« فروغ ؛ عصاره ی عصیان زن »
نوشته : م. فرخ
گرایش ، یا در واقع سقوط فروغ در شعر ، همزمان با شورش بی هنگام اش علیه انضباط
عاطفی و اخلاقی خانواده بود ، به تعبیر دیگر او ازدواج چشم بسته ، بی عشق و
ماجرای خود را ، نوعی بی عدالتی ، تحمیل و تهدید به آزادی خود می دانست ، با وجود این كه
به گواهی ِ نامه هایی كه بعد از طلاق به همسر سابق اش نوشته ، با مردی نجیب و جوانمرد
طرف بوده ، این امر چیزی را عوض نمی كرد و نمی كند . آن دگرگونی مرموز ، آن رویه ی
زندگی بی نام و كلام ، كه تولد غریزه ای تازه را نشانه می زد ، درست در گرمآگرم سال های
نخستین زندگی خانوادگی آشكار شد : غریزه ی شعر او از هم پاشیدگی آشیانه ی نوبنیاد را چون
سرنوشتی محتوم ، چون تكلیفی قاطع ، چون كلید رمز « موفقیت » در شعر ، پیش پای او
.گذاشت
شاید فروغ در گیرودار این نخستین عصیان ، و در نخستین شعرهایش كه بازتاب شكوه های
اسارت » بود ، هرگز فكر این را نمی كرد كه روزی به عنوان عصاره ی عصیان زنان »
شناسانده شود . اما كتاب « اسیر » ، نخستین مجموعه ی شعر فروغ ، عنوان خود را مدیون
تصمیم آگاهانه ی حاصله از چنان شناختی است ، چرا كه اولن شعرهای این دفتر – بدون در
نظر داشتن معیاری برای سنجش عیار شعری آن – اغلب دارای مضمونی مشابه اند : عشق
ممنوع ، فاصله قهری میان خواسته ها ، تضاد دنیاهای ذهنی – عاطفی و اخلاقی ، ناچاری و بی
ارادگی در برابر ارداده های تحمیلی . او چون همه ی زنان زمانه در می یابد كه مرد برای او
بیگانه ای ستمگر است ، شهوترانی خود خواه است كه وجود او را تنها برای لحظات كامجویی
:می خواهد و بس . پس او طعمه ای « خسته » و زخم خورده در دست مرد ، بیش نیست
از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیكرانه می خواهم
***
پا بر سر دل نهاده ، می گویم
بگذشتن از آن ستیزه جو خوش تر
یك بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه ی آتشین او خوش تر
***
دیگر نكنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید كه چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
***
گاه كاملن به زبان زن های ساده و شریف حرف می زند كه قربانی خودخواهی مرد اند و
:شرافت و نجابت شان به نادانی و اُمُل بودن تعبیر می شود
آن كس كه مرا نشاط و سستی داد
آن كس كه مرا امید و شادی بود
:هر جا كه نشست بی تامل گفت
" او یك زن ساده لوح عادی بود "
***
رو پیش زنی ببر غرورت را
كاو عشق تو را به هیچ نشمارد
آن پیكر داغ دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد
***
عشقی كه تو را نثار ره كردم
در سینه ی دیگری نخواهی یافت
زان بوسه كه بر لبان ات افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
…
…
در ظلمت آن اتاقك خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
و آن آه نهان به لب نمی رانم
***
ای زن كه دلی پر از صفا داری
از مرد وفامجو ، مجو هرگز
او معنی عشق را نمی داند
.راز دل خود به او مگو هرگز
***
،«می بینیم كه – چه در این شعر و چه در تمام شعرهای كتاب «اسیر» یا «دیوار» یا «عصیان
به جای جوهر ناب شاعرانه ، به جای دید عمیق عاطفی با نظرگاه های اجتماعی و كلّن انسانی
سخن از گرفتاری های خانوادگی ، اخلاقی و بلیه های زناشویی است ، همه چیز اندیشیده شده و
دارای مظاهر یافت شدنی در محیط دور و بر شاعر است ، مظاهر ی كه نشان می دهد شاعر به
جای حساسیت ها و برانگیختگی های شخصی ، تجربه های دیگران را بازگو می كند ، یا این
كه تجربه های خود را تعمیم می دهد ، و گاه حتا به صراحت پیشنهاد می كند ؛ بنابراین فروغ در
.این كتاب و دو كتاب دیگر ، شاعر نیست و این را بیش از هر كس دیگر خودش می داند
او می داند كه در شعرهای او زن « اسیر و بازیچه ی» ایرانی است كه شكوه می كند . برای
همین هم هست كه عنوان ها جنبه ی توالی تاریخی ، یا توالی منطقی بر حسب موضوع هایی كلی
دارند كه فروغ در سه دوره ی مختلف چهره ی خود را به عنوان زن زمانه ، از آن ها عبور داده
و در آخر ، حاصل عصیان خود را – این بار تنها خودش – به صورت رهایی و فدایی عارفانه
برای تولدی دیگر ، تولدی واقعی كه به جوانی و كمالی دلخواه می انجامد دریافت می دارد
.عنوان های «اسیر»، «دیوار» ، «عصیان»و بعد «تولدی دیگر» ، چنین تعبیری را القا می كنند
گر چه در نفس امر ، آن سه كتاب اولی بازگو كننده ی هیچ تحول و كمال و سیر و سلوكی نیستند
.و از نظر جوهر شعری ، درنگ كامل فروغ را نشان می دهند
مضمون تكراری عشق ، ناسازگاری ، و فاصله ی همبستگی زن و مرد كه در نخستین دفتر با
بیانی سخت تقلیدی وارد شده ، در سومین اثر نیز با اندك پرداخت و پیرایشی در لفظ مكرر شده
.اند . این حقیقت را فروغ ، خود نیز با شهامت كامل چندین بار و چندین جا اعتراف كرده است
مهم این است كه چنین اعترافی كوچكترین لطمه ای به فروغ نمی زند زیرا ، اولن : همان
شعرهای سست و تكراری و تقلیدی ، دوستداران خاص خود را در میان قشرهای وسیع محصلین
و كسانی كه قوه ی ادراك شعری شان تا مرز آخرین شعر «عصیان» یا اولین شعر «تولدی
.دیگر» پیش تر نیامده ، دارند
دومن همین چند شعر معدود «تولدی دیگر» و دو سه شعری كه بعد از این دفتر ، آمده كافی ست
تا فروغ به راحتی بتواند به عنوان شاعری بزرگ روبه روی مصاحبه كنندگانی شایسته بنشیند
و از شعر خود و عقاید شعری خود حرف بزند و به عنوان شاعری – آن همه دیر به شعر رسیده
– كه تاثیر عجیبی بر شعر نسل بعد از خود گذاشته ، مورد گفتگوی آیندگان قرار گیرد . بگذریم
...
باری فروغ را در تولدی دیگر را باید دیدار كرد . آن هم در چند شعر آخرش كه فضا و بیانی به
كلی متفاوت با تمام كارهای دیگر فروغ دارند . شعرهایی كه به جوهر شعری كاملن نزدیك شده
و استعدادی شگرف برای مضامین حسی و اجتماعی دارند . اما این نیروی پذیرندگی و به دنبال
آن میان دردهای ناپیدای انسانی ، با نظرگاه اجتماعی فروغ در شعرهای پیشین ، زمین تا آسمان
فرق دارد . در آن شعرها ، وی تصویر محدودیت ها و بی پناهی های زن ایرانی بود . بزرگترین
دردی كه عصاره ی عصیان را به فریاد در می آورد سنگینی و زخم زنجیر سنت هایی بود كه
،دختری ساده دل را چشم بسته ، به مالكیت مردی دیگر در می آورد ، یا زنی بی یار و یاور را
چون تفاله ی میوه ای به دور می انداخت ، یا به سرنوشتی تلخ و سرد و بی ماجرا – یعنی به
:زندگی بی تحرك و خشك و خالی زناشویی – می سپرد
حلقه
دخترك خنده كنان گفت كه چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه كه انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه كه در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
:مرد حیران شد و گفت
.حلقه ی خوشبختی ، حلقه زندگی است
.........
همه گفتند مبارك باشد
دخترك گفت : دریغا كه مرا
باز در معنی آن شك باشد
........
سال ها رفت و شبی
زنی افسرده نظر كرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی كه به امید وفای شوهر
به هدر رفته ، هدر
زن پریشان شد و نالید كه : وای ؛
وای ، این حلقه كه در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است ؛
چنان مضامین سطحی و ساده ای طبعن قالبی متناسب با خود ، ساده و سطحی ، بی اندام
ناآزموده می طلبد ؛ اما در شعرهای «تولدی دیگر» دیدگاه اجتماعی فروغ نیز به كلی تغییر می
.كند . دیگر "مساله " ای اجتماعی با اخلاقی ، مجرد و مستقل از تم كلی انسانیت وجود ندارد
درد شاعر ، درد بزرگ هستی است ، درد همه ی آدم ها ، درد فسادی كه تا اعماق روان بشر
ریشه دوانده و او را با ارزش های اصیل و اولیه ی خویش بیگانه كرده است . بیش از آن درد
عشق بود و سوز و گداز عاشقانه ، اكنون درد بی عشقی است : عشق غریب و بی پناه است و از
«.پنجره های كوتاه «به بیابان های بی مجنون می نگرد
عارفان پاك بلند اندیش ، جای خود را به اشباح خسته ی افسونی سپرده اند . غم نان، نیروی
عظیم رسالت را مقهور كرده است . شاعر از جهان بی تفاوتی فكرها و حرف ها و صدا سخن
.می گوید . راه او دیگر از میانه ی شمشادها نمی گذرد ، نه از كناره ی پر اهتزاز گندمزارها
،راه او از دهلیزهای تاریك متعفنی كه به قمارخانه ها ، عشق فروشی ها ، بازار برده فروشان
.برده های اندیشه ها و شخصیت ها و به میدان های نبردهای باخته شده منتهی می گردد
فروغ در « تولدی دیگر» ، كاملن چشم باز كرده و به راز شعر واقف شده است . كلامی كه در
شعرهای منسوخ پیشین ؛ خشك ، بی ظرفیت و بی جان بود در این جا انعطافی شگفت می یابد و
چنان نرم و تنوع پذیر می شود كه در آن مرز مصرع ها و بیت ها برداشته شده و وقفه ها و
قطع و وصل های گوش آزار ناپدید شده اند . فروغ ، گرچه نه به عنوان اولین كس ، به عروض
فارسی استعدادی بخشید كه بسیاری از دشواری های پایان بندی مصرع ها یا ادامه ی آن ها از
میان رفت . او كاری كرد كه پیروان عروضی نیمایی نیز جرات انجام اش را نیافته بودند . فروغ
، سكته ها و ادغام های ممنوع را مجاز كرد و به امكاناتی دست یافت كه بدون هراس از آشفته
.شدن وزن ، هم آن را رعایت می كرد و هم قوانین و قواعد خشك آن را متزلزل می ساخت
.فروغ در واقع عروض را نرمش و انعطاف داد و آسان اش كرد
نزدیك كردن شعر به محاوره ی عمومی كه دلخواه نیما بود ، در شعر فروغ حقیقت یافته و كامل
:شده است . در گفت و گویی در زمینه ی وزن و امكانات زبانی چنین می گوید
" می دانید ، من آدم ساده ای هستم ، به خصوص وقتی می خواهم حرف بزنم نیاز به این مساله
را بیش تر حس می كنم . من هیچ وقت عروض نخوانده ام . آن ها را در شعرهایی كه می خواندم
پیدا كردم . بنا بر این برای من حكم نبودند . راه هایی بودند كه دیگران رفته بودند . یكی از
خوشبختی های من این است كه نه زیاد خودم را در ادبیات كلاسیك سرزمین خودمان غرق كرده
ام و نه خیلی زیاد مجذوب ادبیات فرنگی شده ام ، من به دنبال چیزی در درون خودم و در دنیای
اطراف خودم هستم ، در یك دوره ی مشخص كه از لحاظ زندگی اجتماعی و فكری و آهنگ این
زندگی خصوصیات خودش را دارد ، راز كار در این است كه این خصوصیات را درك كنیم و
.بخواهیم این خصوصیات را وارد شعر كنیم
برای من كلمات خیلی مهم هستند . هر كلمه ای روحیه ی خاص خودش را دارد . همین طور
اشیا و من به سابقه ی شعری كلمات و اشیا بی توجه ام . به من چه كه تا به حال هیچ شاعر
فارسی زبانی مثلن كلمه ی «انفجار» را در شعرش نیاورده است . من از صبح تا شب به هر
طرف نگاه می كنم می بینم چیزی دارد منفجر می شود . من وقتی می خواهم شعر بگویم دیگر به
خودم كه نمی توانم خیانت بكنم . اگر دید ، دید امروزی باشد زبان هم كلمات خودش را پیدا می
كند و همآهنگی در این كلمات را . و وقتی زبان ساخته و یكدست و صمیمی شد وزن خودش را
با خودش می آورد و به وزن های متداول تحمیل می كند . من جمله را به ساده ترین شكلی كه در
مغزم ساخته می شود به روی كاغذ می آورم ، و وزن مثل نخی است كه از میان این كلمات رد
.شده بی آن كه دیده شود ؛ فقط آن ها را حفظ می كند و نمی گذارد بیافتند
اگر كلمه ی انفجار ، در وزن نمی گنجد و مثلن ایجاد سكته می كند بسیار خوب این سكته مثل
گرهی است در این نخ . با گره های دیگر می شود اصل « گره » را هم وارد وزن شعر كرد و
از مجموع گره ها یك جور همشكلی و هماهنگی به وجود آورد . مگر نیما این كار را نكرده ؟ به
نظرم دیگر دوره ی قربانی كردن مفاهیم به خاطر احترام گذاشتن به وزن گذشته است . وزن باید
باشد . من به این قضیه معتقدم ، در شعر فارسی وزن هایی است كه شدت و ضربه های كمتری
.دارند و به آهنگ گفت و گو نزدیكترند
همان ها را می توان گرفت و گسترش داد . وزن باید از نو ساخته شود و چیزی كه وزن را می
سازد و باید اداره كننده ی وزن باشد ، برعكس گذشته زبان است . حس زبان ، غریزه ی كلمات
، و آهنگ بیان طبیعی آن ها . من نمی توانم در این مورد قضایا را فرمول وار توضیح دهم . به
،خاطر این كه مساله ی وزن یك مساله ی ریاضی و منطقی نیست ، هر چند می گویند هست
برای من حسی است . گوش ام باید آن را بپذیرد وقتی از من می پرسند در زمینه ی زبان و
وزن به چه امكان هایی رسیده ام من فقط میتوانم بگویم به صمیمیت و سادگی نمی شود این قضیه
را با شكل های هندسی ترسیم كرد ، باید واقعی ترین و قابل لمس ترین كلمات را انتخاب كرد
.حتی اگر شاعرانه نباشند
باید قالب را در این كلمات ریخت نه كلمات را در قالب . زیادی های وزن را باید چیده و دور
انداخت ، خراب می شود ؟ بشود . اگر حس شما و كلمات شما روانی خودشان را داشته باشند
بلافاصله این خرابی «قراردادی» را جبران می كنند . از همین خرابی هاست كه میشود
چیزهای تازه ساخت . گوش وقتی استعداد پذیرش اش محدود نباشد این آهنگ های تازه را كشف
می كند . این همه حرف زدم و بالاخره كلید پیدا نشد . اشكال كار در این است كه این دو مساله
یعنی وزن و زبان از هم جدا نیستند . با هم می آیند و كلیدشان در خودشان است . من می توانم
.برای شما نمونه هایی بیاورم از كارهایی كه در این زمینه شده ، از شناخته شده ها می گذریم
مثلن شعر « ای وای مادرم » شهریار . ببینید وقتی شاعر غزلسرایی مثل شهریار با مساله ای
-برخورد می كند كه دیگر نمی تواند در برابرش غیر صمیمی باشد ، چه طور زبان و وزن خود
به- خود با هم ساخته می شوند و می آیند و نتیجه ی كار چیزی می شود كه اصلن نمی شود از
شهریار انتظار داشت . این شعر نتیجه ی یك لحظه توجه صمیمانه و راحت ، به حقایق زندگی
.امروزی با شكل خاص امروزی شان است
". من می خواهم بگویم كه تمام امكانات در نتیجه ی این توجه ، خود به خود به وجود می آیند
معلوم است كه آن بازی های دقیق و سازنده از وزن كاملن برای فروغ آگاهانه بوده و از ضعف
.و ناچاری او برنخواسته است . تاثیری كه از این بابت ، فروغ بر جوانان گذاشت عجیب است
بعد از او نوعی شعر لطیف با زبان ملایم و بی خیز و پرش به وجود آمد كه جا به جا نشانه های
،كار او را در خود دارد شعری كه بدبختانه به هیچ وجه عمق و گسترش شعر خود او را ندارد
بلكه سست و آبكی و بی نهایت زنانه و نا متناسب با روحیه ی زمانه است . برای شناخت بیش تر
فروغ چه بهتر از شعر او ؟
مرجع : رودکی – سال 1 – شماره ی 5 – بهمن ماه 1350
|