دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

حق چاپ و برداشت مطالب بدون اجازه و نام بردن سایت دیگران و لینک مستقیم به صفحه ، ممنوع و تمامی حقوق ، برای سایت دیگران محفوظ است

 
(کالبد شکافی یک رمان : گرگ بیابان  اثر هرمان هسه (نقد یونگی

نقد و تحلیل : رضا نجفی 
هرمان هسه
 
 
،ابتدا اساس کار نه بر اثر ارائه مقاله ای در معرفی که در نقد و تفسیر کتاب گرگ بیابان بود؛ با این فرض که خواننده مقاله 
 با هسه آشنایی دارد و گرگ بیابان را نیز خوانده است. اما بی فایده ندیدیم که این وجیزه تا حد امکان خواننده را با هسه آشنا 
سازد تا کتاب گرگ بیابان را برای مطالعه به دست گیرد. به این ترتیب، این نوشته کمابیش برای خواننده ای که هسه را نمی 
.شناسد نیز به کارمی آید؛ لیکن اساس کار کماکان برای آنانی که هرمان هسه و گرگ بیابان را می شناسند، تنظیم شده است 
هرمان هسه (1886-1962) در خانواده ای مذهبی و در توبینگن آلمان زاده شد. والدینش مبلغین آیین مسیحیت در هندوستان 
 بودند. هسه، از طریق نپاکانش، با تمدن هند آشنا شد. وی که می رفت تا پیشینه نیاکانش را در پیش گیرد، فضای خشک 
.صومعه را تاب نیاورد و پس از یک سال از آنجا گریخت و زندگی آزاد را تجربه کرد 
هسه، به مشاغل گوناگونی از جمله کتابفروشی پرداخت و در این بین، بیش از پیش، با ادبیات کلاسیک، فلسفه و عرفان آشنا 
شد. در بیست و یک سالگی، کتاب شعری از او به چاپ رسید. و پیش از آغاز نخستین جنگ جهانی، به نشانه اعتراض به 
نظامی گری آلمان، به تبعیدی خود خواسته تن در داد و مقیم سویس شد. سالهای تاریک و رنج آور این متفکر آلمانی فرا 
رسید. جنگ، مرگ پدر، بیماری فرزندو... او را دچار روان پریشی ساخت. به آسایشگاه روانی منتقل شد. و با یونگ آشنایی 
یافت. یونگ، هسه را به تامل در رویا تشویق کرد، و هسه که تاکنون دلمشغولی اش بیشتر ارائه افسانه هنری بود، متوجه 
.تفسیر آن و تفسیر رویا شد 
در 1912، سفری به هندوستان داشت. کتابهایش به تدریج منتشر می شد؛ کتابهایی که آبشخورشان روان شناسی و روان 
کاری یونگ، آثار نیچه، عرفان شرقی، فرهنگ هند و چین، بودیسم، ذن، اوپانیشادها، ودا، رمانتیسم و آرمانگرایی آلمانی 
.بود 
هسه، به عنوان یکی از بزرگان نئورمانتیسم آلمان شناخته می شود. این عارف  صلح جو و شیفته صلح و موسیقی و شعر و 
زباندان و محقق آلمانی، به علت کوششهای ضدجنگش آماج خشم و کینه آلمان ناری قرار گرفت؛ لیکن جهان ادبیات با اهدای 
.جایزه نوبل ادبیات، در سال 1946، از او سپاسگزاری کرد 
،همان گونه که گفته شد، خمیرمایه آثار هسه را عرفان شرقی، فلسفه نیچه، مکتب روان شناسی یونگ، رمانیسم آلمانی 
خاطرات و یادبودهای زندگی شخصیو... تشکیل می دهد؛ بنابراین، برای فهم درست آثار هسه، به ویژه گرگ بیابان بی شک 
.باید موارد یاد شده را مدنظر گرفت و آن را کلید حل مفاهیم پنهان در نوشته های هسه قرار داد 

چکیده ی حکایت 
گرگ بیابان حدیث هنرمند و روشنفکر خسته و دردمند زمان ماست؛ هنرمند تنها و گوشه گیری که رنج می برد و با محیط 
. خود ناسازگاری دارد. او، در آستانه پنجاه سالگی ، مردی بود آواره و خانه به دوش؛ بدون پیشه ای پایدار، و بی یار و  همدل 
این آشفته سرگردان مدتی نزد خانواده ای آشیان گزید. آنگاه همان گونه که آمده است، دگر بار در سرگردانیهای خود گم می 
 شود. آنچه از او برجای مانده تنها دفتر یادداشتی است که به کمک آن از نزدیک با دردهای فلسفی او آشنا می شویم. این 
، یادداشتها بازگو کننده تنهایی و رنجی است که هالر می برد، آدمی که برای همیشه ره گم کرده و محروم از موطن خویش 
:محکوم به آوارگی و تنهایی است. زندگی او این چنین است 
اتاقی آشفته و انباشته از کتابهای ناخوانده و نیم خوانده پخش و پلا روی میز و کاناپه و زمین، جاسیگاریهای پر، شیشه های 
 شراب در این سوی و آن سوی، و اما خودش ، آدمی که گاه تا نیمه های روز می خوابد، شبها در اتاقش قدم می زند، کتابها 
را سرسری ورق می زند، در خیابانها پرسه می زند به دیدن کنسرت می رود شامگاهان در میخانه ها وقت می کشد و رنج 
می برد و دلخوش به این است که با خویش پیمان بسته تا در زاد روز پنجاه سالگی اش مجاز به خود کشی باشد، و اینزندگی 
را برایش راحت تر می سازد. هالر، این عارف میخواره، این فیلسوف تنها، سرانجام خسته از سفرها و گریزها، به سفر 
.خویشتن و دهلیزهای نیمه تاریک و هم آمیز درون خود تن در می دهد 
او، در یکی از شبگردیهایش به کوچه ای خلوت و متروک می رسد. در دیوار کهنه و تیره آن دری می یابد که تاکنون بر آن 
،دیوار ندیده بود. بر فراز این در، کتیبه ای با حروفی درخشان و رقصان به زحمت خوانده می شود: تماشاخانه جادویی 
!ورود برای اشخاص متفرقه ممنوع، تنها برای شوریدگان 
هالر می  خواهدبه این مکان اسرار آمیز داخل شود؛ لیکن تو گویی سالهاست که در قفل است. به ناچار باز می گردد. در 
دیوار پسین در و کتیبه ای بر آن دیوار متروک تیره فام محبوب نمی یابد. در بازگشتش در همان کوچه مردی عجیب را می 
بیند که تابلویی بر شانه آویخته است و دگر بار واژه های تئاتر جادویی را باز می شناسد. به جلو می دود و از آن مرد 
.سئوالاتی می کند. لیکن مرد مرموز، تنها جزوه ای در دست هالر می گذارد و ناپدید می شود 
هالر خیس شده از باران به خانه باز می گردد و رساله را می گشاید: رساله گرگ بیابان تنها برای شوریزگان! رساله حکایت 
های هالر است: جدیث نفس خود اوست! رساله گرگ بیابان بیگانگی غرابت اسرار آمیز، خمیزه و هستی هالر رابه ما می 
نمایاند و بلکه بالاتر ، دنیایی پس سحر آمیز را بر ما می گشاید و ما را نیز با همان شیفتگی و هراس هالر به تمنای ورود به 
.تماشاخانه جادویی وا می دارد 
هالر، به تنگ آمده از خود و آشفتگیهایش به خود کشی سوق داده می شود، او در هراس از خود کشی بی هدف و مغموم 
پرسه می زند.به میخانه پناه می برد و در همان جا با زنی به نام هرمینه آشنا می شود، کسی که به کمک او می شتابد و 
گریبانش را در آستانه دوزخ می گیرد و به او که به سوی نیستی می رفت می گوید: هان، ای خسته آشفته از  این سو نیز 
.توان رفت! زندگی را چنین نیز توان دید 
هرمینه می خواهد چگونه زیستن را به هالر بیاموزاند. او دنیای دیگری را به هالر نشن می دهد، دنیایی که تا کنون برای 
گرگ بیابان دنیایی ممنوعه بوده و هالر با نخوت روشنفکرانه اش، آن را خوار و محکوم می شمرده است. هالر خود را رها 
می گذارد؛ خود را در اختیار هرمینه قرار می دهد. و هرمینه برای شکستن خشکی روح و نخوت بیمارگونه و روشنفکرانه 
هالر، وادارش می سازد که در چنان سنی پایکوبی بیاموزد و جاز بشنود و غیره، که برای این روشنفکر لاتین و یونانی 
خوانده و داننده تئوری موسیقی کلاسیک و زیبا شناسی و... کفر محض می نمایند. جالب آنکه در می یابیم هرمینه نیز اگر آن 
:شب هالر را نیافته بود خود را هلاک می ساخت: نجاتی دوسویه! با این همه هرمینه با لحنی اسرارآمیز به هالر می گوید 
زمانی که دستورها و آموزشهای او به پایان برسد، هالر را دلباخته خود خواهد ساخت، و سپس آخرین دستور را به هالر 
!خواهد داد؛ دستوری که هالر آن را اجرا خواهد کرد: کشتن هرمینه 
تو را درست بر آستانه دوزخ گرفتم، دوباره بیدارت کردم تو احتیاج داری که از من رقص بیاموزی خندیدن بیاموزی زیستن 
.بیاموزی و تو در قلاب آن مرا خواهی کشت 
هرمینه به هالر رقص می آموزاند و برای شرکت در یا بالماسکه آماده اش می کند. شب معهود هالر که از شرکت در جشن 
پشیمان گشته است، بی آنکه توانسته باشد هرمینه را بیابد در اندیشه خروج از بالماسکه به سر می برد که شیطان زرد و 
سرخ کوچکی نوشته ای به او می سپارد: امشب ساعت چهار جلو تماشاخانه جادویی. تنها برای شوریدگان. ورود به بهای 
.خرد است. ورود برای اشخاص دیگر ممنوع! هرمینه در دوزخ است 
هالر پس از مراسم بالماسکه به یاری هرمینه وارد تماشاخانه جادویی می شود و پس از گشت و گذاری در دنیای جادویی 
وجود خویش، هرمینه را که دیگر دلباخته اش شده بود به قتل می رساند به همان گونه که روزی هرمینه از وی چنین خواسته 
.بود 

هسه:تصور می کنم گرگ بیابان بیشتر و شدیدتر از سایر آثارم موجب سوء تفاهم شده باشد...بدیهی است که من نمی 
توان و نه می خواهم کمه در فهمیدن داستان خود روش معینی را پیش پای خواننده بگذارم؛ 
.بگذار هر کس به دلخواه خود آن را تعبیر کند 

هالر دیگر رموز بازی زندگی را می آموزد. او پایان رمان می گوید: آه، همه چیز را دریافتم... مصمم بودم یک بار دیگر 
این بازی را از سر بگیرم مشقات آن را دیگر بار و دیگر بارها سراسر در نوردم. سرانجام روزی نقش خویش را بهتر بازی 
.خواهم کرد. سرانجام روزی خندیدن را خواهم آموخت 

***                                                                   
هسه به یاری گرگ بیابان ما را از دنیای کسل کننده و مبتذل و عادی وبه دنیای رویارویی و جادویی رهنمون می شود و ما 
.را به دمی آسودن می خواند 
شاید جذابیت گرگ بیابان در این است که ما خود را در قالب گرگ بیابان می بینیم، با او رنج می کشیم و با او به پریشانی 
می رسیم، یا اینکه هسه چنان دنیای ملموس و خط داستانی مستقیم را با تخیل و رویاها درهم می آمیزد که خواننده در یک 
ابهام شیرین باقی می ماند که چه چیز واقعیت است و چه چیز رویا. و جای بس شگفتی است که نه تنها در ایران که در دنیا 
پیش از هسه - که به راستی شایسته تر است- نام بروخس و  مارکز و شیوه رئالیسم جادویی بر سر زبانها می افتد و نام هسه 
.و آثار نوپردازانه و پیشرو او گمنام می ماند 
گرگ بیابان حدیث نفس همه و شخصیترین اثر او به شمار می رود. چنانکه می توان از تشابه نامه هاری هالر با هرمان هسه 
پی به این مهم برد. گذشته از این، هسه در برخی از نامه هایش خود را گرگ بیابان نامیده است. هسه می نویسد: برخی به 
سختی باور می کنند که من نویسنده سیذارتا و گرگ بیابان باشم اما حقیقت این است که این دو اثر مکمل یکدیگرند. به راستی 
نیز این دو اثر دو روی یک سکه اند: عارف شرقی، عارف غربی. در سیذارتا هسه بیش ار هر چیز دلمشغولی اش عرفان 
شرقی و بودیسم است. به عبارتی دیگر سیذارتا شرقیترین اثر هسه است. و در این میان گرگ بیابان شاید غربیترین آن. از 
سوی دیگر برخی می پندارند هالر نوعی سیذارتاست لیکن در قالب و ژرفای فرهنگ غربی و برخی نیز هالر را 
به شمار می آورند. باید در ابراز چنین افکاری کمی محتاط بود. این پذیرفتنی است که ابر انسان نمونه Obermensch 
غربی سیذارتاست و اینه هالر مکمل سیذارتا؛ لیکن سیذارتا و ابر انسان دو روی یک سکه اند نه یک روی سکه . همچنین 
.هالر می رود تا ابر اسنان شود، او می رود تا خندیدن را بیاموزد و به زمین وفادار باشد؛ شاید زود باشد هالر را ابر انسان دانست 
جدای از نیچه و ابر انسان در گرگ بیابان این اثر بیش از هر چیز از روان کاوی یونگ تاثیر گرفته است. و بی شک بدون 
یاری و آگاهی از مکتب یونگ در زمینه تفسیر رویا، خواننده در فهم کامل گرگ بیابان و به ویژه در قسمت های پایانی 
 داستان که پیچیده ترین بخش کتاب است، دچار اشکال جدی خواهد شد. بیهوده نیست که جمعی از  طرفداران مکتب نو پای 
نقد الگوی کهن از جمله نورتراپ فرای بیش از دیگران به آثار هسه پرداخته اند. همچنین برای کسانی که دلمشغولیشان 
پدیدار شناسی      (فنومنولوژی) هنری است، آثار هسه به ویژه گرگ بیابان و دمیان بسی جالب توجه اند 
:قبل از پرداختن به کلید حل نمادها و رمزهای گرگ بیابان مفاهیم مکتب یونگ می بایست به نکته ای مهم اشاره کرد 
هسه یک سال قبل از مرگ خویش در مورد گرگ بیابان می نویسد: به هر حال تصور می کنم گرگ بیابان بیشتر و شدیدتر 
از سایر آثارم موجب سوء تفاهم شده باشد... بدیهی است که من نمی توان و نه می خواهم کمه در فهمیدن داستان خود روش 
معینی را پیش پای خواننده بگذارم؛ 
.بگذار هر کس به دلخواه خود آن را تعبیر کند 
پاره ای از سوءتفاهم هایی که هسه از آن یاد می کند، گرچه تا حدودی به عدم شناخت خوانندگانش از مفاهیم یونگ باز می 
گردد لیکن باید متوجه بود که یک اثر ادبی را یکسره با دیدگاه روان شناسی یا هر نوع دیدگاه خاص دیگر نقد و بررسی 
کردن افتادن در دامی است که پاره ای دیگر از سوءتفاهم ها را پدید می آورد. ما نیز کماکان بر این باوریم که نگریستن به 
گرگ بیابان صرفا از دید روان شناسی کم ارزش نمایاندن یک اثر ادبی است. بی شک شایسته تر آن است که یک اثر ادبی 
.از دیدگاههای مختلف و حتی با تحقیق و فهم محیط فرهنگی و اجتماعی و سیاسی زمان پیدایش اثر بررسی شود 
مطلب مهمی که نباید از نظر دور بداریم، این است که تاثیر گیری هسه از یونگ به هیچ روی ارزش ادبی گرگ بیابان را 
کاهش نمی دهد. جدای از آنکه گرگ بیابان از دیدگاه هنری اثری ارزشمند است، به عنوان یک اثر روان شناسانه با ارزشی 
تلقی می شود؛ 
،هسه، به یاری گرگ بیابان 
 ما را از دنیای کسل کننده 
 و مبتذل و عادی به دنیای رویایی و 
 جادویی رهنمون می شود 
.و ما را به دمی آسودن می خواند 
حتی می خواهم بگویم این اثر یونگ را مدیون هسه می کند زیا این اثر هسه و کتاب دیگرش دمیان بهترین نمونه های ادبی 
قابل مطالعه برای درک بهتر مکبت یونگ هستند. من به یاری آثار هسه به راحتی مکتب یونگ را دریافتم؛ حال آنکه بدون 
هسه این آشنایی به آسانی برای من و بسیاری دیگر مقدور نمی شد. هسه همچون مجسمه سازی است که از مواد خام یونگ 
.تندیسی با شکوه ساخته است. او به نظریات یونگ در کالبد آثارش جان بخشیده است و این یعنی کیمیاگری 
پیش از آنکه بخواهم تحلیل یونگی گرگ بیابان را به دست دهم. مایلم اعتراف کنم که انتقادهایی را به مکتبیونگ وارد می 
دانم و تمامی گفته ها یونگ را وحی منزل نمی شمارم و مهمترین این انتقادها آن است که دید یونگ بیش از آنکه علمی باشد 
اسطوره نگرانه است. بی شک این سئوال مطرح می شود که چرا با شیوه مکتب یونگ این اثر را تحلیل می کنم؟ علت این 
امر بدان سبب نیست که هر اثری را می توان از دید روان شناسی تحلیل کرد، بلکه علت این است که دقیقا خود هسه آگاهانه 
و تعمدا مفاهیم مکتب یونگ را در رمان خود وارد کرده و از آنها سود برده است. و همانطور که پیشاپیش مذکور افتاد، ما 
.ناگزیر از رجوع به مکتب یونگ هستیم تا از معنای دشواریهای گرگ بیابان دور نیفتیم 
نگارنده، به مانند هسه مایل است خواننده بنا به میل خود نیز گرگ بیابان را تفسیر کند و تلاشش بر این بوده در تعبیر تراشی 
مفاهیم یونگی و تفسیر نماد و اسطوره باقی نماند، و در جای خود با دیدی آزادتر و احساسیتر با اثر ادبی برخورد کند؛ چه در 
.هر مورد دیگر هر اثر را در قالبی خاص نگریستن به کار پروکرست و بسترهای معروفش می ماند 

***
آشنایی هسه با یونگ به سالهای واپسین جنگ جهانی اول باز می گردد. فشار جنگ، دوری از وطن، مرگ پدر بیماری حاد 
 فرزند و همسرش هسه را به آسایشگاه روانی کشاند. دکتر جوزف لانگ از پیروان یونگ و سپس خود یونگ به یاری هسه 
شتافتند. و در این بین نویسنده و روانکاو دلمشغولیهای مشترکی را باز شناختند: پرداختن به عوالم پر رمز و راز دین و 
.عرفان و سیرو سلوک در کوچه های هزارتوی رویاها و افسانه ها و نمادها و اسطوره ها و باورها و آیین های مردمی 
کاملا قابل فهم است که چرا هسه به یونگ علاقه نشان داد. به طور کلی تمام کسانی که به موضوعاتی  چون نماد و تمثیل و 
نشانه شناسی و عرفان و دین و افسانه و آیینها و آداب و رسوم و فلکلورا و... می پردازند، برای آنان مکتب یونگ جالب 
.خواهد بود؛ چرا که اساس این مکتب بر این عوامل بنا نهاده شده است 
هسه، به این وسیله تشویق می شود و به جای پرداختن به افسانه  رویا به تفسیر آن بپردازد. دگرگونیی که در هسه روی می 
دهد، آن چنان است که او خود را نویسنده دیگری می داند و نام دیگری بر خود می نهد و تا مدتها از نام مستعار امیل 
زنیکلایر استفاده می کند. مهمترین اثر وی پس از جنگ جهانی ائل دمیان نام دارد که آکنده از تاثیر این دو اثر قرابت و 
خویشاوندی شگفت انگیزی نسبت به دیگر آثار هسه دارند. به هر حال تاثیر یونگ پس از گذشت تقریبا یک دهه بار دیگر در 
.گرگ بیابان آشکار می گردد 
باز می گردیم به رمان و بخشی که هالر مبهوت و آشفته در برابر دیوار تیره فام کهنه که پیرامون آن را گل و لای فرا گرفته 
چیست؟ معنای این کلمات چیست؟ و مهمتر از ان مرد مرموزی که رساله ای را در اختیار هالر می گذارد و ناپدید می گردد 
کیست؟ و چگونه است که رساله در باب شخص هالر است؟ 
هالر جنبه خودآگاه وجود خویش است و تماشاخانه جادویی با آن دیوار تیره فام و قدیمی که پیرامونش را گل و لای فرا گرفته 
چیزی نیست جز ناخودآگاه وی. سرزمین ممنوعه ای که ورود به آن برای آنان که هنوز در قید خودآگاهی هستند نا ممکن 
.است، و از آنجایی که خودآگاهی در هالر هنوز برتر و قویتر است، او به آنجا راه نمی یابد 
برای آنچه رخ دادن می دهد نیاز به توضیح بیشتری است، یونگ اعتقاد دارد زمانی که خودآگاهی در خطر انفکاک 
شخصیت قرار گرفته و می لغزد، ناخودآگاه جمعی به واسطه کهن الگوها به وی پیام می فرستد و درصدد کمک به وی بر 
می آید بی آنکه خودآگاهی در آغاز متوجه این جریان باشد. همانطور که مذکور افتاد، هالر جنبه خودآگاه روان است که در 
خطر قرار گرفته است. و جریانی که در نظر قرار گرفت، همان اعلام خطر از سوی ناخودآگاه وی به اوست که به صورتی 
نمادینانجام می شود. به یاد داشته باشیم که یک نماد زمانی به نجات آدمی می شتابد که من نیاز کمک داشته باشد. همچنین 
اشاره شد ناخودآگاه جمعی به واسطه کهن الگوها به خودآگاهی پیام می فرستد. حال میبینیم ناخودآگاه جمعی و کهن الگو 
چیست؟ 
اساسی ترین مبحث مکتب یونگ ناخودآگاهی جمعی و کهن الگوهاست. مکتب یونگ اهمیت فوق العاده ای به نقش این دو و 
همچنین نماد در دوران می دهد و تاکید می کند که این عوامل تاثیر بسیار مهمی در رفتار و افمار آدمی دارند. به طور 
خلاصه اگر بگوییم ناخودآگاه آدمی دولایه دارد، لایه نخست که فروید آن را دریافت، ناخودآگاه فردی است؛ و در اعماق این 
.لایه ناخودآگاه دیگری وجود دارد که برای نخستین بار یونگ متوجه آن شد و آن را ناخودآگاه جمعی نامید 
ناخودآگاه جمعی بسی ژرفتر و دست نیافتنی تر از ناخودآگاه فردی است. ناخودآگاه جمعی چیزی مانند غریزه نسل بشریت از 
.زمان پیدایش ایستا نیستند 
یونگ از اصطلاح تصویر ازلی برای تعریف صورت مثالی استفاده می کند. صورمثالی، قدیمی ترین صور انتزاعی 
ناخودآگاه هستند که چندان تعریف بردار نمی نمایند. به هر حال این عوامل تعادل ساز روان و سازنده شخصیت هستند که 
.واسطه بین ناخودآگاه با خودآگاه آدمی به شمار میروند 
.نمادها نیز تنها زمانی دارای زندگی و معنا می شوند که جنبه معنوی آنها یعنی ارتباطشان با فرد زنده در نظر گرفته شود 
تنها در آن هنگام است که نام آنها چندان اهمیتی نخواهد داشت بلکه نحوه ارتباط آنها با آدمی مهم خواهد بود. ذکر این 
موضوع نیز بسیار اهمیت دارد که نماد هرگز به صورت خودآگاهانه به اندیشه راه نمی یابد، بلکه به صورت شهود و غالبا 
رویا پدیدار می شود و اگر ذهن خودآگاه بتواند کهن الگوها را جذب کند شخصیت آدمی گسترش می یابد و دچار دگرگونی و 
.تحول می شود 
یک کهن الگو از مدتها پیش در ناخودآگاه فرد دست اندر کار است و با کمال مهارت وضعی به وجود می آورد که به حالت 
بحرانی می انجامد. چنین تجربیاتی ظاهرا نشان میدهد که کهن الگوها صرفا الگوهای ایستا نیستند بلکه عواملی پویا هستند 
بنابراین می توان نتیجه گیری کرد که کهن الگوها غالبا با ایجاد یک بحران روانی، سعی در ایجاد شهود دارند؛ و درک 
شهود لازمه تعبیر نمادهاست. بنابراین همانطور که اشاره شد، ناخودآگاه جمعی به واسطه کهن الگوها و نمادها جریانی در 
فرد ایجاد می کند که اغلب این کشش و جاذبه به صورت یک جریان عاطفی شدید در می اید و فعل و انفعالات شدیدی را در 
شخص بر می انگیزد تا جایی که سرانجام خودآگاه که نیروی کشش کهن الگو او را جذب می کند متوجه کهن الگو می شود و 
.آن را از پرده استتار بیرون می کشد 
به این ترتیب اگر کهن الگو در حد یک غریزه نباشد به صورت اندیشه ای برتر و آبستن معنا - یعنی نماد- ظاهر می شود؛ و 
نماد چون آبستن معناست خودآگاهی را به مقابله می کشاند. به فعالیت افتادن یک کهن الگو ممکن است به دگرگونی 
،خودآگاهی بیانجامد این تغییر موجب توزیع مجدد نیروی روانی و برقراری نظمی نو در روان می شود نیروی کهن الگو 
سازنده سرنوشت ادمیست آگر هوشیاری بسیار خشک و سرسخت باشد نا هوشیاری به صورت رویای بنیادی جلوه گر می 
شود تا خطا خودآگاهی را تصحیح کند و اعتدال روانی را که بر اثر رفتار هوشیاری در معرض نابودی است مجددا برقرار 
سازد. پس در میا بیم آگاهی یا پرسونای هالر مورد اخطار قرار می گیرد؛ لیکن این نمادی که قرار است از سوی صورت 
های مثالی متعلق به ناخودآگاه جمعی بر هالر ظاهر شود چیست؟ اینجاست که هرمینه پدیدار می شود. هرمینه براستی 
کیست؟ آیا صرفا یک نماد است؟ در این مورد نباید به خطا رفت. هرمینه در عین حال هم نماد هم انیما و همسایه وجود هالر 
...است و حتی فراتر 
به طور کلی از نظر یونگ، صورت مثالی و نماد و عقده دارای مفاهیمی شبیه به هم هستند  مفهوم نماد در فلسفه یونگ چنان 
استفاده می symbole-archetypeمبهم است که با صورت های مثالی اشتباه می شود به طوری که یونگ گاه از عبارت 
کنند. گریزی از این نیست که مفاهیم نماد انیما و سایه را دقیق تر بررسی کنیم. پیش از این گفتم که نماد نقش تعادل ساز دارد 
و واسطه بین خودآگاه و ناخودآگاه است. همچنین نماد آشتی دهنده من با خود است به این ترتیب نماد به کمک آدمی می شتابد 
تا آدمی مرکز ثقل شخصیت خود را از من به خود منتقل سازد. نماد در انسان، جایگاه فراهم آمده اضداد است و در صورت 
.و معنی هماهنگ کننده و موجب اتحاد و همبستگی یک زوج یا دو قطب مخالف است 
نماد قوه ایست که معنای خودآگاه ادراک و صور و اشیاء و ماده اولیه فراهم آمده از اعماق نا خودآگاه را در یک جا جمع می 
آورد و هماهنگ می کند. از دیدگاه یونگ کار کرد نماد پیوند زدن است یعنی نماد به منزله وصلتی است که ضمن آن دو 
عنصر به  هم می آمیزند و ترکیب می شوند و به صورت موجودی دو جنسی در می آیند آدمی به یاری آیین نمادی به فردیت 
می رسد. به بیان دیگر نفس طی فرآیند فردیت با تعادل جویی ها و ترکیب دو عنصر صورت و معنی یا خودآگاهی و شعور 
روشن که تا اندازه ای جمعی است و از آداب و روسم زندگی و شیوه های تربیت تشکیل یافته و نا خودآگاهی جمعی غایت 
.کمال خود می رسد 
پس انسان برای دست یابی به شخصیت خویش با نا خود آگاهی جمعی سروکار دارد وناگریز از بردن صور نوعی در مرد 
که موجب اعتدال و توازن خودآگاهی جمعی است انیما نام دارد همچنین در بررسی کارکرد نما،در می یابیم که نماد بواسطه 
معنا بخشیدن به ناخودآگاه،موجب تقویت خودآگاهی میگردد ازاین جهت،نماد حالت واسطه ومبین تعادل وسازنده شخصیت 
آدمی از راه فرایند فردیت نیز است دگرگونی طبیعی درما،خواه ناخواه دانسته یا ندانسته رخ میدهد این فرایندها موجب 
پیدایش اثرات روانی قابل ملاحظه ای میشوند که به خودی خود کافی اند تا هر شخص صاحب اندیشه ای از خود بپرسد:به 
راستی بر من چه گذشت ؟ اما فردیت چیست؟واینکه عناصر گوناگون شخصیت وروان آدمی در فرایند فردیت با یکدیگر
همسازی یافته ومتحد میشوند به چه معناست؟ 
.یونگ می گوید آدمی چهار کنش است-1: کنش حسی -2 اندیشه -3 احساس و عاطفه -4 درون بینی و شهود 
غالب مردم یک کنش را به کار می برند. شمار زیادی از مردم که شخصیت پیچیده تری دارد، از دو کنش استفاده می کنند و 
افراد ممتاز از سه کنش استفاده فرداز چهار کنش چیزی است که یونگ آن را فرایند فردیت می نامند که در واقع تطبیق 
.تمایلات متضاد در طبیعتی واحد است 
فرایند فردیت جریانی است که طی آن خودآگاه و ناخودآگاه در درون  فرد می آموزند که یکدیگر را بشناسند و محترم شمارند 
.و همساز شوند. انسان زمانی کامل و وحدت یافته و آرام و بارور و شادمان می شود که فرایند فردیت در او کامل شود 
نیازی نمیبینیم که تاکید کنم که فردیت به هیچ روی به معنای فردگرایی آن هم در مفهوم خود مداری نیست، چرا که فردیت 
انتقال مرکز ثبات شخصیت از من به خود است؛ یعنی از من و من گرایی به خویشتن خویش رجعت کردن. فردیت را به خود 
.آمدن و یا خودشناسی نیز می توان نامید. فردیت انسان را از دنیا دور نمی کند بلکه دنیا را در انسان جمع می کند 
در روانشناسی  یونگ، جدای از فرآیند فردیت، فرآیندهای روانی مهم دیگری نیز وجود دارند که هر کدام به سهم خود می 
 توانند اثرات قابل توجهی در تکامل شخصیت آدمی بر جای بگذارند. فرآیند فردیت بیشتر در نیمه دوم زندگی بروز می کند؛ 
حال آنکه فرآیند دیگری مانند فرآیند تولد مجدد در نیمه نخست زندگی و حتی در دوران کودکی رخ می دهد. این فرآیند در 
.رمان رمیان دیده می شود. بر همین اساس دوست دارم امیل زینکلایر را در کودکی هاری هالر بدانم 
نکته شایان توجهی که در سطور گذشته مذکور افتاد، نقش مادینه جان در فرآیند فردیت بود.توسل به انیما برای فرآیند فردیت 
و بروز شهود ضروری است. اصولا دست یافتن آدمی به وحدت وجود خود و تکمیل فرآیند فردیت به معنای دریافتن کا 
. ناخودآگاه و درک انیمای جان آدمی است 
یونگ می گوید هر مردی در خود تصویر ازلی زنی را حمل می کند، نه تصویر این یا آن زن به خصوص، بلکه تصویری 
.از زنانگی را، از دیدگاه علم پزشکی شاید بتوان انیما را با ژنهای مرد مقایسه کرد 
از سوی دیگر در زنان نیز یک جنبه مردانگی و تصویری مردانه وجود دارد که به آن انیموس می گویند. علت آداب دانی و 
اهل رسوم بودن  زنان، متاثر از انیموس انان است. انیموس در زنان موجب قضاوتهای قاطع، داوریهای بی چون و چرا و 
اصولگرایی است. به هر رو، آنگونه که اشاره شد فرد برای یافتن استقلال و آزادی خود باید انیمای خود را ازاد سازد زیرا 
آزادسازی انیما برای هر موفقیت خلاقی لازم است و هرمینه نیز انیمای هالر است که آزاد شده تا شخصیت هالر را به تکامل 
.برساند 
همان گونه که شخصیت ظاهری آدم پلی به سوی دنیای خودآگاه است انیما نیز پلی است به سوی ناخودآگاه. در واقع انیما 
سخنگوی ناخوداگاه است و آدمی برای راه یافتن به ناخودآگاه باید متوسل به انیما شود. اکنون آشکار می شود هرمینه که نقش 
نماد انیما را بازی میکند به یاری هالر می شتابد، هالری که من وجود خویش بوده و گرفتار خودآگاهی خشک و نقاب 
شخصیتی خود پرسونا شده و در آستانه خطر انفکاک شخصیت )شیزوفرنی( قرار گرفته است؛ تا به وجود از هم گسیخته اش 
وحدت بخشد به این ترتیب ناگهان فرایند پیچیده ای برای یالم سازی روان اغاز می شود که ایم فرایند فردیت می گویند که نا 
از آن به تفصیل سخن گفتیم و اشاره کردیم که این فرآیند فردیت می گویند که ما از آن به تفصیل سخن گفتیم و اشاره کردیم 
.که این فرآیند خود متعلق به مجموعه بزرگتری به نام دگرگونی درونی است 
نکته ای نیز وجود دارد که روشن ساختن آن ضروری است. چرا هرمینه چنین لجام گسیخته و مرموز و خطرناک و منفی به 
نظر می رسد؟ 
باید خاطرنشان کرد که انیما تماما جنبه مثبت ندارد بلکه جنبه تاریک نیز دارد؛ در عین حال وجود جنبه های منفی انیما دلیلی 
.بر منفی بودن کلیت انیما نمی تواند باشد 
تجربه شخصی یونگ که از انیما یاری کند. او در کتاب خاطرات رویاها، اندیشه ها می نویسد: در بدو امر وجه منفی انیما 
.بود که مرا سخت تحت تاثیر قرار داد. از او کمی ترسیدم. از تمام اینها گذشته جنبه منفی هرمینه واقعی نیست نمادین است 
یونگ نوشته است که انسان در مسیر و سیحتهای رویایی، غالبا با پیری مواجه می شود که دختری جوان را همراه دارد و 
نمونه های آن را می توان در قصه های اساطیری یافت. طبق روایت گنوسیها، سیمون هاگوس با دختر جوانی می گشت که 
از فاحشه خانه ای برده بود...کلینگزور و کاندری، لائوتسه و رقاصه نیز به این مقوله تعلق دارند. ما نیز  می توانیم به مسیح 
و مریم مجدلیه اشاره کنیم. اگر بخواهیم از جنبه نمادین به این روایت کتاب مقدس نظری بیفکنیم، باید به یاد داشته باشیم که 
مریم مجدلیه دومین زن عالم مسیحیت پیش از پیوستن به مسیح فاحشه بوده است. یونگ در ادامه چنین دختری را یکی از 
چهره های انیما می داند و این زوج را تجسم لوگوس و اروس )عقل و عشق( می خواند. تمامی این مثالها که آورده شد، تنها 
برای توجیه شخصیت هرمینه و حتی ماریاست و تاکید بر این مطلب که زشتی اخلاقی که آنان در ظاهر خود دارند، از لحاظ 
نمادین مفهوم دیگری می تواند داشته باشد؛ چه بسا یکسانی نام ماریا یا مریم مجدلیه اتفاقی نباشد. دیگر آنکه به یاد داشته 
باشیم که فاحشه ها در فرهنگهای باستانی مقدس بوده اند. فاحشه های معابد قدیم، در اریخ اساطیر معروف اند و در مراسم 
ازدواج جادویی همچنین در مراسم پاگشایی از آنان استفاده می شد. و نکته دیگر اینکه هرمینهدر عین جال سایه هالر نیز به 
.شمار می رود 
سایه برای ما حکم مستر هاید در درون دکتر جکیل را دارد. سایه چیزی است که ما حاضر به پذیرفتن آن نسیتیم و انجام 
،دهنده کارهایی است که ما نمی خواهیم انجام دهیم. سایه بدون روشنایی وجود ندارد در نتیجه بدون خودآگاهی و به تبع آن 
سایه نیز محو خواهد شد. اگر هالر نابود شود،  هرمینه نیز نابود خواهد شد. نکته دیگر اینکه اغلب اوقات  انیمای مردان 
همان سایه آنان است که حالت مونث به خود گرفته است؛ در عین حال انیموس زنان سایه ای مذکر است. این نکته چگونگی 
:آمیختگی سایه و انیما را نشان میدهد.با این همه باید به یادداشت که انیما فراتر از سایه است؛ در واقع انیما دوسویه دارد 
.تاریک و روشن 
اما چگونه است که هرمینه می تواند انیما و در عین حال سایه هالر باشد. تاریکی که در شخصیتی وجود دارد دری است به 
درون ناخودآگاه و دروازه ای است به رویاها که آن دو چهره مبهم یعنی سایه و انیما به حالات رویایی شبانه ما پا می گذارند 
و یا نامرئی باقی می مانند و خودآگاهی من ما را تسخیر می کنند؛ کسی که به تسخیر سایه خود درآید همواره در پرتو خویش 
.می ایستد و در دام خود فرو می افتد و در هر فرصتی می کوشد تا بر دیگران اثری منفی بگذارد 
در طول زمان بخت همیشه ضد اوست؛ زیرا دون شأن خود زندگی می کند و حداکثر به چیزی نایل می شود که درخور او 
نیست و اگر مانعی در برابر خود نیابد که او را در غلتاند خود مانعی برای خویش می سازد و سر مستانه باور می کند که 
کار مفیری انجام داده است. به هر حال دریافتیم که هرمینه می تواند دارای خمیره ای چند سویه باشد لیکن در درجه نخست 
هرمینه انیمای هالر است اما از دیدگاه یونگ این انیما و انیموس چه صفاتی دارند؟ 
انیما، متلون و بوالهوس، کج خلق و لجام گسیخته و احساساتی است و گاه به اصطلاح حس ششمی شیطانی دارد و  بی 
رحم و بدخواه و ریا کار و هرزه و مرموز است؛ و انیموس لجوج است و از اصول دممی زند و گفته خود را قانون می 
.پندارد و جزمی اصلاح طلب و ملا لغطی و جدلی و تحکم کننده است.و کما بیش هرمینه این چنین است 

به اعتقاد یونگ، یک کهن الگو را نمیتوان به طوط کامل تعریف و تفسیر کرد و شناخت؛ هرمینه نیز از این قاعده مستثنی 
نیست. هرمینه محتویات ناخودآگاه جمعی است که از حالت نهفته به در آمده و در میدان هشیاری ظاهر شده و از این روی 
نمادی واقعی و یا به عبارتی نمادی متجسم است. باید متوجه بود که علاوه بر نمادهای عام که حاصل توارث فرهنگ بشری 
و در واقع حاصل ناخودآگاه جمعی نمادهای فردی نیز وجود دارند و نمادی هالر، اگرچه ساختمانش همان کهن الگوی 
ناخودآگاه جمعی است لیکن روح و محتوای این انیما و این نماد نماد فردی نیز می تواند باشد یعنی هرمینه که نمادی زاده 
نیروی نمادسازی روان و مبتنی بر صورتهای عام و مثالی است. و باید متوجه بود که نماد در تقابل با خودآگاهی دارای گونه 
.ای استقلال است و به دلیل این استقلال و آبستن بودن معانی و مفاهیم است که نماد خودآگاهی را به گفتگو می کشاند 
دوباره باز میگردیم به رمان؛ هالر که اسیر پرسونای خود شده بود از جانب ناخودآگاه خود مورد اخطار قرار می گیرد و به 
هرمینه روی می آورد. در گفتگوهای بین این دو به کرات هرمینه به عنوان مادر نیز خطاب می شود. اگرچه می توان این 
نکته را با بررسی صورت مثالی مادر تفسیر مرد لیکن نه این کار ضرورت چندانی دارد و نه در حوصله این مقال می 
.گنجد 
هالر، پس از آشنایی با هرمینه می گوید...:از او پرسیدم کجا می توانم دوباره او را ببینم؟ کجا سکنی گزیده است؟ این را به 
. من نگفت. فقط گفت که کمی باید جستجوکنم. آنگاه او را خواهم یافت 
آدمی بی اختیار به یاد پایان رمان دمیان می افتد. دمیان به زینکلایر می گوید هرگاه به او نیاز داشت کافی است تنها درون 
خود را بجوید آنگاه، او نه با قطار یا اسب که در خون او به سوی او خواهد آمد. درک این مطلب که چگونه هالر موفق می 
شود در نخستین بار نام هرمینه را حدس بزند و همچنین ارتباط اسامی هرمان هسه هاری هالر هرمینه و هرمان و اینکه اگر 
هرمینه پسر بود بی شک هرمان نام داشت، برای خواننده عجیب نخواهد بود؛ چراکه خواننده دریافته است تمام اینها پاره های 
وجودی یک تن اند. هرمینه آنجایی که هالر شباهت او را به هرمان متذکر می شود، می گوید: کسی چه می داند شاید من یک 
تن هستم و تنها تغییر لباس داده ام. هرمینه خود را در حکم آیینه ای برای هالر توصیف می کند و می گوید در من چیزی 
.هست که با تو تفاهم دارد 
.پاسخ هالر باید برایمان جالب توجه باشد: بی شک، تو نقطه مقابل من هستی تو تمامی آنچه را که من فاقد آنم، دارا می باشی 
و: تمامی این اندیشه هایی که بین من و هرمینه آشکار گشته بود، آنسان ژرف با من مانوس و آنسان با من از دیر زمان آشنا 
.بوده که به نظرم می آمد تمامی آنان را از اساطیر و دنیای صور ذهنی شخص خودم کسب شده است 
و دیگر: تمامی این سخنان، آنچنان که می نمود شاید اندیشه های راستین خود وی بوده بلکه اندیشه های من بودند که با 
روشن بینی آنها را خوانده با آن دم زده و آن چنان به من بازگردانده بود که تو گویی این اندیشه ها دگربار آفریده شده و از نو 
جلوی من قرار گرفته اند. و چنانکه ذکرش رفت، هرمینه اینمایی است که می کوشد هالر را که اسیر پرسونای خویش شده 
.است از چنگ نقاب شخصیتی خویش رها سازد و به تسخیر وحدت وجود نایل گرداند. یونگ در اینجا چنین اعتقاد دارد 
انسانی که توسط انیمای خودتسخیر شده است تنها در صورتی که به درونگرایی بپردازد و پلی به سوی ناخودآگاه خود بزند 
.میتواند  از خطر از دست دادن جذبه انیما جلوگیری کند 
اما در ادامه رمان اشخاص دیگری نیز بر هالر ظاهر می گردند: ماریا، پابلو و همچنین موتسارت که در تخیلات  و رویاهای 
هالر  بروز کرده لیکن در انتها بر پابلو منطبق می شود به طوری که می توان از پدیده پابلو-موتسارت سخن راند. پابلو نیز 
جنبه ای از وجود هالر است. اگر هالر را من آگاه و هرمینه را انیما در جهت وحدت بخشیدن به من و خود است. انیما جنبه 
ای از شخصیت است که بیشتر به خویشتن نزدیک است و چرا با اونرد عشق می بازد. همچنین در پیاین رمان در می یابیم 
پابلو چه اهمیت ژرف تری دارد و راه بری هالر را به عهده می گیرد و به صورت پیر جنبه خودآگاه در می آید همچنین پابلو 
نماینده قدرتهای دیونیزوسی عصر ماست به تعبیری از هالر در مورد پابلو توجه کنیم: چرا پابلو چنین زیاده سخن می گفت؟ 
آیا این خود من نبودم که او را به سخن وا می داشتم؟ این من نبودم که از درون او سخن می گفتم از منظر چشمان سیاه او و 
همین طور از چشمان خاکستری هرمینه تنها این جان خود من این پرنده گمگشته هراسیده نبود که می نگریست؟ 
برای روشن تر شدن نقش پابلو- موتسارت باید بیشتر در مورد کارکرد خود(خویشتن) سخن بگوییم . خود کهن الگوی 
مرکزی است و همچنین کهن الگوی نظم. خویشتن مرکز دایره ایست که هم خوداگاه و هم ناخودآگاه را در بر می گیرد و من 
مرکز خودآگاهی آن است. خود کنشی است که همه عناصر زن و مرد خودآگاهی و ناخودآگاهی خیر و شر نر و ماده و ... را 
به هم می پیوندد و با چنین عملی آنها را دگرگون می کند. برای بودا خویشتن برتر از همه خدایان است یک آنوس موندوس 
است یعنی جهان واحد جهان به اتحاد رسیده و ناخودآگاه نیز راهی به سوی آنوس موندوس است این گفته ها بیان کننده رابطه 
.ای است که خویشتن با ناخودآگاه دارد 
یونگ مرکز ثقل شخصیت (خود) را به مانند غربیها نمی داند. خود یونگ شبیه به آتمن پوشا و برهمن است. در اندیشه هندی 
.که یونگ نیز بدان نظر دارد خود همان اصل اعلا است که غایت آن وحدت اعلای وجود است 
.به یاد داشته باشید که خود برتر و فراگیر تر از من است و من همواره تحت رهبری خود باید به شناسایی ناخودآگاه بپردازد 
فراموش نکنیم که آنیما و خود با هم رابطه بسیار نزدیک و تنگاتنگ دارد. در این میان هرمینه نقش واسطه و آشتی دهنده بین 
. من آگاه (هالر) با خویشتن (پابلو) را بازی می کند 
ولیکن ماریا کیست؟ ماریا نیز به مانند دیگر اشخاص پاره ای از وجود هالر است(:هرمینه) پایدار فراسوی او ایستاده و 
صورتکی از او )ماریا( را بر چهره گرفته بود. شایان توجه است که هالر تا زمانی می تواند ماریا را در اختیار داشته که به 
وصال هرمینه نایل نشده باشد و زمانی که هرمینه را به چنگ آورد دیگر ماریا را از دست خواهد داد.
هالر به رهبری هرمینه رقص می آموزد. هالر باید درس خود را برای ایجاد توازنی بهتر در زندگی با رقص در هتل توازن 
فرا گیرد. هتل توازن نام گذاری زیرکانه ای است که استعاره آی برای نشان دادن ایجاد توازن در شخصیت هالر است. 
مورد اشاره قرار نگرفته balance hotelمتاسفانه در هیچ کدام از چهار ترجمه گرگ بیابان به فارسی دو پهلو بودن واژه 
.است 
همچنین برخی اسامی دیگر مانند میکده کلاه خود پولادین و... دارای مفاهیم نهفته ای هستند که در هیچ ترجمه یا مقدمه 
فارسی نشانی حاکی از دریافتن این مهم به چشم نمی خورد. یکی دیگر از نکاتی که در معدود تفسیر های گرگ بیابان نا گفته 
.مانده و یا دچار پرگویی و اظهار نظر های اشتباه شده است مفهوم بی مرگان در گرگ بیابان است 
.تنها آگاهی که رمان از بی مرگان به ما می دهد در این حدود است که بی مرگان ناظر بر هالر هستند 
آنان در دنیایی سرد و یخ زده زندگی می کنند و هالر را راهی به آن نیست. بی مرگان بر هالر می خندند خنده ای از میان یخ 
و بلور منجمد. ادوین کیس بیر و تا حدودی کمتر از آن جان سایمونز هر کدام در نقدهایی که بر گرگ بیابان نوشته اند 
زیرکانه از اظهار نظر صریح در مورد بی مرگان و ماهیت آن خودداری کرده و به کلی گویی در مورد بی مرگان پرداخته 
اند و به صورت ضمنی یا صریح اشاره کرده اند که هالر می باید یک راه را برگزیند: یا راه طنز و لودگی و یا راه بی 
.مرگان 
حال آن که هسه خنده بی مرگان را زاده طنز و شوخی خدایان می خوانند. به نظر من نیازی نیست این دو الزاما متضاد با 
یکدیگر باشند ما باید جاودانان را جنبه عالی ناخودآگاه جمعی و کهن الگوها بدانی  جزیانی که برای خود آگاهی در یخ و بلور 
.و دنیای اثیری اسیر است 
آیا طنز و شوخی ناگزیر ما را به بی مرگان منتهی نمی سازد؟ به همان گونه که برای به پیری رسیدن ناگزیر از کودکی می 
باید گذشت؟ گذشته از آن می توان باور کرد که فردیت یافتن هالر را به جاودانگان می پیوندند چرا که جاودانان کسانی هستند 
که به فردیت دست یافته اند . به هر حال دلیل قاطعی در دست نیست که دنیای بی مرگان را که این چنین کوتاه و مبهم از آن 
در رمان سخن گفتن شده است متضاد با دعوت به طنز به شمار آوریم. باید اشاره کنم که یونگ کهن الگوها را با بلور مقایسه 
.می کرد و از یاد نبریم که دنیای بی مرگان دنیایی بلورین و شفاف توصیف شده است 
اکنون دیگر می باید به انجام ماجرا نزدیک شویم. هالر، به بالماسکه می رود تا واپسین نقش خود را بازی کند. او در پی 
:دلتنگیش از هیاهوی مجلس رقص قصد خرج از آن مکان را دارد ه ناگاه یادداشتی به وی می رسد 
.هرمینه در دوزخ است! خواننده یک لحظه تکان می خورد. دوزخ؟! علت این نامگذاری چیست؟ هالر به دوزخ می رود 
دوزخ، زیرزمین مجلس رقص است که جشن و پایکوبی به شدیدترین و پرهیجانترین وجه خود در آن جریان دارد؛ مکانی که 
دیوارهای آن به رنگ سیاه تزیین شده و ارکستر دیوانه وار در نواختن است و نوازندگان لباس شیاطین بر تن دارند. اینجا در 
.واقع جهنم ناخودآگاه هالر است 
هالر هرمینه را با دوست گم کرده دوران جوانی خود (هرمان) اشتباه می گیرد. هرمینه لباس مردانه پوشیده است. آنان به 
گردش در دوزخ می پردازند و یکدیگر را گم می کنند. هالر همرقصی پیدا می کند و ناگهان در می یابد این هرمینه است که 
این بار لباس زنانه پوشیده است. هرمان و هرمینه در هم ادغام گشته بودند و هالر در افسون هما فرودیتی دلباخته هرمینه می 
.شود 
در روان شناسی یونگ انیما همواره به صورت شخصیت دوگانه هما فرودیتی نشان داده می شود و یونگ می گوید: حتی در 
ایام قبل از تاریخ موجود ازلی-الهی را هم مذکر و هم مونث می دانستند. حال دیگر هالر باید وظیفه خود را انجام دهد: کشتن 
.هرمینه 
قسمت پایانی داستان اعجاب آور ترین و پیچیده ترین قسمت رمان است. سحر قلم هسه به اوج خود می رسد. همچنین 
رخدادهای پایانی رمان چنان پیچیده است که برخی از مفسران از ارائه توضیحی در این مورد عاجز مانده اند؛ به طوریکه 
سایمونز در کتاب نقد و تفسیری بر گرگ بیابان ضمن اشاره به پیچیدگی این قسمت حل آن را نا ممکن خوانده و گشایش آن 
.را مشروط به کشف نامه ای منتشر نشده از هسه در مورد این قسمت دانسته است 
ببینیم توفیق آن را می یابیم که رمز رمان را باز گشاییم؟ حال کمی بیشتر در رقص سمبولیک بالماسکه و رقص ازدواج هالر 
با هرمینه دقت کنیم. پیش از این گفتیم هالر در تلاش رسیدن به فردیت است و هرمینه نیز عنصری است که هالر را به سوی 
توازن و آشتی با قسمتهای دیگر وجودش راهبری می کند. بنگریم در رمان این رقص چگونه بیان می شود: همه چیز به 
نحوی تازه مرا با اشتیاقی شدید به یگانگی می خواند... از راز حل شدن فرد در جمع و از شادمانی نیل به اتحادی عرفانی 
.آگاه شدم 
من دیگر من نبودم شخصیتم در سرمستی جشن بسان نمک در آب حل گشته بود... و همه از آن من بودند و من از آن همه و 
.همه در وجود یکدیگر سهیم بودیم... لبخند آنان از آن من بود، تمنایشان از آن من بود و تمنای من از آن آنان 
لوی بورهل، بی آنکه از این رمان اطلاعی داشته باشد اصطلاحی دارد که بیان کننده این تجربه است: شراکت عرفانی اسرار 
آمیز و آنگونه ای ارتباط و انضمام عجیب با شئ و موضوع است که آدمی نمی تواند به روشنی خود را از آن موضوع 
. متمایز سازد 
پس هالر آرام آرام می خواهد به وحدت وجودی و به فردیت دست یابد لیکن هرمینه هنوز با وی نرقصیده است؛ چراکه لباس 
.مردانه در بر دارد. هالر هنوز این نماد-صورت مثالی را تصرف نکرده است 
سرانجام هالر با هرمینه نیز می رقصد: تمام زنان در این شب تب آلود... در هم ذوب شدند و به یگانه ای بدل گشتند که در 
.آغوشم شکفت 
در برابر نگاه او که گویی از درون آن روح خود من مرا می نگرد، تمامی واقعیات در هم فرو ریخت مسحورانه به یکدیگر 
.خیره گشتیم، بینوا جان کوچک من مرا می نگریست
!آری دیگر تمامی صورتکها و پرسوناهای جشن از میان رفته و همه زنان مدل به یک تن شدهاند: هرمینه 
هالر اکنون دلباخته هرمینه شده است. این آخرین کاری بود که هرمینه وعده آن را داده بود. هرمینه به انیمای کل مبدل شده 
است، به زنی که نمونه کهن الگوی تمامی زنان است، به طوریکه هالر با رقص نمادین ازدواج حس می کند تمامی زنان شب 
نشینی را تصاحب کرده است. دلباختگی و رقص نمادین ازدواج هالر با هرمینه یعنی کنار هم چیدن اجزای از هم گسیخته 
.درون هالر 
اکنون هنگام آن است که هالر به واسطه وحدت وجودی به تماشاخانه جادویی وارد گردد. در افسانه ها و آیینهای کابالیستی 
انجام می گیرد تاmeister یا selfنیز همواره به گونه ای ازدواج و آیین تشرف برمی خوریم که به هدایت شخصی دیگر   
شخص از خطرات ذاتی تجربه عرفانی در امان بماند. این، دقیقا روشن کننده نقش پابلو به عنوان راهبر در تماشاخانه 
.جادویی است 
اما دوباره بر می گردیم به گشودن مفهوم نمادین رقص ازدواج ما در نزد رومیان و یونانیان باستان نیز به وصلت مقدس 
اضداد بر می خوریم که گونه ای فردیت جویی است. همچنین در نزد کیمیاگران سده های میانی، وصلت و اتحاد مقدس 
روحانی) چهره های مثلی را می یابیم که به صورت تمثیلی به صورت وصلت ماه و خورشید نیز نشان داده شده اند. همین ) 
.امر در مسیحت تیز به گونه ای دیگر وجود دارد که نمونه آن وصلت مسیح و کلیسا به عنوان عروس و داماد بیان می شود 
همچنین نظریات فراوانی برای مقایسه با نظریات یونگ و هسه در این مورد وجود دارند، از جمله نظریه فلسفی  نیکلاس 
کوزایی به نام جمع اضداد و دوگانگی اخلاقی یاکوب بوهم و یا ترکیب اضداد و اتحاد عرفانی کیمیاگران قدیم که از ذکرشان 
.دیگر خودداری می شود 
اما آنگونه که ذکرش رفت، تماشاخانه جادویی سرزمین پر راز و رمز و مه آلودی که ما نیز همانند هالر در آتش اشتیاق 
ورود به آن می سوزیم در واقع ناخودآگاه ماست؛ مکانی که رازهای وجودمان را آنجا تخلیه کرده ایم و حال میل داریم به این 
قلمرو فراموش شده و مهجور و رنگارنگ وجودمان راه یابیم تا مگر بتوانیم آنجا تکه های گمگشته و به هم ریخته وجودمان 
.را کنار هم بچینیم و کامل شویم 
به قول اریش فروم این زبان از یاد رفته ای است که تمامی بشریت در آن سهیم اند. این گونه است که ما هر کدام برای 
.خودمان تماشاخانه جادویی داریم که دیر یا زود برای آسودن باید بدان داخل شویم: به قلمرو بلورین بی مرگان 
هالر، در مستی افیونی آماده ستیز با ناخودآگاه خود می شود و به کمک پابلو که در اینجا حکم ویرژیل را برای او دارد، به 
ناخودآگاه وارد می شود. می بینیم که اینجا هرمینه موفق به آشتی دادن پابلو (خویشتن) با هالر(من آگاه) شده است و این 
.مقدمه ورود به ناخودآگاه است 
اشاره کردیم که هالر به کمک مستی موفق به ورود به تماشاخانه جادویی می شود ضمن تذکر استعاری بودن عمل مستی به 
نمونه های اساطیری و تاریخی ان اشاره ای می کنیم. مذهب  دیونیزوس شامل مراسم میگساری و عیاشی بود که طی ان 
شخص تازه وارد می بایست خود را به طبیعت حیوانی خویش واگذارد. و بدان وسیله قدرت باروری کامل زمین مادر را 
.تجربه کند 
عامل آشنا سازی به مقدمات شعایر مذهب دیونیزوس شراب بود. پیروان این مذهب تصور می کردند که این آیین به گونه ای 
نمادین خودآگاهی را کاهش می دهد . این امر شرط لازم برای آشنایی نوآموز با اسرار مگوی طبیعت بود.البته این امر را در 
فرقه های گوناگون عرفانی نیز می یا بیم؛ مثلا حتی می توان به عرفان سرخپوستی اشاره کرد که مسکالیتو جانشین شراب 
می شود، تا دقیقا مانند آیین دیونیزوس خودآگاهی سمج و مزاحم برای دستیابی آدمی به شهود کنار رود و جا را برای فعالیت 
.ناخودآگاهی بازبگذارد 
پابلو، قبل از ورود به تماشاخانه جادویی به هالر چنین می گوید: به خوبی آگاه هستید که این دنیای دیگر که می جوییدش 
جایی است پنهان گشته در ضمیر خود شما. او همچنین صریحا می گوید که شرط ورود به تماشاخانه رها کردن شخصیت 
آگاه خویشتن است و در تماشاخانه جادویی، واقعیتی وجود ندارد و همه چیز تصویر است. پابلو خنده ای به سان خنده بی 
مرگان سر می دهد و به هالر می گوید که او در مکتب هزل و خنده است و آن زمان که هالر می خندد فریاد می زند: خوب 
.خندیدی هاری، تو بار دیگر نیز خواهی آموخت که بسان بی مرگان بخندی 
شاید بتوان این گفتگو را دلیلی دیگر بر عدم تضاد بین بی مرگان و مکتب هزل دانست. هالر وارد تماشاخانه می شود، جایی 
.که در آن آیینهای وجودی و غرفه هایی گوناگون با کتیبه هایی بر آنان هست. هاری وارد یکی از این غرفه ها می شود 
.به سوی شکاری نشاط آنگیز- شکار اتومبیل 
او با دوست دوران جوانیش گوستار به شکار ماشین می پردازد. شکاری تمثیلی که بیان کننده نفرت هسه از ماشینیسم افسار 
گسیخته است. هسه بارها نگرانی خود را از رشد فزاینده و سرطان وار تکنولوژی ابراز کرده است. وی می گوید که در یک 
.چنین جامعه ای انسان بینش خود را نسبت به ارزشهای واقعی از دست می دهد و به جای آن به دنبال اشیاء است 
باز کتیبه هایی دیگر در باب دعوت به مسخ خود کشی با خنده، معنویات مشرق زمین، انحطاط غرب تبدیل زمان به مکان با 
. ... موسیقی و 
.درس برای تجدید شخصیت؛ موفقیت تضمین می شود 
اینجا یک استاد شطرنج بازسازی شخصیت را انجام می دهد و به هالر می گوید که انسان حاصل از روح های متکثر و 
. ...فراوان است. هالر همچنین در غرفه های دیگر با گرگ درون خویش نیز روبرو می شود و به نوجوانی باز می گردد و 
چگونه به واسطه عشق آدم می کشند؟ 
هالر با دیدن این کتیبه به یاد فرمان هرمینه می افتد و وحشت می کند. هالر سرانجام هرمینه و پابلو را خفته در کنار هم می 
یابد )انیما و خویشتن که همواره به هم نزدیک بودند( و چاقویی را تا دسته در سینه هرمینه فرو می کند هرمینه لحظه ای 
چشم می گشاید و آنگاه میمیرد. چرا چنین رخ داد؟ بازگشایی راز این قتل نمادین چیست؟ چرا قتل؟ باید آگاه بود غالبا عملی 
که از جنبه اجتماعی خویش گناه محسوب می شود از نقطه نظر نمادین تحکیم پایه های قدرت خویشتن است مثلا می توان  به 
قتلهای مقدس اساطیری رجوع کرد: قابیل، هابیل را، حضرت سلیمان برادرش را؛ و سمیرا میس، شوهر خود را می کشد تا 
.حکومتشان قویتر شود 
به همانگونه که  دوریان گری اسکار وایلد تصویر خود را نابود می کند تا به رهایی دست یابد هالر نیز برای کسب فردیت 
تصویر خویش )هرمینه( را می کشد. در واقع در قضایای ما بعدالطبیعی؛ هر دو جنبه قضایا صدق می کند و در هم می 
آمیزد. در آنجا همه چیز فراسوی تاریک و روشن، فراسوی با معنا و بی معناست. در رمان دمیان هسه می گوید: هیچ چیز 
.بدون مرگ زاده نمی شود 
مرگ هرمینه نیز تولد دوباره هالر است. و از سویی دیگر یونگ می گوید: بدون احساس دایمی بیگانگی (و حتی تضاد و 
.دشمنی) با نیزوهای پر ثمر ناخودآگاه هرگز نمی توان حاصل از کهن الگوها دست یافت 
یکی از عللی که موجب شد هالر هرمینه را به قتل برساند خطرات موجود در روند فردیت است. در روند فردیت خطرات 
قابل ملاحظه ای وجود دارد که می تواند زندگی نفسانی آدمی را تهدید کند. بزرگترین این خطرات امکان تسلیم شدن به کهن 
الگوهاست. تسلیم شدن به یک کهن الگو می تواند به سکون و وقفه شخصیتی و همچنین تورم شخصیتی بینجامد. از همین 
روی هالر ناچار است جنبه خطرناک کهن الگو انیمای خود را در خویشتن هضم کند که این عمل به صورتی تمثیلی با قتل 
.نشان داده می شود 
به عقیده نیچه برای ابر انسان شدن باید انسان درون خود را بکشیم. او می گوید: آدمی زمانی که به آرمان خویش رسیده باشد 
به همین دلیل از آن بر می گذرد. اگر بخواهیم وجودمان؛ عزیزترین قسمت وجودمان همان که به آن چسبیده ایم و به همان 
.واسطه نمی توانیم دگرگون شویم 
اجازه دهید بیشتر به جنبه روان شناختی قضیه بنگریم و ببینیم بیان روان شناختی امر چیست؟ دانستیم نقش نماد میانجیگری 
بین ناخودآگاهی و خودآگاهی و آشتی دهنده من با خویشتن است. همچنین انسان برای اجتناب از انطباق زیادی با هر یک از 
بخش های وجودش باید محور شخصیتش را از من به خویشتن منتقل سازد؛ چرا که من آدمی واسطه میان دو قلمرو 
ناخودآگاهی و خود آگاهی جمعی است و برای اینکه به سوی یکی از این دو قطب کشیده نشود ناگزیر باید استقلال خود را 
.میان آندو حفظ کن 
اگر من مجذوب خودآگاهی جمعی شود آدمی به یک شماره بی نام و نشان اجتماع بدل خواهد شد و در صورتی که 
ناخودآگاهی جمعی او را جذب کند انسانی فردگرا شگرف، بیگانه با جهان، بیراه یا گمراه بار می آید. هنگامی که مایه اسرار 
آمیز نماد پاک از دست رفت یعنی خود آگاهی نماد را شناخت و به مفهومی عقلی تحویل کرد از آن پوسته ای باقی می ماند 
.که به محتویات هوشیاری جمعی می پیوندد 
پس دریافتیم نماد و یا صور نوعی زمانی که از استتار خارج شده و با هشیاری رابطه می یابند به زبان هشیاری ترجمه شده 
.و به مفهومی در خودآگاهی مبدل می گردند. به این ترتیب استقلال خود را از کف می دهند و میمیرند 
غرض از مرگ نماد زوال جنبه مشهود و مدرک صورت نوعی و نماد است نه هسته فیاض و هستی بخش آن که فناپذیر 
.است 
هالر هرمینه را به قتل می رساند چراکه دیگر به او نیازی نیست او نقش خود را برای آشتی دادن بین من آگاه و خویشتن 
انجام داده و تعادل روانی به وجود آورده است از سوی دیگر آنگونه که ذکرش رفت گرایش بیش از اندازه هالر به سوی 
ناخود آگاه خطر لغزش او در درون گرایی مفرط را به همراه می آورد هالر زمانی که می خواهد مرتکب قتل شود به نور 
سپیدی که به کف دهلیز افتاده بود اشاره می کند این روشنایی من آگاه بود که دستاندرکار جذب و هضم یک نماد کهن الگو 
می گشت. یونگ نیز معتقد است که تماس با خودآگاه اثری محو کننده روی محتویات نیمه خودآگاه روان دارد همچنین پابلو 
جنایت هالر را در آلودن تماشاخانه جادویی لکه های واقعیت قلمداد می کند. نماد در مرتبه هوشیاری کامل به تمثیلی بدل می 
.شود که از مرز مفاهیم خودآگاهی فراتر نمی رود 
پایان کار هرمینه چنین است که چراکه به مهره شطرنجی مبدل شده است که در جیب پابلو فرو می رود پس انیمای هالر به 
.کلی نابود نمی شود و نمی تواند هم نابود شود 
میبینیم هالر با پابلو آشتی کرده است و این چنین است که برای بازی های آتی و آموختن خنده هالر می گوید: پابلو منتظر من 
.است . و این یعنی فرایند انتقال مرکز ثقل انسان از خود به خویشتن که نیل به فردیت نامیده می شود 
این امر شامل شناسایی و سپس اثبات همه بخش های سیرت و شخصیت انسان است و بنابر شیوه یونگ شخص به این روش 
.مبدل به یک فرد می شود 
ذکر این مطلب بسیار مهم است که نیل به این فردیت پایان راه تکامل هالر نیست او هنوز به طور کامل خندیدن را نیاموخته 
است هنوز تا بی مرگان راه طولانی مانده است و اصولا آدمی هرگز نمی تواند خویشتن و ناخودآگاه جمعی خویش را 
بشناسد. چراکه خود آگاهی وی تنها بخشی از وجودش است نه کل آن. و اتفاقا پاسخ به این پرسش که چرا هالر نمی توانست 
.و نمی بایست هرمینه را تصاحب کند در همین نکته از که گفته شد 
هالر هرگز نخواهد توانست به طور کامل هرمینه را که نماینده ناخودآگاه اوست تصرف کند. تمامی مکاتب روان شناسی 
متفق القول اند که ممکن نیست آدمی بتواند تمامیت انیما و یا ناخودآگاه خود را هضم و جذب کند، آدمی نمی تواند از من و 
خودآگاه کاملا رها شود زیرا اگر چنین شود دیگر بازگشتی به من در کار نخواهد بود و اختلاف روان شناسی با آیین ذن نیز 
دقیقا در این مساله است. روان شناسی به نیروانایی که بازگشت از آن ممکن باشد اعتقادی ندارد و برای همین هالر نیز 
ناتوان از تصاحب تمامیت هرمینه حداکثر با رقص نمادین ازدواج تنها بخشی از هرمینه را و نه تمامیت آن را تصاحبمی کند 
.و برای گریز از جذب کامل به ناخودآگاه هرمینه را می کشد 
و دیدم که هالر در صدد است این بار به کمک پابلو بار دیگر بازی را از سر بگیرد و خندیدن را بیاموزد. فراموش نکینم که 
از دید هسه زندگی چیزی جز تحول نیست به قول نیچه هدف غایی انسان حفظ چنان آرمان شهر با ثباتی نیست که دیگر 
.نیازی به خلاقیت نداشته باشد 
اکنون که به پایان رمان رسیده ایم باید بپرسیم که تفسیر ما کافی بوده است؟ آن برخورد احساسی با هر اثر ادبی کجاست؟ 
اینکه ما دانستیم استعاره و نماد و تمثیل در رمان کدام است؟ و تشریح فنومنولوژیک اثر آیا توانست به خواننده محق که می 
پرسد بالاخره که چه؟ جوابی داشته باشد؟ 
.اگر متوجه باشیم که گرگ بیابان جدای از دیدی روان شناختی حاوی پیام های فلسفی نیز هست پاسخ منفی خواهدبود 
تعدد مفاهیم مسدود در رمان آنچنان کثیر است که بررسی رمان را از دیدگاههای متفاوت می طلبد و بی شک نه یک مقاله که 
.کتابی حجیم تر از اصل رمان نیز کفاف بررسی گرگ بیابان را نمی دهد 
هسه تفکر جادویی را به عنوان استعداد فهم این که هر انگاره و اندیشه و کار کردی درست به همان اندازه ضد خود درست 
است می داند. بر این اساس شخصی که جادویی می اندیشد در می یابد که انسان منشأ تضادهاست و این تضاد ها خارج از 
.ذهن او نمی آیند. عرضه چنین فلسفه ای هنوز بسی جسارت و گستاخی می طلبد 
اجازه دهید بسی آزادتر احساسی تر و حتی سطحی تر با رمان برخورد کنیم. هسه به ما می آموزاند که برچسب خوب و بد 
اعتباری است همه را فهمیدن همه را بخشیدن است. می توان آدم ها را همانطور که هستند دوست داشت می توان زندگی را 
از دید دیگری نگریست می توان حتی جاز شنید و از آن لذت برد گرچه گرگ بیابان اثری در جامعه طنز نیست لیکن پیامش 
طنز است. هسه در جدیدترین وجه خود طنز را به عنوان یک شیوه زندگی پیشنهاد می کند. گرگ بیابان می گوید: طنز از 
این راستین دید بشر معاصر با طنز است که نجات می یابد و چه ایراد دارد بگوییم یا طنز یا نابودی! و جدی تر از طنز 
.چیست؟ هیچ. حتی زندگی طنز است 
به قول کورتازار طنز جدیدترین وجه عالم وجود است و گویا این دور نماد است که مانند هسه می گوید بشر معاصر یک 
ظرف چینی است که هزار تکه شده و تنها طنز است که می تواند این شر هزار تکه را به یکدیگر بند زند. طنز غسل تعمید 
.زندگی است؛ مطهرش می سازد. با این همه گرگ بیابان پیامش طنز است و خودش یک بیان جدی 
.گرگ بیابان مانند یک علامت راهنمایی و رانندگی است: به آن سو بروید! لیکن خودش ایستاده راه را نشان می دهد 
.او می گوید لودگی داهیانه ترین ابداع بشر است 
هرمان هسه در گرگ بیابان نشان می دهد تا چه حد به آنچه ما در فرهنگ و ادب خود رند می گوییم نظر دارد؛ مانند خیام 
:است که می سراید 
من ظاهر نیستی و هستی دارم 
من باطن و فراز و پستی دانم 
با این همه از دانش خود شرمم باد 			
گر مرتبه ای ورای مستی دانم 
بی گمان هسه تحت تاثیر همان ابر انسانی است که در چنین گفت زرتشت چنین می گوید: بنگر من از فرزانگی خود دلتنگ 
گشته ام ... زرتشت کودک شده زرتشت بیدار شده... چیست آن بزرگترینی که توانید تجربه کرد؟ 
آن ساعت خوارشماری بزرگ است. آن ساعت که در آن از نیک بختی خود به بیزاری درآید و به همین سان از خود و 
فضیلت خود... آن ساعت که گویید چه سود از خردم؟... آن ساعت که گویید چه سود از فضیلتم که هنوز آشفته ام نساخته 
.است 
هالر نیز در گرگ بیابان فرهیخته ای است خسته؛ خسته از فرهیختگی خود خسته از دانش غامض فلسفی خود به بن بست 
رسیده و سرگردان؛ آنچنان که در آغاز یادداشت های خود می نگارد: تنها برای شوریدگان! و اینجاست که هسه به آیین 
.دیونیوزوسی به مانند سلف خود نیچه ارادت می ورزد و مفهوم عمیق و عرفانی از می و مستی دارد 
هالر آرام آرام در می یابد که مستی موجب می شود آن لایه پنها و مهجور و گمگشته او از دست گریخته و مخفی و فراموش 
شده و راستین آدمی بروز کند. هالر در می یابد انسان نه تنها در زمان مرگ که در زمان مستی نیز سیمای راستین خود را 
لو می دهد انسان ها در مستی خودشانند. به قول معروف مستی و راستی. و به قول فرویدانسان ها در رویاهای خود بسی 
.صادق ترند تا در هوشیاری 
لیکن هالر در راستی مست نیست چراکه در زندگی خود هرگز هوشیار نبوده است. هالر چون کودکی می آموزد که زندگی 
بازی است. و افسوس بر آن که این بازی را زیاد از حد جدی بگیرید. این قله دانش فلسفی اوست که به واسطه آیین ارفئوسی 
و می حاصل شده است زندگی بازی است آنرا بازی باید کرد بسان یک کودک شکست در آن شکست در یک بازی کودکانه 
.است و نه بیش 
.هسه می خواهد به ما بگوید که بازی و بازیگران را جدی نگیر همه چیز شوخیست خصوصا زندگی 
هاری هالر آنچنان که ذکرش رفت از دانش غامض رنج آور خود به تنگ آمده است. هالر نمانده بشر دردمند و تنهایی است 
که خسته است. می بیند این دانش و فلسفه اش این حکمت کهن سالش در مواجه با دنیای جدید به او هیچ نداده است اینجاست 
که هرمینه  به کمک او می شتابد. هرمینه همان قسمتی از وجود هالر است که فروید می گوید: صادق تر از جنبه هوشیاری 
.انسان است. هرمینه به هالر می فهماند که میوه ممنوعه ای که موجب اخراج انسان از بهشت شده حکمت و عقل بوده است 
به مانند کتاب مقدس به او می فهماند خوشا به حال آنان که عقلشان پاره سنگ می برد چراکه ملکوت آسمان از آن ایشان 
خواهد بود. و یا به مانند آن حدیث معروف که می گوید: ابلهان در زمره بهشتیان خواهند بود و باز کتاب مقدس که می گوید 
به ملکوت آسمان راه نیابید مگر آن که بسان کودکان شوید و به قول نیچه پختگی مرد یعنی بازیافتن آن جدیتی که آدمی در 
.روزگار کودکی در بازی داشته است 
و هالر در می یابد واگنر موتسارت و گوته به نمایندگی از هر آنچه جدیست می توانند با ماریا به نمایندگی از هر آنچه سهل 
گیر و غیر جدی است برابر باشد و اصولا زندگی همین است سکه ای که یک روی آن حکمت و فلسفه و دانش است و روی 
!دیگر آن شاید یک قطره شبنم یا یک گل سرخ 
پیام هسه این است: گاهی باید از هر معنایی گریخت، گاهی باید به یک چیز ساده روی آورد، یک گربه و یا یک گل به همان 
شدت و جدیتی که آدمی کتابی فلسفی را برای مطالعه به دست می گیرد. هسه خصوصا به روشن فکران و هنرمندان می گوید 
که نباید در انتظاعات غرق شد. باید خندیدن را آموخت باید از جزمیت پوسته فلسفی دست کشید باید توانست فیلسوفی بود که 
. کودکی می کند و کودکی که فلسفه می بافد 
این هنرمند راستین است و نه آنکه در غالب دانش خشک خود گیر کرده منجمد و خشک شده و معنای زندگی را از یاد برده  
.و از یاد برده که باران و گل و گربه ای هم وجود دارد 
نیچه می گوید:مخالفت کردن و پرت رفتن و ناباوری شادمانه و لذت ریش خند کردن نشانه های سلامت اند هرچه بی چون و 
.چرا است از مقوله بیماری است. و: هرکه به آرمان خود رسیده باشد به همین دلیل از آن بر می گذرد 
به این ترتیب گاه غایت هرچیز نفی آن است. غایت فرهنگی مستی است و گریزازحسابگری. این درسی است که هسه از 
نیچه به ما می آموزاند در این رنیا همه چیز پلکانی است به آن قدم که نهادی، باید از آن فراتر روی نه آنکه بر آن باقی 
بمانی. هالر که از دانش خود فرا می گذرد و جماعت روشن فکران را بر پلکان باقی می گذارد تا در خیال خود در اوج باقی 
.بماند 
آنانکه محیط فضل و آداب شدند 
در جمع علوم شمع اصحاب شدند 
ره زین شب تاریک نبردند روز 
گفتند افسانه ای و در خواب شدند 
:و اصولا انسان کامل انسانی است که در هر چیز به ظاهر مبتذل نیز حکمتی می یابد. مولانا در مثنوی می فرماید 
هر جدی هزل است پیش هازلان 
هزل ها جد است پیش عاقلان 
.و به تعبیر اخوان عاقل تر از آن است که دیوانه نباشد 
.چه هسه نیز می گوید سرگشتگی در رفیع ترین معنای خود آغاز هر خردی است 
.به راستی بشر معاصر چنان در مسائل جدی غرق شده است که از یاد برده چیزهای ساده و آسانی نیز هست 
:به یاد بیاوریم سخن هرمینه را در باب هالر 
چه تصورات جالبی از زندگی داری! همواره مشغول کارهای سخت و پیچیده بوده ای اما امور ساده را اصلا نیاموخته 
.ای؟... تو به نحو احمقانه ای عاقلی 
.حال آنکه مردمان زیرک عاقل تر از آنند که دیوانه نباشند و دیگر آنکه نخستین درس هرمینه به هالر لذت بردن از غذاست 
آنگونه که آدمی، یک مساله مشکل زیبایی شناسی را حل می کند و در توفی المثل معنویات فوق العاده زیاد پرورانده شده 
است. از این روی تو اینچنین از فنون کوچک و گوناگون زندگی بازمانده ای. هالر اندیشمند صد ساله ای است لیکن هاری 
.رقاص به زحمت تازه نیمروزی عمر کرده است 
اما هالر در می یابد و این چنین است که به مانند فارابی کهن سال که آخرین آموخته اش هنر سماع بود در کهن سالی رقص 
یاد می گیرد تا آن غالب خشک و جدی خود را آن گرگ آراسته را بشکند و خندیدن بیاموزد و از هستی رنج آور و نا مطبوع 
.معاصر خویش نجات یابد و از حماقت روشنفکر ماندن رها شود و فراتر رود 
به راستی به چه دلیل محکمی می توان اثبات کرد فرهیخته بودن شیوه درست زندگی است یا رند بودن یا حتی عامی ماندن؟ 
.چه هر کدام دلایل ویژه خود را برای حقانیت خود و ابله دانستن دیگری دارند. فتوای نهایی تعیین شده 
!هر آن کس که از زندگی چیزی بیش از خوردن و خفتن توقع دارد احمق است 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی