«( پرنیان پندار : غزل ( سرگذشت غزل در ادب ایران »
دکتر میرجلال الدین کزازی
،کلید واژه ها : غزل ، غزلواره ، نسیب ، شمس قیس رازی ، مولانا جلال الدین محمد بلخی ، رودکی
،شعرهای ملحون ، عماره ی مروزی، بیت، شیوه ی خراسانی، شهید بلخی، شعر غنایی، چامه سرایی، قصیده
لوری، گوسان
یکی از نعزترین کالبدهای سخن پارسی که همواره در هر دوره ای از شعر فسونکار و
دلربای دری، ارج و کارایی خود را پاس داشته است غزل است . غزل پیکره ای است در
شعر ایران که سخنوران نازک اندیش و ژرفکاو ایرانی پیوسته باریک ترین و ژرف ترین
اندیشه های خویش را در آن سروده اند و جاودانه ساخته اند . هر چه چامه را سهمگینی و
ستواری و شکوهمندی برازنده و زیننده است، غزل را همواری و نعزی و روانی می سزد و
.می برازد
سخن سنج و ادبدان بزرگ ایران در سده ی هفتم شمس قیس رازی در کتاب گرانسنگ خویش
«المعجم فی معاییر اشعار العجم» که در دانش شعر نوشته شده است غزل را بدین سان
:گزارده و باز نموده است
غزل در اصل لغت حدیث زنان و صفت عشقبازی با ایشان و ئهالک در دوستی ایشان است و
مغازلت عشقبازی و ملاغبت است با زنان و گویند «رجل غزل» یعنی :مردی که متشکل
باشد به صورتی که موافق طبع زنان باشد و میل ایشان بدو بیش تر بود به سبب شمایل
شیرین و حرکات ظریفانه و سخنان مستعذب . و بعضی اهل معنی فرق نهاده اند میان نسیب
و غزل و گفته اند معنی نسیب ذکر شاعر است َخلق و ُخلق معشوق را و تصرف احوال
عشق ایشان در وی و غزل دوستی زنان است و میل هوای دل بر ایشان و به افعال و اقوال
ایشان و از این جاست که گویند چون سگ در صید به آهو رسید و آهوک بیچاره گردد
بانگکی ضعیف بکند از ترس جان. سگ را رقتی پیدا شود و از وی باز ایستد و به چیزی
دیگر مشغول شود گویند« َغزلَ الکلب» و همانا آهو را غزال از این جا نام نهاده اند که این
مغازلت را شایسته است وبیش تر شعرای ُمفلق ذکر جمال معشوق و وصف احوال و عشق
وتصابی را غزل خوانند و اغزالی که مقدمه ی مدحی یا شرح حالی دیگر باشد آن نسیب
گویند و به حکم آن که مقصود از غزل ، ترویج خاطر و خوشامد نفس است؛ باید که بنای آن
بر وزنی خوش ،مطبوع و الفاظی عذب، سلس و معانی رایق مروّق نهند و در نظم آن از
.کلمات مستکره و سخنان خشن محترزباشند
:شعر شور
بدان سان که نوشته آمد غزل شعری است که سخنور در آن از حال های گوناگون خویش
دستان می زند ؛ آن چه را در درون وی می گذرد باز می نماید. غزل آیینه ای است که نهانی
ترین چهره های سخنور آشکارا در آن باز می تابد .تاب و تب های شاعر شور و شیفتگی
های اوست که جان غزل را بر می افروزد و شعر را به شور می آورد از این روی غزل
شایسته ترین و کارآ ترین کالبد در سخن پارسی است . شعر شور را یا به سختی دیگر شعر
انگیزه را که شعر شوریدگی ها و بی خویشتنی هاست شعری است ناخودآگاه که از نهانگاه
نهاد سخنور یکباره بر می جوشد و بر می آید هم از آن است که غزل های تب آلوده ی
پارسی که از ژرفای جان سخنور برآمده اند سراپا آتش اند؛ آتشی شگفت و جادویی که بی
درنگ در دامان جان شنونده و خواننده می آویزد و آن را فرو می سوزد . هر غزل می تواند
روزنی باشد روشن به جهانی تاریک و رازناک که درون آدمی است ما در هیچ کالبدی دیگر
در شعر پارسی مگر غزل نمی توانیم نمودها و بازتاب هایی از درون سخنور و از چهره
.های نهان را نیک برهنه و آشکار ببینیم و بیابیم
از آن جا که غزل فرزند شوریدگی ها ی شاعر است و در آن داستان دل تپنده و تب آلود
سروده می آید، بیش از هر کالبد دیگر در دیوان دری با ژرفاهای جان سخنور و با ناخودآگاه
او در پیوند است غزل بستری ست هموار و لغزنده که شعر شور در آن هنگام که غزلسرای
.چون پیمانه ای که سرشار شده است از خود می آکند یکباره بر آن می غلتد و روان می شود
غزل های آتشناک مولانا جلال الدین محمد بلخی که یکی از بزرگترین استادان در شعر
انگیزه اوست بیشتر از نمونه هایی بر جسته و درخشان اند در شعر ناخودآگاه است و هوشیار
یکی دم نمی زند دیگری ست که تاب ربای و شکیب سوز در او می سراید شعر او خروشی
است که یکباره از نهان نهادش بر می خیزد در فرمان او نیست توفانی ست که دریای
دورنش را برمی آشوبد و خیزانه هایی سهمگین را کوبان و روبان بر آن پهنه ی توفنده آشفته
برهم می لغزاند . آن چه از این خیزابه ها سرانجام به کرانه می سد سروده های تپنده و
توفنده ی مولانا را پدید می آورد . آری کرانه ی خود آگاه شاعر است که خیزابه های غول
.پیکر از دریای ناخودآگاه در فرجام برآن در هم می شکنند و از تاب و تب باز می مانند
از آن است که پیر جان آگاه و راز آشنایی بلخ در بی خویشتنی های صوفیانه ی خویش چرخ
:چرخان می سروده است
بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم /وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
/هفت اختربی آب را کاین خاکیان را می خورند /هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم/ از
شاه بی آغاز من پر آن شدم چون باز/ تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم
:غزل و خنیاگری
از آن جا که غزل بهینه کالبد در شعر شوریدگی ست همواره با موسیقی آمیخته و در پیوند
بوده است این آمیختگی تا بدان جاست که گونه ای از موسیقی را که با سرایندگی و آواز
همراه است نمی توان از غزل بازگسیخت این گونه از موسیقی برای سرودن غزل به آواز
ساخته و نواخته می شود پیوند تنگ در میانه ی غزل و خنیاگری آن چنان است که می توان
انگاشت در زبان و ادب کهن دری غزل، شعری را می گفته اند که به آواز خوانده می شده
است که غزل را به آواز می سروده است .سخنوران دیرین ایران غزل را از آن روی می
.سروده اند که به آواز خوش خوانده شود
رودکی آن تیره چشم شاعر روشن بین از تواناترین غزل سرایان ایرانی است که نیک با
موسیقی نیز آشنا بوده است از آن است که چون امیر بخارا دیری در باد غیس هرات می ماند
و از یار و دیار یاد نمی آورد رودکی چامه ای پر شور می سراید ستایش بخارا و آن را در
پرده ی عشاق بر امیر می خواند آن چنان که آتش در جان او در می زند وبرمی انگیزدش
.که چند منزل از راه را بی رانین و موزه به سوی بخارا بتازد
... پس سران لشکر و مهتران ملک به نزدیک استاد ابو عبدالله الرودکی رفتند و از ندمای
پادشاه هیچ کس محتشم تر و مقبول القول تر از او نبود گفتند :«پنج هزار دینار تو را خدمت
کنیم اگر صنعتی بکنی که پادشاه از این خاک حرکت کند که دل های ما آرزوی فرزند همی
برد و جان ما از اشتیاق بخارا همی برآید .» رودکی قبول کرد که نبض امیر بگرفته بود و
مزاج او بشناخته دانست که به نثر با او در نگیرد روی به نظم آورد و قصیده ای بگفت و به
وقتی که امیر صبوح کرده بود درآمد و به جای خویش بنشست و چون مطربان فروداشتند او
:چنگ برگرفت و در پرده ی عشاق این قصیده آغاز کرد
:بوی جوی مولیان آید همی /یاد یار مهربان آید همی . پس فروتر شود و گوید
/ریگ آمدی و درشتی راه او / زیر پایم پرنیان آید همی /آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی /ای بخارا شاد باش ودیر زی /میر زی تو شادمان آید همی /میر
/ماه است و بخارا آسمان/ ماه سوی آسمان آید همی /میر سرو است و بخارا بوستان
.سروسوی بوستان آید همی
چون رودکی بدین بیت رسید امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد و بی موزه پای در
رکاب خنگ نوینی آورد و روی به بخارا نهاد چنان که رانین و موزه تا دو فرسنگ در پی
...امیر بودند به برونه و آنجا در پای کرد و عنان تا بخارا هیچ باز نگرفت
:سورده های رامش
بر این گونه سروده ها ی آواز یا« شعرهای ملحون» رودکی بوده است که چامه سرایی استاد
چون سخن سالار غزنه رشک می برده است عنصری غزل را «رودکی وار» خوش و
:دلاویز می داند و آن را پرده ای می شمارد که او را به درون آن راه نیست
غزل رودکی وار نیکو بود غزل های من رودکی وار نیست اگر چند کوشم به باریک وهم
بدین پرده اندر مرا بار نیست همین غزل ها یا سروده هایی رامش را خنیاگران در بزم ها
می سروده اند یا می گفته اند از این روی غزل ، «قول» نیز خوانده می شده است و
غزلخوان را «قوال» می نامیده اند . قوالی غزلی ازسخنورکهن «عماره ی مروزی »را بر
پیر بزرگ بوسعید می خوانده است غزل عماره آن چنان آن پیر سبک جان و گرم رو را به
:شور می آورد که با یاران به دیدارخاک عماره می شتابد
خواجه بوالفتح شیخ گفت که روزی قوال در خدمت شیخ این بیت بر می گفت که :
اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن/ تا بر لب تو بوسه زنم ُچنش بخوانی. شیخ از قوال
پرسید که این بیت کراست ؟ گفت عماره. گفته است شیخ برخاست و با جماعت صوفیان به
زیارت خاک عماره شد . هم از آن است که رامشگر «بر می گفته است » و کار او گفتن
.بوده است
:بدان سان که نمونه را خواجه ی بزرگ سخن فرموده است
ساقی به نور باده برافروز جام ما /مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما. نیز شاید بیهوده
:نیست که هم اوغزل خویش را که به آواز برگفته می شده است گفته خواننده است
مطرب از گفته ی حافظ عملی می پرداخت/ که حکمیان جهان را مژه خون بالا بود
:بیت و بیات
«هم از آن روی که غزل های کهن را رامشگران به آواز می گفته اند غزل گفته «بیت
خوانده می شده است ؛ می انگارم که بیت ساختی دیگر از گفت است و واژه ای پارسی است
.و بدان سان که پشتیبان نوشته اند واژه ای تازی به معنی خانه نیست
در زبان های ایرانی« و» ، «ب» و«گ» به یکدیگر بدل می شوند . ساخت «وییی» این
واژه هنوز در کردی کاربرد دارد :وت = گفت از مصدر وتن = گفتن. بیت سروده ای است
که همراه با ساز و خنیا برگفته می شده است و از موسیقی ناگسستنی و جدایی ناپذیر بوده
است از آن روی واژه ای دیگر از همان ریشه ، بیات که ساختی است دیگر از بیت نامی
شده است برای پرده های موسیقی ؛ بدان سان که در نام هایی چون بیات ترک، بیات اصفهان
و جز آن می بینیم .می توان بر آن بود که ساختی دیگر از بیت، «وات» در واژه ی واتگر
.که به معنی سخنور است بر جای مانده باشد
.واتگر (با تای قرشت بر وزن دادگر ) به معنی سخنور و شاعر و قصه خوان باشد
به هر روی غزل های کهن پارسی سروده هایی بوده اند که به آواز دمساز با ساز برگفته می
شده اند همان سروده هایی آهنگین که در روزگاران پسین قول و غزل نامیده شده اند چنان که
:نمونه را خواجه فرموده است
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود / این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
:غزل در شیوه ی خراسانی
بر بنیاد آن چه نوشته آمد چندان پذیرفتنی نمی نماید اگر بر این اندیشه باشیم که غزل در ادب
کهن ایران و در شیوه ی خراسانی، چونان کالبدی جداگانه در شعر هنوز کاربرد نیافته بوده
است و تنها در پیکره ی غزلواره در آغاز چامه ها سروده می شده است. فزون تراز آن ما
در سروده های کهن پارسی به نمونه هایی باز می خوریم که یکباره به غزل می مانند نه به
غزلواره در همان گونه ای که در شیوه ها و دوره هایی پسین از شعر دری غزل را می یابیم
.و می شناسم
:نمونه را رودکی فرموده است
/دلا تا کی همی جویی منی را/ چه داری دوست هرزه دشمنی را /چرا جویی وفا از بیوفایی
چه کوبی بیهده سرد آهنی را/ ایا سوسن بنا گوشی که داری /به رشک خویشتن هر سوسنی
را /یکی زین برزن ناراه برشو /که بر آتش نشانی بر زنی را /دل من ارزنی عشق تو کوهی
/ چه سایی زیر کوهی ارزنی را/ ببخشا ماه من بر من ببخشا /مکش در عشق خیره چون منی
را / بیا اینک نگه کن رودکی را /اگر بیجان روان خواهی تنی را ؛ یا پیش از او غزلسرایی
:نازک اندیش چون شهید بلخی در غزلی نغز و دلفریب سروده است
مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندی /که هرگز از تو نه گردم نه بشنوم پندی/ دهند پندم و
من هیچ پند نپذیرم /که پند سود ندارد به جای سوگندی /شنیده ام که بهشت آن کسی تواند
یافت/ که آرزو برساند به آرزومندی /هزار کبک ندارد دل یکی شاهین/ هزار بنده ندارد دل
خداوندی/ تو را اگر ملک چینینان بدیدی روی/ نماز بردی و دینار بر پراگندی/ و گر تو را
ملک هندوان بدیدی موی / سجود کردی و بتخانه هاش بر کندی /به منجبیق عذاب اندرم چو
ابراهیم /به آتش حسراتم فکند خواهندی /تو را سلامت باد ای بت بهار و بهشت/ که سوی قبله
.ی رویت نماز خوانندی
غزل چونان کارآترین وشایسته ترین کالبد در سروادِ سرود و ادب رامش (شعر غنایی) می
تواند از پیشینه ای بس کهن برخورد باشد و یادگاری شمرده آید باز مانده از آن چه دستان
.زنان باستان به رامش می سروده اند
:چامه سرایی
گویا سروده های رامش در ایران ساسانی چیکامک خوانده می شده است. این واژه در پارسی
دری چکامه و چامه شده است و در معنای قصیده نیز به کار رفته است چامه سرایان و
.رامشگران این سروده ها را به آواز خوش بر می گفته اند
نمونه ای از این گونه چامه سرایی را در نامه ی ورجاوند فردوسی ، در داستان بهرام گور و
دختران برزین می توانیم یافت. بهرام روزی به هنگام شکار در پی بازی که کلنگی را به
چنگ آورده بوده است در هامون می تازد .به باغی می رسد .مردی پیر را نشسته در گلستان
.می یابد که سه دختر به رخ چون بهار و به بالا بلند در کنار او نشسته بوده اند
مرد و به بالا بلند در کنار او نشسته بوده اند مرد پیر که برزین نام داشته است بهر امشاه را
می شناسد و بر خوان می نشاند در آن هنگام باز تیز پر یافته می آید برزین دختران خویش
:را می فرماید که به چامه گویی بزم بهرام را بیارایند
بیاورد برزین می سرخ و جام /نخستین زشاه جهان برد نام /جهاندار بهرام بستد نبید/ از
اندازه ی خط برتر کشید/ چو برزین چنان دید برگشت شاد /بیامد به هر جای خمّی نهاد/ چو
شد مست برزین بدان دختران /چنین گفت کای پر خرد کهتران/ بدین باغ بهر امشاه آمده
است/ نه گردنکشی با سپاه آمده است/ هلا ! چامه پیش آور ای چامه گوی/ تو چنگ آور ای
دختر ماهروی /برفتند هر سه به نزدیک شاه/ نهادند هر سه به نزدیک شاه/ نهادند بر
سرزگوهر کلاه /یکی پایکوب و دگر چنگزن/ سدیگر خوش آواز لشکر شکن /به آواز ایشان
شهنشاه جام/ زباده تهی کرد وشد شادکام /بدو گفت کاین دختران کی اند ؟/که با تو بدین
شادمانی زیند ؟/ چنین گفت برزین که : ای شهریار/مبیناد بی تو کسی روزگار/ چنان دان که
این دختران منند/ پسندیده و دلبران منند/ یکی چامه گوی و یکی چنگزن/ سیم پای کوبد شکن
بر شکن /چهارم به کردار خرم بهار/ بدین سان که بیند همی شهریار/ بدان چامه زن گفت
کای ماهروی/ بپرداز دل چامه ی شاه گوی/ بتان چامه و چنگ برساختند/ یکایک دل از غم
بپرداختند /نخستین شهنشاه را چامه گوی/ چنین گفت : «کای خسرو ماهروی ....الخ
:لوریان
همین شهریار شادکامی و دل افروزی درویشان را از شنگل، پادشاه هند در می خواهد تا ده
هزار تن لوریان رامشگر را به ایران بفرستد تا به چامه ها و دستانهایشان بی نوایان را
:فرخروزو شادان دل گردانند
از آن پس به هر موبدی نامه کرد/ به جایی که درویش بد جامه کرد/ بپرسید هر جا که بی
رنج کیست ؟ /به هر جای درویش و بی گنج کیست ؟/ زکار جهان یکسر آگه کنید /دلم را
سوی روشنی ره کنید/ بیامدش پاسخ زهر موبدی/ زهر نامداری و هر بخردی/ که «آباد ببینیم
روی زمین/ به هر جای پیوسته شد آفرین/ مگر مرد درویش کز شهریار/ بنالد همی از بد
روزگار/ که چون می گسارد توانگر همی/ به سر بر زگل دارد افسر همی /به آواز
رامشگران می خورند/ چو ما مردمان را به کس نشمرند /تهیدست بی رود و گل می خورد/
توانگر همانا ندارد خرد »/ بخندید ز آن نامه بیدار شاه /هیونی برافکند پویان به راه/ به
نزدیک شنگل فرستاد کس /چنین گفت کای شاه فریاد رس/ از آن لوریان برگزین ده هزار/ نر
و ماده بر زخم بربط سوار/ به ایران فرستش که رامشگری /کند پیش هر کهتری بهتری/ چو
بر خواند آن نامه شنگل تمام /گزین کرد زآن لوریان بنام /به ایران فرستاد نزدیک شاه /چنان
کان بود در خور نیکخواه....الخ
گمان برده شده است که کولیان که چامه گویان و نوازنای خانه بر دوش اند و هنوز این گونه
.از ساز و سرود کهن را پاس داشته اند بازماندگانی اند از تبار همان لوریان
جز از چامه غزل هایی را که رامشگران آب دست آتش انگیز فسونکارانی فسانه رنگ چون
بارید و نکیسا رود ساز بر خسروپرویز می خوانده اند «خسروانی» نامیده اند. دستان زن
داستان های کهن نظامی آن خسرو سخن بارها از این خسروانی ها در خسرو و شیرین
:خویش یاد آورده و نمونه را فرموده است
چو بر زد باربد زین سان نوایی /نکیسا کرد از آن خوشتر اَدایی/ شکفته چون گل نوروز و
نورنگ /به «نوروز»این غزل در ساخت با چنگ/ : زهی چشمم به دیدار تو روشن/ سر
کویت مرا خوشتر ز گلشن /خیالت پیشوای خواب و خوردم /غبارت توتیای چشم دردم /به تو
خوشدل دماغ مشک بیزم/ زتو روشن چراغ صبح خیزم /مرا چشمی و چشمم را چراغی
/چراغ چشم وچشم افروز باغی /فروغ از چهر تو مهر فلک را /نمک از کان لعل تو نمک
را/ جمالت اختران را نورداده /به خوبی عالمت منشور داده / چه می خوردی که رویت چون
...بهار است ؟ /از آن می خور که آنت سازگاراست
:پیشینه ی چامه گویی و غزلخوانی
پیشینه ی چامه گویی و غزلخوانی به فرهنگ های باستانی باز می رسد. ما در فرهنگ های
آریانی نشانه ها از سخنوران خنیاگر می یابیم . از آن میان می توان از دستان های دلفریب و
فسونکار اورفئوس یاد کرد که سراینده ای رامشگر بود و آن چنان جاودانه می نواخت و می
سرود که جانوران و گیاهان نیز سنگ ها به آواز و ساز او شیفته وار گوش فرا می دادند یا
هم چنان در افسانه های آیینی یونان به ترانه هایی رازآمیز باز می خوریم که راهبگان و
پیروان باکوس در بی خویشتنی های دیوانه آسا و خود باختگی هایشان آن ها را می سروده
«اند این ترانه ها که تراژدی های یونان از آن ها بر آمده اند ومایه گرفته اند«دیتیرامب
.خوانده می شده اند
نیز در سده های میانین چامه گویانی پرسه زن که «تروبادور» نام داشته اند در سرزمین
های اروپا زیبایی های گیتی را در چامه های خویش ستایش می سروده اند دیگر از
سخنوران خنیاگر نوازنان «بارد» بوده اند این چامه گویان سامی به یاری گونه ای از چنگ
کارهای برجسته و نمایان پهلوانان نامدار را سرود ستایش می سروده اند . از این خنیاگران
.شاعر تا سده هژدهم میلادی هنوز نشانه هایی در سرزمین های گال بر جای مانده بود
پس از هزاران سال هنوز در سرزمین ما نیز از لوریان و چامه سرایان باستانی نشانه هایی
می توان یافت ما هنوز آواز خوانانی نوازننده را در کوی و برزن می بینم که به در یوزه
.پرسه می زنند و جویای دهش به هر سوی می روند
:گوسان خنیاگرباستانی
این نوازندگان آواز خوان و پرسه زن را می توان بازمانده از خنیاگران باستانی که گوسان
نامیده می شده اند شمرد گوسان که گمان می رود واژه ای پهلوانیک (=پهلوی اشکانی ) باشد
نامی است که چامه گویان کهن را بدان می نامیده اند این خنیاگران یکباره (=بدیهه) سرای و
یکباره نواز بوده اند آنان همچون چامه گویان «بازده » کارهای برجسته و پرشگفت پهلوانان
وپادشاهان را به دستان می سروده اند و خنیاگری پیشه آنان بوده است در نوشته ای مانوی به
:زبان پهلوانیک درباره گوسان چنین نوشته شده است
مانند گوسان که ارزشمندی شاهان و قهرمان باستان را پر آوازه می دارد و خود هرگز چیزی
:به دست نمی آورد
این خنیاگران پارتی یکباره سرای و یکباره نواز داستان های کهن را به دستان باز می گفته
اند و ادب گفتاری را در می گسترده اند و این داستان ها سینه به سینه از گذشتگان به آیندگان
می رسیده است به همان سان که تراژدیها در ادب یونان از ترانه های کهن باکوسی
دیتیرامب » مایه گرفته اند می توان انگاشت که پاره ای از داستان ها ی باستان در فرهنگ »
و ادب ایران که روزگاری به نگارش درآورده شده اند از چامه های گوسانان به یادگار مانده
.اند
چامه گویان و خنیاگران روزگار ساسانی که به یکباره کردارهای قهرمانانه پادشاهان و
پهلوانان را در ترانه های خویش می سروده اند و پاره ای از آنان چون باربد ارجی بسیار و
پایه ای بلند یافته اند از گوسانان پارتی می توانند به یادگار مانده باشند .بدان سان که می توان
انگاشت که این گوسانان خود در روزگار اشکانیان بازمانده از خنیاگران هخامنشی و مادی
.باشند
«آتنائوس دستوری و سخن سنج یونانی در سده سوم میلادی در کتاب «سورسوفسطاییان
خویش که جنگی است پر دامنه فراهم آورده از فشرده سی کتاب که پی در پی در آن گنجانیده
شده است از خنیاگری مادی به نام آنگارس یاد کرده است که بزرگترین خنیاگران در آن
روزگار بوده است آنگارس در بزم آژیدهاک –پادشاه –مادی – به یاری نگاره ای شاعرانه
.از سر برآوردن کورش و چیرگی و فرمانروایی او سخن در میان آورده است
نیز گزنفون اندیشمند و نویسنده نامدار یونانی که در 255 پیش از زادن مسیح در گذشته است
در داستان تاریخی و فلسفی خویش به نام سیروپدیا یا پرورش کورش نوشته است که این
فرمانروای بزرگ را تا واپسین روزهای زندگی اش « در داستان آواز» می ستوده اند و
!کارهای شگرف و نمایانیش را یاد می کرده اند ؟
نیز تواند بود که دَرپیوسته ای کهن از روزگار هخامنشی به نام زَریاد رِس و اوداتیس (زریر
و هودات ) که آتنائوس در سور سوفسطابیان خود از آن سخن گفته است و درپیوسته ی
اشکانی یادگار زریری به پیروی آن سروده شده است از چامه های خنیاگران و از ادب
.گفتاری کهن به یادگار مانده باشد
بدان سان که به کوتاهی نوشته آمد چامه سرایان در هر زمان یکباره سرای و یکباره نواز
چونان سخنوران رامشگر مردم را در ایران با ترانه های خویش شادمان می داشته اند و به
شور می آورده اند نویسنده ناشناخته مجمل التواریخ و القصص لوریان را که درزمان وی
هنوز بر جای بوده اند به گوسانان کهن پیوسته است و از نژاد رامشگرانی شمرده است که
:در فرمانروایی بهرام گور از هند به ایران فرستاده شدند
او (=بهرام گور ) همواره از احوال جهان خبر داشت وکس را هیچ رنج و ستوه نیافت جز
آنک ه مردمان بی رامشگر شراب خورندی پس به فرمود تا به ملک هند نامه نوشتند و از
وی گوسان خواستند و گوسان به زبان پهلوی خنیاگر بود پس از هندوان دوازده هزار مطرب
بیامدند زن و مرد و لوریان که هنوز به جایند از نژاد ایشانند و ایشان را ساز و چهار پا داد
.تا رایگان پیش اندک مردم رامشی کنند
نشانه ویادمانی از گوسانان آن چامه ی باستانی را در ویس و رامین باز می یابیم . ویس و
رامین داستانی عاشقانه از روزگار اشکانیان بوده است که فخر الدین اسعد گرگانی آن را
شیوه ای دلاویز و فسونکار از پهلوی به شعر دری در آورده است در بخشی از این داستان
دلکش، شاه موبد همراه با نویش ویس بهاران برای بزم و شادی به بوستان می روند گوسانی
یکباره سرای با نگاره ای شاعرانه در دستان خویش راز ویس را از پرده به در می افکند و
:دلدادگی او را به رامین برادر موبد آشکار می سازد
سرودی گفت گوسان نوآیین/ در او پوشید حال ویس و رامین/ اگر نیکو بیندیشی بدانی /که
/معنی چیست زیر این نهانی :/ درختی سبز دیدم بر سر کوه /که از دل ها زداید زنگ اندوه
/درختی سرکشیده تا به کیوان /فتاده سایه اش بر جمله کیهان /به زیبایی همی ماند به خورشید
جهان در برگ و بارش بسته امید /به زیرش سخت روشن چشمه آب/ که آبش خوب و ریگش
در خوشاب/ شکفته بر رخانش لاله و گل /بنفشه رسته و خیری و سنبل/ چرنده گاو گیلی بر
کنارش /گهی آبش خورد گه نو بهارش /بماناد این درخت سایه گستر/ زمینو باد وی را سایه
خوشتر/ همیشه آب این چشمه رونده /همیشه گاو گیلی زو چرنده /شه شاهان به خشم از جای
برجست /گرفتش حلق رامین را به یک دست /به دیگر دست زهر آلوده خنجر/ بدو گفت «ای
بداندیش بد اختر/ بخوربا من به مهر و ماه سوگند /که با ویس ت نباشد نیز پیوند/ وگرنه
سرت را بردارم از تن / که از ننگ توبی سر شد تن من / یکی سوگند خورد آزاده رامین/ به
...دادار جهان و رهبر دین / که تا من زنده باشم در دو کیهان نمی خواهم که برگردم زجانان
دگرگونی در غزل
غزل پارسی در درازنای سده ها دگرگونی بسیار یافته است و بدان سان که از نخستین غزل
ها به شیوه گوسانان و چامه گویان کهن به دستان سروده می شده اند تا آن چه امروز به نام
غزل سروده می شود راهی دراز پیموده شده است. گذشته از دگرگونی در شیوه غزلسرایی
از دید پیکره ی برونی و ویژگی های سبکی و زبانشناختی ساختار و سرشت غزل نیز از
دید درونمایه ها و بنیادهای پندار شناختی دستخوش دگرگونی بسیار شده است ؛ هر چند
زمینه های اندیشه در غزل چونان پرورده ترین و پایان ترین کالبد شعری در ادب رامش
کمابیش یکسان مانده است و زمینه ی چیره در آن همواره شیفتگی و شیدایی ست و بازگفت
داستان دل چهره ی دلباخته در هر شیوه و دوره ای از غزلسرایی نمودی دیگر یافته است و
پیوند و مهرورزی شاعر دلشده با یاری که در غزل به راز و نیاز با او دل آرام و پدارم می
.دارد همواره یکسان نمانده است
چهره ی ستوده
اگر چهره ستوده را در چامه های ستایشی با چهره ی یار در غزل بسنجیم آشکارا دریافته
خواهد آمد که چهره ستوده کمابیش همواره یکسان مانده است اما چهره دلدار در دبستان های
شعری گونه گون دیگر شده است. چهره ی ستوده در چامه های ستایشی چهره ای است
آرمانی و نمادینه که پهلوانان و ابرمردانی را فرا یاد می آورد که در جهان رازناک ومه آلود
افسانه ها به کردارهایی شگرف و فراسویی دست می یازند . ازاین دید چامه ی ستایشی را
می توان به گونه ای دنباله ی ادب حماسی و افسانه ای شمرد هر چامه ی ستایشی به حماسه
ای خرد و دروغین می ماند که قهرمان آن یک تن بیش نیست فراخرویی و گزافه گویی
سخنوران ستاینده در فرا بردن و برکشیدن ستودگان تا به جهان برین افسانه ها گاه تا
بدانجاست که چامه ستایشی را به خندستانی حماسی بدل می کند . زیرا چامه ی ستایشی بی
آن که از سرشت حماسی و اسطوره ای برخوردار باشد تنها در برون به حماسه می ماند
ستودگان که برگزاف و افسانه وار فرا برده شده اند و ویژگی هایی شگفت و باور ناپذیر یافته
اند بر ساختگان ذهن سخنورند و زادگان پند وی که گاه به تو سنی لگام گسته مانند است از
این روی چهره هایی دروغین اند که به جای آن که شگفتی بیافرینند مایه ی تنگدلی و
ستوهیدگی خواننده یا شنونده می شوند . نمادهایی اند بی بنیاد لیک چهره های نمادین در ادب
اسطوره ای زاده ی ذهن حماسه سرای نیستند . پهلوانان افسانه ای نمادهایی اند که از ذهنیت
تباری و فرهنگ مردمی برآمده اند به هر روی از آن جا که هر ستوده ای در پندارهای
سخنور نمونه ای است برترین و نمادینه چهره ی ستودگان همواره یکسان مانده است آن چنان
که اگر در چامه های ستایشی نام ستودگان و پاره ای ویژگیهای تاریخی و جغرافیایی را که
در چامه از آن ها یادی رفته است بستریم آن چامه می تواند در ستایش هر ستوده ای سروده
.شده باشد خواه این ستوده محمود غزنوی باشد یا سلجوقی یا فتحعلی شاه قاجار
زآنچه کرده ست پشیمان شد و عذر همه خواست /عذر پذررفتم و دل در کف اودادم باز/ گر
نبودم به مراد دل او دی و پریر/ به مراد دل او باشم از امروز فراز / دوش ناگاه رسیدم به
در حجره ی او /چون مرا دید بخندید و مرا برد نماز /گفتم «ای جان جهان خدمت توبوسه
/بس است /چه شوی رنجه ی خم دادن بالای دراز ؟/تو زمین بوسه مده خدمت بیگانه مکن
مرتو را نیست بدین خدمت بیگانه نیاز/ شادمان گشت و دو رخ چون دوگل نوبفروخت /زیر
لب گفت که «احسنت و زه ای بنده نواز ! / به دل نیک بداده ست خداوند به تو/ این همه
«.نعمت سلطان جهان همه ساز
اندک اندک با دگرگون شدن شیوه ی شاعری، دلدار غزل از زمین به آسمان می رود و چهره
ای پیراسته ی مینوی و نمادینه می یابد . دلداری است فراسویی که به نمونه ی برترین می
ماند . تنها نمی توان بر او شیفت و با وی نرد عشق باخت. می بایدش پرستید با چنین دلداری
سخنور دلشده سراپا خاکساری و نیاز است شیفتگی او بی چند و چون است او را نمی رسد
که با یار به ستیز و چالش برخیزد او را از خود براند با این همه یار غزل یکباره از زمین
به آسمان نمی رود در پاره ای از غزل ها چون غزلهای سعدی و حافظ گاه یار در میانه
زمین و آسمان می ماند به درستی شناخته نیست که خواست سخنور از یار یار زمینی است یا
آسمانی اما کم کمک یار یکسره از زمین می گسلد و چهره ای آرمانی واسطوره ای می یابد
به همان سان منش وخوی سخنور چونان دلشده نیز هر چه پیش دیگر گونی می پذیرد
شیفتگی تا بدان پایه ژرفا می یابد که به پرستش بدل می شود دلباخته آن چنان در دلدار رنگ
می بازد که سرانجام به گونه ای فنای صوفیانه در او می رسد نیاز وی دمساز با ناز یار در
.می افزاید دیگر در اندیشه بوس و کنار نیست تنها به نیم نگاهی شادکام و فرخنده روز است
آزارکامی در غزل
این روند در والایی یار و خواری سخنور چونان دلشده ای شیدا همچنان می یابد و می افزاید
تا سرانجام در غزل هندی نمود و بازتابی بیمار گونه و نابهنجار می یابد و تا به مرز آزار
کامی و رنج پذیری فرا می رود همه کامه و خوشدلی سخنور سودایی در آن است که یار به
شیوه ای او را بیازارد و خوار بدارد آن چنان آزار کام است که چندان مهر و نواخت دلدار او
را پسنده نمی افتد تو گویی یار مهر آمیز و دل افزوز یار سازوار و آمیز گار یاری است که
نمی توانش ستود و گرامی داشت یار هر چه دلسخت تر دژم روی تر ناباکتر و خونریزتر
باشد دلبندتر است رنج و شکنجی که از یار می رسد دلشده را جز گنج نیست پیوند بیمار گونه
در میانه دلشده و دلدار در غزل هندی پیوند آزار کامی است با آزار گر این مازوجسم ادبی
آن چنان بر غزلهای هندی سایه افکنده است که پندار شناسی این غزلها گاه به ما خولیایی
سراسر درد و رنج بدل می شود و واژگان دریغ واندوه دژکامی و بدفرجامی نگوبختی و تیره
روزی پی در پی در غزل به کار گرفته می شوند واژگانی چون داغ درد زخم لخت جگر
.پاره دل و از این گونه
آزار گری دلدار در این غزلها تا بدان جاست که به جنگاوری خونریز و سنگدل می ماند که
هر دم به تیغ و تیر بر دلشدگان بی پناه جان تباه می تازد وآنان را بی هیچ درنگ و دریغ به
خاک و خون در می کشد دلشدگان سراپا نیاز که خاکنشینانی زنده پوش و ژولید هاند که
پیکرشان از ناسورها پوشیده شده است و از این ناسورها ریم بر می تراود و خون بر می
چکد وبوی کباب که از چگرهای تافته و گداخته شان می پراکند گذریان را می آزارد و
.دلهایشان را بر می آشوبد
:نمونه را عرفی شیرازی در غزلی خونبار چنین سروده است
من بلبل آن گل که گلابش همه خون است /مرغابی آن بحر که آبش همه خون است /خونم به
گلوریز که بیمار محبت/ آشوب نشان تب و تابش همه خون است /از صید به خون گشته
/مپرهیز که صیاد/ آرایش فتراک و رکابش همه خون است/ دیوانه عشقیم که این شاهد سرمست
حسنش همه زخم است و نقابش همه خون است/ کوثر لب خشک و جگر تشنه فرستد /در بادیه
عشق که آبش همه خون است /آبش چه و سر چشمه کدام است بپرسید /صحرای محبت که
سرابش همه خون است /عرفی غم دل بازنپرسی که دل ما/ مستی ست که در جام جوابش همه خون است
رونده دگرگونی در غزل همچنان تا به روزگار ما پاییده است سخنسرایان نازک اندیش و
ژرفکاو این کالبد کهن را در شعر با اندیشه هایی نو آراسته اند و تری و تازگی دیگر گون
بخشیده اند در ادب کنونی ایران در میان کالبدهای کهن غزل روایی و رواجی فزونتر داشته
است و بازار آن در نزد سوداییان سخن برونقتر و تیزتر بوده است بویژه غزل در سروده
های سخنوران جوان رنگ و آهنگی دیگر یافته است وبستری شده است پرنیانی که پندارهای
نوآیین و یافته های شگفت شاعرانه بر آن نرم و هموار در می غلتند تا گوشها را بنوازند و
جانها را به شور آورند و برانگیزند این تازه گویان و هنر اندیشان غزل به دنباله از استادان
بزرگ پیشین بسنده نکرده اند و کوشیده اند تا جانی نو در این کالبد کهن دردمند و طرحی
دگرگون در غزلسرایی در افکنند از این روی پندار شناسی دیرین را در غزل دیگر سان
کرده اند با تلاش این سخنوران است که شیوه ای نو آیین در غزل پارسی – این پرنیان پندار
.–آغاز گرفته و بنیاد نهاده شده است
مرجع : شعر – سال اول – شماره ی 2 – اردیبهشت 1372
|