دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
 «نگاهی به رمان «از طرف او 
نوشته ی : آلبا دسس پدس 
نقد از : رضا نجفی  
  
« عشق خواهی و مرد ستیزی ، پارادوکسی فمینیستی » 


فرانچسکو و تومازو ، دیر یا زود آماج نیش های گزنده ی نویسنده قرار می گیرند.از این گذشته 
،تا اواسط رمان ، اصولن مردان از دیگر تنها به اشاره ای یاد می شود گویی در این جهان زنانه 
مردان چه خوب و چه بد وجود ندارند. برای نمونه بنگرید به توصیفات راوی از مکان زندگی 
خود: « در عرض روز به ندرت مردی در آن جا یافت می شد.... به نظر می رسید ساکنان آن 
«...ساختمان بزرگ زنان هستند.در واقع آن ها بودند که بر آن پلکان تاریک حکومت می کردند 
«...از پسران جوانی که در آن جا زندگی می کردند چیزی به خاطرم نمانده است  » - 

بر همین اساس است که رابطه ی الساندرا با پسری به نام کلایودیو سایه وار نقل می شود تا 
جایی که نویسنده فراموش می کند جز نخستین دیدار ،درباره ی دیدارهای احتمالی دیگر آنان 
توضیحی ارایه دهد و خواننده به خوبی در نمی یابد جز نخستین دیدار چه میان آن دو گذشته و 
.چه گفت  و گوهایی بین ایشان رخ داده است 
تحریم حضور مردان تا بدان جا می انجامد که در یکی از قوی ترین گره افکنی های داستان که 
ماجرای عشق مادر راوی و مردی به نام هروی حکایت می شود؛ خواننده ، شخصیت مرد این 
رخداد را ملاقات نمی کند. این خودداری از طرح و ترسیم مردان به فضاسازی داستان لطمه زده 
و آن را غیر واقعی ساخته است. افزون بر این، نویسنده هر گاه به گونه ای ضمنی، اشاره ای 
گذرا به حضور سایه وار مردان کرده، این اشاره ها آشکارا رنگ و بویی مغرضانه داشته است 
:برای نمونه به این موارد بنگرید 

(مردها در تابستان پس از شام... با پیژامه در بالکن می نشستند. » (ص26 » - 
 پیرزن ها} به زن های جوان تر کمک می کردند .... تا همه با هم بر ضد مردها نبرد کنند} » -
نبردی با استبداد مردها، با خود خواهی آن ها .... مردها وقتی از خواب بیدار می شدند قهوه شان 
حاضر بود. لباس هایشان اتو شده بود.... برای هوای تازه بیرون می رفتند و پشت سر اتاق هایی 
را به جا می گذاشتند که هوا نداشت . رختخواب های به هم ریخته، فنجان های کثیف از شیر 
قهوه ... گاهی دسته دسته مثل شاگرد مدرسه ها یکدیگر را در تراموا و یا روی پل ملاقات می 
«کردند و صحبت کنان راه می افتادند... به محض ورود می پرسیدند:« ناهار حاضر است؟ 
«... بند شلوارشان نخ نما شده بود»، «اسپاگتی وارفته،برنج خام است.» با چنین جملاتی جهان 
را تلخ می کردند.سپس روی تنها صندلی راحت خانه در اتاق خنک می نشستند و روزنامه می 
(خواندند.» (ص 32 

لحن مرد ستیزانه راوی تا بدان جا می انجامد که نفرت وی از شخصیت و رفتار پدرش حتی 
جنبه ای نژاد پرستانه می یابد و او نژاد پدر را «نژادی فرومایه و پست» (ص19) خطاب می 
کند. آیا چنین نگاهی ارتباطی با ملیت کوبایی پدر نویسنده دارد؟ 
به هر حال این نفرت تنها دامن گیر پدر راوی نیست، بلکه کمابیش همه مردان داستان را در بر 
،می گیرد. مردان جدای از حضور سایه وار بی رمق خود در عین حال،همه پست، خود خواه 
رذل،خشن و احمق هستند، از پدر راوی، ماجینی هم مدرسه ای الساندرا و جولیانو گرفته تا حتی 
خروس داستان ، نقش وچهره ای منفی دارند. مردانی نیز که در آغاز چهره ای خوشایند از خود 
نشان می دهند از نیش کلام نویسنده در امان نمی مانند . هروی آشکارا بیمارگون و دچار ناتوانی 
(جنسی و یا شاید انحراف جنسی است (ر.ک ص 468 

عمو رودلفوی مهربان که حتی راوی ، میل گریز با او را داشت با نگاه و کلامی تحقیر آمیز 
توصیف می شود.(ص 226) فرانچسکو از سوی راوی با پدر تنفر بر انگیزش مقایسه می 
.شود.(ص 638و....) و نمونه هایی دیگر از این دست 

چنین است که همه زنان داستان ،بدون حیت یک نمونه استثنا جا به جای رمان علیه مردان داد 
سخن می دهند ؛ ولو این مردان نقش پدر( در رابطه الساندرا و پدرش )،همسر (در رابطه 
الساندرا،آرلتا، و ... با برادرانشان)، فرزند  (در رابطه با مادربزرگ راوی و پسرش ) و یا 
دیگر بستگان و نزدیکان شان را ایفا کنند. جنون مردستیزی چنان زنان داستان را فرا گرفته که 
آنان نه پدر نه همسر و نه برادر و نه حتا فرزند (البته فرزند پسر) خود را از تنفر معاف نمی 
.کنند 
،در این رمان حتی شخصیت دیوانه و عقل باخته ای مانند عمه کلاریچه به شیوایی و فصاحت 
(تمام مردان را به باد تمسخر می گیرد.(ص 9-248 

ب- گرایش به عشق افلاطونی و سردمزاجی 

الساندرا شاید به سبب اندیشه های فمینیستی خود گرفتار گونه ای سردمزاجی است. او تا لحظه 
ی ازدواج تجارب جنسی و حتی عاشقانه ای نداشته است. او از نخستین تجربه ی جنسی خود 
هراسان است و انتظار دارد شوهرش درک کند.« این شب برای یک زن شب مشکلی است.» و 
نخستین همآغوشی او با شوهرش او را به این اندیشه می افکند که « برای دفاع ازخود باید از او 
«.فاصله بگیرم 

تمامی اندیشه ها و احساس الساندرا در شب زفاف و فردای آن روز به اندازه ی کافی مصالحی 
برای آسیب شناسی روانی وی در بردارد. راوی به گونه ای غیر منطقی و نا معقول می کوشد با 
انتقاد های واهی از لباس پوشیدن مرد از حرف زدن او ، از حمام گرفتن و مسواک زدنش از 
بوی بدن اش و... احساسات مردستیزانه خود را توجیه کند بی آن که به راستی مرد در این میان 
.گناهی کرده باشد 

همان گونه که پیش از این گفتیم در عشق راستین آدمی باید بکوشد.معشوق را آن چنان که هست 
دوست بدارد اما الساندرا می خواهد فرانچسکو آن چنان باشد که خود دوست می دارد. تراژدی 
عشق این دو از این جا آغاز می شود الساندرا به جای کشف فرانچسکو آن گونه که هست 
خواهان بدل گرداندن معشوق به تصاویر ذهنی خود می شود .الساندرا خواهان عشقی خیالی و 
افلاطونی بود نه عشقی واقعی روزمره و ملموس آن چنان که در واقعیت رخ می دهد. درباره 
سردمزاجی الساندرا و گرایش او به عشق تخیلی و افلاطونی نمونه های فراوانی در رمان وجود 
:دارد. به عنوان مشت نمونه ی خروار در باب سرد مزاجی روای بنگرید به این نمونه ها 
اولین باری که همدیگر را بوسیدیم از خودم بدم آمده بود.حس می کردم که برای احساس کردن » 
(آن آتش عشق لزومی نداشت به آن حرکت متوسل شویم. » (ص361 
( این چیزها{غرایز جنسی} ربطی به عشق ندارد » (ص456 » 
(بیش تر وقت ها در حین عشقبازی اصلن تو را دوست ندارم. » (ص456 »

همچنین در باب گرایش الساندرا به عشق افلاطونی از میان نمونه های فراوان به ذکر دو مورد 
: اکتفا می کنیم 

« فرانچسکو همیشه در وجودم حضور داشت از همان لحظه که به دنیا آمده بودم ....وقتی به 
تنهایی کنار پنجره می نشستم و با گل های مارگاریت گردنبند درست می کردم کنار من می 
نشست. » (ص340)
(من از کودکی معنای عشق را فهمیده ام » ( ص456 » 
این گفته ها آشکار بیان کننده آن است که چرا الساندرا عاشق فرانچسکوی واقعی نشد زیرا او در 
پی فرانچسکوی خیالی بود.همچنین این موضوع که راوی از کودکی معنای عشق را می فهمیده 
است نه تنها نشان از پختگی و هوشیاری او ندارد بلکه حاکی از بیمارگون بودن احساس او 
دارد، زیرا کودک هرگز توان دریافتن مفهوم عشق را ندارد و اگر چنین فهمی داشته باشد ، آن فهم 
.درباره عشق نمی تواند بود.عشق کودک عشقی بالغانه نیست 

پ- بدبینی به پدیده ازدواج 

شاید به سبب گرایش به عشق خیالی و افلاطونی است که راوی و بیش از آن نویسنده، نسبت به 
پدیده ازدواج و زندگی زناشویی که معمولن نقطه مخالف و بلکه مرگ عشق های آرمانی و 
سودایی شمرده می شود.بدبین است. بی شک بخش مهمی ا ز تنش ها و آشفتگی های رابطه 
الساندرا و فرانچسکو به سبب این نوع نگاه راوی به زندگی زناشویی است. به این چند نمونه 
:بنگرید 
( اغلب تکرار می کردم که ازداج برای من اصلن اهمیتی ندارد فقط عشق  است که ارزش دارد.» (ص366» 

 زن و شوهر ها هرگز به ویلای بورگزه نمی آیند.... با نگرانی در خاطره ام در جست و جوی » 
زوجی بودم که زندگی اش غیر از آن بود و وحشت زده به او می گفتم: هیچ کس پروردگارا هیچ 
(کس. » (ص387 

از همین رو شگفت آور نخواهد بود اگر راوی روز پیش از ازدواج دچار احساسات و اندیشه 
های ناخوشایند شود و باز جای تعجب نخواهد بود که چنین احساسات و اندیشه هایی ازدواج 
.الساندرا را پیشاپیش محکوم به بحران سازد 

اما همان گونه که پیش از این گفته شد ، گره کور این اندیشه نه به ذهنیت راوی که به نگاه 
:نویسنده باز می گردد. برای نمونه به این گفت و گوی الساندرا و مادرش توجه کنید 
« ... مادر بزرگم خوشبخت بود؟ 

 تصور نمی کنم . شاید قبل از ازدواج {...}ولی بعد .نه . خوشبخت نبود. گرچه ازدواج او » 
(ازدواجی عاشقانه بود ، ولی آخر سر می دیدی که مثل سایر ازدواج هاست. » (ص59 

هیچ نیازی به بازگویی نمونه های متعدد گفتار شخصیت ها ی داستان علیه ازدواج نیست. برای 
اثبات بدبینی نویسنده به این پدیده کافی است به این نکته توجه کنیم که در سراسر این رمان 
ششصد و چهل صفحه ای حتا یک مورد ازدواج موفق دیده نمی شود. از راوی و مادر او گرفته 
تا هر دو مادربزرگ اش و از همسایگان آنان گرفته تا زوج های روستایی و در یک کلام همه 
زوج هایی که در داستان می یابیم گرفتار ازدواجی غمناک ، مبتذل و یا بحران آلود هستند. این 
نکته جدای از گرایش های مردستیزانه و فمینیستی راوی (=نویسنده) ،ناشی از چه علت دیگری 
می تواند باشد؟ 

ت- نفوذ شخصیت و خاطره مادر به زندگی راوی 

الساندرا در طول رمان بارها با صراحت درباره شباهت شخصیت خود با شخصیت مادرش 
سخن می گوید اما نکته مهم شباهت این دو نیست بلکه کوشش ناخودآگاه الساندرا برای همسان 
،سازی سرنوشت خود با مادرش است. الساندرا ناخودآگاه می کوشد نقش مادرش را بازی کند 
می خواهد مانند مادرش باشد و مادر او ازواجی نا موفق و عشقی بی وصال داشت . عشقی 
نافرجام و الساندرا بی آن که خود بداند می کوشد ازدواج خود و عشق خود را نافرجام سازد. او 
از این که عشق افلاطونی خود را زمینی ساخته بود، رنج می برد و ناخواسته آن را ویران می 
.ساخت 

الساندرا با شوهرش مشکل داشت از این رو که مادرش نیز چنین بود و جالب تر اینکه او تن به 
خیانت نداد شاید از آن رو که مادرش نیز به رغم عشق اش چنین نکرد. در واقع رازو معمای 
بحران عشقی الساندرا و فرانچسکو و نیز نافرجامی عشق او و تومازو دقیقن در این نکته نهفته 
.است 

از این رو پرمعناست که فرانچسکو می گوید:« اگر او {مادرت}خود را در اختیار هروی 
گذاشته بود این قدر به ما صدمه نمی زد. تو درباره اش به نحو دیگری صحبت می کردی خود تو 
(تبدیل به موجود دیگری می شدی. » (ص412 

این جملات بدان جهت مهم هستند که نه از سوی فرانچسکوی واقعی بلکه از زبان فرانچسکوی 
آرمانی الساندرا گفته می شوند. الساندرا در اعماق قلب خود می دانست که مقصر کیست. و نکته 
بسیار معنادار در این میان آن است که مادر راوی عاشق مردی است که دچار ناتوانی جنسی 
است (بنگرید به ص 468) . بدین ترتیب الینورا خواه ناخواه درگیر عشقی افلاطونی – و نه 
.زمینی – می شود سرنوشتی که دخترش نیز ناخودآگاه در پی تقلید از آن است 

ث- گرایش به عشق ممنوعه 

الساندرا در عین سردمزاجی و تنفر از پدیده زندگی زناشویی، درگیر وسوسه عشق ممنوعه 
است. در نخستین نگاه همزمانی این دو احساس – سردمزاجی و وسوسه ی عشق ممنوعه - شاید 
تناقض آمیز و پارادوكسیكال بنماید . اما در نگاهی دقیق تر این دو احساس علت و معمول 
یكدیگرند . الساندرا و مادرش در گریز از عشقی زمینی و ملموس درگیر عشقی ممنوعه می 
.شوند ، به این امید واهی كه عشق ممنوعه پادزهر زندگی یكنواخت و عادی زناشویی ایشان باشد 
اما همزمانی این دو احساس زمانی به راستی متناقض از كار درمی آمد كه عشق ممنوعه ی 
ایشان به وصال می انجامید . اما درباره ی‌ این دو تن در واقع عشق ممنوعه ای تحقق نمی یابد 
بلكه وسوسه ی چنین عشقی رخ می دهد . آن سردمزاجی مذكور سرانجام بر عشق ممنوعه چیره 
.می شود و از این روست كه الینوا و الساندرا هیچ كدام در عشق جدید خود به وصال نمی رسند 
هرچند باور این امر قدری دشوار است اما راز وفاداری الینورا و الساندرا به شوهران شان در 
وفاداری ایشان و یا اخلاقی بودن ایشان نیست ، در سردمزاجی ایشان است . باز به یاد بیاوریم 
عشق الینورا به آدمی است كه اساسن دچار ناتوانی جنسی در عشق متعارف است . به بیانی 
دیگر اگر هروی از لحاظ جنسی نامتعارف و ناتوان نمی بود ، الینورا عاشق او نمی شد . در این 
میان انگیزه ی چنین عشق ممنوعه ای، صرفن گریز از عشق زناشویی و زمینی است ، گریزی 
.كه هرگز فرجامی ندارد و از پیش محكوم به فروپاشی است 

،الساندرا از تغییر نوع روابط خود با فرانچسكو به عبارتی از زمینی شدن روابط خود با او 
ناخرسند است و به این سبب به سوی عشق تومازو كشیده می شود . او در جست و جوی عشقی 
افلاطونی است ، اما غافل از این كه اگر عشق آنان نیز به وصال ختم می شد ، دیر یا زود آن 
تغییر روابط در میان آن دو نیز رخ می داد . و كدام عشق ایده آل و رمانتیكی را می توان یافت كه 
در وصال و باهم بودن زندگی زناشویی به همان كیفیتی باقی بماند كه در هنگام هجران و تب و 
تاب های عاشقانه پیش از ازدواج ؟ این همان پارادوكس جاودانه ی عشق است ؛ عشق در دوری 
.و جدایی پروبال می گیرد و در باهم بودن پژمرده می شود 

اما كاش گره ی‌ احساسات شخصیت های داستان صرفن به این پارادوكس محدود می شد ، زیرا 
چنین به نظر می آید كه نه تنها راوی بلكه تقریبن همه ی زنان رمان به گونه ای غیرمنطقی تمایل 
به خیانت و عشق ممنوعه دارند. شمار زنان خیانتكار در رمان به گونه ای غیرواقعی فزون از 
اندازه است . از همان آغاز رمان می بینیم كه چگونه به شیوه ای عام و فراگیر «با فرا رسیدن 
بهار ... زن ها پنجره ها را باز می كردند تا به سلام پرستوها گوش كنند كه پشت سر هم از 
جلوی پنجره می گذشتند و آن ها را دعوت می كردند.طاقت زن ها تمام می شد خود را از شك و 
تردید بیرون می كشیدند . به عذاب وجدان فكر نمی كردند ، زنجیرهای نفرت را از خود باز می 
كردند وقتی از راهرو، از جلوی شمایل حضرت مسیح رد می شدند ، می گفتند : یا حضرت 
عیسا ، خودت مرا ببخش . با عجله به اتاق خود می رفتند ، در را روی خود می بستند . چند 
(دقیقه بعد با شكل دیگری از اتاق خارج می شدند ... عشاق در خیابان منتظر بودند . » ( ص 34 

(و « خانم های دیگری هم در آن ساختمان بودند كه مهندس یا وكیل دادگستری داشتند . »(ص28 
حتی مادر باوقار و نجیب الساندرا كه ظاهرن شباهتی به این زنان خیانتكار نداشت هنگامی كه 
«حكایت ملاقات های عاشقانه ی دوست متاهل خود را می شنود «قلب اش همراه قلب او می تپید 
آیا از این نكته نمی توان نتیجه گرفت كه مادر راوی حتی پیش از آشنایی با هروی وسوسه عشق 
ممنوعه را در دل می پرورانده است ؟ و واپسین پرسش این است كه آیا این وسوسه عشق 
ممنوعه ، گونه ای عناد فمینیستی علیه سلطه ی شوهران و مردان نیست ؟ خیانت نه براساس 
!عشق بلكه به انگیزه ی انتقام از مرد سالاری مستبدانه ی شوهران 

ج- گرایش های مبهم و بیمارگونه ی جنسی 

شاید به سبب كشمكش میان دو احساس مردستیزی و عشق خواهی و شاید به سبب برخی علل 
دیگر است كه الساندرا ، مادرش و برخی شخصیت های دیگر رمان ، دچار گرایش های مبهم و 
بیمارگونه ای در اندیشه و رفتار خویش اند . جدای از تمایل به عشق ممنوعه كه بدان اشاره 
كردیم و همجنس خواهی كه بدان اشاره خواهیم كرد ، گرایش های مبهم دیگری نیز در وجود 
.راوی ، مادرش و ... سرشته شده است 

دیدیم كه الینورا عاشق مردی می شود كه دچار ناتوانی جنسی و شاید نیز انحراف جنسی است 
ص 468-469 ) ، از سوی دیگر دخترش الساندرا در خود گرایش های جنسی نسبت به عمو) 
(رودلفوی میانسال خود می یابد . ( ص 294 و 280 

آیا گرایش دختری هفده - هجده ساله به مردی كه نزدیك به سی و پنج سال از او بزرگ تر است 
به علت محرومیت او از عشق پدری در دوران خردسالی نیست ؟اما كارها به این جا ختم نمی 
شود در درون راوی گرایش های بیان ناپذیرتری نیز وجود دارند كه شاید یك روان پزشك خبره 
(...آن را به تمایلات سادو- مازوخیستی تعبیر كند . (برای نمونه ر.ك به ص 7-256  ، ص495 و 


چ- همجنس خواهی 

نقطه ی اوج مردگریزی زنان داستان و اندیشه های افراطی فمینیستی آنان به تمایلات همجنس 
خواهانه ختم می شود . نشانه های این گرایش ها چنان فراوان و چنان آشكارند كه خواننده حس 
می كند این امر صرفن بازگوكننده ی بیمارگونی احساسات یكی از قهرمانان اثر نیست ، بلكه در 
مقام یك لایت موتیف داستانی دغدغه ی ذهنی نویسنده را باز می تاباند . (برای نمونه ، ر.ك به 
(...ص21 ، ص73 ، ص118، ص 74 ، ص 467 ، و 

همچنین توجه به این ویژگی زنان اصلی داستان ما را در فهم برخی پیچیدگی های ظاهری رفتار 
شخصیت ها یاری می رساند . برای نمونه علت خشم راوی هنگامی كه شاهد رفتار محبت آمیز 
پدر و مادر است (ص21-20) یكی از سبب های عشق مادر به مردی ناتوان ، علت دوستی مادر 
(با زن همسایه كه ظاهرن هیچ وجه مشتركی با هم نداشتند (ص27 

ریشه های سرد مزاجی راوی و نیز ردكردن عشق  تومازو ، كینه ای كه راوی از فولویا به 
بهانه ی عدم بازگویی تجربه جنسی اش به دل می گیرد . (ص302) و ... با توجه به این نكته فهم 
.پذیر از كار درمی آیند 

ت- تمایلات سادیستی 

یكی دیگر از پیامدهای مردستیزی زنان داستان ، بروز رفتارهای دیگر آزارانه یا سادیستی است 
. آشكارترین و حادترین جلوه های این گرایش بیمارگون در صحنه ی قتل خروس (ص 6-235 
) و قتل فرانچسکو ( ص  641) خود را نشان می دهد . اما نشانه های پنهان تری نیز وجود این 
بیماری را آشکار می کند . ( برای نمونه ر.ک به صحنه ی اتو کشی سیستا (ص 155 )، خمیر 
...درست کردن زن روستایی ( ص 225 ) ، صحنه ی ذبح خوک ( ص 6- 244 ) و 

ث- وسوسه خود کشی 

.راوی حتی پیش از آشنایی با فرانچسکو واز دوران کودکی دچار وسوسه خود کشی بوده است 
در نه سالگی وقتی شاهد مهر پدر به مادرش می شود و احساس حسادت آزارش می دهد به 
وسوسه ی خودکشی می افتد . او می گوید : « در آن دوره به فکر خودکشی هم افتاده بودم . خیال 
می کردم مادرم به من خیانت کرده است . از آن به بعد این فکر بارها مرا وسوسه کرده است .هر 
وقت به مشکلی برخورد کرده ام (…) به این فکرمی افتادم  که خود را به نرده های پشت پنجره 
(ی اتاق خوابم دار بزنم . »(ص2-21 

وجود این میل در راوی وخودکشی ما در با یکدیگر رابطه ای معنادار می یابد وهمچنین در پایان 
خواهیم دید که اگر الساندرا دست به قتل فرانچسکو نمی زد ، خویشتن را می کشت . قتل 
.فرانچسکو گونه ای مقاومت در برابر وسوسه ی خودکشی بود 

ج- جزم اندیشی وکلی گویی 

.الساندرا - ونیز بسیاری از زنان داستان – گرفتار کلی بافی ها وجزم اندیشی های فمنیستی اند 
این کلی گویی ها نشان از ذهنیتی مغرض و نامعتدل دارد . به عنوان مشت نمونه ی خروار به 
:این موارد توجه کنید 

 مردها ارزش کلمات را نمی فهمند مردها به مادیات اهمیت می دهند وزن ها با معنویات زندگی » 
(می کنند . » (ص 58 

 یک مرد حق ندارد درباره ی زنی قضاوت کند ... عادلانه نیست که مثلا دادگاهی درباره ی » 
(یک زن تصمیم بگیرد که قضاوت آن همه مرد باشند . » ( ص 113 

« مرد فوق العاده وجود ندارد . همه ی مردها یکسان هستند . مرد باعث بدبختی است » 
(.ص166 ) 
«.وقتی خسته هستی خیلی راحت مرتکب اشتباهی می شوی ؛ و زن ها همیشه خسته هستند »  
(ص 466 ) 
(همه ی زن ها بی گناهند. » (ص 254» 
...و 
اما آیا به راستی همه ی مردان وهمه ی زنان همسان ویکسان هستند ؟ این احکام کلیشه ای جز 
سطحی نگری و تعصب از چه می تواند برآید ؟ 

به گمان ام اکنون پس از بر شمردن وجوه بیمارگون شخصیت راوی وسنجیدن آن با تعریفی که 
نخست از عشق سالم ارایه دادیم ؛ بتوانیم ادعا کنیم فمینیستی که نویسنده در اثرش ارایه می دهد 
فمینیستی نامتعادل وبیمارگونه است . از طرف او حمله ی موفقی به مرد سالاری ایتالیای دوره 
ی موسولینی به شمار نمی رود ، بلکه این کتاب دفاعی بد و ضعیف از فیمینیسم است که به این 
ترتیب بیش از آن که به سود طرفداران اندیشه های فمینیستی باشد به دستاویزی برای سخره 
.گرفتن این دیدگاه از سوی مخالفان بدل می شود 

بی گمان هر فمینیست باهوشی از اندیشه های این اثر اعلام تبرا خواهد کرد . اما جدای از ضعف 
های ساختاری وتکنیکی و آن چه در باره ی بیمارگونه بودن اندیشه های قهرمانان اثر برشمردیم 
، هنوز انتقادات دیگری را نیز درباره ی ساختار و محتوای این اثر می توان برشمرد . یکی از 
این موارد نا توانی نویسنده یا دست کم بی توجهی او برای ترسیم دقیق اوضاع اجتماعی وسیاسی 
ایتالیای دوره ی موسولینی است . در چنین دوره ای که شاید سیاسی ترین دوره ی تاریخ ایتالیا 
باشد ، سیاست برای راوی – وسوسه می شوم بگویم برای نویسنده –  صرفا صدای رادیو است 
، وقتی که گوینده با لحنی وقاحت آمیز حرف می زند . راوی می گوید :« فعالیت های سیاسی 
فرانچسکو به شغل او لطمه می زد. » وما هیچ وقت نمی بینیم که این فعالیت ها دقیقا چه بوده اند ؟ 
 در طول داستان یکی از زنان می گوید: « عادت کرده بودیم درباره ی سیاست صحبت کنیم 
مثل دو تا مرد » (ص 306) اما پرسش این است که آیا سیاست امری صرفن مردانه است ؟ آیا 
زنان هیچ گاه به امر سیاسی نمی پردازند؟ 

حقیقت آن است که بیش تر زنان این رمان از سیاست متنفرند . بدین سبب که نویسنده خود از 
سیاست ، ناآگاه و بیزار است . راوی (= نویسنده ) در لا به لای داستان خود می کوشد به گونه 
ای نا آگاهی خود را از سیاست توجیه کند ، (ر.ک به ص 264) اما توجیهات وی برای خواننده 
.ی نکته سنج قانع کننده نیست 

شاید برخی از خوانندگان این دلیل را اقامه کنند که یک اثر عاشقانه الزامی در پرداختن به مسایل 
اجتماعی و سیاسی ندارد . این نکته صایب است به شرطی که نویسنده ، زمانه و قهرمانان 
دیگری برای داستان خود برمی گزید ، دسس پدس سیاسی ترین زمانه را در رمان خود برمی 
گزیند . زمانه ای که هیچ ایتالیایی خواسته یا نا خواسته نمی توانست درگیر اوضاع سیاسی 
کشورش نشود . از آن گذشته شوهر راوی فردی یکسره سیاسی است و این سبب مدتی را در 
زندان می گذراند و حتا خود راوی درگیر فعالیت های سیاسی می شود حال که نویسنده قهرمانان 
اش را آلوده سیاست می سازد ومی باید به خواننده خود تصویری قابل قبول از اوضاع اجتماعی 
و سیاسی فضای زندگی قهرمانان اش ارایه دهد. بی توجهی نویسنده در ترسیم فضای سیاسی و 
اجتماعی ایتالیای موسولینی به باور پذیر بودن برخی از رویدادها لطمه زده است . برای مثال 
اگر نویسنده به مواردی چون قانون مرد سالارانه در ایتالیای فاشیستی ، دیدگاه آیین کاتولیسیسم 
در باره ی ابدی بودن ازدواج ومنع طلاق ، روحیه ی احساساتی و حتا خرافاتی ایتالیایی های آن 
دوره و ... بیش تر می پرداخت به این ترتیب مواردی چون واکنش های فمینیستی راوی ، وفور 
...خیانت در زندگی های زناشویی به جای راه حل طلاق ، و رواج خرافات واحضار ارواح و 
.در این رمان که چندان باور پذیر نیست ، قابل توجیه تر از کار درمی آمد 

