نان و پنیر و هق هق
!بیهوده مویه می کنید بانو
من الفبای مویه های مکرّرتان را حفظ ام
از وقتی اندرونی را
هق هق ناگزیرتان پُر کرد
و فردا که سینه ریز حقیری گریبانتان را پوشاند
!دوران حل المسائل است بانو
به حمدلله چارقدتان تمام زخمها را می پوشاند
بیهوده مویه می کنید
این تمدن مابه التفاوتی
بر داد و ستدِ دیروز و امروز نپرداخته
هنوز به یُمن ِ تموّل، شیخ مُتعه می سازد وُ
!مُتعه، نسل
،این استحاله نیست بانو
تنها ظاهرش عوض شده
،این بدیع الشمایل ها که در کوچه ها می لولند
چیز تازه ای نیستند هیچ
یکی شبیه من، یکی شبیه تو
و یکی شبیه هزاران هزار دیگر
و پشت ام از پشتوانه ی تاریخی که چنان خمیده
،استخوانهایم که ابجد صرف می کنند
صدایم لابه لای ارسی های پوسیده گم می شود
و این همه باکره ی بی عفّت
انگار
از صبح تا شب
کوچه باغ های تاریخی ام را لگد مال می کنند
،نطفه ی ابتهاج
مدت هاست در من مایه کوبی شده
و زخمی چرک مادام الحیات روح مرا می کاود
این قاپوچی ها چه می خواهند باز؟
این قاطع الطریق ها
نصف مان که کردند هیچ
!صفر مطلق شدیم
، نصف قانون بودن که نه
.این هیچ انگاری مثل خوره روح ام را می خورد
مکتبی که بوی صنّار و سی شاهی همه ی صرف و نحوش را عقیم می کند
از محصل مملوّ می شود
و شبانه روز پاسخ استفتاء می دهند
،به ازای تائید بکارت
گواهی سلامت
بر قومی صادر می کنند
که قرن هاست سری که درد نمی کند را دستمال بسته؛
محکم
!آن قدر که از بیخ و بُن درد بگیرد
!حالا لابد همه چیز قطعن به نفع من است
چه قدر خیرخواه ِ احمق داریم بانو
حل المسائل ِ من کجاست ؟
چنان نطفه ای در زهدان ام شکل گرفته
که هیچ قابله ای یارای سقطِ – جنین ِ – افلیج ام را ندارد
،تن ام درد می کند
ذهن ام زخم برداشته؛
عفونی
من از حوضخانه و اندرونی و کاشی های آبی متنفرم
از دیوارهای لندنی
و از ترمه های زری دوز متنفرم
با این همه تجدّد، تن ام بوی نا می دهد هنوز
مویه مکن بانو
این جا تهران است
جایی؛ حاشیه ی تجدّد
لخته خونی که از هم آغوشی دیروز و امروز
بر گهواره ی تمدن به جا مانده
و فرزندانی که از زفافِ نیمه کاره سر انداخته
یومیّه مشق تجدّد می کنند
بر ویرانه های دیروز می نشینند و
بذرالبنگ می کارند
:و سوژه ی شعر ِ امروز زاده می شود
روسپی، هرجایی، افیونی
و لکاته ها؛
صبح تا شب می سابند، می سابند، می سابند
و فلک زده ها شب تا صبح کار می کنند
و نَقل ِ فَعلگی جنسی شان
!فکاهی بزم ِ متقاضیان ِ بی ناموس
این جا تهران است بانو
و تفاله های تمدن
همه جا را گرفته
:دوست ام راست می گفت
« آدم وقتی بی شرف شد همه چیز ممکن می شود»
:این جا تهران است بانو
«روشنفکری : «پاکتی 400 چوق
هنوز عصرها دستِ نگاه ام را می گیرم وُ
می برم هواخوری
پشت صندلی ِ کافه های منورالفکرهای انالحق
گُم می شوم
روسپی ها شعرم را رج می زنند
و رجّاله ها، خواجه ها، بچه بازها
هریک به فراخور
روی واژه ای می نشینند
و شعرم از دیروز عقیم تر می شود
ابتر می شود
وانتظار زایش رخت می بندد
این جا چیزی به من نداده
حل المسائل من کجاست بانو: دیوان شاعره ای سی و خرده ای ساله
که از کتابخانه کش رفتم؟
می خواهم رابعه ی قرن هفتم شوم باز
این جا چیزی به من نداده
،فقط گاهی لابه لای اوراق دیوان شاعره ی سی و خرده ای ساله گُم شدم
.حل شدم
من از اوراق مکتوبات پوسیده دردناک ترم
دست بزنی خُرد می شوم
نطفه ی زمین ام
از همیشه عقیم تر است
اما
بیش تر از همیشه آبستن ام
یکی نیست بگوید
اخته کنید این همه متقاضی ازاله ی بکارت را
و این ها هنوز سر ِ درد ناگرفته را
، دستمال که نمی بندند
! دستمالی می کنند بانو
من از جذر و مدّ بی دلیل این تکرار خسته ترم بانو
از قانونی که
جابه جایی اِعراب همه چیز را به هم می ریزد
و هنوز شجره نامه ها
به خطِ شکسته ی نستعلیق
تعریفِ حقّ و نا حق می کنند
دریغا روزگار ِ بی مروّت
در این زمانه ی حق و حقوق ِ متراکم
!چه قدر زخم به عفونت نشسته دارم
حل المسائل من کجاست بانو؟
نان و پنیر و هق هق " ام را بدهید "
!تا جایی گورم را گم کنم
|