«ویتگنشتاین چه می گوید ؟»
دیوید پیرز
منوچهر بزرگمهر
لودویگ ویتگنشتاین در سال 1889 در وین پایتخت اتریش از پدری یهودی الاصل به دنبا آمد
.. بعد از طی دوره ی دبیرستان در سن 17 سالگی به برلین رفت تا دوره ی مهندسی را تمام کند
.در سال 1908 برای اتمام تحصیلات به انگلستان عزیمت کرد و در دانشگاه منچستر مشغول شد
تحقیقات او در فن هوانوردی بود اما به زودی این رشته را ترک کرد و به دانشگاه کمبریج رفت و
به آموختن منطق و مبادی ریاضیات عالیه پرداخت . استاد او در آن جا برتراند راسل معروف بود
. در طی جنگ جهانی اول در ارتش اتریش خدمت کرد و به دست ایتالیایی ها اسیر شد . اولین
کتاب اش را به نام «رساله فلسفیه ـ منطقیه » در حین اسارت نوشت .( 1918). در سال های 1920
تا 1926 به شغل آموزگاری در دبستان های دهات مشغول بود در سال 1929 به کمبریج
بازگشت و تا سال 1935 دانشیار آن جا بود در سال 1939 به سمت استادی منصوب شد . در
سال های جنگ دوم در یکی از بیمارستان های لندن با سمت باربر آمبولانس خدمت می کرد و
سپس در آزمایشگاهی به عنوان شاگرد استخدام شد ، در سال 1947 از استادی کمبریج کناره
.گرفت و در سال 1951 بمرض سرطان در گذشت
ویتگنشتاین از نوابغی بود که اطوار و رفتارشان « غریب » است و با موازین عادی اجتماعی
جور نمی آید . او درویش واقعی بود . ارثیه و اموال خود همه را بخشید . هرگز دنبال جاه و مقام
نگشت . حلقه ی درس اش مختص به شاگردان سرسپرده و مخلص بود و درصدد کسب شهرت و
.جلب مستمع بر نمی آمد
طریقه ی تدریس اش بحث و مناظره بود نه القای خطا و با این که تالیفات او اندک است یعنی
رساله ی فلسفیه و منطقیه که در زمان حیات اش چاپ شد و کتاب « تحقیقات فلسفی » که بعد از
مرگ اش انتشار یافت . شهرت او به واسطه ی این که شاگردان اش که بعدها هر یک معروفیت
کامل یافتند روز افزون گردیده است . فلسفه ویتگنشتاین از فلسفه های صعب الفهم است زیرا اولن
طرز بیان او به لغز و معما شباهت دارد و عبارت از کلمات قصاری است که به نحو خاصی آن ها
را شماره بندی کرده ، و ثانین آن چه در اوان جوانی اظهار کرده در سن کهولت انکار نموده است
یعنی بیش تر آن چه در « رساله ی فلسفیه منطقیه » گفته در کتاب « تحقیقات فلسفی » هم از لحاظ
مطلب و هم از لحاظ روش رد کرده است . با این حال وجوه مشترک بین مطالب این دو کتاب کم
.نیست
در هر دو کتاب غرض او بیان ساختمان و حدود فکر انسانی است و روش او بررسی ساختمان و
حدود کلام و زبان است . فلسفه ی او از این حیث خیلی به کانت شباهت دارد همان طور که کانت
می خواست نقد تحلیلی فکر انسان را انجام دهد ویتگنشتاین می خواهد نقد تحلیلی زبان بشر را بر
عهده گیرد . او نیز مانند کانت عقیده دارد که فلاسفه اغلب من غیر عمد از حدود تجاوز می کنند و
مهملات ظاهرفریبی بهم می بافند که هر چند به نظر می آید که معنی دارد اما در واقع بی معنی
است . او می خواهد موضع دقیق خطی را که کلام مستعمل را از کلام مهمل جدا می سازد پیدا کند
، تا مردم آن را بشناسند و از تجاوز از آن اجتناب ورزند . این جنبه ی منفی فلسفه ی او است که
در ذهن خواننده بیش تر تاثیر می کند اما جنبه ی مثبت نیز دارد زیرا او نه فقط می خواست آن چه
را که بیان اش به لفظ ممکن نیست باز نماید و دستوری برای احتراز از گفتن آن بدست دهد بلکه
می خواست ترکیب آن چه را نیز که گفتن اش ممکن است بفهمد و بیان کند و معتقد بود که یگانه
راه نیل به این مقصود این است که حدود آنرا ترسیم نماید . زیرا حدود و ساختمان کلام دارای منشا
واحدی است . ماهیت کلام هم آن چه را که با آن می توان انجام داد تعیین می کند و هم آن چه را
.نمی توان انجام داد
کلیه ی تعالیم ویتگنشتاین مربوط به این نظر است که زبان دارای حدودی است که به موجب ترکیب
و نحوه ی ساختمان آن مقدر گردیده است . مثلن در « رساله » نظریه ای راجع به منطق ابزار می
دارد که ماخوذ از نظر او در باب ماهیت قضایا است و دین و اخلاق را در خارج از حدود آن قرار
می دهد . هم چنین در « تحقیقات » امکان ابداع زبانی را برای اخبار از احساسات باطن بدون
توسل به کلام عادی که به وسیله ی آن عالم خارج توصیف می شود نفی می نماید و دلیل او اینست
.که چنین زبانی دارای خاصیتی که زبان ها باید داشته باشند نیست
اختلاف اساسی بین آرای اولیه ویتگنشتاین و آرای اخیر او در دو مطلب است . اولن این نظر را
که ساختمان کلام مبتنی بر ساختمان واقعیت امور است رد می کند و می گوید وضع درست
معکوس است و زبان ماست که نظر را درباره ی واقعیت تعیین می کند زیرا ما واقعیت را از
خلال زبان لحاظ می کنیم . لذا دیگر اعتقاد ندارد که ساختمان واقعیت را بتوان از این مقدمه
.استنباط کرد که همه ی زبان ها دارای ترکیب مشترک واحدی هستند
ثانین نظر او راجع به زبان است . در « رساله » او گفته بود که همه ی زبان ها ترکیب منطقی
واحدی دارند که شاید در ظاهر عیان نباشد اما با تحلیل فلسفی می توان به آن پی برد . اختلافات
بین صور کلام به نظر او تغییرات جزیی در یک امر واحد است که منشا آن منطق است . در
مرحله ی ثانی این نظر را بالعکس نفی می کند و می گوید اختلافات صوری السنه ی بشری
اختلافات ظاهری نیست و زبان ماهیت واحدی ندارد و اگر داشته باشد به نحوی است که علایق بین
صور مختلف آن را توجیه نمی نماید . شباهت زبان ها به واسطه ی ماهیت مشترک واحد آنها
نیست بلکه علاقه ی آن ها به یکدیگر مثل شباهت بازی های مختلف با یکدیگر یا شباهت بین افراد
.یک خانواده است
تعریف فلسفه کار مشکلی است زیرا تعیین موضوع آن بآسانی امکان ندارد . امروزه فلسفه دین
هست ولی فلسفه ی علم هم داریم و فلسفه اخلاق و فلسفه ی روانشناسی هم شناخته شده . هر علمی
که دارای کلیت و اهمیت باشد شعبه ای از فلسفه را به خود اختصاص داده است . بنابراین سعی در
.تعریف علم بر حسب موضوع آن بی فایده است
تعریف بر حسب روش هم آسان تر نیست ولی شاید مناسب تر باشد زیرا باید روش فلاسفه نسبت به
مسایل عالم تمایزی نسبت به روش سایر علوم داشته باشد لیکن نظری به روشهای مختلف فیلسوفان
معاصر و مکتب های فلسفی عصر حاضر اختلاف روش آن ها را بزودی نمایان می سازد . فلسفه
برخلاف علم هنوز به تعریف صحیحی که مورد قبول همه باشد دست نیافته است . این اختلاف نظر
درباره ی تعریف فلسفه مخصوصن در نیم قرن اخیر بیش تر مشهود است و این امر در تعیین قدر
و ارزش فلسفه ی ویتگنشتاین تاثیر به سزایی دارد زیرا منتقدان او فلسفه وی را بر حسب تعریفی
(که خود از فلسفه می کنند ارزیابی می نمایند . مثلن راسل کتاب دوم ویتگنشتاین ( تحقیقات فلسفی
.را بی ارزش می داند در حالی که پاره ای فیلسوفان دیگر آن را حاصل نبوغی سرشار می دانند
علت نظر مخالف راسل این نیست که چرا ویتگنشتاین چنین و چنان گفته است علت آن است که
بنظر راسل اصلن مسایلی که ویتگنشتاین طرح کرده ربطی به فلسفه ندارد و بیشتر مربوط به زبان
.است نه منطق و علم و واقعیت که به عقیده ی او موضوع اساسی فلسفه به شمار می رود
از طرفی تسلیم به موازینی خود فیلسوفان در ارزیابی فلسفه ی آن ها خطاست و از طرف دیگر
یافتن موازین به معنی صحیح کار بسیار دشواری است اگر زیاد تساهل شود کار به ابتذال و تکرر
معلوم می کشد و اگر زیاد سخت گیری به عمل آید هیچ فلسفه ای در امتحان قبول نخواهد شد . با
این حال با ملاحظه ی دو نکته شاید بتوان راهی از این طلسم به بیرون یافت . اول این که بین تمام
مساعی مختلفی که مدعی عنوان « فلسفه » هستند مسلمن وجوه اشتراکی هست دوم این که طرق
مختلفی که این مکتب های فلسفی از بدو منشا اصلی خود تا به امروز برای حل مسایل خود به کار
برده اند قابل وصف و توجیه است و بنابراین با اغماض از وجوه اختلاف می توان وجوه اشتراک
سیر و رشد آن ها را از منشا اولیه تا به امروز بررسی نمود . لیکن باید دید چه چیز است که بین
تمام فلسفه های مختلف مشترک می توان یافت ؟
افلاطون و شو پنهاور و بسیاری حکمای دیگر گفته اند که منشا فلسفه یک نوع حس اعجاب نسبت
به امور عالم و امتناع از این است که هر چیزی را عادی پنداریم . و با این که این نظر تا حدی
صحیح است حاوی تمام حقیقت امر نیست زیرا علوم خاصه هم مشمول همین تعریف می شوند در
صورتی که علم فلسفه نیست پس باید دید چه چیزی این دو را از هم جدا می کند ؟
شاید جواب این باشد که روش آن ها مختلف است . علوم خاصه همگی روش مشاهده و تجربه را
به کار می برند در صورتی که فلسفه چنین نمی کند . اما این تعریف سلبی است و موضوع را
کاملن روشن نمی سازد . آیا فلسفه به همان نتایج علم واصل می شود بدون این که روش تحقیقی آن
را بکار برد ؟ پس به ضرورت باید در نتایج حاصله ی آن ها هم اختلافی باشد و نوع فهم و
معرفتی که فیلسوف در پی آن است باید غیر از آن باشد که عالم می جوید اما اختلاف چیست ؟
شاید یافتن قدر مشترک های همه ی فلسفه ها میسر نباشد و هیچ تعریف واحدی شامل تمام انواع
فلسفه نگردد و به اصطلاح قدما ذات و ماهیت آن را نتوان به دست آورد تا بر حسب آن تعریف
صحیحی از آن به عمل آید . هر ملاک یا خاصیت واحدی یا شامل بعضی موارد نمی شود و یا
چنان مبهم و غیر مختص است که از لحاظ تعریف ارزش ندارد . با این حال راهی از این تنگنا می
توان پیدا کرد و گفت نوع معرفت که فیلسوفان می جویند ، و راه معرفت علمی است اما این هم باز
مبهم و در واقع سلبی است زیرا نمی توان تعیین کرد که نوع معرفتی که فیلسوفان در ورای
معرفت علمی طلب می کنند چیست و کجاست فقط می دانیم که خارج از حدود معرفت علمی قرار
گرفته است . به علاوه رابطه ی فلسفه را با سایر شعب معرفت بشری که عنوان علم خاص به آن
.ها اطلاق نمی شود معین نمی نماید
ارشمیدس می گفت اگر نقطه ای پیدا می کردم که اهرم خود را در آن کار بگذارم کره ی زمین را
از جای خود تکان می دادم . کشف منشا فلسفه هم همین طور است . سعی فلسفه در اینست که نقطه
ی اتکایی در ماورای عالم تجربه و تفکر بشری پیدا کند و از آن ها تعالی حاصل نماید تا بتواند از
آن جا کل عالم را مورد ملاحظه ی خویش قرار دهد چنین کاری مستلزم واجد بودن یک دستگاه
فکری فوق العاده است زیرا نه فقط باید جهان اندیشه را دید بلکه باید آن را فهمید و توصیف نمود و
این عمل مستلزم داشتن دو چیز است : اول یک سلسله مفاهیم کلی که به هر چیزی اطلاق شود و
دیگر یک زبان و لغت عام و جامعی که این مفاهیم را به لفظ بیان کند و غایت نهایی این نیست که
فقط عالم را وصف کنیم اینست که آنرا تبیین کنیم و درست بفهمیم و منظور از فهم هم چیزی است
غیر از آن چه معمولن بدان فهمیدن می گوییم . مثلن مساله اینکه چرا یک نوع خاصی از حیوان
موجود است از مسایلی است که جانورشناسی با آن سر و کار دارد اما مساله این که چرا اصلن
چیزی در عالم موجود است به وسیله ی هیچ یک از علوم خاصه قابل جواب نیست . هم چنین در
منطق مساله اینکه آیا دلیل علمی معینی صحیح و معتبر است یا نه با رجوع به موازین مقبوله ی
استقرای قابل جواب است اما مساله اینکه خود این موازین از کجا صحت و اعتبار کسب کرده اند و
.به اینطریق قابل حل نخواهد بود
بیش تر فیلسوفان از روش علوم تبعیت کرده اند زیرا علم معرفت به واقعیات مرتبطه است و
فلاسفه هم نظام علم به واقع را سرمشق خود قرار داده اند و در واقع هم چه سرمشق دیگری هست
.که بتوان به آن تاسی نمود ؟ ولی در عین حال همواره به اختلاف بین علم و فلسفه واقف بوده اند
یکی از وجوه اختلاف همان ست که در بالا ذکر کردیم و گفتیم که علم متکی به مشاهده و تجربه
عملی است در صورتی که فلسفه احتیاجی به این ها ندارد . اختلاف دیگر این ست که نتایج حاصله
در علوم همگی در حدود ممکنات مشروطه است نه امور ضروری یعنی در عالم علوم همیشه
ممکن است نحوه ی دیگری را در امور تصور کرد و ممکن دانست در حالی که قضایای فلسفی
همگی ضرورت و اطلاق دارد . پس بین علم و فلسفه هم یک ماده ی اجتماعی است و هم یک ماده
.افتراقی
این ماده ی افتراقی و خط فاصل همیشه در مغرب-زمین و تاریخ فکری آن مورد نظر قرار داشته
و از زمان تجدید فرهنگی تاکنون اهمیت آن علیرغم جمیع اختلافات ملحوظ بوده است . در بعضی
موارد موضع دقیق این افتراق معلوم و واضح است و مورد شک و انکار نیست و یکی از طرق
تعریف فلسفه این است که یکی از این مواضع مورد اتفاق را بر گزید و نشان داد که درباره ی آن
مساله ی خاص علم کجا وا می ماند و فلسفه از کجا آغاز می نماید . مثلن مساله ی این که « چرا
این نوع حیوان مخصوص موجود است » مسلمن مساله ی علمی است در صورتی که « چرا
اصلن چیزی در عالم وجود دارد » بطور وضوح ماورای خط فاصل قرار دارد و لذا فلسفی
محسوب می شود . با این حال گر چه سوال دوم از حد علم تعالی حاصل کرده و تجاوز نموده است
لیکن هنوز ارتباط خود را با علم محفوظ داشته است . پس در مقایسه ی این مسایل واقعی با
یکدیگر می بینیم که وقتی از حد علم تجاوز می کنند چیزی از آن ها کسر می شود ولی چیزی هم
.به همان صورت اول باقی می ماند
این فقط یکی از جنبه های فلسفه است که شاید مهمترین جنبه آن به شمار برود ولی مسلمن یگانه
جنبه ی آن نیست . جنبه ی ارتباط فلسفه با علومی که موضوع شان امور واقع است قطعن مهمترین
جنبه ی فلسفه محسوب می گردد اما باید دید با سایر شعب معرفت بشری که فاقد جنبه ی علمی
خاص هستند چگونه مربوط می شود ؟ در مورد علوم دقیقه مساله شک و شکاکیت جنبه ی منطقی
صرف دارد یعنی متوجه اعتبار و صحت روش استقرایی است . اما در مورد علم اخلاق مثلن جنبه
ی منطقی فقط مورد نظر نیست زیرا اخلاقیات با زندگی انسان سر و کار دارد و وظیفه ی فیلسوف
نه تنها این ست که صحت آن را از جنبه ی نظری ثابت کند بلکه از حیث تاثیر آن در زندگانی
.انسان نیز مورد ملاحظه قرار دهد. شک و شکاکیت در این جا منشا آثار عملی است
ولی از هر راهی به فلسفه رو کنیم خط فاصل همان ست که در مورد علوم دیدیم . یعنی مرحله ای
می رسد که مانوس ترین مفاهیم منشا اعجاب و تحیر می گردد و هر چند غالبن این حرکت فکری
توام و مقرون با شک و شبهه است اما همیشه چنین نیست و فلسفه همواره خواهان منظره ای فراخ
تر ، عام تر و جامع تر است و فهم و معرفتی می جوید که ورای فهم و معرفت مورد نظر سایر
علوم قرار دراد . این نکته هم در مورد فلسفه های نظری به سبک قدیم صادق است و هم فلسفه ی
جدیدتری که به آن « فلسفه لغوی یا تحلیل لفظی » نام داده اند . مثلن تحلیل تفصیلی تصدیقات و
قضایای اخلاقی در واقع تطبیقی و بر سبیل مقایسه با سایر انواع تصدیقات است و در طرح این
.مباحث لزومن باید از حدود علم اخلاق تجاوز کرد و به فلسفه ی اخلاق واصل گردید
اما درباره ی وجوه اشتراک بین انواع فلسفه ها نباید غلو کرد زیرا وجوه افتراق آنها نیز متعدد و
.شدید است و در مقاله ی آینده یوصف این جنبه و مخصوصن فلسفه تحلیل نقدی خواهیم پرداخت
مرجع : سخن - دوره ی 21
|