.دیگر ضعف اساسی این رمان وفور رخدادها وموارد غیر منطقی و باورناپذیر در داستان است 
تعصبات شبه فمینیستی نویسنده ، او را وا داشته است تا رفتار واندیشه های شخصیت های خود 
را به گونه ای غیر واقعی و توجیه ناپذیر ترسیم کند . برای مثال همه رمان بدون استثنا گرفتار 
افراطی ترین گرایش های فمینیستی هستند تا جایی که وقتی زنان جوان به قصد خیانت به 
،شوهران شان خانه را ترک می کنند و حتا در انظار عموم با فاسق خود ملاقات می کنند 
پیرزنان که منطقا می باید مدافع سنت ها باشند ، با سکوت جانبداری از این جوان – ولو عروس 
خود – حمایت می کنند ؛ سیستای خدمتکار که به سبب احساسات مذهبی خود ونیز اصل و نسب 
و پایگاه طبقاتی اش می باید مدافع ارزش های ارباب اش باشد ، مدافع خانم خانه و دخترش است 
؛ حتی مادربزرگ روستایی راوی به رغم روستایی بودنش و وابستگی خویشاوندی به پسرش )  
پدرراوی ) نگاهی فمینیستی دارد ونوه ی مونث خود را به پسرش ارجحیت می دهد . اما در 
.واقعیت چنین گرایش های افراطی در گستره ای چنین فراخ ، ولو در میان زنان رواج ندارد 
همچنین همواره گونه ای تناقض در رفتار شخصیت های داستان با اندیشه ها و رفتارشان حس 
می شود مادر داستان به رغم هنرمند بودن حساسیت و تربیت روشنفکری اش ، خرافاتی است و 
جلسه ی احضار ارواح تشکیل می دهد . فولویا دختر سبکسر رمان گاه نه تنها ادیبانه حرف می 
زند بلکه سخنانی عمیق بر زبان می راند که با سبکسری وابتذال او ناهماهنگ است . پیش از این 
نیز اشاره کردیم که عمو رودلفو گاه بسیار روشنفکر می نماید و سخنانی پر مغز بیان می کند و 
(گاه سطحی و خرافاتی به نظر می رسد . (دادن شاخ مرجان برای دفع چشم زخم به راوی ( ص 228 
 
اصولن آدم های رمان هیچ گاه آن گونه رفتار نمی کنند که در آغاز ترسیم شده بودند . خواننده 
حس می کند نویسنده در ادامه راه عنان شخصیت پردازی را از دست داده و شخصیت های خود 
.را تسلیم گرایش های افراطی فمینیستی کرده است 

برای مثال مادر صفحات آغازین کتاب ، چندان مهربان ، عاشق پیشه و باهوش نیست . او 
خاطره ی پسر مرده اش را بر دختر زنده ی خود مسلط ساخته و حتا به این وسیله به سلامت 
روانی دخترش خدشه وارد می کند . او چنان کوته فکر است که می پندارد فرزند سه ساله اش 
اگر زنده می ماند موتسارت ثانی می شد . اما این مادر خرافاتی که دنبال احضار روح فرزند سه 
.ساله اش است  به سرعت تبدیل به مادری هنرمند ، با هوش ، روشنفکر وعاشق می شود 
فولویا » و « لیدیا » این زنان سطحی ، سبکسر و مبتذل در میانه ی داستان نقش زنانی دلسوز » 
دوست داشتنی و مهربان را ایفا می کنند . مادر بزرگ داستان در آغاز خشن و بدجنس می نماید 
اما او نیز به زودی تغییر ماهیت می دهد . به عبارت بهتر ، گویی نویسنده هر بار که کوشیده 
است شخصیتی منفی برای یکی از قهرمانان زن خود ترسیم کند ، دیر یا زود تحت تاثیر گرایش 
های فمینیستی خود وا داده و به قهرمانان اش خیر و برکت ارزانی داشته است همان گونه که 
بلعام ، نبی عهد عتیق ، هر گاه که لب می گشود تا قوم بنی اسراییل را نفرین کند به فرمان یهوه 
ایشان را دعای خیر می کرد  ! جالب آن که این طلسم دو سویه است ، یعنی هر گاه که راوی 
کوشیده است چهره ای مثبت از مردی ارایه دهد ( برای مثال درباره ی عمو رودلفو، فرانچسکو 
.و ... ) دیر یا زود ، تغییر فکر داده و ایشان را به نیش زبان خود نواخته است 
موارد باور ناپذیر ، پایان ناپذیرند . از جمله ی دیگر این موارد می توان به فراخواندن 
مادربزرگ به دادگاه اشاره کرد . به راستی چرا دادگاه می باید مادربزرگ متهم را که در 
عمرش رم را  ندیده وهرگز ملاقاتی با مقتول نداشته برای شهادت درباره ی قتلی که کوچک 
ترین اطلاعی درباره ی آن ندارد ، به رم فرا خواند ؟ آیا قوه ی قضاییه ایتالیا در سال 1945 و 
در اوج ویرانی وآشفتگی کشور آنقدر دقیق و موشکاف بوده که برای کشف ریشه های انگیزه ی 
روانی قاتل ، مادربزرگ روستایی او را از آن سر کشور به دادگاه بخواند؟ 
سرانجام ، در پایان می باید قتل فرانچسکو به دست الساندرا را باور ناپذیرترین رخداد رمان 
.دانست . البته بی درنگ باید متذکر شد که این قتل گرچه باور ناپذیر اما قابل تفسیر است 
از نگاهی روانشناختی با توجه به آن چه درباره گره ی شخصیتی راوی گفته شده قتل 
،فرانچسکو ظاهرن تنها راه حل الساندرا است. الساندرا که ناخودآگاه تحت نفوذ خاطره ی مادر 
نقش و سر نوشت او را تکرار می کند واز سوی دیگر گرفتار احساساتی دو گانه و برآمده از 
مردستیزی و گرایش به عشقی افلاطونی است یا می بایست مانند مادرش خود را می کشت و یا 
فرانچسکو را . الساندرا با قتل فرانچسکو از خودکشی ، خیانت و تن سپردن به عشقی زمینی 
رهایی یافت . او عشقی زمینی را به سود عشق آرمانی نابود کرد . الساندرا با کشتن فرانچسکوی 
واقعی ، فرانچسکوی رویاهای خود را نجات داد و به عشق آرمانی ومعشوقی آرمانی دست یافت 
.آری ، سرانجام فمنیسم مرد ستیزوعشق افلاطونی پیروز شد . با این قتل تنش پارادوکسی میان 
.دو نیروی متخاصم دردرون راوی به پایان رسید 

در فرجام سخن برای آنکه از انصاف دور نمانده باشیم باید اذعان کنیم که رمان از طرف او به 
رغم همه ی کاستی ها و ضعف هایش نقاط قوت وجذابی نیز دارد . افسون قلم دسس پدس قابل 
انکار نیست . او خواننده را مجذوب داستان پر کشش خود می کند . با وجود همه ی دلگیری 
هایی که از رفتار قهرمانان و به ویژه الساندرا داریم ، آن چه داستان را برایمان جذاب می سازد 
سهیم شدن در تشویش و دلهره ی الساندرا درباره ی فرجام عشق اوست و ما نیز مانند خود او 
دل - نگران عاقبت احساسات او هستیم . ما نیز نگران این عشق متزلزل ، این عشق بحرانی واین 
احساسات پیچیده ، مرموز ، ناپذیر ، وحشی وخطرناک وی هستیم . ما نیز آرزو می کنیم که 
کاش سرانجام عشق ، این عشق بی پناه ، ظریف وشکننده در برابر واقعیات خشن و بی رحم 
پیروز شود. ما نیز چون الساندرا نگران عشق هستیم و می دانیم که بر خلاف گفته ی معروف که 
عشق هرگز نمی میرد ، عشق همواره در خطر و بحران قرار دارد. الساندرا می گوید :« عشق 
یعنی تمنای مدام ، یعنی یکدیگر را در آغوش گرفتن ، به هم نگاه کردن ...  بیم مدام از این که 
درست موقعی که معشوق را در کنار خود داری او را از دست بدهی . الساندرا مرا دوست داری ؟ 
( فرانچسکو مرا دوست داری ؟ شکی مدام. » (ص 456

گفتیم که رمان گرفتار پارادوکس عشق و فمینیسم است ؛ هر آن جا که عشق قوت می گیرد رمان 
جذابیت می یابد و هر آن جا که فمینیسم غالب شود به آدمی احساسی از کسالت و ملال دست می 
دهد . و به یاد بیاوریم داستان واقعی از آن جا می شود که راوی عشق را تجربه می کند و حتی 
عشق ، نگاه ضد مرد راوی را بهبود می بخشد . او پس از عشق به فرانچسکو با پدر خود نیز 
بهتر رفتار می کند وعادلانه تر درباره ی او قضاوت می کند همه ی جذابیت رمان در لحظات 
عاشقانه ی آن نهفته است . داستان موفقیت خود را از عشق دارد ، اما افسوس که نویسنده با 
.کشتن عشق به موفقیت خود شلیک می کند 

مرجع : کتاب ماه ادبیات و فلسفه – تیر ماه 1380 



دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی