دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
   

 « شـعر حجم : شـعر حرکت »   
 یدالله رویایی   

 ترجمه ی عاطفه طاهایی    

 به مناسبت صدمین سالگرد تولد پل الوار ( دسامبر 1995 ) شاعران سراسر جهان گرد هم آمدند . شاعر 
.فرانسوی برنار نویل پرسید : شـعر چیست ؟ و پاسخ ها به صورت مجموعه ای منتشر شد به زبـان فرانسه 
که در این جا ترجمه مقاله یدالله رویایی را می خوانید . مترجم بر خود می داند از آقایان بهمن صدیقی و یدالله 
.رویایی به خاطر وقتی که صرف ملاحظه ی ترجمه کردند و نکته های ارزشمندی را یادآور شدند تشکرکند 

سیر معکوس 

 نمی نویسم من آن چه را که من می اندیشم . می نویسم من آن چه را که نوشتار به اندیشه ام وا میدارد . بیش 
تر در موقع تبانی کلمه ها ست که مرا می اندیشد . پس به منظوراندیشیدن است که می نویسم ، برای یاد 
گرفتن اندیشه است که می نویسم . به بیانی دیگر من با نوشتن می اندیشم ونه برای ( نوشتن ) . این اندیشه از 
ذخیره های ذهنی که تاکنون در سر جای گرفته اند ، به من نمی رسد : مانند یک خیال ، یک باور ، یا یک 
.نتیجه ، بل در زیر چشم های من از صفحه برمی خیزد به سان یک تبخیر ، یک بخار 

پس هر بار که ( من ) بخواهم فکر کنم ، ( من ) می نویسم . و در این معنا نوشتن یعنی یک جور دیگر 
نوشتن و با این جور دیگر نوشتن است که اندیشه ام دیگر می شود . ( و برای جور دیگر نوشتن ) در این جا 
همیشه لغتی هست که در جایی از صفحه منتظر من است . درست مثل همان جایی از صفحه و درست هنگام 
نوشتن به او می رسم و شاید هم نمی رسم . اگر برسم ، روی ریلی می افتم که مرا به جاهایی دیگر می برد و 
مرا درتوازی ذهنی با آن چه می بینم ، مریی ، قرار می دهد . چرا که در این لحظه ، لغت وفضای سپید 
خودشان سهمی از « مریی » دارند . و در این هنگام است که آن لغت – لغت منتظر – نگفتنی را به من می 
.گوید . در حقیقت این من ام – من منتظر – که او را احضار می کنم 

غایت شیء : ناگفتنی لغت

 من ناگفتنی را ، با استفاده از روش « بین الهلالین قرار دادن » مشاهده هایم احضارمی کنم . و به این ترتیب 
،دستگاه متافیزیک هوسرل را در مقوله ی شـعر به کار می گیرم . یعنی با تعلیق شیء و شکل عینی آن 
شاعر فرصت پیدا می کند که رجوعی دوباره به من ِ ذهنی ِ خود کند . و درهمین انتظار ، احضار آن ناگفتنی 
صورت می گیرد . به این معنی ، که هر صورت غیر واقعی ای ، نقطه ی عزیمتی واقعی دارد که واقعیت 
،مادر است و ازهمان جا به اندیشه ما راه می یابد تا درآن جا آن واقعیت را اعلان کند . غایت چیزها را ما 
( espacement)اگر کشف نکنیم ، خودمان ابداع می کنیم . در حالی که درعمل ، غایت اشیاء در فاصله ی 
بازگشت مان به هلالین بر ما آشکار می شود . آن جا که ظاهر شیء درمنظر ذهنی ما گم می شود و جای آن 
را غایت آن می گیرد . این چنین ، لغت ها بر روی کاغذ به غایت اشیاء تجسم می بخشند ،آن هم در بطن 
زبـانی که خود به واسطه ی لغت ها خلق می شود ، واین غایت اشیاء ، محصول یک تبانی قبلی است ، که 
،تکوین آن مقدم بر جسم ما است و لغات و علامات را درهییت مادی ، و هم معنوی آن ها به کار می گیرد 
.وگاه حتی دال هایی را در برگیرنده ی  مدلول نیستند 

در مخیله ی ما حرکتی متولد می شود : طی فضای ذهنی ای که ما در پشت رؤیت مان گذارده ایم . یک طی 
تند و ناگهانی با یک جست . این جا است که سرعت تصویر حضور لغت را پشت سر می گذارد . الوار از 
برتون می پرسد : « چقدراز این لغت ها وجود دارد که مرا به هیچ چیزنمی رساند؟ » الواری که « دغدغه ی 
(عمده اش گفتن همه چیز » بود . ( مجموعه ی جریان طبیعی 

اما امروزه ما ، چگونه می توانیم دغدغه ی گفتن همه چیز را داشته باشیم وقتی که چیزی برای گفتن ، جز 
شکار ناگفتنی نداریم  ؟

 تصویر حجمی : تولد به صورت حرکت

 باشد ، حرکت می کند . و فقط می تواند (espacement-ale تصویر وقتی می خواهد حجمی ( اسپاسمانتال 
(در یک فضای سه بعدی به حرکت درآید . پس قرینه سازی ها و ترکیب های اضافی ( مضاف و مضافٌ الیه 
 چون « دسته گل ستاره ها » ، « بستر سیلاب » ، « بازوی تابستان » و غیره در شـعر آندره برتون ، یا 
دریای شخم » ، « قصیده سنگ » ، « درخت اندوه » دراشعار سن ژون پرس و بسیاری دیگری از این نوع » 
اضافه های تشبیهی و استعاری در نزد شاعر ان دیگر با سبک هایی متفاوت ، هر کدام تصویری ارایه می 
دهند در سطح ، و هموار ، که از دو عنصر ساخته شده اند ، از دو واقعیت ، به عنوان مثال یکی از این نمونه 
:های بالا را برمی گزینیم . « بازوی تابستان » را ، و ساختارش را به هم می ریزیم 

 بازو : عنصری از بدن 
تابستان : عنصری از زمـان 

،یکی کنارو قرینه ای برای دیگری شده است و هر دو راکدند . سومین عنصر ، که غالبن یک متحرک است 
آن دو را از ایستایی نجات می دهد : کسره ی اضافه را حذف می کنیم ( در فرانسه ) و حرکتی را که به این 
:ترکیب می دهیم جانشین این « کسره ی اضافه » می کنیم 
.« بازویت را می گشایی و فصل مستقر می شود » 

در این دستکاری ، محتوای تصویر و عناصر سازنده ی آن با متن اصلی یکی است . درمتن اصلی ، ایستایی 
تصویر را داریم در حالی که این جا با تصویری در حرکت روبروییم . البته این کار ، جز بادخالت ذهن 
امکان پذیر نیست .از دوره ی کلاسیسیسم تا امروز ، تمام شـعر جهان از چنین استعاره هایی به اشباع رسیده 
 و دسته ای از کلمات که درزنجیره ی ترکیبات اضافی از( de)است . استعاره هایی که با کسره ی اضافه ی  
حرکت بازمـانده اند ، تشکیل می شود. باید این سیستم استعاره را که در شیوه ی بیان شـعری مرسوم همیشه 
.بوده است واژگون کرد . وشیوه ی بیان شـعر ما ، یعنی شـعر حجم ، این سیستم را به دور می اندازد 

 مضاف و مضافُ الیه می توانند از هم دور شوند و بُعد ذهنی را که ما به آن می دهیم ، بگیرند . مثالی می 
.دهم : « لاجورد چشم ها » در نزد هوگو ، به صورت « چشم های لاجورد » درنزد آراگون در می آید 
تصویری تک بُعدی از جسم تا آسمان ، تصویری کیهانی امّا بی حرکت . برعکس ، با توسل به شـعری از 
:مالارمه ، خواهم گفت 
،« پیروزی نگاه را می شنوم ، لاجوردی که در ناقوس ها افتاده است . » ( از قطعه ی « لاجورد » مالارمه 
با تغییری جزیی ) بدین ترتیب تصویر را با برقراری روابط درونی ناگفته از همواری نجات داده ایم . نگفته 
.هایی که خواننده به دلخواه خود از متن کشف می کند 

 این جا نیز ، دو عنصر تشکیل دهنده ی تصویر ، همان دو واقعیت هستند : چشم ها وآسمان یعنی این سه 
شاعر هرکدام می خواستند در چشم های محبوب خود آبی های آسمان را ببینند . امّا نزد مالارمه ، این رؤیت 
به شکل بلوری چند بُعدی درمی آید . و این به یُمن حرکتی است که قبل ازاین دو واقعیت و تظاهرشان در ما 
متولد شده است . حرکت از تلفیق این دو واقعیت پیش می افتد و شاعر قبل از آن که آن ها با یکدیگر قرینه 
.شوند ، آن حرکت را کشف می کند . زیرا این حرکت قبل بلافصل رؤیت است و چیزی جز خود رؤیت نیست 

،« این طرز رفتاربا شباهت ، یا با ترکیب های اضافی ( مضاف و مضافٌ الیه ) و یا با اداتی از قبیل « مثل 
 این گونه » ، « چون » یا با هرگونه حرف ربطی که بین دو واقعیت ، رابطه ی شباهت ، مقایسه و نماد و » 
تمثیل را برقرارکند ،  نمود پیدا می کند ، امّا این نام استعاره ، که هنوز درعصر ما بسیار خوشایند است 
بخشی از شـعر معاصرِ ما را - حالا اگر نگویم به شـعری مرده – به شـعری سطحی و متداول تبدیل کرده 
:است 

... آسمان مثل کودکی از فراز درخت بالا می رود 
( « زیبایی درخت مثل اسبی پرنفس روی مرداب ! ( میشل دگی « شایعه 

:یا با این نمونه برداری که ما فقط از یک صفحه شـعر کرده ایم 

 . . . فضای تا خورده مثل کتابی کودکانه 
. . . اسیر زنجیر اسم ها مثل محکومی به زیر یوغ 
. . . ژووِنال گفت ، مثل هیچ کس 
 . . . طرحی ظریف که مجذوب می کند مثل یک دانش یا اسمی خاص مثل اسم توت سرخ 
(. . .« به رفتار سگ اش مثل شاهزاده ی وان دایک ( میشل دگی « شایعه 

:و در یک شـعر کوچک پنج سطری می خوانیم 

زندگی مثل کشتزاری نابرابر ( است ) / و کشتزار مثل یک افلیج / خورشید مثل مرز در زمین زمین مثل 
.متن / و چشم ها مثل زندگی 
 تازه من برای نمونه یک شاعر خوب را انتخاب کرده ام بیش تر یک شاعر – متفکر را . در میان خیلِ 
شاعرانی از این دست که کلمه ی « مثل » را بارها و بارها به کارمی برند . از همه بیش تر سن ژون پرس 
:که به غایت این کلمه را به کار برده است .کتاب « تبعید » اورا ورق می زنم ومی خوانیم 

 . . . این هلهله همیشه بوده است 
این درخشندگی همیشه بوده است 
مثل بلندای تفنگ آدم ها ، در راه 
مثل فوج فوج مردم مهاجر 
!مثل تأسیس امپراطوری با هیاهوی سربازان . ها 
 مثل تورم لب ها بر تولد کتاب های بزرگ 
 این چیزبزرگ گیج درهمه دنیا 
(« که ناگهان مثل مستی فزونی می گیرد . ( سن ژون پرس « تبعید 

 . . . دریای خیال های ما در جشن و پایکوبی 
(«سبز مثل عید علف و مثل جشن . . . ( سن ژون پرس « تلخ 


 شکل : دُورِ درهمِ حرکت

درفرانسه  را داریم ، می توان هرکلمه ای(de)« به این ترتیب ، تا وقتی که زنجیره ی « کسره ی اضافه 
  
را به کلمه ای دیگر اضافه کرد ویا تا وقتی کلمه ی « مثل » دمِ دست ماست ، شباهت اشیاء ، اشیاء را از 
« رمق می اندازد . چراکه یک چیز قبل ازهر چیز شبیه خودش است . و به محض این که در معرض « مثل 
قرار می گیرد ، هویت طبیعی خود را از دست می دهد بی آن که غایت شـعریِ خود را به دست بیاورد . اگر 
می گوییم شـعری ، به دلیل آن است که در مقوله ی زیبایی شناسی ، غایت نه می تواند اخلاقی باشد  
.ونه اجتماعی
 با این همه کلمه ی « مثل » زیبا  است وقتی که به صورت یکی از ادات تشبیه در خدمت مفسران و تأویل 
کنندگان در نمی آید بلکه برعکس خود را در صف ضدها می گذارد 

(. . . . لبخند مثل زنجیری گسسته . . . ( پل الوار 

 و زیباتر ازآن وقتی است که به عنوان محور شبیه سازی علاوه برطرح شباهت نوعی عدم شباهت راهم 
.مطرح کند 

( زمین مثل یک پرتقال آبی است ( عشق و شـعر ، پل الوار 

 اما برعکس ، جستجو کردن شباهت چیزها ، به همان صورتی که هست ، آن ها را ثابت می سازد و از 
حرکت باز می داردشان . حتی کشف ضد نیزکه بعضی از شاعر ان امروز بسیار به آن پرداخته اند ، رهایی 
بخش نبوده است . البته رهایی بخشِ تصویر بوده ، اما رهایی بخش فرم که بعد به آن خواهیم پرداخت ، نبوده 
.است . چرا که درضد حرکت هست اما ، مفهوم ( شکل ) ساختمان قطعه هنوز دراین میان غایت است 
حرکت ، اضافه را حذف می کند و به محض تکوین خود آن را از میان برمی دارد. شکار همین لحظه ی 
تکوین است که جوهره ی شاعری است و لذا دریافت اصلی و عمده ای که شاعر برای خود از استعاره ی 
خویش می سازد . ابتدا از استعاره ی خویش و سپس ازقطعه شـعر خویش به عنوان یک کل که ارتباط ها را 
بیدارمی کند .کلی که بیدار از ارتباط های خودش است و « نگفته » درچنین گردابی ، که فرم دَربستِ شـعر 
.است بافته می شود. دراین معنا شکل شـعر دورِ دَرهمِ حرکت است 

نزد شاعران سورریالیست ، اغراق در کار انتخاب آزاد کلمات ، به دور از دایره ی کنترل عقل ، دغدغه ی 
زیبایی و معماری داخلی شـعر را به فراموشی می سپرد. شـعر هایی پراز تصویر های ردیف شده ، به 
وحدت آزاد » آندره برتون اشاره دارم که تصویر ها را به زیر هم ردیف می کرد بی آن که داربستی از » 
تصویر برپا کند . به علاوه بر پا کردن ساختمان اثر نمی تواند کار اتوماتیک دست باشد. برعکس دخالت ذهن 
(است که روابط درونی شـعر را مستقر می کند و حتی روابط بیرونی را . ( اداره ی صفحه سفید 

در هر مورد ، نظام دستگاه بدن هم آهنگی های خودش را به زندگی « نوشته » تحمیل می کند . خواه با 
کارکرد دستگاه صوتی ، حضور روح و ذهن خواه با منظومه ی لغوی شاعر ، که با بعضی تواردها و انگاره 
«ها بر عرصه ی کاغذ جایی که دست در آن پرسه می زند . باشد تا « به عقل بال هایی بدهد ، ولگرد 
الوار نوامبر 1936 ) . پرواز هرز اما درعقل ، دراین زمینه می توانم بگویم که الوار و رنه دومال بینشی 
.نزدیک به هم دارند 

( تنها ربط ها وجود دارند نه انگاره ها » ( رنه دومال نامه به روژه ویان » 

ربط هایی ، که در یک شـعر رابطه ها را به رابطه می گذارند . شیوه ای از آفرینندگی که طبیعت نمی شناسد 
که به اندیشه وا می دارد ، بی آن که شـعر اندیشه باشد و این همان مداخله در زندگی « مریی » هاست به 
.وسیله ی آن چه که نامریی است : یعنی ذهن . طیّ حجمی که خواننده باید ازآن عبور کند ، فشرده و سریع 

 : تصویر حجمی » آن گونه که پیش تر در مثالی از مالارمه شناسانده ایم » 

« پیروزی نگاه را می شنوم ، لاجوردی که در ناقوس ها افتاده است » 

. در این جا نیز ، علاوه بر حرکت ، یک فضایی هست که برای خواندن نگفته ها ، حاشیه ای باقی می گذارد 
،پس هم این جاست که خواننده ی نخبه در خلق شـعری که می خواند به مثابه ی یکی ازارکان تکوین آن 
:شرکت می جوید . ا لوار نیز با چنین مکانیسم ذهنی ای بیگانه نیست وقتی که می گوید 

 شاعر آن کسی است که الهام می دهد بسیار بیش از آن کس که الهام می گیرد ، شـعر ها همواره دارای » 
حاشیه های سفید بزرگ اند ، حاشیه های وسیع سکوت ، که درآن حافظه ای سوزان ، برای بازسازی هذیانی 
(بدون گذشته خود را از پا درمی آورد . » ( بداهت شاعرانه 

، بدون گذشته ، چون انسان آینده ، انسان گذشته را فقط در فواصل ذهنی ای که او ازخود به جا گذاشته است 
می خواند . فواصل ذهنی ای که برای انسان آینده ، چیزی جز عرصه ی خواندن و عرصه ی بازآفرینی 
هذیان نیست . نوعی خواندنِ مرگ به یمن کیفیت و خصیصه ی حرکتی که دیگری در « حا شیه های سفید 
بزرگ » نوشته اش خلق کرده بود . « یک حاشیه ی سکوت » که درآن نوشته محو می شود تا به خواندن 
غیبت دهد ( غیبت کتاب ؟ ) این چنین از گذشته اش ،  آینده اش را الهام می دهد ، یعنی آن چه که تداوم را 
ضمانت می کند . برعکس شاعر ملهم ، ارتباط میان حال و آینده اش را می گسلد . این جا ، مرگ نقطه پایان 
را می گذارد و ملهَم درآن می آرامد در حالی که ( مُلهِم ) آن جا منتظر خود می ماند . این انتظار ، به یک 
.ارتباط فوری با پس از مرگ امکان تولد می دهد 

. بنابراین خطری است برای مرگ برای نیستی . درست مانند آن چه که در نوشتن و درزندگیِ متن می گذرد 
از این زاویه که نگاه کنیم نوشتن ، مشغله ی گریز و رهایی نیست . بل میدانِ عمل است که درآن خود را به » 
تجربه ی خطرناک مرگ » می سپاریم . ( موریس بلانشو ) نوع تأملاتی که روژه لا پورت را به مفهوم ضد 
:نوشته می رساند ، مفهومی که در ریاضیات درترک  و درخودِ مرگ لنگر انداخته است -
	
 . . . نمی دانم چه سپیدی دشمنانه ای است که نوشته ی مرا میان تهی می کند آن را از خود جدا می کند و با » 
ولع آن چه را که معنا می توانم بنویسیم پاک می کند مرا بی وقفه از آن چه که حق دارم از نوشته ام بخواهم 
(پس می زند . . . به این هوای روشن می توانم ضد – نوشته نام دهم . » ( فوگ 

از خود می پرسم : آیا در تعبیر همین مفهوم نیست که الوار مردن را برای نمردن می خواهد؟ مفهومی که می 
تواند تعریفی برای « پس از مدرن » که دربحران تعریف به سر می برد باشد . وقتی که شاعر مدرن را در 
برابر « پس از مرگ » قرار می دهد . این کلمه ها را من با وسواس وزن می کنم و هیچ شکی ندارم که  
در شـعر حجم باشد یا ( espacement )حاشیه ی سفید » الوار نمی تواند چیزی غیر از فاصله ی فضا یی »  
( halte)نام دارد یا ایست( intervale)همان چیزی که در نزد برنارنویل فاصله ی زبـانی یا میانگاه 
 
  
:درمفهوم او از تصویر  

(تصویر : ایست میانِ دو شک ( 19 اکتبر 1977 

 حجم =  فاصله ی فضایی ( اسپاسمان ) =  حاشیه ی سفید فاصله ی ذهنی= فاصله ی زمـانی= ایست . این 
ها محصولِ کاربرد هوسرلی بین الهلا لین گذاشتن مظاهر دنیا هستند و به ما امکان می دهد که خود را 
ازبداهت نگاه مان متمایز کنیم ، این همان روش عجیب در انتظار گذاشتن است که لزومن لااقل در مقوله ی 
شاعری روشی برای اندیشیدن نیست . بلکه برای دور شدن از اندیشه است ، از شناخته شده . حتی در دستگاهِ 
.هوسرلیِ به فکر می کنمِ خویش فکر می کنم 

می رسد(inne )و شاعر هر چه بیش تر ا ز دستگاه و ا ز روش فکری می گریزد ، بیشتر به ذا تی خویش 
  
(من در شـعر فضا می سازم جنون مرا هم فضا می سازد . ( ازیادداشت ها 
. این حرف برعکس آن چیزی است که دربالا گفتم و معذالک ، حرفِ درست حرف برعکس است 


مرجع : کلک - تیر ، مهر 1375 - شماره ی 76  تا 79 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی