دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
«نگاهى به رمان «زندگى در پيش رو 
نوشته ی : رومن گاری 
ترجمه : لیلی گلستان 
نقد از : فتح الله بی نیاز 
  

زندگى در پيش رو» روايت نيازى است كه هيچ مرزى نمى‏شناسد؛ نياز به عشق و دوست داشتن» 
-«. براى ادامه ی زندگى و حتا فراتر از آن: « تفکیک ناپذيرى زندگى از عواطف و علاقه‏مندى‏ها 
.آن‏هم با قلم نويسنده ی انسانگرايى كه آثارش رنگ و بوى نوميدى مى‏دهند 

محمد»  پسر عرب و مسلمان در فرانسه زندگى مى‏كند. وقتى سه‏ساله است پدر و مادرش»  
سرپرستى‏اش را به زنى يهودى به‏نام «رزاخانم» واگذار مى‏كنند. رزاخانم تا سن پنجاه سالگى فاحشه 
.بود. از آن به‏بعد چون فحشاء را براى سن و هيكل چاق خود مناسب نمى‏داند، آن را كنار مى‏گذارد 
در زمان جنگ آلمان‏ها او را كه زن جوانى است تا سرحد مرگ شكنجه مى‏دهند. سال‏هاست كه 
جنگ تمام شده است و او كه اكنون شصت و نه سال دارد هنوز از آلمانى‏ها وحشت دارد. چون علت 
دستگيرى و شكنجه ی خود را مذهب اش مى‏داند با تهيه ی اسنادى جعلى يهودى بودن اش را محو 
مى‏كند. بنابر اوراق جعلى او «هيچ رابطه‏اى با خودش ندارد» (ص 134) به اين ترتيب نويسنده 
نشان مى‏دهد كه حكومت‏هاى مستبد و فاشيست براى انسان‏ها به بار ِ بى‏هويت كردن نهايى انسان‏ها و 
اضطراب و آشفتگى‏اى هميشگى ، چيزی براى‏شان نمى‏گذارند؛ تنها به اين دليل كه مى‏خواهند قدرت 
خود را به هر قيمت كه شده حفظ كنند. رزاخانم بعد از ترك فاحشه گى به‏منظور امرار معاش از 
فرزندان نامشروع فاحشه‏ها نگهدارى مى‏كند، چون طبق قانون فرانسه ، آن ها حق ندارند از 
.بچه‏هاى‏شان مراقبت كنند 

از اين‏رو كار رزاخانم غيرقانونى است. او براى ادامه ی كار، براى همه بچه‏هايى كه از آن ها 
نگهدارى مى‏كند اسناد هويت جعلى درست كرده است. محمد از هفت بچه ی ديگرى كه نزد رزاخانم 
هستند بزرگ‏تر است. در سن شش سالگى وقتى متوجه مى‏شود رزاخانم در ازاى پول از او نگهدارى 
مى‏كند، غمگين مى‏شود و چون فكر مى‏كند رزاخانم او را به‏خاطر خودش دوست ندارد . نزد دوست 
پيرش آقاى «هاميل» مى‏رود كه او نيز مسلمان است. انكشاف شخصيت هاميل، او را انسانى قانع 
.نشان مى‏دهد. اين «قناعت روح» با خواندن مكرر قرآن و رمان بينوايان بازنمايى مى‏شود 

پى‏بردن به موضوع پول اين تصور را در ذهن محمد به‏وجود مى‏آورد كه حتمن مادرى دارد كه 
برايش پول مى‏فرستد. دوست دارد مادرش را ببيند، پس مصمم مى‏شود كه خانه را با مدفوع كثيف 
كند. بچه‏هاى ديگر هم از او تقليد مى‏كنند و از اتاق‏ها به‏جاى مستراح استفاده مى‏كنند. رزاخانم آزرده 
مى‏شود و محمد كه روحى حساس دارد، با ديدن اشك‏هاى او آرزوى ديدن مادر را پس مى‏زند و 
به‏عنوان بچه ی بزرگ‏تر به رزاخانم كمك مى‏كند. امر ِ جايگزينى روانى پديد مى‏آيد و آرزوى ديدن 
مادر، جايش را به آرزوى داشتن يك سگ مى‏دهد. سگى مى‏دزدد و آن‏را به خانه مى‏آورد. با وسواس 
از او مراقبت مى‏كند و به او علاقه‏مند مى‏شود. يك‏روز تصميم مى‏گيرد آينده‏اى را كه نمى‏تواند براى 
خودش بسازد براى سگ تأمين كند، به‏همين دليل به‏رغم ميل باطنى‏اش سگ را به بهاى سيصد فرانك 
مى‏فروشد. اما پول را در گنداب‏رو مى‏اندازد و گريه مى‏كند. درواقع او فقط پول را به‏دليل اثبات 
اين‏كه خريدار دارد موجود باارزشى را صاحب مى‏شود، مى‏گيرد و اين، علاقه‏اش به سگ است كه 
.مانع از استفاده پول فروش آن مى‏شود 

 اين موضوع به‏خوبى نكته‏سنجى محمد را به خواننده انتقال مى‏دهد. رزاخانم وقتى جريان را 
مى‏فهمد، عمل او را اولين اقدام خشونت‏آميز مى‏داند و مى‏ترسد كه دچار بيمارى روانى موروثى شده 
باشد، پس با وحشت او را نزد دكتر «كاتز» مى‏برد. دكتر كه مرد مهربان و فهميده‏اى است او را 
مطمئن مى‏كند كه محمد بيمار نيست و فقط به‏خاطر حساسيت شديد آن كار را انجام داده است. محبت 
دكتر كه از نظر محمد بيش تر در چشم‏هايش آشكار مى‏شود، او را كه تشنه ی محبت است هر روز 
به اتاق انتظار مطب دكتر مى‏كشاند. كارى كه هر بچه ی حساسى در زمان فقدان عواطف و 
احساسات خانوادگى انجام مى‏دهد، درست همين كارى است كه محمد مى‏كند؛ يعنى گرايش به افرادى 
.كه به گونه‏اى با آن ها مهربان‏اند 

، آن‏چه كه خطرناك است به دام افتادن چنين بچه‏هايى در چنگ افرادى است كه با تظاهر به محبت 
از  آن ها سوءاستفاده مى‏كنند و سبب بروز رفتارها و كردارهاى ناهنجار در آن ها مى‏شوند؛ تا آن‏حد 
كه به‏راحتى قادر مى‏شوند بچه‏اى را تبديل به يك بزهكار كنند. البته گرايش عاطفى محمد به دكتر 
عواقب بدى را به‏دنبال نمى‏آورد. روزهاى اول دكتر فكر مى‏كند كه او بيمار است، ولى بعدها به نياز 
عاطفى او پى مى‏برد و به آن جواب مى‏دهد. حين معاينه ی بيماران گاهى لبخندى ملاطفت‏آميز به او 
مى‏زند و وقتى تعداد بيماران كم مى‏شود به اتاق انتظار مى‏رود و دستى به سر محمد مى‏كشد. اين 
نوازش او را خوشحال و سرحال روانه خانه مى‏كند. محمد كه «حس كرده است بدون مهر ديگران 
زندگى بد مى‏شود» محبت ديگران را نسبت به خود به‏خوبى درك مى‏كند، ولى واكنش يكسانى درقبال 
.آن ها نشان نمى‏دهد. رومن گارى درونكاوى اين مقايسه را با رابطه ديگرى به تصوير مى‏كشاند 

مردى سياه‏پوست به‏نام «ندا آمِده» گاهى پيش رزاخانم مى‏آيد. دو مرد قوى‏هيكل به‏عنوان محافظ او 
را همراهى مى‏كنند. يكى از محافظ ها پسرى همسن محمد دارد و هربار كه محمد را مى‏بيند با 
نگاهى محبت‏آميز چند كلمه‏اى با او حرف مى‏زند. يك‏بار به او مى‏گويد چند روز ديگر تولد پسرش 
است و او تصميم دارد براى پسرش يك دوچرخه بخرد. اين حرف و صحبت‏هاى بعدى مرد، به‏جاى 
اين‏كه سبب شادى محمد شود او را دچار حمله‏اى روحى مى‏كند. به لرزه مى‏افتد و به‏خاطر بيرون 
كردن حس ناشناخته ی درون سرش را به در و ديوار مى‏كوبد. علت اين واكنش، اولن اين است كه 
او خود را با بچه‏هاى ديگر مقايسه مى‏كند و مى‏خواهد بفهمد چرا نمى‏تواند مثل آن پسر از محبت پدر 
و مادر برخوردار باشد، ثانين وقتى مى‏فهمد محبت آن مرد مختص به او نيست، حسادتى كور نسبت 
.به فرزند او پيدا مى‏كند و از مرد مى‏گريزد 

پس از اين حمله، رزاخانم دوباره او را نزد دكتر مى‏برد و مى‏گويد فكر مى‏كند محمد تمام نشانه‏هاى 
ديوانه گى ارثى را دارد و حتا قادر است چاقوكشى كند و او را در خواب بكشد. دكتر عصبانى 
مى‏شود و به او مى‏گويد محمد مثل يك بره بى‏آزار است. محمد در صحبت‏هاى پراكنده‏اش با آقاى 
هاميل و رزاخانم حس مى‏كند آن ها موضوعى را درباره ی پدر و مادرش از او مخفى مى‏كنند. آقاى 
هاميل در جواب به سؤال او مى‏گويد فكر كن پدرت يك آزادى‏خواه بوده كه در راه وطن كشته شده 
است. در جواب به او محمد نياز طبيعى و غريزى خود را به وجود پدر و مادر بيان مى‏كند و 
مى‏گويد: «آقاى هاميل، ترجيح مى‏دهم به‏جاى قهرمان، پدر داشتم. ترجيح مى‏دادم كه پدرم يك جاكيش 
،خوب بود و از مادرم نگه‏دارى مى‏كرد.» (ص 36) ناگفته نبايد گذاشت كه باورپذيرى اين حرف‏ها 
به شخصيت‏پردازى نويسنده برمى‏گردد. او محمد را انسانى نشان مى‏دهد كه حرف‏هاى ديگران را بر 
.زبان مى‏آورد 

    رزاخانم به علت پيرى نمى‏تواند از بچه‏ها نگه‏دارى كند، به‏همين دليل فاحشه‏ها ترجيح مى‏دهند 
بچه‏هاى‏شان را به كسانى بسپارند كه از او جوان‏ترند. از طرف ديگر يك‏باره حواله‏هاى ماهانه ی 
محمد قطع مى‏شود. اين مسایل وضع مالى رزاخانم را خراب مى‏كند. محمد در انتظار مددكاران 
اجتماعى يا پرورشگاه خيريه مى‏نشيند، ولى چون رزاخانم او را خيلى دوست دارد، از سپردن او به 
«ديگران خوددارى مى‏كند. محمد به‏منظور كمك به رزاخانم مدتى با چترى كه نام او را «آرتور 
،گذاشته و به‏صورت عروسكى يك‏پا آرايش كرده است، در محله‏اى از شهر دلقك‏بازى درمى‏آورد 
ولى مجبور مى‏شود به‏خاطر برخورد پليس كارش را تعطيل كند. بعد از آن سعى مى‏كند يك دلال 
محبت شود، خود را مرتب مى‏كند، عطر مى‏زند و به محله ی فاحشه‏ها مى‏رود. چون خيلى خوشگل 
.است تقريبن همه ی فاحشه‏ها با او مهربانى مى‏كنند و يكى‏شان گاهى اسكناسى در جيب اش مى‏گذارد 

رزاخانم وقتى اسكناس‏ها را مى‏بيند، نگران آينده محمد مى‏شود. محمد به‏خاطر رضايت رزاخانم ديگر 
به آن محله نمى‏رود. رزاخانم سخت بيمار مى‏شود؛ طورى‏كه زمين‏گير مى‏شود. كار خريد به محمد 
محول مى‏شود. پول‏شان تمام مى‏شود و همسايه‏ها به آن ها كمك مى‏كنند. «خانم لولا» بيش از همه به 
آن ها كمك مى‏كند. او مردى زن‏نماست كه زندگى‏اش را از راه خودفروشى مى‏گذراند. او علاوه بر 
آشپزى و خريد مواد غذايى، گاهى به محمد پول هم مى‏دهد، زيرا او را خيلى دوست دارد تا آن‏حد كه 
دل اش مى‏خواهد او را به فرزندى قبول كند، ولى پليس چنين اجازه‏اى به او نمى‏دهد. رزاخانم 
.به‏مرور دچار حالت فراموشى و بهت‏زدگى مى‏شود 

موقعى‏كه حضورذهن دارد محمد دلدارى‏اش مى‏دهد و او را مطمئن مى‏كند كه هيچ‏گاه ترك اش 
نخواهد كرد. محمد از مشاهده حالت بهت رزاخانم غمگين و خسته مى‏شود. يك‏روز براى رفع 
خستگى به خيابان مى‏رود. او برخلاف همسن و سال‏هايش به‏خاطر چشيدن طعم بهتر زندگى تن به 
كارهاى پست و اعتياد نمى‏دهد. با خود فكر مى‏كند «براى خوشى و شادى، حاضر نيستم فلان جاى 
زندگى را بليسم» (ص 83) به‏همين دليل به تماشاى فروشگاهى مى‏رود كه پشت ويترين اش يك 
.سيرك اسباب‏بازى را به نمايش گذاشته است. دوستِ خيالى محمد يكى از دلقك‏هاى آن سيرك است 
يك‏بار همين‏طور كه غرق تماشاى ويترين است، خانمى زيبا و موطلايى اسم او را مى‏پرسد و از 
خوشگلى‏اش تعريف مى‏كند. بعد به او مى‏گويد بچه‏اى به سن او نبايد الان در خيابان باشد. نوازش 
زن در زمان خداحافظى از محمد، او را به تعقيب زن ترغيب مى‏كند اما وقتى مى‏بيند دو بچه 
موطلايى دست‏شان را به گردن زن حلقه مى‏كنند و او را مى‏بوسند، «انحصارطلبى‏اش» در جلب 
.محبت او را از آن جا فرارى مى‏دهد 

پاسخ درونى محمد به اين موضوع، خشمى است كه سبب مى‏شود بر اساس آن از يك فروشگاه 
دستكش بدزدد و آن را در جوى آب خيابان بيندازد. يك‏بار ديگر به‏طور اتفاقى زن را مى‏بيند. زن او 
.را سوار ماشين مى‏كند و به قنادى مى‏برد. آن جا با چند شيرينى و بستنى از محمد پذيرايى مى‏كند 
زن كه «نادين» نام دارد؛ اسم، آدرس و شماره ی تلفن خود را روى كاغذ مى‏نويسد و از او 
مى‏خواهد كه حتمن به ديدن اش برود. پس از خداحافظى از او، خوشحالى پديد مى‏آيد. روانشناسان بر 
اين عقيده‏اند كه گاهى شادمانى، خصوصن در مورد بچه‏ها، باعث مى‏شود آن ها تمايل به خودنمايى 
پيدا كنند. محمد نيز با چنين نيرويى بين اتومبيل‏ها مى‏دود تا شروع به جلب توجه راننده‏ها و مردم 
توى خيابان كند. اما لحظه‏هاى خوشى كه محمد سپرى كرده است، ناگهان سبب احساس گناه و خيانت 
.به رزاخانم مى‏شود 

به‏همين دليل براى جبران چند ساعتى كه با نادين گذرانده است، به‏سرعت به خانه برمى‏گردد و 
مشغول رسيدگى به رزاخانم مى‏شود. محمد گرچه فكر مى‏كند «قانون براى حمايت از كسانى درست 
شده كه چيزهايى داشته باشند و بخواهند در مقابل ديگران از اين چيزها دفاع كنند» (ص 82) اما 
هميشه وجود خود را غيرقانونى حس مى‏كند. به‏همين علت از پليس مى‏ترسد و در عين حال آرزو 
«.دارد پليس شود، چون فكر مى‏كند آن ها خيلى قوى‏اند و بچه‏هاى‏شان «دو برابر ديگران پدر دارند 
روزى برخلاف هميشه كه خود را از پليس پنهان مى‏كرد، تصميم مى‏گيرد بدون هراس از مقابل‏شان 
بگذرد. خوشگلى‏اش سبب نگاه‏هاى مهرآميز پليس‏ها مى‏شود. با خونسردى از كنارشان رد مى‏شود و 
.ناگهان احساس مى‏كند كارى خارق‏العاده انجام داده است 

با اين عمل او به‏نحوى موجوديت خود را به‏عنوان انسانى صاحب‏هويت به خودش ثابت مى‏كند؛ 
هويتى كه به‏دليل فاحشه گى مادرش برايش مجهول مانده بود - چون فكر مى‏كرد معلوم نيست پدرش 
چه كسى است و بنابراين اصل و نسبى ندارد. اين تثبيت هويت، ارزش اش بيش از شناسنامه 
جعلى‏اى است كه رزاخانم برايش تهيه كرده بود. درواقع، عمل كودكانه ی محمد به‏خوبى نياز انسان 
را به شناساندن خود به‏عنوان يك «من» تصوير مى‏كند؛ «منى» كه «تو»هاى ديگر(كه اجتماع را 
.تشكيل مى‏دهند) او را به رسميت مى‏شناسند و برايش ارزش قایل مى‏شوند 

    روزى مردى به اسم «يوسف قادر» مى‏آيد و با دليل ثابت مى‏كد كه پدر محمد است. محمد منزجر 
مى‏شود و با خود مى‏گويد «محمدى كه او دنبال اش است من نيستم.» به هر حال او مى‏فهمد يوسف 
قادر مادرش را در يك حالت جنون آنى و به‏خاطر حسادت كشته و در يازده سال گذشته در يك 
بيمارستان روانى به‏سر برده است. رزاخانم در دادن محمد مقاومت مى‏كند و يوسف قادر سكته مى‏كند 
و مى‏ميرد. ديدار با پدر علاوه بر اثبات اصل و نسب محمد، معلوم مى‏كند كه محمد چهارده ساله 
است. محمد در اين جريان احساس مى‏كند رزاخانم و دكتر را بيش از پيش دوست دارد و عزم اش 
.براى تنها نگذاشتن و ترك نكردن رزاخانم راسخ‏تر مى‏شود 

محبت محمد به رزاخانم، او را كه زشت و بدهيكل است، در نظر محمد زيبا مى‏گرداند. بدون هيچ 
اكراهى تن او را كه بر اثر ادرار و مدفوع غيرارادى كثيف مى‏شود، تميز مى‏كند و به همه كسانى كه 
به او محبت مى‏كنند، علاقه‏مند مى‏شود. به اين علت از نظر او لولاخانمِ خودفروش زنى مقدس و 
همسايه‏هاى افريقايى كه مذهب بدوى و شغل‏هاى پست دارند، انسان‏هايى فوق‏العاده مهربان تصور 
.مى‏شوند. درواقع عشق او به رزاخانم او را عاشق تمام كسانى مى‏كند كه به‏نحوى به او بازمى‏گردند 

بيمارى رزاخانم تشديد مى‏شود، ولى او دوست ندارد به بيمارستان برده شود، پس از محمد عاجزانه 
مى‏خواهد كه به هيچ قيمتى او را به بيمارستان منتقل نكند. وقتى محمد با اصرار دكتر براى بسترى 
شدن رزاخانم روبه‏رو مى‏شود، از او مى‏خواهد به‏خاطر شكنجه نشدن رزاخانم، او را بكُشد. دكتر اين 
كار را جنايتى وحشتناك مى‏داند. ولى قول مى‏دهد فرصت چند روزه‏اى به محمد بدهد شايد در اين 
مدت رزاخانم بميرد و ديگر لازم نباشد به بيمارستان برود. رزاخانم به‏دليل اختلال حواس موقعيت 
كنونى خود را از ياد مى‏برد. يك‏روز فكر مى‏كند هنوز زن جوان و خوشگلى است كه مردهاى زيادى 
.خواهان اش هستند با اين تصور لخت مى‏شود و جلوى آينه از خود حركات عشوه‏گرانه نشان مى‏دهد 

محمد سر مى‏رسد از ديدن هيكل لخت و رفتارهاى او ناراحت مى‏شود. ما انسان‏ها در خيلى چيزها 
مشتركيم؛ مثلن احساس فروپاشيدگى كسى كه دوست اش داريم، ما را به گريه مى‏اندازد و به اعمال 
،بى‏هدف وامى‏دارد. محمد هم دچار انفعال مى‏شود خانه را ترك مى‏كند. بى‏اختيار، به حال گريه 
به‏طرف محل كار نادين مى‏رود. نادين ناراحت مى‏شود، او را نوازش مى‏كند و همراه خود به خانه 
مى‏برد. نادين و شوهرش «دكتر رامون» از او پذيرايى مى‏كنند. محمد ابتدا مى‏خواهد زود نزد 
رزاخانم برگردد، اما توجه آن ها سبب مى‏شود كه زندگى‏اش براى آن ها تعريف كند. وقتى خود را 
به‏عنوان بچه ی يك فاحشه نامعلوم و مردى نامعلوم‏تر معرفى مى‏كند، دكتر به او مى‏گويد: «بچه‏ها 
خوش‏شانس‏تر از بقيه هستند، چون مى‏توانند هر پدرى كه بخواهند انتخاب كنند و مجبور به قبول 
(كردن يك پدر معين نيستند.» (ص 171 

 محمد حرف او را دليلى براى توجه او نسبت به خود مى‏داند، از اين‏رو با شور بيشترى داستان اش 
.را ادامه مى‏دهد و وقتى مى‏بيند دكتر صداى او را ضبط مى‏كند، خود را فرد بسيار مهمى مى‏پندارد 
پس از پايان سخنان اش، نادين و دكتر تصميم مى‏گيرند او را به خانه برسانند و از رزاخانم عيادت 
كنند، ولى ناگهان بچه‏هاى آن ها از راه مى‏رسند. محمد زير نگاه متعجب بچه‏ها «حس مى‏كند به آن 
.جا تعلق ندارد.» به‏همين دليل منتظر نمى‏ماند و با سرعت فرار مى‏كند 
 
 محمد فكر مى‏كند «هيچ چيزى كريه‏تر از اين نيست كه به‏زور زندگى را توى حلق آدم‏هايى بچپانند 
كه نمى‏توانند از خودشان دفاع كنند و نمى‏خواهند به زندگى ادامه دهند.» (ص 209)، از اين‏رو 
براى نجات رزاخانم به دروغ متوسل مى‏شود و به دكتر و صاحبخانه مى‏گويد كه فاميل‏هاى رزاخانم 
قرار است از اسراييل بيايند و او را با خود ببرند. براى اين‏كه ديگر كسى رزاخانم را در آپارتمان 
.نبيند، يك شب مخفيانه او را به زيرزمين مى‏برد و به ديگران مى‏گويد به اسراييل رفته است 
.همان‏شب اول رزاخانم پس از تشكر از محمد و اظهار اين‏كه حالا مى‏تواند راحت بميرد، مى‏ميرد 

نياز عاطفى محمد به رزاخانم او را از پذيرش مرگ او بازمى‏دارد.» به‏همين دليل سعى مى‏كند با » 
عطرپاشى به جسد، بوى بد آن را رفع كند و براى آن‏كه رزاخانم حالت زنده‏ها را داشته باشد، مرتب 
.او را با رنگ آرايش مى‏كند. او هر شب دست اش را به گردن جسد مى‏اندازد و كنار آن مى‏خوابد 
بوى بد همسايه‏ها را به زيرزمين مى‏كشاند. آن ها محمد را كه در تب مى‏سوزد، به بيمارستان منتقل 
مى‏كنند. مسوولين بيمارستان آدرس و شماره تلفن نادين را در جيب او پيدا مى‏كنند و نادين را نسبت 
به وضعيت محمد مطلع مى‏كنند. نادين و دكتر رامون پس از بهبود محمد او را همراه با فرزندان‏شان 
به ييلاق مى‏برند. پيش تر دوست پير محمد، آقاى هاميل، به او خواندن قرآن را ياد داده بود و محمد 
.سواد اندك اش را مديون او مى‏داند 

.هاميل نيز كه مانند رزاخانم دچار اختلال حواس مى‏شود، محمد را ويكتور كوچولو خطاب مى‏كرد 
آقاى هاميل يك روز به او گفته بود او خيلى با بچه‏هاى ديگر فرق دارد. هم او و هم دكتر «حساسيت 
بيش از حد محمد را مخصوص كسانى مى‏دانستند كه شاعر يا نويسنده مى‏شوند.» يك‏روز كه محمد به 
او گفته بود دوست دارد كسى مثل ويكتور هوگو بشود، آقاى هاميل در جهت تشويق او گفته بود: «با 
كلمات مى‏شود همه‏كار كرد، بى‏آن‏كه كسى را به كشتن بدهيم» زيرا «كلمات از هر چيزى 
،قوى‏ترند.» (ص 101 و 100) بعد از آن‏كه محمد به اصرار بچه‏هاى نادين نزد آن ها مى‏ماند 
شروع به «نوشتن كتاب بينوايان خود مى‏كند تا از اين طريق عشق خود به رزاخانم و همه كسانى را 
كه دوست داشت روايت كند.» او فكر مى‏كند چون بدون دوست داشتن كسى زنده نمى‏ماند، با 
.يادآورى رزاخانم به دوست داشتن او ادامه مى‏دهد 

 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی