تندیس بیدیس
مردی كه بر اسب اش نشاندهاند
نه شبیه اصل خودش
جز كلاه اش، نه
اصلن كسی كه سر ندارد
كلاه به چه كارش
نه شبیه خودش
نه اسب اش
شبیه نجابت اصل اش
نه قطار فشنگ اش
جز كلاه اش
نه، نه
كه گشاد مینماید
نه سرش
كه هم قوارهی تماشای چشم
مردی كه سوار اسب اش
كلاهی قوارهی چشم
و نه چشم اش
كه شبیه حتی
نگاه سردِ اصل خودش نیست
یخ میزند
آونگِ ساعتِ میدان شهر
در چشمهای نه مردی
شبیه اصل اش
و نه ما
كه یقین سرد میگذشتیم
اگر كه نشان یخزدهای
در جان مان
میدواند
پیكرتراش اصل
|