دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
 «نگاهى به «زندگى واقعى سباستين نايت
نوشته ی : ولاديمير ناباكوف 
نقد از : فتح الله بی نیاز 
  

،  ادبيات به‏مثابه ی «زندگی نامه» با متن «زندگى‏نامه»اى تفاوت ماهوى دارد. درحالى‏ كه نوع دوم 
 مثلن خاطرات ژوليوس سزار، لویى چهاردهم و گورباچف به گزارش مى‏ پردازند، نوع اول در پى 
روايت يك داستان است. ناباكف در اين داستان نيز اولن طبق معمول از ديدگاه اول شخص استفاده 
كرده است، ثانين از همان آغاز سبك و تكنيك خود را از پيشينيان - مگر امثال «لارنس استرن» در 
تريسترام شندى» - متمايز مى‏كند. تولدِ سباستين، برادرش، مرگ پدر، علاقه و احترام به نامادرى» 
در هم مى ‏ريزند و با اين شگرد و جابه‏ جايى وقايعِ زمان‏ هاى مختلف، نويسنده ، دو دشمن روانشناختى 
.تجربه زيباشناسى، يعنى يكنواختى و آشفتگى را از متن اش دور مى‏كند 

داستان، یک طرح كلى از اجبار درآميختن تخيل با واقعيت است براى شناخت فردى كه او را كاملن 
نمى‏شناسيم و در بيست فصل به‏وسيله راوى اول شخص روايت مى‏شود. راوى، برادر ناتنى نويسنده 
مرده‏اى به‏نام «سباستين نايت» است كه سعى كه مى‏كند زندگى واقعى او را بنويسد. به اين منظور به 
شيوه‏اى غيرخطى از توصيف پدر و خانواده‏اش شروع مى‏كند. پدرش سربازى شجاع از مردم 
روسيه بود كه در يكى از سفرهايش با زنى انگليسى و ثروتمند به‏نام «ويرجينيا نايت» آشنا مى‏شود و 
به‏رغم مخالفت مادرش با او ازدواج مى‏كند. ويرجينيا پس از به دنيا آمدن سباستين و درحالى‏كه او 
هنوز كودكى بيش نبود، به مرد ديگرى دل مى‏بندد و همسر و فرزندش را ترك مى‏كند. پدر سباستين 
بسيار غمگين مى‏شود ؛ مدتى را در انزوا به سر مى‏برد، سپس پرستارى براى پسرش مى‏گيرد و به 
جنگ خاورميانه مى‏رود. پس از بازگشت، دوباره ازدواج مى‏كند و صاحب پسرى مى‏شود كه راوى 
داستان و همان برادر ناتنى سباستين است. زمانى كه سباستين نوجوان است و برادرش كودكى بيش 
نيست، پدرشان حرف‏هاى كنايه‏آميزى از مردم، خصوصن از مردى مى‏شنود كه ادعا مى‏كند معشوقه 
همسر قبلى‏اش بوده‏است. براى اعاده ی حيثيت، مرد را دعوت به دویل مى‏كند، در دویل زخمى مى‏شود 
و بعد از بهبودى، به بيمارى ريه مبتلا مى‏شود و مى‏ميرد. سباستين تنهايى را دوست دارد و بسيار 
،كم‏حرف است. با آن كه مادرش پس از جدايى فقط يك‏بار، در سن نه سالگى، به ديدن اش آمده بود 
سباستين او را خيلى دوست دارد و پيوسته به او فكر مى‏كند. بعدها اين علاقه در گريز سباستين از 
روس بودن اش، پرهيز از روسى صحبت كردن و روسى نوشتن، معرفى خود به‏عنوان يك انگليسى و 
،انتخاب نام فاميل مادرش به‏جاى نام خانوادگى خود، نمايان مى‏شود.بعد از انقلاب روسيه 

نامادرى سباستين، او و پسرش را از كشور خارج مى‏كند و به فرانسه مى‏برد. سباستين پس از ترك 
،روسيه از خانواده‏اش جدا مى‏شود و با اتكا به ارثيه ی قابل توجهى كه مادرش برايش گذاشته بود 
براى ادامه ی تحصيل به دانشگاه كمبريج لندن مى‏رود. در سه سال دوران تحصيل، به‏ندرت آن هم به 
زبان انگليسى براى خانواده‏اش نامه مى‏نويسد و فقط دو بار به ديدن آن ها مى‏رود. سباستين و برادرش 
پس از ترك روسيه و جدايى‏شان از همديگر تا زمان مرگ سباستين، فقط چهار بار، آن هم براى 
مدتى بسيار كوتاه، با همديگر ملاقات مى‏كنند. به‏همين دليل برادرش براى اين كه بتواند تصويرى 
واقعى از او - كه به‏رغم رابطه ی ناچيزشان هميشه دوست اش مى‏داشته است - ارایه دهد، به كسانى كه او 
را مى‏شناسند، مراجعه مى‏كند. به‏ملاقات پرستار دوران كودكى او و خودش مى‏رود. اما چيزى 
.دستگيرش نمى‏شود. نيز مى‏فهمد كه سباستين در دبيرستان زياد مورد علاقه ی ديگران نبود 

،  همان‏طور كه در آغاز نقد گفتم ، ناباكف نوعى شگرد ادبى به‏خرج مى‏دهد تا يكنواختى روايت 
مثلن رابطه ی سباستين را با كلر يا نينا، با ارجاع ذهنى راوى به يك رخداد ديگر، حذف كند و آشفتگى 
را با وحدت؛ با مركز ثقل قرار دادن سباستين، بپوشاند. البته به‏دليل شيوه ی كار، با مركزيت معنايى 
سباستين، افراط نشان نمى‏دهد. حتى در مواردى كم‏كارى مى‏شود و گسيختگى پيش مى‏آيد؛ چيزى كه 
مطلوب ناباكف بود. البته او خوب مى‏دانست كه يك داستان، هيچ‏گاه صرفن به‏دليل فقدان وحدت يا 
عدم‏انسجام مورد تحسين قرار نمى‏گيرد، ضمن اين كه وحدت تنها معيار ارزيابى اثر هم نمى‏تواند 
.باشد 

راوى براى آگاهى بيش تر، به ديدن دوست صميمى سباستين در دانشگاه كمبريج مى‏رود. از نظر 
او سباستين سعى مى‏كرد با پوشيدن لباس‏هاى مورد علاقه ی انگليسى‏ها و با تقليد از طرز صحبت 
كردن آنها و انجام كارهايى كه انگليسى‏ها به آنها تمايل دارند، خود را به‏عنوان يك انگليسى جلوه 
دهد، اما در اين كار موفق نمى‏شد. همين امر سبب مى‏شود كه احساس حقارت كند. در همين دوران 
پس از گذشت چهار ترم از تحصيل، ارتباط اش را با تك‏تك همكلاس‏هايش قطع مى‏كند و در خلوت به 
دغدغه‏هاى واقعى ذهن اش اجازه ظهور مى‏دهد. نتيجه ی آن ها، سرودن چند شعر است.برادر سباستين به 
 ملاقات فردى به‏نام «گودمن» مى‏رود كه زمانى منشى سباستين بوده است. به او مى‏گويد كه قصد 
.دارد كتابى در باره برادر خود بنويسد 

بعدها معلوم مى‏شود كه خود گودمن كتابى در باره ی سباستين نوشته به اسم «تراژدى سباستين نايت» و 
در آن سباستين را فردى رهاشده در دنياى سرد، خشن و غيراخلاقى بعد از جنگ معرفى كند؛ فردى 
.خودشيفته كه چون نمى‏تواند از زندگى در اين دنيا احساس رضايت كند، سعى در تحقير آن دارد 
درحالى‏كه از نظر راوى، مسایل اجتماعى و سياسى براى سباستين هيچ ارزشى نداشتند و علت 
عدم‏آسايش سباستين را در اين مى‏داند كه تپش درون اش تندتر و غنى‏تر از ديگران بوده، ضمن اين كه 
در همرنگ شدن با جماعت توانايى لازم را نداشته است. از طرف ديگر از نظر او گودمن فردى 
سودجو است كه از صداقت سباستين در امور عملى سوءاستفاده كرده است. ملاقات با گودمن سبب 
.مى‏شود كه او با دوشيزه «پِرَت» آشنا شود 

دوشيزه «پِرَت» دوستى دارد به‏نام «كلر بيشاپ» كه اولين عشق واقعى سباستين بوده است و راوى 
.هم دو سال بعد از مرگ مادرش به‏طور اتفاقى با او و سباستين در كافه‏اى در پاريس ملاقات مى‏كند 
اما وقتى راوى پس از آشنايى با دوشيزه پِرَت خواستار ملاقات با كلر مى‏شود، دوشيزه مى‏گويد كه 
كلر دوست ندارد درباره ی گذشته حرف بزند، به‏جاى او، خود مى‏گويد كه سباستين و كلر در يك 
مهمانى با هم آشنا شده بودند. از نظر كلر، سباستين حالتِ‏انسانِ محكوم به‏مرگ را داشت. آن ها با هم 
دوست مى‏شوند و كم‏كم اين دوستى منجر به عشق مى‏شود كه به‏دنبال خود زندگى مشترك خوش آنها 
.را همراه داشته است. با اين حال با هم ازدواج نمى‏كنند 

كلر مدت شش سال، همزمان با دوستى با سباستين، امور مالى و منشى‏گرى او را نيز به‏عهده 
مى‏گيرد.در اين جا داستان با يك گسست مواجه مى‏شود: سباستين دچار بيمارى قلبى مى‏شود، به 
ديدن برادرش مى‏رود و هنگام خداحافظى، از او مى‏خواهد كه براى ديدن اش به لندن برود؛ سفرى كه 
هرگز پيش نيامد. سباستين سپس به‏پيشنهاد دكترش براى معالجه به محلى به‏نام «بلایوبرگ» در 
آلزاس» مى‏رود. آن جا با يك زن روسى آشنا مى‏شود و به او دل مى‏بندد. به‏دنبال اين واقعه رابطه‏اش» 
با كلر به‏سردى مى‏گرايد و بعد از برخوردهاى همراه با بدخلقى، با او قطع رابطه مى‏كند. بيرون رفتن 
،كلر از زندگى او، سبب به‏هم ريختن امور عادى و فعاليت ادبى‏اش مى‏شود و پس از گذشت مدتى 
.به‏خاطر سامان دادن به آن امور، گودمن را استخدام مى‏كند 

 راوى براى كامل كردن كتاب اش تصميم مى‏گيرد آن زن روس را پيدا كند. در قطار به‏طور اتفاقى با 
فردى آشنا مى‏شود و پس از يك سلسله پيگيرى سرانجام در يك خانه ييلاقى با آن زن كه «نينا 
رِچنوى» نام دارد، آشنا مى‏شود. نينا به‏عنوان آخرين عشق سباستين مى‏گويد كه قيافه، حالت حرف 
،زدن و عشق‏بازى با او را دوست داشته است، اما سباستين برايش بيش تر يك وسيله ی سرگرمى بوده 
چون مى‏ديد فردى است سرد، روشنفكر و رسمى كه همه ی كتاب‏ها را آشغال و جوانان را احمق 
مى‏داند و در عين اين‏كه او را به ابتذال و تكبر محكوم مى‏كند، آن چنان عاشق اوست كه نمى‏تواند بدون 
او به زندگى ادامه دهد. نينا به‏تدريج از سباستين خسته مى‏شود تا آن حد كه در برخورد با او احساس 
.پيرى و شكستگى مى‏كند، درنتيجه او را رها مى‏كند 

 از نظر راوى، نينا زنى قشرى، فريبنده، هوسباز و زيرك است كه سبب نابودى زندگى نويسنده‏اى 
برجسته يعنى سباستين شده است. با اين حال راوى يا (درواقع نويسنده) در رابطه ی سباستين با نينا 
وجوه ديگرى از شخصيت خود شيفته ی سباستين را به خواننده عرضه مى‏كند. نمايان بودن مضمون و 
درونمايه ی غالب، تنوع موضوعى كه ارایه‏دهنده نوعى تازگى است و بر مبناى درون‏مايه شكل 
مى‏گيرد تا وحدت را به تمامى حفظ كند، تعادل تنظيم اجزا ی متنوع و بالاخره تحول بخش‏هاى مختلف 
اثر و آمادگى آن ها براى ارتباط به بخش‏هاى ديگر، از خصوصيات بارز اين بخش‏هاست. داستان با 
چند گسست ساختارى ديگر، در دو فصل آخر كتاب، از نامه‏اى كه سباستين به زبان روسى براى 
راوى فرستاده بود، صحبت مى‏كند. راوى تصميم مى‏گيرد به ديدن او برود، اما روز بعد تلگرافى از 
.دكتر معالج سباستين دريافت مى‏كند كه از وضع بد او خبر مى‏دهد 

به‏سرعت به ايستگاه قطار مى‏رود، ولى به‏دليل مشكلاتى مثل نداشتن پول كافى، به‏خاطر نياوردن نام 
بيمارستان، و تأخير قطار، و نشانى بيمارستان، بى‏حاصلى تماس تلفنى با دكتر معالج، مسير اشتباه 
تاكسى و برگشت چند كيلومترى و پياده شدن در نيمه‏راه و سوار شدن به قطار، دير به بيمارستان 
،مى‏رسد. به او مى‏گويند سباستين حالا خوابيده و بهتر است او را بيدار نكند و فقط از بيرونِ اتاق 
برادرش را ببيند. راوى دم در اتاق روى صندلى مى‏نشيند و از اين كه مى‏تواند بالا و پايين رفتن 
سينه‏اش را موقع تنفس ببيند، خوشحال مى‏شود. پرستار مى‏آيد و به او مى‏گويد مادرش فردا خواهد 
آمد. راوى به مرگ مادر سباستين اشاره مى‏كند، در اين جا پرستار متوجه مى‏شود كه نگهبان اسم را 
اشتباه فهميده و شماره اتاق شخص ديگرى را داده است. پرستار با فهميدن اسم درست، مى‏گويد كه او 
ديشب مرده است. راوى كه به‏خاطر اشتياقِ ديدن برادر و شنيدن آخرين كلمات او و اظهار علاقه 
زيادش، طى راه مدام به خدا پناه برده بود، به‏خودگويى رو مى‏آورد و داستان به‏پايان مى‏رسد؛ بدون 
.اين كه توانسته باشد تصويرى واقعى از سباستين ارایه دهد 

علت اين امر ديدارهاى كم و كوتاه‏مدت آن ها با هم بود؛ ضمن اين كه فرصتى براى شناخت افكار و 
احساسات همديگر نداشتند. كسانى هم كه سباستين را مى‏شناختند، نتوانسته بودند اطلاعات دقيقى در 
اختيارش بگذارند. هر كس حرف خودش را مى‏زد. اما ما يك چيز را خيلى خوب مى‏فهميم: اين‏كه 
سباستين، در عين پوچ‏گرايى ضمنى، موجودى خودشيفته و خورمحور بود كه از بالا به مردم نگاه 
مى‏كرد، به لاقيدى رواقى‏گونه رسيده بود، و در آنِ واحد هم مأيوس بود و هم دوستدار زندگى؛ در 
نهان تنها و در همان حال از طريق نوشتن در پى ارتباط با مردم بود(البته بى‏اعتنا به نقدشان) او 
نمونه ی روشنفكرى بود كه بعدها شمارى از آن‏ها كافه‏هاى لندن و پاريس را انباشتند تا اشعار خيام 
.بخواند. ما در این اثر به‏يمن استعداد ناباكف، از پيش با چنين فرديتى روبه رو مى‏شويم 

بگذريم از اين كه راوى در جستجوهاى خود براى شناخت بهتر و بيش تر سباستين، به كتاب‏هايى كه 
او نوشته، مراجعه مى‏كند و حدس‏هايى در باره روابط و خصوصيات سباستين مى‏زند. اين تخيل تا 
.آن جا پيش مى‏رود كه در آخر داستان، احساس مى‏كند خودش همان سباستين است و سباستين اوست 
به اين طريق علاقه و اشتياقى را كه در زمان حيات سباستين، خصوصن در دوره كودكى به او 
داشت، با يكى شدن او در ذهن خود، ابرازمى‏كند و اين تأويل هم براى خواننده باقى مى‏ماند كه كسى 
كه مى‏گويد «روح نه حالتى ثابت، بلكه يكى از شكل‏هاى هستى موجودات است»، خود سباستين باشد 
... اشاره‏اى دوپهلو و گذرا به انديشه شمارى از فلسفه: اسپينوزا، لايب‏نيتس، كيركگارد و 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی