" اخلاق در فلسفه ای كهن اما متجدد "
جستجوی اخلاق در كتاب سیرحكت در اروپا نوشته ی محمد علی فروغی
باروخ اسپینوزا۱ که از فیلسوفان درجه ی اول اروپاست كه در اواخر سال 1632 در آمستردام۲ پایتخت هلند متولد
شد ه است . پدر او جدش از یهودیانی بودند که در پایان سده ی شانزدهم بسبب تعدیات کاتولیک های اسپانیا از آن
کشور رخت بست . ابتدا به پرتقال و سپس به هلند مهاجرت کردند . مادرش شش سال پس از زادن او و پدرش در
.بیست و دوسالگی او درگذشتند و اسپینوزا تقریبن تمام میراث پدر را به خواهر یگانه ی خود واگذار کرد
تحصیل و تربیتش در مدرسه ی اختصاصی یهودیان بود ؛ اما به آن اکتفا نکرده ریاضیات و طبیعیات و فلسفه نیز
آموخت و مخصوصن با تعلیمات دکارت آشنا شد چونان فکری بازداشت نتوانست به تعلیمات ظاهری و رسمی دین
.یهود مقید بماند و تعلیمات عیسوی را انتخاب نمود و اندک اندک رفت و آمدش به حوزه ی روحانی یهود کم شد
چون در عالم تفلسف دارای نامی شده بود علمای یهود برای اینکه شكی به عامه ی مردم وارد نیاید به تهدید و
قدرت ، خواستند او را وادار كنند که به دین یهود تظاهر کند ؛ اما او هر چند از دین اجدادی رسمن بیرون نرفت آن
.را هم متعهد نشد . بنابراین در بیست و چهار سالگی مرتد و از جامعه ی یهود اخراج شد
مخالفانش در صدد قتل او برآمدند ولی نجات یافت. پس دست بدامن حکومت شدند و از آمستردام تبعیدش کردند . به
نقاط مختلف رفت و سرانجام در لاهه۳ پایتخت دوم هلند اقامت گزید و یکسره به مطالعه و تفکر در مسائل فلسفی
مشغول گردید ضمنن شغل تراشیدن بلور برای عینک و دوربین و ذره بین را برای خود اختیار کرد و دراین
صنعت زیر دست شد و از این شغل و تدریس خصوصی که برای طالبان علم می کرد در آمد مختصری داشت و
زندگانی محقر و ساده ای را می گذرانید از یکی از خانه داران اتاقی اجاره و در آن زندگی می كرد و معمولا
چندین روز و هفته در اتاق می ماند و از خانه بیرون نمی آمد ؛ فقط گاهی برای رفع خستگی از کار و مطالعه و
.نوشتن وخواندن به حجره ی صاحبخانه می رفت و چند دقیقه خود را با صحبتهای متفرق مشغول می کرد
شهرتش زیاد شد و دوستانی پیدا کرد و دانشمندان با او رفت و آمد نمودند ؛ بزرگان خواستار دیدارش شدند یکی از
حاكمان آلمان شغل تدریس در دانشگاه شهر خود را به او پیشنهاد كرد اما او نپذیرفت . می گفت : چون تدریس مرا
از مطالعات خود باز می دارد و دیگر اینکه آزادی فکر مرا از من سلب می کند و مجبور می شوم تعلیمات خود را
تابع عقاید مردم زمانه نمایم نمی توانم بپذیرم . بعضی از بزرگان دانش پرور خواستند برای او كار و پولی مهیا
كنند ولی عزت نفسش قبول نکرد . یکی از امریدانش که فرزند نداشت خواست اموال خود را در وصیت به او
واگذار کند ، ولی چون آن شخص برداری داشت اسپینوزا حاضر نشد او را از ارث محروم كند . سرانجام آن مرد
قدردان به موجب وصیت مبلغ پانصد فلورن۴ پول هلندی از مال خود را ظیفه ی سالیانه ی او مقرر داشت ، ولی
باروخ مبلغ فوق رایکجا نپذیرفت و دویست فلورن را رد کرد و گفت : سیصد فلورن برای مدد معاش من بس است
. با این همه توجه بزرگان نسبت باو مایه ی سوءظن سیاسی گردید چنانکه صاحبخانه بیمناک شد که مبادا دشمنان
،اسپینوزا به خانه ی او آسیبی برسانند . حال آنكه او می گفت آسوده باش که من ترس و هراسی ندارم و بی گناهم
آشکار است اگر غوغائی برخاست مطمئن باش که من از خانه بیرون خواهم آمد و از مردم استقبال خواهم کرد و
مجال نخواهم داد که به خانه ی تو آسیبی برسانند باری آن دانشمند روزگار را یکسره حکیمانه و درویشانه گذرانید
اما از دیر گاه بیمار و ظاهرن مسلول بود مشغله ی بسیار هم بر ناتوانی او افزود و درآغاز سال 1677 در چهل و
چهار سالگی راه جهان دیگر پیمود اسپینوزا در زندگی خود دو تصنیف نوشت یکی در باب رساله ی بیان فلسفه ی
دکارت۵ که برای یکی از شاگردان خود نوشته و دیگری کتابی بنام رساله ی آلهیات وسیاسیات که در آن عقاید خود
را در تفسیر تورات و تربیت زندگانی اجتماعی مردم بیان کرده بود ۶ اما این کتاب چون با تعلیمات ظاهری علمای
یهود و نصاری سازگار نبود اعتراضاتی را در پیش داشت و از این رو اسپینوزا دیگر اثری منتشر ننمود . ولی
همانسال که وفات یافت دوستانش نوشته های او را چاپ کردند ؛ عمده ی آن مقالهات یکی رساله ی کوچکی است
بنام « بهبودی عقل » که ناتمام است ۷ و دیگری کتابی بنام «سیاست » ۸ که آن نیز بپایان نرسیده است و باز کتابی
.موسوم به « علم اخلاق » ۹ که حاوی اصول فلسفه ی او ومهمترین آثار اوست و از کتابهای مشهور دنیا می باشد
همه ی این کتابها به زبان لاتین نوشته شده و لیکن نامهای آنها را ما به زبان فرانسه یاد می کنیم که برای
.خوانندگان ما مفهوم باشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Les Principes de la Philosophie de DBaruch Spinoza-۱
Amsterdam-۲
La. Haye-۳
Florin-۴
escartes-۵
Traite Theologhico -Politique-۶
Traite de la Retorme de l’ Entendement-۷
Trite Politique-۸
L’ Ethique-9
کلیات
چنانکه در شرح حال اسپنوزا یاد کردیم او از کسانی است که در اشتغال به فلسفه بکلی از هر گونه آلایش و ریا و
شهرت طلبی و منفعت خواهی و خودپرستی و دنیاداری مبری بوده و فلسفه را به جد گرفته است ، حکمت را یگانه
امری یافت که قابل دلبستگی باشد انگاشته و زندگی خویش را بدرستی تابع اصول عقاید خود ساخته ، در آن عقاید
ایمان راسخ داشته است چنانکه در یکی از نامه ها می گوید : من نمی دانم فلسفه ی من بهترین فلسفه ها هست یا
نیست و لیکن خودم آن را حق میدانم و اطمینانم به درستی آن به همان اندازه است که شما اطمینان دارید که
.مجموع زوایای هر مثلث دو قائمه است
حکمت اسپینوزا یکی از بزرگترین فلسفه هائی است که در دنیا به ظهور رسیده وزیبا اینجاست که اسپینوزا در
حقیقت مبتکر آن فلسفه نیست بلکه می توان گفت از زمان باستان تا امروز ، گذشته از علمای قشری دینی و بعضی
از فلاسفه ی قدیم همه حکما و دانشمندان با ذوق در همه اقوام و ملل دانسته یا ندانسته به وجهی و تا اندازه ی
دارای این تفكر و عقیده بوده اند ، آن نوعی از وحدت وجود است ۱ . شک نیست که اسپینوزا هم از افلاطون و
پیروان او و اگوستین و معتقدان او و هم از حکمای اسلامی و هم از حکمای یهودی که از مسلمانان اخذ حکمت
کرده اند ( مانند موسی بن میمون ) و هم از دانشمندان اروپائی قرون وسطی و عصر جدید و خصوصن دکارت
اقتباس بسیار کرده است . با این همه وحدت وجود به نحوی که او بیان کرده و موجه ساخته چنان است که چاره
.نداریم جز اینکه فلسفه ی او را مستقل و بدیع بشماریم و دربیان آن از شرح و بسط چیزی فرو نگذاریم
بسیاری از محققان اسپینوزا را از حکمای کارتزین یعنی از پیروان دکارت خوانده اند و حتی لایبنیش ۲ آلمانی گفته
است فلسفه ی اسپینوزا همان فلسفه ی دکارت است که از حد اعتدال بیرون رفته است ولی اگر منظور این باشد که
اسپینوزا اصحاب اسکولاستیک را رها کرده و روش دکارت را برگزیده یعنی اصول و مبانی او را مبنا قرار داده
و حتی اصطلاحات او را نیز اختیار کرده ومقولات ده گانه و کلیات پنجگانه را کنار گذاشته و هیولی و صورت و
صور و جنسیه و نوعیه و آن حدیث ها را ترک نموده و فقط ذات و صفات و عوارض را موضوع نظر ساخته و
محسوسات را بی اعتبار دانسته و معقولات را اساس قرار داده است ؛ نیز باید تصدیق کرد که در فلسفه ی دکارت
هم وحدت وجود نهفته و شروعی است که آنجا بنیان نهاده شده . چنانکه مریدانش در پیروی از دکارت با همه
استیحاشی که از وحدت وجود داشته است عقایدی اظهار کرده که جز با وحدت وجود سازگار نمی شود و شاید
بتوان گفت اگر اسپینوزا فلسفه ی دکارت را ندیده بود به این راه نمی رفت یا لااقل بیان خود را به این صورت در
،نمی آورد . اما اینکه فلسفه ی اسپینوزا همان فلسفه ی دکارت باشد که تنها تصرفی كوچك در آن به عمل آمده
نمی توان تصدیق کرد . آری در مقام تمثیل می توان اینگونه استنباطكرد ، ولی وقتی بجائی رسیده اند که یک راه
به راست و یک راه به چپ می رفته است و هر یک از آنها یکی را برگزیده است و زود متوقف شده و بشعت علل
دیگر پرداخته است ولی اسپینوزا تا پایان عمر در فلسفه ی اولی قدم زده است . ونیز انصاف باید داد که اسپینوزا
در فلسفه ی خویش خواه راست رفته باشد خواه کج نتیجه ای که از مقدمات گرفته سازگارتر است از نتیجه ی که
.دکارت گرفته است و چون به بیان حکمت اسپینوزا پرداختیم ایم مطالب روشن خواهد شد
از نکته های توجه کردنی اینست که دکارت مطالعات فلسفی را برای تحصیل علم و وصول بیقین پیشه ی خود
ساخته است و لیکن به حکمت گرائیدن اسپینوزا ، یافتن راه سعادت برای خود و
دیگران بود و از همین روست که مهمترین تصنیف او با آنکه جامع فلسفه ی اولی می باشد موسوم به علم اخلاق
است و نیز همین سبب است که اسپینوزا برخلاف دکارت همت خویش را بیشتر مصروف به فلسفه ی اولی و
.حکمت عملی نموده و به ریاضیات و طبیعیات کمتر پرداخته است
از اموری که اسپینوزا در آن به دکارت بسیار نزدیک است چگونگی مطالعه و جستجو در حکمت و استدلال
فلسفی است ؛ یعنی او نیز مانند دکارت روش ریاضی را پسندیده و دراین راه از آن فیلسوف هم پیش افتاده است تا
آنجا که دربعضی از مقالات خود از جمله در همان کتاب علم اخلاق که تصنیف اصلی اوست بیان مطلب را هم
.بصورت مسائل ریاضی در آورده و مباحث الهی و اخلاقی را مانند قضایای هندسه ی اقلیدسی عنوان کرده است
درآغاز موضوع بحث را تعریف می کند و برای آن برهان می آورد و نتیجه می گیرد و به نتایج جامعی می رسد
و به همین جهت خواندن و فهمیدن کتاب او دشوار است و ما برای اینکه خوانندگان آزرده نشوند ناچاریم از پیروی
اسلوب او صرف نظر کرده و مطالب او را از صورت قضایای اقلیدسی بیرون آورده به بیان ساده ی متعارفی در
آوریم چنانکه هرکس دیگر هم که خواسته است فلسفه ی اسپینوزا را برای مبتدیان بیان کند همین روش را اختیار
.کرده است
در هر حال این نکته محل توجه است که اکثر کسانیکه در نظریه ی وحدت وجودی بوده اند گفته هایشان در این
مبحث عارفانه و شاعرانه بوده است و لیکن اسپینوزا با آنکه صریحن در مبحث وحدت وجودی است فلسفه اش
کاملن استدلالی است . هیچ امری را جز تعقل در تأسیس فلسفه دخیل نكرده است هر چند او هم بالاترین مرتبه ی
علم را وجدان و شهود می داند اما وجدان و شهود او مانند پاسکال و عرفا کاردل نیست و فقط ناشی از عقل است
.وبه عبارت دیگر حکمتش حکمت اشراق اما روشش روش مشاء است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- Pantheisrre
2- Leibniz
|