«مردن برای عشق»
نوشته: جان آپدایک
ترجمه : علی قانع
برگرفته از ماهنامه نیویورکر _ اکتبر 2005
کارهای گابریل گارسیا مارکز لبریز مقادیر متنابهی از عشق است که به صورت سرنوشت های تیره وتار
مالکیت های اهریمنی، بیماری و یا قرار و مدارهایی که به راحتی قابل فسخ و انقضا نیست مجسم
می شوند و غالبن مردی سالخورده با زنی جوان و یا حتا دختری نوجوان در گیر ماجراست. در « صد
.سال تنهایی » اورلیانو باندیا با فاحشه ای کم سن و سال مواجه می شود
دختر جوان دورگه ای با سینه هایی کوچک روی تخت خوابیده بود. آن شب ، قبل از اورلیانو شصت و »
.سه نفر دیگر وارد اتاق شده بودند.به خاطر ازدیاد نفس ها و عرق بدن هوای اتاق بوی لجن گرفته بود
دخترک یک طرف پارچه ی خیس را گرفت و از اورلیانو خواست طرف دیگرش را بگیرد . پارچه مثل نمد
سنگین شده بود. آن قدر چلاندند تا پارچه وزن اول اش را پیدا کرد. اورلیانو نگرا ن اعمالی بود که هیچ وقت
« .تمامی نداشت
.شرایط جسمی و زندگی دختر رقت بار است
استخوانی بود و پوست تن اش به دنده ها می چسبید و نفس هاش از شدت خستگی زیاد بسختی »
.بالا می آمد. دوسال قبل ، خیلی دور تر از آن جا موقع خواب شمع را خاموش نکرد و به خواب رفت
وقتی بیدار شد که شعله های آتش همه جا راگرفته بود و محل زندگی او و مادربزرگ اش تبدیل به
خاکستر شد .از آن تاریخ، مادر بزرگ او را از شهری به شهری دیگر می کشاند و به ازای تنها بیست
سنت او را به رختخواب می فرستاد تا خسارت خانه ی سوخته را جبران کند. طبق حساب های خودش از ده
سالگی هر شب با هفتاد مرد خوابیده بود . چرا که هر طور شده می بایست مخارج سفر و خورد و
« .خوراک هر دوشان تامین می شد
استثماری که از دخترک می شود اورلیانو را به بغض می آورد و با حالت گریه از اتاق خارج می شود. او
عاشق شده است. /این حدس شماست/ او به نحوی مقاومت ناپذیر حس می کند دخترک را دوست دارد
و باید از او حمایت کند. سحر گاه از شدت تب و بی خوابی تصمیم می گیرد با او ازدواج کند و از مالکیت
مادربزرگ اش و لذاتی که می بایست هر شب نصیب هفتاد نفر شود رهایش کند. این ترکیب غریب از
ناپاکی و فریب که احتمالن نسبت به محیط کلمبیایی دوران جوانی نویسنده در مفاهیم اجتماعی آن قدر
هم غریب و نادر نمی نمود پنج سال بعد در داستان بلند «داستان باورنکردنی و غمگین ارندیرای
ساده دل و مادر بزرگ سنگ دلش » بر طبق فیلمنامه ای از خود نویسنده به فیلم در آمد. به شهادت
رسیدن ارندیرای ساده دل و بی آزار و تاکید بر این که او توسط اولیس رها خواهد شد . این مضمون
.کاتولیکی به کار جنبه داستانی تری بخشید
دختر با چشمان دریایی و ظاهری که فرشته ای در او نهفته است و مادربزرگی در اوج خباثت و با »
هیکلی چاق که خالکوبی کریهی روی شانه هایش دارد . مثل این که خونی چرب و سبز، مرکب از
«.عسل و نعنا از رگ هایش بیرون بریزد
وقتی برای اولین بار با ارندیرا رو به رو می شویم تازه به چهارده سالگی قدم گذاشته است ، جایی که سیروا
.ماریا دوتاس لوس آنجلس قهرمان رمان «عشق و دیگر شیاطین» نیز در آغاز کتاب فقط دوازده سال دارد
مادرش دورگه ای رام نشدنی ، اغواگر، درنده خو و بی حیا با شهوتی سیری ناپذیر در درونش که
می تواند گروهانی از سربازان را جواب بدهد. پدری زن صفت دارد که در حال احتضار است و چون در
خواب ، موش ها خونش را می مکند همیشه زرد و رنگ پریده است. به دلیل ناتوانی و بی عاطفه گی والدین
او میان فساد آدم هایی که اغلب برده و کولی هستند پرورش می یابد. زبان آنان را می آموزد .رقصیدن
شان ، مذهب و نوع خوراک آن ها. بارز ترین مشخصه اش موهای مسی رنگ اوست که هیچ وقت کوتاه
نشده. موهاش را با قیطان می بندد تا موقع راه رفتن برایش مزاحمتی ایجاد نکند. در سالروز تولدش
سگی به او حمله می کند و دیگر هرگز علایم بیماری بهبود نمی یابد . تمام اقدامات پزشکی بی نتیجه
می ماند و امید و اراده اش تحلیل می رود. پدر روحانی که در جریان بیماری اوست یک باره عاشق اش
می شود. پی میبرد و عاشق او شده ، طوری که تا کنون هیچ کس دیگری را در جهان دوست نداشته
است.بنابر این گیتانو دلااورا ، کشیش سی و شش ساله به خاطر این عشق در معرض طرد از کلیسا
قرار می گیرد. دلااورا نهایتا عشق خود را به دخترک ابراز می کند . اعتراف می کند تمام لحظه هایش لبریز از
خیال اوست. هر چیزی که می خورد و می آشامد طعم اورا می دهد. همیشه و همه جا ونهایت لذت
.مرگ به خاطر اوست
طبق تحلیل دنیس روزه مونت تا به حال نشان دادن عشقی این گونه رمانتیک به مثابه ی ارتداد کاتولیکی
کمتر اتفاق افتاده است و بر طبق مرز بندی مارکز ، عنصر فاحشه گی را در تبلور عشق ضروری دانسته
.است
سیروا ماریا به اتهام هرزه گی محکوم به اقامت در صومعه می گردد. کلاهی مسخره تزیین شده با
نوارهای رنگارنگ و پر زرق و برق تهیه می شود و رییس صومعه در کمال بی رحمی و غضب این کلاه هرزه
گی را بر سر دخترک می گذارد. از طرفی پیگیری های مداوم کشیش از محل نگهداری و زندگی دختر
باعث می شود تا به او نسبت فاحشه ی باردار داده شود. آن دو از یکدیگر دور می مانند و مصایب عشق را
تجربه می کنند. در حالی که دخترک همچنان باکره و در انتظار وصل می ماند. سیروا ماریا تصمیم میگیرد
نخورد و نیاشامد و در راه عشق تن به مرگ بدهد و سرانجام وقتی یکی از راهبه ها موهایش را کوتاه
.می کند متوجه می شود که مرده است
رشته هایی از موی تازه روییده همچون حباب از سر تراشیده ی او بیرون می زند و موجی از گیسوان »
«.مسی پررنگ از پشت سرش سرازیر می شود
.این جمله در پیشگفتار کتاب گابریل گارسیا مارکز آمده است
،رمان جدید او «خاطرات فاحشه ی غمگین من » که آخرین کار داستانی نویسنده طی ده سال اخیر است
فقط یکصد و پانزده صفحه حجم دارد . باز هم فاحشه کم سن وسالی را میبینیم ( تازه چهارده ساله
شده) که عریان روی تشکی خیس و نمدار دراز کشده است و این بار رطوبت از دانه های براق عرق
.بدن او حاصل شده است و فرد عاشق همان راوی و قهرمان بی نام داستان است که نود ساله است
:مارکز استادانه جمله های آغازین داستان را این گونه خلق می کند
در بدو ورود به نودسالگی می خواستم طعم عشقی وحشی و گذراندن یک شب تمام را در کنار باکره »
«.ای جوان به خودم هدیه کنم
اگر چه نویسنده متولد سال 1927 است و اکنون به سمت هشتاد سالگی می رود اما به نظر می رسد
بسیاری از جزییات نقل شده بر گرفته از تجربیات شخصی اوست . قهرمان کتاب نویسنده ای ست که
از حدود پنجاه سال قبل ، ستونی را در روزنامه ی محلی «الدیارو دلا پاز» دارد. اهل خواندن و نوشتن
است.به خصوص ادبیات کلاسیک. در خانه اش مجموعه ای نفیس از لغت نامه ها را دارد . موسیقی
کلاسیک را نیز دوست دارد و کلکسیون کوچکی هم جمع آوری کرده است. شهری که در آن زندگی
می کند مثل خود قهرمان بی نام و نشان است اما موقعیت مکانی آن حدود بیست فرسنگ با رودخانه
گریت ماگدالنا» فاصله دارد که در همسایگی آراکاتاکا شهر بومی مارکز است. راوی سی و دو»
سالگی خود را همزمان با مرگ پدرش و روزی که عهد نامه ی «نیر لاندیا» به امضا رسید نقل می کند
یعنی سال 1902 . پس قهرمان ما متولد 1870 است و در 1960 به سن نود سالگی می رسد . او
می گوید که فردی ضعیف ، خجالتی و دمده است و در طول زندگی تنها با زنان خود فروش همبستر
شده اشت . فاحشه ای از کار افتاده داخل اتوبوس با او گرم می گیرد و دخترک را پیشنهاد می کند. او
هرگز ازدواج نکرده و از هیچ حیوانی در خانه اش نگهداری نمی کند. خدمتکاری روستایی و وفادار به نام
دامیانا» او را تر و خشک می کند که همیشه روی پنجه راه می رود تا مزاحم نوشتن پیرمرد نشود. با وجود»
نداشتن وضع مالی مناسب معمولن سعی در موجه جلوه دادن موقعیت ظاهری اش را دارد . طوری که
.غریبه ها با تحسینی فارغ از حس ترحم به او نگاه می کنند
نثر به کار رفته حاکی از قلم صیقل دار و برجسته ی کارهای مارکز است که در ترجمه ی ماهرانه ی «گراس
.من » هم به خوبی قابل تشخیص است
خاطرات فاحشه ی غمگین من» به لحاظ ایجاز و فلسفه ی درونی و نهفته یادآور نام آورانی از ادبیات»
.آمریکای لاتین همچون «ماکادو آسیس» و «آلوارو موتیس» است که راحت و پرلذت خوانده می شود
گر چه ممکن است در برخی موارد با فرهنگ مردم ما منطبق نباشد اما هرچه هست دنباله
.روی همان تمایلاتی است که از دوره بیست سالگی مارکز به چاپ رسیده است
باکره ای که «رزا کابارکاس» خانم رئیس کهنه کار فاحشه خانه ، برای مشتری پیر خود در نظر گرفته است
دختر فقیری است که مخارج زندگی مادر مفلوج و برادرها و خواهر هایش را با درآمد ناچیزی که از راه
.دکمه دوزی در کارخانه ی پوشاک بدست می آورد تامین می کند
رزا کابارکاس به پیرمرد می گوید که دخترک از این کار وحشت دارد . چون که یکی از دوستان اش در جریان
ازاله ی بکارت به دلیل خونریزی شدید به حال مرگ افتاده بود. به همین خاطر برای آرام کردن اش به او آرام
.بخش می خوراند که در نتیجه ، شب قهرمان داستان با تماشای خوابیدن دخترک سپری می شود
پستانهای تازه روییده اش هنوز شبیه سینه ی پسر ها بود اما از شدت نیرویی پنهانی آماده ی ترکیدن و »
سر باز کردن بود . جذاب ترین قسمت بدنش پنجه های بلند و انگشت های ظریف او بود .آرایش تند و
زینت آلات پر زرق و برق نمی توانستند سن و سال کم اش را پنهان کنند.دماغ مغرورانه ، ابروهای
«.پرپشت و لب ها ی کلفت . یاد گاوهای نر میدان گاوبازی می افتادم
.ملاقات بعدی آن ها هم به همین منوال اتفاق افتاد
از فرط خستگی زیاد به خواب رفته بود . پیر مرد نودساله لمیده در کنار بستر . گوش دادن به صدای »
.نفس هایش . گاهی آن قدر ضعیف که بترسد و نبض اش را بگیرد و مطمئن شود که هنوز زنده است
جریان خون را در رگ هایش تصور کند . جریانی که از شاخه های متعدد به پنهان ترین بخش های وجودش
«.می گذشت و دوباره به قلب اش باز می گشت و از عنصر عشق زلال می شد
از چه عشقی ؟ احتمالن از عشق او که از علاقه ای درونی سرچشمه می گرفت . در طی ساعاتی
که خوابیده برایش کتاب می خواند و شعر می سراید . هیچ گاه بیداری دختر را نمی بینیم و این که حرفی
در پاسخ بزند . اگر چه در پایانی خوش خبر هشیاری و حس کردن دخترک را از آن لحظات می دهد. از
دومین شب حضور در کنار بستر دختر ارتباط پیرمرد با رزاکابارکاس و سایرین که شاهد بروز حالات
خاص روانی و روحی او به خاطر آن فاحشه جوان بودند فاصله دارتر می شود. زیبای خفته می بایست در
خواب بماند و زیباییش آن گونه معنادار می شود اما وقتی بوسه ای او را از خواب بیدار کند چه خواهد
.شد
راوی داستان در پی برملا کردن لایه های سیاه و شوم فاحشه گری نیست و این که بخواهد کند و
کاوی در مقوله ی بردگی و سیستم ظالمانه ی اقتصادی داشته باشد که دختران جوان را مجبور به فروش
بکارت شان می کند و در این جا حتا این گونه مسایل اخلاقی به موضوع اصلی بی ربط می نماید .تولدی
.دوباره از بابت عشق و مصایب آن در یک شخص تم محوری و اصلی کار است
« کسی که در نهایت ازقید بندگی رها گردید و مرا به اسارت درآورد سیزده سال بیش تر نداشت »
راوی یک بار دیگر خواننده را از این بابت مطمئن می سازد که در سن نود سالگی هنوز زنده است و با
.تحمل مصایب عشق ، برای اثبات آن سرسختانه می کوشد
در «خاطرات فاحشه ی غمگین من» عشق بیش تر متاثر از بیماری و سن و سال است. تصاویر پنهانی
.اندوه نهفته ای را برای ما آشکار می سازد
قلب ام از حجمی اسیدی لبریز می شود که نفس کشیدن را برایم دشوار می سازد و ترجیح میدهم تا اول »
«...خود م بمیرم
همان طور که گاهی در مورد افراد سالخورده، عشقی این گونه تکان دهنده و ویرانگر اتفاق می افتد در
.این جا نیز حس واقعی راوی او را از لغزش باز نمی دارد
«.ماه کامل از نیمه ی آسمان بالا می رود و گویی دنیا را در آب سبز رنگی غوطه ور می کند »
رئالیسم جادویی همیشه به شکست لایه های زیرین خاطره می پیوندد . در مورد عشق نیز به همین
.منوال است
از این پس اورا در خاطره هایم نگه می دارم. با نهایت وضوح . می توانم هر کاری با او بکنم . دیدن و »
لمس کردن او به صورت زنده در کالبدش . او در خاطرم واقعی تر و زنده تر است. می بینم او در گذشته
«.کمتربرایم واقعی می نمود تا اکنون که در خاطره هایم است
برطبق نظریه ی «روزه مونت » و «فروید»( رساله ی سال 1912" رایج ترین شکل تنزل در زندگی اروتیک" ) زن
فقط در جسم حضور دارد. همسر و یا نامادری با تمام پیچیدگی های عاطفی و نیازهای پر فشار، غرایز
جنسی کمتری دارند تا زنی که با پول به اختیار گرفته شود و تحت امیال ما رفتار کند .در «عشق و
دیگر شیاطین » این ظواهر فریبنده در غالب شاهزاده ی کوچک بی کس و کاری که بی صاحب و بی نام
و نشان است نمود می کند. در رمان «خاطرات فاحشه ی غمگین من » دختری فقیر و از طبقه ی پایین
.اجتماع خود را در خواب واگذار می کند . جسم بی کلام اش نمایانگر شگفتی و خلق زندگی است
به خاطر نگه داشتن غریزی عشق نسبت به یک نفر، در تخریب آهسته ی زندگی برای سالخوردگان فاسد
چیز غریبی نیست . این جریان ، خاطره را برای لحظاتی جابه جا می کند و صدایی آهسته که در گوش
:راوی ما زمزمه می شود
«... مهم نیست چه کار می کنی . به هر حال امسال یا طی صد سال بعدی برای همیشه خواهی مرد »
مارکز به هشتاد سالگی خود نزدیک می شود و هنوز زنده است .با تمام جاذبه ها نفسانی غیر
...معمول و شوخ طبعی اساطیری اش می نویسد . نامه ای عاشقانه به نوری در شرف مرگ
|