« جای کلمه در شعر »
یدالله رویایی
پاره های از سخنرانی دکتر یدالله رویایی
در انجمن معماران و شهرسازان ایرانی
پاریس فوریه 1998
کلید واژه ها : جای کلمه، نوشتار، تاثیر کلمه، زندگی کلمه، وزن عروض، ساختمان هجایی کلمه، وزن
،درونی کلمه، مفهوم کلمه، تکیه، زحافات عروض، غایت اشیا، شاعر معمولی، حجم تصویر، شاعر سطح
،غایت شعر، تکوین تصویر، تربیت حجمی، شعر حجم، معماری قطعه، فضای سفید کاغذ، اسپاسمان
خواننده ی حرفه ای
حرف هایی که ما شاعران می زنیم چیزی در حدود کارمان است. به خصوص اگر بخواهد
فی البداهه باشد یعنی بدون تدارک قبلی .پس من خیال می کنم امروز در این دیداری که با هم
داریم برای این که خسته تان نکرده باشم بهتر است از چیزی حرف بزنم که مشغله ی ما و
هم وغم ماست به عنوان شاعر و این حرف زیاد می طلبد . صحبت درباره جای کلمه است و
زیر این عنوان نه یک جلسه و دو جلسه که می شود پنجاه جلسه درباره ی آن حرف زد. البته
همه شما یک تصوری از این قضیه دارید. چه آن هایی که به نحوی اهل قلم هستند و قلم می
زنند و چه آن هایی که خواننده ی خوبی هستند. همه یک تصویری از جای کلمه دارند. یعنی
شاعر، نویسنده و خواننده خوب همه به ارزش کلمه واقف اند. منتها برای شاعر کلمه
ماموریت دیگری پیدا میکند. من این مسأله را از چند دریچه مطرح می کنم فقط برای این که
بدانیم از چه جاهایی می توان صحبت کرد آن هم با توجه به وقت محدودمان جای کلمه در
است نیست. و گرنه کلمه(ecriture)حرف من غیر از چیزی که اسم اش شعر و نوشتار
در متون دیگر مثلن در تئاتر، در خطابه، در گفتار عادی، در دعا و در هر جای دیگری
جای خودش را دارد که پیدا کردن و انتخاب این « جا » تاثیر کلمه را زیاد می کند و چون
ما که می نویسیم به دنبال تاثیر کلمه می گردیم و مشغله های شاعر به عنوان پیدا کردن جای
کلمه یکی از دریچه های مفهومی است که نگاه ما به کلمه می دهد که طبعن خود مفهوم کلمه
است. ما وقتی کلمه ها را نگاه می کنیم در حقیقت آغاز کلمه ها را از انتهای نگاه خودمان بر
.می داریم. نگاهی که از پیش کلمه را زیر و رو و بررسی کرده است
یکی هم از این جهت است که وقتی کلمه را چه به عنوان نام شئ چه از نظر یک مفهومی
غیر از آن چه که بارش است و به سراغ ما می آید انتخاب می کنیم. چیز دیگری هست که
جایش در مصرع شعرست مرحله ی دیگری از زندگی کلمه در شعر هست و آن جای کلمه
در مصرع است. بر این حرف چندین عامل سلطه دارد. مسئله ی وزن بخصوص برای
شاعرانی که برای کسی که وزن عروض را پیاده می کنند و یا به نوعی آهنگ طبیعی
کلمات را کشف می کنند در جای خودش میگذارد . برای شاعر بسیار مهم است که جای کلمه
را از نظر وزن در مصراع پیدا کند چه در اول مصرع باشد و چه در آخر مصرع . چون
ساختمان هجایی کلمه است که اجازه می دهد تا کلمه در جایی از مصرع بنشیند. بنابراین
اهمیت این امر آن قدر است که تمامی شاعرانی که چه در زبان فارسی و چه در جاهای
دیگر ارزش وزنی و موسیقیایی کلمه را در شعرشان رعایت می کنند معمولن شاعرانی
هستند که موفق تراز کسانی اند که حس شاعرانه شان را به نثر وارد کرده اند یا به نثری که
.آهنگ طبیعی کلمات را با خودش نمی برد
گروهی از شاعران به خصوص « مدرن » داریم که شاعران بسیار خوبی هستند. در بین
آنان شاعرانی سنتی داریم که تابع وزن عروضی اند که البته تکلیف این وزن ها روشن است
و این شاعران از این وزن ها تجاوز نمی کنند .نسل هایی از شاعران می آیند و می روند در
هر نسل شماری غربال می شوند یکی از عواملی که این تجمع نسل ها را غربال می کند
طبعن مساله ی توفیقی است که شاعر در انتخاب جای کلمه دارد. به جهت این می گوییم
انتخاب جای کلمه » که وزن به آن کمک می کند تا راحت تر انجام بشود. ولو این که شاعر »
وزن عروضی را شکسته باشد. وزن شکسته ، چه وزن شکسته نیمایی، چه وزن شکسته ای
که توسط شاعران بعد از نسل نیما و نسل پیش از نیما ارائه شد و چه وزن درونی کلمات
یعنی آن چه که ساختمان هجایی شان به آن ها تحمیل می کند این ها بحث دیگری است که
وارد آن نمی شویم به هر حال از این نظر کلمه تعیین کننده و تابع جای خودش است. غیر از
مساله ی وزن مسئله « مفهوم کلمه » نیز مطرح است چه مفهومی که فرهنگ ها از آن ارائه
،می دهند و چه مفهومی را که ما به روی دوش آن می گذاریم که الزامن از خود آن نیست
.بلکه این دخالت شاعر و دخالت نگاه اوست که مفهومی دیگر به آن می بخشد
تکیه ها
مسئله دیگر « تکیه » و اصرار شاعر یا نویسنده است که برای رساندن مفهوم و گاهی
صورت یک کلمه آن را در جایی می نشاند تا این که هم وزن و هم آهنگ طبیعی شان را
حفظ کند و هم تکیه و اصرار و توقف او را برساند که در این کار ، کار تکیه و توقف
زحافات » نقش مهمی را بازی می کند. زحافات عروض را می گویم و کلیدهای دیگری که »
،در موسیقی حرف می شناسیم طنین حروف بی صدا و زنگ حروف صدادار، مصوت ها
تکرار، برگردان ها، این امر در حوزه ی قدرت و توانایی خود شاعر است و در عین حال و
معمولن قدرت خود واژه را هم جای واژه تعیین می کند و این چیزی است که اگر شاعر یا
نویسنده آن را فراموش کند مقداری از زحمات اش را به هدر می دهد ولو این که نوشتار او
پر از حرف و حس باشد. هستند بسیاری از شاعران و نویسندگانی که در نوشتارشان
مجموعه دانش ها و دریافت ها و تفکرها و فرزانگی هایشان منتقل نمی شود چون حرف آنان
.فرم و شکل و انتقال را که جای کلمه در آن عنصر مهمی است پیدا نکرده است
رابطه ها
در شعر کار ما اساسن یک کار زبانی است. مصالح ما مصالح کلمه است. همان طور که
مصالح کار یک نقاش و یکی از مصالح کار او رنگ است . نقش رابطه را در جای کلمه ها
.نمی توانیم فراموش کنیم یعنی رابطه ای که جای کلمه ها با هم دارند و یا باید داشته باشند
این رابطه ها به جای کلمه ها حکومت می کنند چند کلمه بایستی در جاهای خودشان با هم
رابطه داشته باشند معمولن مساله ی رابطه برای ما چیز دقیق و خطرناکی است. همان
طوری که در نقاشی و موسیقی هم عناصری هستند که رابطه سازند و نقش بازی می کنند
این ها دیگر معیارها و ارزش های مشترک زیبایی شناسی است در هنرهای زیبا که خود
بحث دیگری است و شعر هم خود هنری زیبا ست. گفتیم که این نگاه ماست که کلمه را تعیین
می کند و پیش ما می آورد بدون این که ما انتخاب کرده باشیم یعنی کلمه وقتی که پیش ما می
آید از پیش متولد شده است ما وقتی که به شئ می رسیم و می خواهیم نام و کلمه هایی را که
بر آن شئ سوار است مصرف بکنیم پیش از آن که کلمه حضور پیدا کند، مهم چگونگی نگاه
ما به آن است. در این مورد ناچارم متنی را بازگو کنم یادداشتی است با نام ؛ غایت اشیا
است(real)و غایت یک واقعیتfinalite،نوعی دیدن.منظورم از «غایت اشیا»، غرض
یعنی آن چیزی که در آن سوی یک شئ هست و اسم اش را می گذاریم حقیقت شئ و به
«واقعیت شئ یا غایت شئ و نه منظور شئ ( که البته این کاری با مساله ی « سوررئالیسم
.ندارد و نه ربطی با متافیزیک فلسفی) می خوانیم
در خود شئ شعری نیست. برعکس شئ سرپوش خفه کننده ای برای شعر است به همین »
جهت است که شعر در جایی نشسته است که شئ . جایی که شئ به آن نمی رسد. یعنی
نشسته در نهایت شئ .جایی که شئ هرگز به آن جا نمی رسد و شاعر است که آن را کشف
می کند و در کشف شعر به نهایت خود می رسد این کشف، کار مشاهده نیست کار چشم
نیست. چشم برای این که به پشت شئ برسد از شئ عبور می کند و آن را پشت سر می
گذارد .« پشت » سر مثل پشت اثر، مثل تابلوی دیوار که ما را به پشت دیوار می برد و بعد
به آن که خودش را در تابلو گذاشته است یعنی به نقاش به اثر. هم اگر تنها به نگاهی بسنده
کنیم به زندگی اثر نگاه کرده ایم و به سرگذشت آن و نه به نقاش و به آن که ما را به پشت
اثر می برد. آن چه در اثر هست، بین من و اثر هست. در فاصله ی است جدا شدن از اثر
شناختن اثر است. به گم شدن در آن. این طرز برخورد با شئ یک خطاب خالی است که
خلاء شئ را پر می کند، مثل هویی در کوه که از پژواک خودش پر می شود به شئ که نگاه
،می کنیم شئ را گم می کنیم . این دیگر یک مشاهده معمولی نیست. مشاهده را همه می کنند
مشاهده را همه بلدند . شاعر معمولی وقتی که می بیند عادت چشم خودش را دنبال می کند
اما شاعری که خرق عادت می کند شعر را در چیزهایی که نمی بیند می بیند. یعنی همان
وقتی که شاعران سطح دنیای دیدنی هاشان را تصور می کنند، شاعر حجم تصویری از
ندیدن دنیا می دهد . در این جا « سطح » را دست کم نمی گیرم بلکه در معنای لغتی آن
سطح) می گیرم یعنی در معنای حقیقی و هندسی آن که در این معنا شاعران سطوح لزومن )
شاعران سطحی به معنی مجازی کلمه نیستند و تواناترین آنان به علت اشرافی که بر زبان
دارند و به علت تسلطی که بر بازی با سطوح دارند گاه فراتر از مسیر مستقیم چشم می روند
و در این بازی با سطوح گاه برخورد دو سطح ( حجم )، آن ها را به رؤیت دیگری از جهان
مشاهده هایشان می رساند، به دیدنی دیگر و یا حتا به زبانی دیگر، که شاعر خود یکسره از
آن بی خبر بوده است. آن ها سطوح شان را به رؤیا می دهند و رؤیاهایشان را به جهان و در
این بی خبری از جهان ، تصویری می گیرند که لنگر در تصویری دیگر دارد که خود حلقه
در تصویری دیگر زده است و در این داربست تصویر، علامتی از دنیا به ما می دهد که
علامت دنیای امروز ماست. نوعی دیدن است و شاعران واقعی را همین نوعی دیدن ، همین
جادو، شریک سرنوشت جهانیان می کند ، بی آن که خود بدانند که در این کارشان نه سفارش
است و تصمیم و نه تعهد است و تسلیم . چطور می شود بدون عبور از ظاهر به باطن رسید
برای رفتن به بطن نمی شود از ظاهر غافل شد چرا که عمق لزومن برای مقابله با سطح
.نیست و برای رسیدن به عمق نباید به سطح خیانت کرد
در این متن کوشیده ام تا رابطه ی خودمان را با جهان خارج و با آن چیزی که در اطراف ما
.هست به نوعی توصیف کنم و نشان دهم که چگونه به چیزی که غایت شعر است برسیم
وقتی به غایت شئ برسیم آن چیزی را که نگاه ما کشف می کند و به ما می دهد دیگر آن
.چیزی نیست که ما معمولا در منظر شئ می شناسیم و یا همه می شناسند
در حقیقت دوره ای از زندگی شعری من ، مثلن دوره لبریخته ها ، و دوره ای که مربوط به
ده سال اخیر می شود نوعی نگاه کردن و تجربه ی نگاه است . از این نظر که به زندگی
دیگر کلمه ها برسم، به واژه هایی برسم که با مأموریت دیگری به سراغ من می آیند. مساله
یعنی تصویر که ماده ی(image)سهم دیدن ما هست در تکوین فعل و در تکوین تصویر
اولیه زبان ما را می سازد و یا مایه ی اولیه را . زبان های بی تصویر زبان های بی مایه
اند. فقیرند. و این تصویر وقتی تامین می شود که نگاه ما ، واژه معهود را و آن چه را که در
انتهای شئ نشسته است به ما می دهد و این بعد دیگری از کلمه است که زبان می سازد.
که در(Langue)نه به معنای خود زبان(Langage)زبان به معنای کاربرد زبان
داخل یک زبان طرح نمی شود و نوع گفتن و نوشتن و زندگی با واژه و زبان هست بنابراین
ما به شیوه ی مختلف میتوانیم جای کلمه را پیدا کنیم و به تصویر برسیم. در این جا آن چه را
:که گفتم به این صورت خلاصه می کنم
الف-وزن و موسیقی کلمات
ب-تکیه ها
پ-مفهوم ها
ت-رابطه ها
ث-و سهم نگاه ما به جهان
آن چه را که مطرح کردم کاری است که یک تربیت حجمی است. در نقد معاصر معمولن
شاعران «شعر حجم» هستند که چنین طرز رفتاری را با کلمه دارند. البته مساله
پلاستیسیته » ی قطعه در بدنه ی آن خود بحث دیگری است که ما در این جا وارد آن »
نمی شویم که این مربوط به قلمروی معماری قطعه می شود و خود حکومت دیگری است
.بر جای کلمه ها و رابطه هایشان
صفحه سفید : جایی برای شک
این که گفته می شود که ابتدای فکر ما را انتهای نگاه ما می سازد یعنی ما وقتی از جهان
اطراف خودمان فارغ می شویم تازه به جهان واژه ها می رسیم. و این امر مرحله ی دوم
مشغله ی ماست . بعد از نگاه ، مشغله ی واژه هاست .جهان نوشتن واژه ها یعنی جهان
نوشتار؛ و واژه ها گاه و حتی غالبن با جهان اطراف به ما می رسند نه این که متولد
بشوند بلکه با تولدی که در جهان اطراف دارند به صورتی متولد در ما متولد می شوند
آن ها آوازه ی جهان اطراف مایند . جهان بلافاصل مایند واژه ها وقتی به ما می رسند
که تعلق شان را که از اشیاء و از دنیای بیرون گرفته اند بریده اند .دیگر نامی برای
چیزی نیستند چرا که ما آن چیزها را با نگاه خودمان تغییر داده ایم؛ یعنی ما از راه نگاه
مان به علت شکی که در حضور و در وجود اشیاء می کنیم در آن ها تصرف می کنیم
تصرف ما در واقعیت ، طبیعت آن واقعیت را عوض می کند. ما باید یاد بگیریم که شک
کنیم و گرنه تمام مظاهر دنیای اطراف مان را به همان شکلی که هستند می پذیریم و نقل
می کنیم و روایت می کنیم ؛ و شعر نقل نیست، روایت نیست. تصرف ما در واقعیت را
عوض می کند. اشیاء را بی نام می کند و وقتی اشیاء به سراغ ما می آیند و کلمه می
شوند دیگر نامی برای شئ نیستند ؛ بلکه نمای تغییرات اند. تغییری که ما ، مای شاعر
در آن ها داده ایم. کار ما در چنین موردی کار دشواری است ما باید رابطه ی کلمه ها را
اداره بکنیم تا از خواننده از کسی که متن ما در دست اوست، متن بسازیم، و در عین حال
سهمی برای او بگذاریم، چون حضور او در آفرینش من ، کمتر از حضور خود نویسنده
.متن نیست
معمولن آن چه را که خواننده با حضور خود در لابلای خواندن متن می آفریند لزومن
همان چیزی نیست که نویسنده ی متن با خودش آورده است. سفیدی ها هم بر صفحه
زبانی دارند. پخش و جاسازی همین سفیدهاست که صفحه ی سفید را میدانی ؛ بری آن
شک و این تغییر می کند. چرا که در نقل و روایت سفیدی سهمی ندارد.در این جا بحث
جداگانه ای پیش می آید و آن چگونگی رابطه شاعر با صفحه سفید با فضای سفید کاغذ
.است و این بحثی است که به خصوص از زمان مالارمه به این طرف بیدار شده است
اما حرف من امروز چیز دیگری است و مساله ی رفتار با سفیدی کاغذ مساله ی مهمی
است. آیا ما هستیم که به سمت سپیدی کاغذ می رویم و چیزی از ذهن خودمان را به
روی آن می ریزیم و یا از سفیدی چیزی به سمت ما می آید؟ البته شق دوم این مساله
خیلی افراطی است و آن را معمولن ز من نمی پذیرند . ولی من خیال می کنم تمام زندگی
یی که فرم در نوشتار و شعر دارد ،حضور سفیدی هست نه تغذیه ی صفحه سفید و
باردار کردن؛ آن بلکه اداره ی صفحه سفید یعنی اداره ی صفحه سفید به منظور گرفتن
مسیر از دست تا کاغذ و از کاغذ تا سر و نه از سر تا کاغذ. در این زمینه قطعه ای را
از « هلاک عقل به وقت اندیشیدن » ارائه می دهم که مربوط به چگونگی برقرار شدن
:ارتباط شاعر با جهان بلافصل اطراف اوست
. صورت بغرنج طبع های من، آواره در میان رابطه های چندگانه با جهان من است »
وقتی که در طبیعت اطراف ام بیدارم، بیدار تغییرم و تغییر؛ نمای رابطه هایی است که
صداقت مرا از حیات پیرامون ام آواره می کند. و هر نگاه، سراغ صورتی ساکن را می
گیرد که تولدش از آن نگاه برمی خیزد و جهان من در مشاهده هایم حضور دیگری پیدا
می کند. او پر از مشاهده می شود و مشاهده پر از صورت هایی است که اشتیاق مرا
امید و خوف مرا، تصمیم و شعر مرا، به رابطه می گیرد ضمیر من صرف می شود و
نیت ام به مصرف ارجاع و دعوت و درک از جا بلند می شود. این گونه در تنوع
اطراف ام گسترده می شود با اتفاق های نیآلوده در تنوع اطراف. من با جهان بلافاصل
پیرامون ام آشنایم .با آن طبیعت بی تصرف منظوم ؛ فکر می کنم و از ابتدای فکر
منظومه های بی تصرف اطراف آغاز می شود. وقتی به « فکر می کنم» خویش فکر
می کنم در حیطه ی تفکر انسان دیگری می روم که در ابتدای تفکرش انتهای فکر من
ایستاده است. و از انتهای فکر ،من جهان های دلخواه آرزو یی ام آغاز می شود. کی فکر
می شود؟ من از کدام معبر مجبور ذهن می گذرم که این گونه در مکاشفه ی حجم دیوانه
می شوم ویرانه ی تفکر من برتر؟ من از کدام معماری ، جایی برای نشستن فرم می
گیرم؟ آیا عبور ذهن من احجام را توقف می دهد من قربانی ناگهانی نور می شوم . نور
سترگ ناگهانی .من طعمه ی تبرک تاریک طور می شوم . پس اصل های من از کدام پل
می گذرند؟! لنگرگاه حرف من کجاست؟ وقتی که چشم هایم از مكاشفه ی حجم بیمار می
شوند، وقتی که ساختمان حجم ها چندگانه و مکرر و بسیار می شوند تعدد حجم ها را
جمع می کنم. و متفق می کنم و نظام می دهم؛ در یک واحد معماریشان می کنم. طمعه ی
تورم و باید حجم گرا باشم و تا تور طعمه ی من باشد حجم گری کورم و در برابر مد
مسری حجم فاشیست. آن قدر که در توجه بی نوسان مداری که می بردم بتوانم به آن
.نمور زاییده روبه رو نظم بدهم . این گونه وقتی که معمار حجم هستم، اشیاء نیستند
اشیاء بی رمق ناچیز، اشیاء پشیز که فراموش اند و غایب. در این نوسان نظم که نظمی
«.بی نوسان است که نظم نوسان است
.راستی لنگرگاه حرف تو کجاست؟ آندره ولتر از من پرسید
یعنی در فاصله بین (invisible)و نامریی(real)گفتم: در فاصله بین واقعیت مشهود
.واقعیت و ماوراء آن
منظور؟
فاصله های ذهنی
حجم، اسپاسمان و میل وصل
،شاعر در همین فاصله و یا در عبور از همین فاصله است که به حرف خود می رسد
یعنی به گمشده ی خود در ماوراء می رسد. عطش شاعر چیزی جز رسیدن به ماوراء
.نیست. خواهش او خواهش آنسوهاست و این میل را در عبور از فاصله، ارضاء می کند
با فاصله می خوابد مثل میل به گناه، میل به وصل، حذف فاصله می کند در فاصله می
خوابد، در اسپاسمان بین این سو و بیگانه ای که در آن سوست؛ حرف او در این مرحله
.حرف رابطه هاست و نه ایده ها، و مفهوم حجم در همین مرحله تکوین پیدا می کند
:و آندره ولتر باز می پرسد
چیزی دیگر نه؟obscureاما حرف چیزی است و
می برم و از آن جا رهایش میobscureمی گویم بله . اما من حرف را تا آستانه ی
کنم به دست خواننده . در واقع تاریکی است که مرا می کشاند و من تا آستانه ی آن می
روم و در همان جا می مانم. شاید می ترسم جلوتر بروم. خواننده اگر خودش خواست
برود ولی من تا آن جا بیش تر نمی روم. به قول دامغانی ها که می گویند « دوی گربه
تا کاهدان است » . از آن جا به بعد سهم خواننده است . اگر خواست می تواند توی
کاهدان هم برود و فرو برود. و شعر را از آن جا بخواند مثل این که از درون شب به
روز نگاه می کنیم . روشنی هم حرف هایی را در پرده می گذارد. حرف هایی هستند که
.در روشنی محجوب می مانند و حرف هایی هستند که در تاریکی از پرده بیرون می آیند
،وحی ! در این معنا شاعران فردا و خواننده هاشان از حجم گرایی مذهب می سازند
.مذهب به معنای جایی برای تجلی ، تجلی آن چه در تجلی محجوب می ماند
خواننده هایی هستند که از تاریکی ، شعر را می خوانند و خواننده ای که شعر را در
تاریکی می خوانند. خواندن هم « استیل » می طلبد. خواندن هنری است که سهم اش را
در شعر و به طور کلی در ادبیات باید جدی گرفت . یک خواننده ی حرفه ای در حاشیه
ی آن چه می خواند برای خودش ابزاری دارد و کارگاهی . خواننده ای که برای خواندن
متن ، کارگاه شخصی نداشته باشد یک خواننده ی بی ساز و برگ ، یک خواننده ی عامی
است . برعکس، خواننده با ساز و برگ ، سطرهای نخوانده را می خواند .لای سطرها
را می خواند، در این معنا خواندن ، خود نوعی خلق است آفرینش است. خواننده ای که
نمی نویسد ولی خودش متنی برای خواندن می شود . این طور خواندن، قدرت خواندن
است و قدرت خواننده قدرت پرهیز از قدرت است. و فکر می کنم که پل کلودل از این
:هم فراترمی رود وقتی می گوید
“ Le but da in literature est de. Nous apprendre a lire. “
.غرض و هدف ادبیات این است که خواندن یاد بگیریم
مرجع : کارنامه – شماره ی 11
|