دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

  امیر مهدی بیات    
  
شاعر          

by :Joan Miro
" شبی که از خواب های تو گذشت "    

 شبی که از خواب های تو گذشت من در آن نبودم   
من کنار خواب های هیچ زنی نخوابیده ام   
من خواب های کنار تو را ندیده ام   
من کنار دریاچه می کنم   
!که موج بر می دارد صورت ات را می برد با خودش با من از من به من بر می نگرد   
" تو اشک های تمام ماهیایی"   
من خواب های تمام ماهیام و دیگر هیچ بارانی از خواب بلند نمی کند زمین را   
" چاه های دریایی ای تو اصلن "   
یخ های قطبی ام من و دیگر هیچ خورشیدی هیچ بارانی را از خواب زمین بلند نمی کند   
" هیچ در هیچی تو اصلن "   
هیچ ام من   
چشمی که از شرم عرق می کند رو سیاهی اش را به اندام کسی نمی بخشد   
مرا ببخش عزیزم   
تو را به خودت ببخش   
ما / را /  به  /  بچ / چ / گی / ها ها می خندد   
هاها می گرید   
هاها می نویسد روی سینه های شیشه ای ات   
تو دو سینه داری عزیزم   
من یک سینه دارم   
که دریا دو دل شده بود   
که دریا در یاد باران نیامد و آب از سر ماهی ها گذشت   
چند وجب خداحافظی برای خدایی که به خودش نمی آید کافی است؟   
سلام ماهی پیرهن قرمز پوشیده از آب از شیشه از هوا از خلأ از دستان من بریز   
خون پدران ات را که پیراهن کرده ای   
که آسمان را از آب گرفته بودند و ماه  را از رخت ماهی   
باد که بیاید خون در رگان ام خشک می شود   
" اقرأ...خلق الانسان من علق "   

تو هر چه می خواهی بخوان   
من خرم از چشم های تو خوانده می شد   
...و تو و تو و تو و تو و تو   
دلی که هزار تکه می شود هزار جا می رود عزیزم   
حالا دردم را به کدام هرجایی بگویم که بی جا نگفته باشم   
که زمین زیر پای ابرها جابه جا می شود اما، باران همیشه در جا می زند   
دریا جا می زند و کسی را کنار خودش جا می گذارد         این جا                 آن جا   
نه عزیزم کنار دریا، دریا نیست         نبوده    
این عصا را به دست موسای دیگری بده یونس – دریا دارد از دهان شاعر بیرون می افتد   
خودش را خیس می کند   
به آب و آتش می زند اما، خورشید یک قدم جلو نمی گذارد   
آفتاب به سرم زده کوه   
کوه به کوه به سرم زده برف   
تا تو دامن ت را بالا بگیری و اشک هایت را پاک، پانزده سال پیش گریه کرده ام   
چشم هایم را می بندم و دنیا رو سیاه می شود   
چشم هایم را که باز می کنم دنیا رو سیاه شده است   
رویم سیاه لیلی، من اسم ات را فراموش کرده ام   
حالا روم به کدام دیوار، سرد   
پشت ام به کدام کوه، گرم   
سر به سر بیابانی گذاشته ام که سراب هم ندارد   
!مرا گول بزن   
!گول بزن روباه قصه های مادربزرگ   
این بچه عقاب می خواهد روی آسمان همه صلیب بکشد   
گله ها را رم دهد   
با خواهرش جفت شود   
دارم بالا می آورم از آسمان   
کوتاه آمده ام با دیوار   
خوابیده ام با درخت   
ایستاده ام با ایستاده، استاده، استاره، ستاره، تاره   
برمی گردم سینه های مادرم را فتح کنم   
زمین می خورم و بابا با باران توی گلویم گیر می کند   
 زمین می خورم و بابا بالا می آورم از آسمان   
زمین می خورم و دردی که تا این جا موهایم کشیده دست ام را می گیرد می برد به شبی که از خواب های   
تو گذشت خودم را دور بزنم   
که برقصم با   
که برقصم بابا   
که برقصم بابا بارون می یاد شرشر    پشت خونه ی هاجر   
هاجر عروسی نکرد     تنها کنار خواب های زنی شب به خیر گفت و باران افتاد از پا از به از   
پا به ماهی مادرش دریا دل اش را به من زد، عروسکی روی آب های جهان خوابید   
"! اگه یه قدم دیگه جلوتر بیای صورتتو جوهری می کنم "   
  
  

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی