«نگاهى به رمان «زندگى در پيش رو
نوشته ی : رومن گاری
ترجمه : لیلی گلستان
نقد از : فتح الله بی نیاز
زندگى در پيش رو» روايت نيازى است كه هيچ مرزى نمىشناسد؛ نياز به عشق و دوست داشتن»
-«. براى ادامه ی زندگى و حتا فراتر از آن: « تفکیک ناپذيرى زندگى از عواطف و علاقهمندىها
.آنهم با قلم نويسنده ی انسانگرايى كه آثارش رنگ و بوى نوميدى مىدهند
محمد» پسر عرب و مسلمان در فرانسه زندگى مىكند. وقتى سهساله است پدر و مادرش»
سرپرستىاش را به زنى يهودى بهنام «رزاخانم» واگذار مىكنند. رزاخانم تا سن پنجاه سالگى فاحشه
.بود. از آن بهبعد چون فحشاء را براى سن و هيكل چاق خود مناسب نمىداند، آن را كنار مىگذارد
در زمان جنگ آلمانها او را كه زن جوانى است تا سرحد مرگ شكنجه مىدهند. سالهاست كه
جنگ تمام شده است و او كه اكنون شصت و نه سال دارد هنوز از آلمانىها وحشت دارد. چون علت
دستگيرى و شكنجه ی خود را مذهب اش مىداند با تهيه ی اسنادى جعلى يهودى بودن اش را محو
مىكند. بنابر اوراق جعلى او «هيچ رابطهاى با خودش ندارد» (ص 134) به اين ترتيب نويسنده
نشان مىدهد كه حكومتهاى مستبد و فاشيست براى انسانها به بار ِ بىهويت كردن نهايى انسانها و
اضطراب و آشفتگىاى هميشگى ، چيزی براىشان نمىگذارند؛ تنها به اين دليل كه مىخواهند قدرت
خود را به هر قيمت كه شده حفظ كنند. رزاخانم بعد از ترك فاحشه گى بهمنظور امرار معاش از
فرزندان نامشروع فاحشهها نگهدارى مىكند، چون طبق قانون فرانسه ، آن ها حق ندارند از
.بچههاىشان مراقبت كنند
از اينرو كار رزاخانم غيرقانونى است. او براى ادامه ی كار، براى همه بچههايى كه از آن ها
نگهدارى مىكند اسناد هويت جعلى درست كرده است. محمد از هفت بچه ی ديگرى كه نزد رزاخانم
هستند بزرگتر است. در سن شش سالگى وقتى متوجه مىشود رزاخانم در ازاى پول از او نگهدارى
مىكند، غمگين مىشود و چون فكر مىكند رزاخانم او را بهخاطر خودش دوست ندارد . نزد دوست
پيرش آقاى «هاميل» مىرود كه او نيز مسلمان است. انكشاف شخصيت هاميل، او را انسانى قانع
.نشان مىدهد. اين «قناعت روح» با خواندن مكرر قرآن و رمان بينوايان بازنمايى مىشود
پىبردن به موضوع پول اين تصور را در ذهن محمد بهوجود مىآورد كه حتمن مادرى دارد كه
برايش پول مىفرستد. دوست دارد مادرش را ببيند، پس مصمم مىشود كه خانه را با مدفوع كثيف
كند. بچههاى ديگر هم از او تقليد مىكنند و از اتاقها بهجاى مستراح استفاده مىكنند. رزاخانم آزرده
مىشود و محمد كه روحى حساس دارد، با ديدن اشكهاى او آرزوى ديدن مادر را پس مىزند و
بهعنوان بچه ی بزرگتر به رزاخانم كمك مىكند. امر ِ جايگزينى روانى پديد مىآيد و آرزوى ديدن
مادر، جايش را به آرزوى داشتن يك سگ مىدهد. سگى مىدزدد و آنرا به خانه مىآورد. با وسواس
از او مراقبت مىكند و به او علاقهمند مىشود. يكروز تصميم مىگيرد آيندهاى را كه نمىتواند براى
خودش بسازد براى سگ تأمين كند، بههمين دليل بهرغم ميل باطنىاش سگ را به بهاى سيصد فرانك
مىفروشد. اما پول را در گندابرو مىاندازد و گريه مىكند. درواقع او فقط پول را بهدليل اثبات
اينكه خريدار دارد موجود باارزشى را صاحب مىشود، مىگيرد و اين، علاقهاش به سگ است كه
.مانع از استفاده پول فروش آن مىشود
اين موضوع بهخوبى نكتهسنجى محمد را به خواننده انتقال مىدهد. رزاخانم وقتى جريان را
مىفهمد، عمل او را اولين اقدام خشونتآميز مىداند و مىترسد كه دچار بيمارى روانى موروثى شده
باشد، پس با وحشت او را نزد دكتر «كاتز» مىبرد. دكتر كه مرد مهربان و فهميدهاى است او را
مطمئن مىكند كه محمد بيمار نيست و فقط بهخاطر حساسيت شديد آن كار را انجام داده است. محبت
دكتر كه از نظر محمد بيش تر در چشمهايش آشكار مىشود، او را كه تشنه ی محبت است هر روز
به اتاق انتظار مطب دكتر مىكشاند. كارى كه هر بچه ی حساسى در زمان فقدان عواطف و
احساسات خانوادگى انجام مىدهد، درست همين كارى است كه محمد مىكند؛ يعنى گرايش به افرادى
.كه به گونهاى با آن ها مهرباناند
، آنچه كه خطرناك است به دام افتادن چنين بچههايى در چنگ افرادى است كه با تظاهر به محبت
از آن ها سوءاستفاده مىكنند و سبب بروز رفتارها و كردارهاى ناهنجار در آن ها مىشوند؛ تا آنحد
كه بهراحتى قادر مىشوند بچهاى را تبديل به يك بزهكار كنند. البته گرايش عاطفى محمد به دكتر
عواقب بدى را بهدنبال نمىآورد. روزهاى اول دكتر فكر مىكند كه او بيمار است، ولى بعدها به نياز
عاطفى او پى مىبرد و به آن جواب مىدهد. حين معاينه ی بيماران گاهى لبخندى ملاطفتآميز به او
مىزند و وقتى تعداد بيماران كم مىشود به اتاق انتظار مىرود و دستى به سر محمد مىكشد. اين
نوازش او را خوشحال و سرحال روانه خانه مىكند. محمد كه «حس كرده است بدون مهر ديگران
زندگى بد مىشود» محبت ديگران را نسبت به خود بهخوبى درك مىكند، ولى واكنش يكسانى درقبال
.آن ها نشان نمىدهد. رومن گارى درونكاوى اين مقايسه را با رابطه ديگرى به تصوير مىكشاند
مردى سياهپوست بهنام «ندا آمِده» گاهى پيش رزاخانم مىآيد. دو مرد قوىهيكل بهعنوان محافظ او
را همراهى مىكنند. يكى از محافظ ها پسرى همسن محمد دارد و هربار كه محمد را مىبيند با
نگاهى محبتآميز چند كلمهاى با او حرف مىزند. يكبار به او مىگويد چند روز ديگر تولد پسرش
است و او تصميم دارد براى پسرش يك دوچرخه بخرد. اين حرف و صحبتهاى بعدى مرد، بهجاى
اينكه سبب شادى محمد شود او را دچار حملهاى روحى مىكند. به لرزه مىافتد و بهخاطر بيرون
كردن حس ناشناخته ی درون سرش را به در و ديوار مىكوبد. علت اين واكنش، اولن اين است كه
او خود را با بچههاى ديگر مقايسه مىكند و مىخواهد بفهمد چرا نمىتواند مثل آن پسر از محبت پدر
و مادر برخوردار باشد، ثانين وقتى مىفهمد محبت آن مرد مختص به او نيست، حسادتى كور نسبت
.به فرزند او پيدا مىكند و از مرد مىگريزد
پس از اين حمله، رزاخانم دوباره او را نزد دكتر مىبرد و مىگويد فكر مىكند محمد تمام نشانههاى
ديوانه گى ارثى را دارد و حتا قادر است چاقوكشى كند و او را در خواب بكشد. دكتر عصبانى
مىشود و به او مىگويد محمد مثل يك بره بىآزار است. محمد در صحبتهاى پراكندهاش با آقاى
هاميل و رزاخانم حس مىكند آن ها موضوعى را درباره ی پدر و مادرش از او مخفى مىكنند. آقاى
هاميل در جواب به سؤال او مىگويد فكر كن پدرت يك آزادىخواه بوده كه در راه وطن كشته شده
است. در جواب به او محمد نياز طبيعى و غريزى خود را به وجود پدر و مادر بيان مىكند و
مىگويد: «آقاى هاميل، ترجيح مىدهم بهجاى قهرمان، پدر داشتم. ترجيح مىدادم كه پدرم يك جاكيش
،خوب بود و از مادرم نگهدارى مىكرد.» (ص 36) ناگفته نبايد گذاشت كه باورپذيرى اين حرفها
به شخصيتپردازى نويسنده برمىگردد. او محمد را انسانى نشان مىدهد كه حرفهاى ديگران را بر
.زبان مىآورد
رزاخانم به علت پيرى نمىتواند از بچهها نگهدارى كند، بههمين دليل فاحشهها ترجيح مىدهند
بچههاىشان را به كسانى بسپارند كه از او جوانترند. از طرف ديگر يكباره حوالههاى ماهانه ی
محمد قطع مىشود. اين مسایل وضع مالى رزاخانم را خراب مىكند. محمد در انتظار مددكاران
اجتماعى يا پرورشگاه خيريه مىنشيند، ولى چون رزاخانم او را خيلى دوست دارد، از سپردن او به
«ديگران خوددارى مىكند. محمد بهمنظور كمك به رزاخانم مدتى با چترى كه نام او را «آرتور
،گذاشته و بهصورت عروسكى يكپا آرايش كرده است، در محلهاى از شهر دلقكبازى درمىآورد
ولى مجبور مىشود بهخاطر برخورد پليس كارش را تعطيل كند. بعد از آن سعى مىكند يك دلال
محبت شود، خود را مرتب مىكند، عطر مىزند و به محله ی فاحشهها مىرود. چون خيلى خوشگل
.است تقريبن همه ی فاحشهها با او مهربانى مىكنند و يكىشان گاهى اسكناسى در جيب اش مىگذارد
رزاخانم وقتى اسكناسها را مىبيند، نگران آينده محمد مىشود. محمد بهخاطر رضايت رزاخانم ديگر
به آن محله نمىرود. رزاخانم سخت بيمار مىشود؛ طورىكه زمينگير مىشود. كار خريد به محمد
محول مىشود. پولشان تمام مىشود و همسايهها به آن ها كمك مىكنند. «خانم لولا» بيش از همه به
آن ها كمك مىكند. او مردى زننماست كه زندگىاش را از راه خودفروشى مىگذراند. او علاوه بر
آشپزى و خريد مواد غذايى، گاهى به محمد پول هم مىدهد، زيرا او را خيلى دوست دارد تا آنحد كه
دل اش مىخواهد او را به فرزندى قبول كند، ولى پليس چنين اجازهاى به او نمىدهد. رزاخانم
.بهمرور دچار حالت فراموشى و بهتزدگى مىشود
موقعىكه حضورذهن دارد محمد دلدارىاش مىدهد و او را مطمئن مىكند كه هيچگاه ترك اش
نخواهد كرد. محمد از مشاهده حالت بهت رزاخانم غمگين و خسته مىشود. يكروز براى رفع
خستگى به خيابان مىرود. او برخلاف همسن و سالهايش بهخاطر چشيدن طعم بهتر زندگى تن به
كارهاى پست و اعتياد نمىدهد. با خود فكر مىكند «براى خوشى و شادى، حاضر نيستم فلان جاى
زندگى را بليسم» (ص 83) بههمين دليل به تماشاى فروشگاهى مىرود كه پشت ويترين اش يك
.سيرك اسباببازى را به نمايش گذاشته است. دوستِ خيالى محمد يكى از دلقكهاى آن سيرك است
يكبار همينطور كه غرق تماشاى ويترين است، خانمى زيبا و موطلايى اسم او را مىپرسد و از
خوشگلىاش تعريف مىكند. بعد به او مىگويد بچهاى به سن او نبايد الان در خيابان باشد. نوازش
زن در زمان خداحافظى از محمد، او را به تعقيب زن ترغيب مىكند اما وقتى مىبيند دو بچه
موطلايى دستشان را به گردن زن حلقه مىكنند و او را مىبوسند، «انحصارطلبىاش» در جلب
.محبت او را از آن جا فرارى مىدهد
پاسخ درونى محمد به اين موضوع، خشمى است كه سبب مىشود بر اساس آن از يك فروشگاه
دستكش بدزدد و آن را در جوى آب خيابان بيندازد. يكبار ديگر بهطور اتفاقى زن را مىبيند. زن او
.را سوار ماشين مىكند و به قنادى مىبرد. آن جا با چند شيرينى و بستنى از محمد پذيرايى مىكند
زن كه «نادين» نام دارد؛ اسم، آدرس و شماره ی تلفن خود را روى كاغذ مىنويسد و از او
مىخواهد كه حتمن به ديدن اش برود. پس از خداحافظى از او، خوشحالى پديد مىآيد. روانشناسان بر
اين عقيدهاند كه گاهى شادمانى، خصوصن در مورد بچهها، باعث مىشود آن ها تمايل به خودنمايى
پيدا كنند. محمد نيز با چنين نيرويى بين اتومبيلها مىدود تا شروع به جلب توجه رانندهها و مردم
توى خيابان كند. اما لحظههاى خوشى كه محمد سپرى كرده است، ناگهان سبب احساس گناه و خيانت
.به رزاخانم مىشود
بههمين دليل براى جبران چند ساعتى كه با نادين گذرانده است، بهسرعت به خانه برمىگردد و
مشغول رسيدگى به رزاخانم مىشود. محمد گرچه فكر مىكند «قانون براى حمايت از كسانى درست
شده كه چيزهايى داشته باشند و بخواهند در مقابل ديگران از اين چيزها دفاع كنند» (ص 82) اما
هميشه وجود خود را غيرقانونى حس مىكند. بههمين علت از پليس مىترسد و در عين حال آرزو
«.دارد پليس شود، چون فكر مىكند آن ها خيلى قوىاند و بچههاىشان «دو برابر ديگران پدر دارند
روزى برخلاف هميشه كه خود را از پليس پنهان مىكرد، تصميم مىگيرد بدون هراس از مقابلشان
بگذرد. خوشگلىاش سبب نگاههاى مهرآميز پليسها مىشود. با خونسردى از كنارشان رد مىشود و
.ناگهان احساس مىكند كارى خارقالعاده انجام داده است
با اين عمل او بهنحوى موجوديت خود را بهعنوان انسانى صاحبهويت به خودش ثابت مىكند؛
هويتى كه بهدليل فاحشه گى مادرش برايش مجهول مانده بود - چون فكر مىكرد معلوم نيست پدرش
چه كسى است و بنابراين اصل و نسبى ندارد. اين تثبيت هويت، ارزش اش بيش از شناسنامه
جعلىاى است كه رزاخانم برايش تهيه كرده بود. درواقع، عمل كودكانه ی محمد بهخوبى نياز انسان
را به شناساندن خود بهعنوان يك «من» تصوير مىكند؛ «منى» كه «تو»هاى ديگر(كه اجتماع را
.تشكيل مىدهند) او را به رسميت مىشناسند و برايش ارزش قایل مىشوند
روزى مردى به اسم «يوسف قادر» مىآيد و با دليل ثابت مىكد كه پدر محمد است. محمد منزجر
مىشود و با خود مىگويد «محمدى كه او دنبال اش است من نيستم.» به هر حال او مىفهمد يوسف
قادر مادرش را در يك حالت جنون آنى و بهخاطر حسادت كشته و در يازده سال گذشته در يك
بيمارستان روانى بهسر برده است. رزاخانم در دادن محمد مقاومت مىكند و يوسف قادر سكته مىكند
و مىميرد. ديدار با پدر علاوه بر اثبات اصل و نسب محمد، معلوم مىكند كه محمد چهارده ساله
است. محمد در اين جريان احساس مىكند رزاخانم و دكتر را بيش از پيش دوست دارد و عزم اش
.براى تنها نگذاشتن و ترك نكردن رزاخانم راسختر مىشود
محبت محمد به رزاخانم، او را كه زشت و بدهيكل است، در نظر محمد زيبا مىگرداند. بدون هيچ
اكراهى تن او را كه بر اثر ادرار و مدفوع غيرارادى كثيف مىشود، تميز مىكند و به همه كسانى كه
به او محبت مىكنند، علاقهمند مىشود. به اين علت از نظر او لولاخانمِ خودفروش زنى مقدس و
همسايههاى افريقايى كه مذهب بدوى و شغلهاى پست دارند، انسانهايى فوقالعاده مهربان تصور
.مىشوند. درواقع عشق او به رزاخانم او را عاشق تمام كسانى مىكند كه بهنحوى به او بازمىگردند
بيمارى رزاخانم تشديد مىشود، ولى او دوست ندارد به بيمارستان برده شود، پس از محمد عاجزانه
مىخواهد كه به هيچ قيمتى او را به بيمارستان منتقل نكند. وقتى محمد با اصرار دكتر براى بسترى
شدن رزاخانم روبهرو مىشود، از او مىخواهد بهخاطر شكنجه نشدن رزاخانم، او را بكُشد. دكتر اين
كار را جنايتى وحشتناك مىداند. ولى قول مىدهد فرصت چند روزهاى به محمد بدهد شايد در اين
مدت رزاخانم بميرد و ديگر لازم نباشد به بيمارستان برود. رزاخانم بهدليل اختلال حواس موقعيت
كنونى خود را از ياد مىبرد. يكروز فكر مىكند هنوز زن جوان و خوشگلى است كه مردهاى زيادى
.خواهان اش هستند با اين تصور لخت مىشود و جلوى آينه از خود حركات عشوهگرانه نشان مىدهد
محمد سر مىرسد از ديدن هيكل لخت و رفتارهاى او ناراحت مىشود. ما انسانها در خيلى چيزها
مشتركيم؛ مثلن احساس فروپاشيدگى كسى كه دوست اش داريم، ما را به گريه مىاندازد و به اعمال
،بىهدف وامىدارد. محمد هم دچار انفعال مىشود خانه را ترك مىكند. بىاختيار، به حال گريه
بهطرف محل كار نادين مىرود. نادين ناراحت مىشود، او را نوازش مىكند و همراه خود به خانه
مىبرد. نادين و شوهرش «دكتر رامون» از او پذيرايى مىكنند. محمد ابتدا مىخواهد زود نزد
رزاخانم برگردد، اما توجه آن ها سبب مىشود كه زندگىاش براى آن ها تعريف كند. وقتى خود را
بهعنوان بچه ی يك فاحشه نامعلوم و مردى نامعلومتر معرفى مىكند، دكتر به او مىگويد: «بچهها
خوششانستر از بقيه هستند، چون مىتوانند هر پدرى كه بخواهند انتخاب كنند و مجبور به قبول
(كردن يك پدر معين نيستند.» (ص 171
محمد حرف او را دليلى براى توجه او نسبت به خود مىداند، از اينرو با شور بيشترى داستان اش
.را ادامه مىدهد و وقتى مىبيند دكتر صداى او را ضبط مىكند، خود را فرد بسيار مهمى مىپندارد
پس از پايان سخنان اش، نادين و دكتر تصميم مىگيرند او را به خانه برسانند و از رزاخانم عيادت
كنند، ولى ناگهان بچههاى آن ها از راه مىرسند. محمد زير نگاه متعجب بچهها «حس مىكند به آن
.جا تعلق ندارد.» بههمين دليل منتظر نمىماند و با سرعت فرار مىكند
محمد فكر مىكند «هيچ چيزى كريهتر از اين نيست كه بهزور زندگى را توى حلق آدمهايى بچپانند
كه نمىتوانند از خودشان دفاع كنند و نمىخواهند به زندگى ادامه دهند.» (ص 209)، از اينرو
براى نجات رزاخانم به دروغ متوسل مىشود و به دكتر و صاحبخانه مىگويد كه فاميلهاى رزاخانم
قرار است از اسراييل بيايند و او را با خود ببرند. براى اينكه ديگر كسى رزاخانم را در آپارتمان
.نبيند، يك شب مخفيانه او را به زيرزمين مىبرد و به ديگران مىگويد به اسراييل رفته است
.همانشب اول رزاخانم پس از تشكر از محمد و اظهار اينكه حالا مىتواند راحت بميرد، مىميرد
نياز عاطفى محمد به رزاخانم او را از پذيرش مرگ او بازمىدارد.» بههمين دليل سعى مىكند با »
عطرپاشى به جسد، بوى بد آن را رفع كند و براى آنكه رزاخانم حالت زندهها را داشته باشد، مرتب
.او را با رنگ آرايش مىكند. او هر شب دست اش را به گردن جسد مىاندازد و كنار آن مىخوابد
بوى بد همسايهها را به زيرزمين مىكشاند. آن ها محمد را كه در تب مىسوزد، به بيمارستان منتقل
مىكنند. مسوولين بيمارستان آدرس و شماره تلفن نادين را در جيب او پيدا مىكنند و نادين را نسبت
به وضعيت محمد مطلع مىكنند. نادين و دكتر رامون پس از بهبود محمد او را همراه با فرزندانشان
به ييلاق مىبرند. پيش تر دوست پير محمد، آقاى هاميل، به او خواندن قرآن را ياد داده بود و محمد
.سواد اندك اش را مديون او مىداند
.هاميل نيز كه مانند رزاخانم دچار اختلال حواس مىشود، محمد را ويكتور كوچولو خطاب مىكرد
آقاى هاميل يك روز به او گفته بود او خيلى با بچههاى ديگر فرق دارد. هم او و هم دكتر «حساسيت
بيش از حد محمد را مخصوص كسانى مىدانستند كه شاعر يا نويسنده مىشوند.» يكروز كه محمد به
او گفته بود دوست دارد كسى مثل ويكتور هوگو بشود، آقاى هاميل در جهت تشويق او گفته بود: «با
كلمات مىشود همهكار كرد، بىآنكه كسى را به كشتن بدهيم» زيرا «كلمات از هر چيزى
،قوىترند.» (ص 101 و 100) بعد از آنكه محمد به اصرار بچههاى نادين نزد آن ها مىماند
شروع به «نوشتن كتاب بينوايان خود مىكند تا از اين طريق عشق خود به رزاخانم و همه كسانى را
كه دوست داشت روايت كند.» او فكر مىكند چون بدون دوست داشتن كسى زنده نمىماند، با
.يادآورى رزاخانم به دوست داشتن او ادامه مىدهد
|