریم   
و ادامه دادند   
راه رفتیم   
خوردیم   
خندیدیم   
خوابیدیم   
به دندان دریدیم   
گفتند نسل آینده ایم   
خودکشی کردیم   
نبودیم   
از عشق   
ندیدیم   
از پوچ گریزی نبود   
نیست   

(9)   

بکارت مرا به باد داد   
مرد   
تلخ هم خوابگی ها   
نشئه ی نامه های عاشقانه   
سفارش لبخند می داد نامردی اش   
بور شده   
کنجی خزیده ام   
صندوق دارحماقت   
پرده های دریده   
بوده ام   

*   *   *                                                       
وقتی  پرید   
 قوسی برداشت کج   
نگاه نکرد   
نه حرفی حتا   
تنها آبی موج برداشت   
و سنگین فرو داد   
لقمه ی تلخ را   
گفته بود شاید   
و خندیده بودم یقین   
و هیچ فکر نکرده بودم   
می خواست که بمیرد   
که خود می خواست   
...که بمیرد   
...که می خواست که   

*   *   *                                                       

سايه های شب فرود می آيند   
عاشقانه های مخفی ٬   
پستوی مغزم را می فشارند   
و زمان : تيک تاک ٬ تيک تاک   
سايه های شب فرود می آيند   
دکه های تعطيل روزنامه فروشی ٬   
در دلهره ی روزنامه های صبح ٬ بی خوابند   
من در دلهره ی پاکت خالی سيگار٬   
عاشقانه های مخفی را دود می کنم   


*   *   *                                                       

زمزمه ی پوچ : من ٬ من ٬ من   
مگس همچنان وز وز می کند   
سر گيجه ی ممتد لايتناهی   
در يک لحظه   
صدايش قطع خواهد شد ٬   
مگس ديگری شايد ٬   
با اندک بينی متفاوت   
صدايش را سر می دهد : وز وز وز   
به همين ترتيب   
قرن ها و قرن ها   
   


دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی