«آخرین دیدار با فرانتس کافکا»
گوستاو یانوش
ترجمه : مصطفی اسلامیه
گوستاو یانوش » یادداشت های خود را دو سال پس از مرگ کافکا در 1924 فراهم کرد و آن ها را»
. بعدها همراه شرح خاطرات دوره ی جوانی اش ـ « گنجینه ی نظرها » ـ برای « ماکس برود » فرستاد
اصل یادداشت ها هرگز به دست ماکس برود نرسید ولی قسمت هایی از گفت و شنود با کافکا به طور ناقص
در 1951 منتشر شد که بلافاصله به عنوان منبع پرارزشی برای تحقیق ادبی جای خود را باز کرد . یانوش
.ناخشنودی خود را از پراکنده گی این یادداشت ها بیان کرد و گناه همه را به گردن ماکس برود انداخت
ولی حقیقت ، چنان که بعدها معلوم شد ، این بود که در آن موقع (1947) بانوش در زندان پراگ به سر می
برد ، زن اش به رغم بی گناهی او ، تمام یادداشت های شوهرش را در طی سال های دراز باز جویی
سوزاند . نسخه ای از این مطالب مفقود شده همراه با « گنجینه ی نظرها » اخیرن در قسمتی از خانه قدیمی
گوستاو یانوش در شهر پراگ پیدا شد . این گفت و شنود که براساس آن مطالب تازه کشف شده است سال
به چاپ رسید . کاریکاتور کافکا و دیگر طرح ها ، از میان یادداشت های Encounterگذشته در مجله ی
.خصوصی خود کافکا انتخاب شده
در آن روزها (پراگ ِ 1922) من غالبن دانشجویی را می دیدم به نام « باکراش » (1) که تا جایی که می
دانستم به سه موضوع علاقه داشت : موسیقی ، زبان انگلیسی و ریاضیات . یک بار به من گفت ، ( موسیقی
.صدای روح و آوای مستقیم دنیای ذهن است . زبان انگلیسی امپراتوری جهانی ثروت را منعکس می کند
«.ریاضیات والاتر از قلمرو حسابداری خشک است . ریشه ی هر نظام عقلی تا ماوراء الطبیعه ست
من همیشه با حیرتی آمیخته به سکوت اظهارات او را می شنیدم . این خیلی خوشحال اش می کرد . در
عوض او به من مجله ، کتاب و بلیط تئاتر می داد . بنابرین وقتی کتاب تازه ای به من می داد زیاد اسباب
.تعجب ام نمی شد
«. امروز یک چیز خیلی استثنایی برایت آورده ام »
یک کتاب انگلیسی بود به اسم « خانم به شکل روباه » اثر دیوید گارنت (چاپ 1922) به تندی گفتم
«.این به چه دردم می خورد ؟ تو خوب می دانی که من به انگلیسی کتاب نمی خوانم »
بله می دانم کتاب برای خواندن تو نیست . فقط دلیلی است برای آن چه که می خواهم بگویم . دوست »
عزیز تو کافکا به شهرت جهانی رسیده ، نشان اش این که از او تقلید می شود، این کتاب گارنت کپی داستان
« .مسخ " است"
«فورن گفتم : « سرقت ادبی ؟
نه ، این را نمی گویم . کتاب گرانت درست همان شروع تکان دهنده را دارد . زنی به شکل روباه در می »
«.آید . انسانی تبدیل به یک حیوان می شود
« می توانی کتاب را به من قرض بدهی ؟ »
« .البته به همین جهت آوردم اش ، می توانی به کافکا نشان ندهی »
روز بعد چون فرانتس کافکا را در اداره گیر نیاوردم به خانه اش رفتم . این اولین و آخرین باری بود که من
،کافکا را در خانه اش دیدم . خانم باریک اندام سیاهپوشی در را باز کرد . چشمان آبی ـ خاکستری زیبا
.ترکیب دهان و قوس ملایم دماغ اش نشان می داد که مادر کافکاست
من خودم را پسر یکی از همکاران اداری کافکا معرفی کردم و پرسیدم که می توانم با او صحبت کنم . او
«.گفت « در رختخواب است ، الان می پرسم
.او رفت و من پای پلکان تنها ماندم . بعد از چند دقیقه برگشت . شادی گویایی در صورت اش می درخشید
.« خیلی خوشحال است که شما آمدید . حتا گفت چیزی ببرم که نخورد . ولی لطفن زیاد پیش اش نمانید
«.خیلی خسته است . اصلن نمی تواند بخوابد
من قول دادم که زود مرخص شودم . بعد از میان یک اتاق انتظار دراز یک اتاق بزرگ که اثاث قهوه ای
تیره داشت به اتاقی کوچک تر راهنمایی شدم ـ به جایی که کافکا در رختخواب ساده ای با پوشش سپید دراز
.کشیده بود
»:لبخندی زده دست اش را به طرف من دراز کرد و با چهره ی خسته ای به صندلی پای تخت اشاره کرد
«.لطفن بنشینید . شاید من نتوانم مدت زیادی حرف بزنم . خواهش می کنم مرا ببخشید
من گفتم : « شما باید مرا ببخشید از این که آرامش تان را بهم زدم . ولی من احساس کردم چیز واقعن مهمی
«.دارم که به شما نشان بدهم
کتاب انگلیسی را از جیب ام در آوردم و آن را مقابل کافکا روی تخت گذاشتم و آخرین مکالمه ام را با
باکراش » را برای او نقل کردم . وقتی من گفتم کتاب « گارنت » تقلیدی از شیوه ی « مسخ » است او »
لبخند خسته ای زد و با حرکت ضعیف سر مخالفت اش را نشان داد و « نه ! او این موضوع را از من
نگرفته . این موضوع زمان است . ما هر دو از آن کپی کردیم ، حیوانات به ما نزدیکترند تا انسان ها . میله
«.های زندان ما این جاست . ما رابطه با حیوانات را آسان تر از آدم ها می یابیم
«مادر کافکا آمد تو ، « چیزی براتون بیاورم ؟
«.من از جا بلند شدم « نه ، متشکرم بیش تر ازین مزاحم نمی شوم
خانم کافکا به پسرش نگاه کرد . چانه اش را بالا آورده بود و با چشم های روی هم گذاشته به پشت خوابیده
.بود
«.من گفتم ، « من فقط خواستم کتاب را بیاورم
کافکا چشمهایش را باز کرد و پس از انداختن نگاهی به روتختی گفت ، « من این کتاب را می خوانم شاید
«.هفته دیگر به اداره بیایم . با خود می آورم اش
هفته ی بعد او در اداره نبود ده ـ پانزده روزی گذشت تا من توانستم با او تا خانه قدم بزنم . کتاب را به من
:داد و گفت
هر انسانی پشت میله هایی زندگی می کند که در درون خود دارد . به این جهت است که مردم اکنون تا »
این حد درباره ی حیوانات می نویسند . این بیانی است از آرزو برای یک زندگی طبیعی آزاد . ولی برای
انسان ها زندگی طبیعی زندگی انسانی است . اما آدم ها همیشه ، این موضوع را نمی خواهند بفهمد . هستی
«.انسانی برای آن ها باری است ، از ین رو در تخیلات از شرش رها می شوند
،من این نظر را بیش تر دنبال کردم : « شبیه نهضت پس از انقلاب فرانسه است که مردم فریاد می زدند
«!بازگشت به طبیعت
بله ! فقط امروز مردم جلوتر می روند . نه تنها می گویند ، عمل هم می کنند . خشنود در پناه گله ، از »
میان خیابان های شهر به سر کارهایشان . آخورهایشان و لذت هایشان می روند . این شبیه باریکه ی محدود
زندگی اداری است . در آن جا دیگر اعجازی وجود ندارد ، فقط مقررات ، دستور و ابلاغ است. آدم ها از
آزادی و مسوولیت هراس دارند . بنابراین بهتر می دانند در پشت میله های زندانی که خودشان در اطراف
«.شان برپا کرده اند مخفی شوند
یک روز بارانی و مرطوب ماه اکتبر پس از گذشتن از راهروهای روشن موسسه بیمه ی حوادث به محل
کار کافکا که شبیه غار کم نوری بود رفتم . پشت میزش نشسته بود و به جلو خم شده بود . در جلویش ورقه
ی خاکستری رنگی از کاغذهای اداره بود . در دست اش مداد زرد رنگی داشت . وقتی نزدیک شدم مدادش
.را روی کاغذ ، که طرح چند هیکل عجیب به عجله رویش کشیده شده بود ، گذاشت
« داشتی طراحی می کردی ؟ »
«.کافکا لبخند پورش طلبانه ای زد ، « نه ! این ها فقط خط خطی است
« .می توانم نگاهی بکنم ؟ می دانید که من علاقه زیادی به طراحی دارم »
ولی این طرح ها برای نشان دادن به کسی نیستند . کاملن شخصی اند و به این جهت ناخوانا . مثل خط »
«.هیروگلیفی
،او ورقه ی کاغذ را برداشت با دو دست اش مچاله کرد و به درون سبد کاغذ باطله ی کنار میزش انداخت
طرح های من تناسب فضایی درستی ندارند . آن ها افقی از خودشان ندارند . چشم انداز شکل هایی که »
«!من می کوشم به دست آورم در بیرون از کاغذ است . در آن سوی غیر تیز مداد ـ در خودم
به طرف سبد کاغذ باطله رفت و مچاله کاغذ را برداشت ، صاف کرد ، تکه تکه و ریز ریز کرد و با
.چابکی دوباره به داخل سبد ریخت
چندین بار کافکا را در حال طراحی دیدم و هر بار او به قول خودش « خط-خطی » ها را مچاله می کرد »
و دور می ریخت یا فورن در کشوی وسطی میزش می انداخت . می شد حدس زد که طرح ها در نظرش
خیلی نزدیک تر و خصوصی تر از نوشته های اوست . این طبیعتن موجب افزایش کنجکاوی من شد که
.سعی می کردم از کافکا مخفی کنم . وانمود کردم که اصلن متوجه دور ریختن تکه های کاغذ نشده ام
معهذا ظاهرسازی من همیشه حالتی از تلاش و اضطرار در من باقی می گذاشت . من نمی توانستم بدون
دستپاچه گی و به آسانی پیش حرف بزنم یا گوش کنم ـ به آسانی موقعی که هیچ چیز به گمان من از من
«.پنهان نشده بود
این از چشم کافکا مخفی نماند ، و او متوجه ناراحتی من شد . روزی که یک بار دیگر او را در حال
طراحی دیدم ، تخته ی زیر دست اش را به طرف من هل داد و بی آن که به چشمان ام نگاه کند گفت : « به
خط-خطی های من نگاه کن . هیچ دلیل ندارد من به برانگیختن کنجکاوی ناخوشایند تو درباره ی آن ها ، که
«.مجبورت کرده ام از من مخفی کنی ، ادامه دهم . خواهش می کنم از من نرنج
من چیزی نمی توانستم بگویم . احساس می کردم وسط کار ناشایسته ای غافلگیر شده ام . ابتدا فکر کردم باید
خیلی ساده طرح ها را به طرف دیگر هل دهم ، بعد جلوی خودم را گرفتم و با سری بیش از حد به یک
طرف خمیده ، اریب به کاغذ نگاه کردم . ورقه پر از طرح های ریزی بود که در آن ها فقط کیفیت حرکتی
تاکید شده بود ، طرح هایی از آدم هایی خیلی ریز در حال دویدن ، جنگیدن ، خزیدن و زانو زدن روی
.زمین ، من خیلی جا خوردم
ولی این ها که چیزی نیست . اصلن احتیاجی نبود از من مخفی کند . آن ها طرح های کاملن بی ضرری »
«.هستند
کافکا آهسته سرش را تکان داد ، « نه نه ! این ها آن قدرهم که به نظر می رسند بی ضرر نیستند . این
«.طرح ها باقی مانده ی یک اشتیاق کهنه و ریشه دار است . برای این است که سعی کردم از تو مخفی کنم
.من دوباره به کاغذ و مردان کوچک اش نگاه کردم
«... « ولی من نمی فهمم چه اشتیاقی این جاست
کافکا لبخندی زد و گفت : « طبیعتن روی کاغذ نیست . اشتیاق در من است . من همیشه خواسته ام که بتوانم
«.نقاشی کنم . خواسته ام ببینم و به سرعت چیزی را که دیده شده بربایم . این اشتیاق من بوده
« شما هیچ درس نقاشی گرفته اید؟ »
نه . من کوشیدم چیزی را که دیدم به شیوه ای که خاص خودم است تعریف کنم . طراحی های من تصویر »
.نیستند بلکه اندیشه نگارهای خصوصی اند . » کافکا لبخندی زد . « من هنوز در اسارت مصری هستم
«.هنوز از دریای سرخ نگذشته ام
«.من خندیدم : « اولین چیز پس از دریای سرخ بیابان است
«.کافکا با سر تصدیق کرد : « بله ، در کتاب مقدس و جاهای دیگر
دست هایش را به کنار میز فشار داد . صندلی اش را به عقب خم کرد ، بدن اش را راحت رها کرد و به
.سقف خیره شد
پندار دروغین آزادیی که به وسایل بیرونی به دست آمده باشد ، خطا ، آشفتگی و برهوت است که در آن
چیزی جز دو بوته ی هراس و ناامیدی نمی روید . این گریز ناپذیر است . زیرا هرآن چه که ارزشی واقعی
و پردوام دارد ، بی تردید تحفه ای از درون است . انسان نه از پایین به بالا بلکه از درون به بیرون رشد
می کند ، این شرط اساسی تمام آزادی زندگی است . این محیط اجتماعی مصنوع نیست بلکه نحوه ی
برخورد با خود و دنیای خارج است که تلاش ابدی و غالب انسان در زندگی است ـ شرط آزادی انسان این
«.است
«با تردید سوال کردم : « شرط ؟
.کافکا گفت : « بله » و تعریف اش را تکرار کرد
«.من فریاد زدم : « ولی این یک تناقض کامل است
:کافکا نفس عمیقی کشید و گفت
بله ، در واقع همین طور است . درخششی که زندگی آگاه ما را به وجود می آورد ، باید به منزله ی پلی »
بر روی شکاف تناقض باشد و از قطبی و قطب دیگر بجهد تا ما برای یک لحظه بتوانیم دنیا را ببینیم ، آن
«.چنان که گویی به وسیله ی آذرخش نمایان گشته
:من لحظه ای ساکت ماندم . بعد به کاغذی که طرح های او رویش بود اشاره کردم و پرسیدم
« و مردان کوچک ـ آن ها چی ؟ »
آن ها از تاریکی بیرون آمده اند تا درون تاریکی پنهان شوند . » و بعد کشویش را کشید و کاغذ هایی »
را که جلویش بود داخل آن ریخت و با لحنی کاملن خالی از هیجان گفت : « طراحی های من کوششی است
«.دایمن تازه و ناموفق در یک جادوگری بدوی
من چیزی نفهمیدم و به او خیره ماندم . حتمن خیلی قیافه ی ابلهانه ای پیدا کرده بودم . گوشه های دهان
کافکا چین خورد . پیدا بود جلوی خنده ای را می گرفت . دهان اش را در پشت دست اش پنهان کرد و به
دنبال سرفه ای گفت : « هر چیزی در دنیای انسانی تصویری ست که هستی یافته . وقتی اسکیموها می
خواهند تکه چوبی را آتش بزنند ابتدا چند خط مارپیچ روی آن می کشند . این تصویر جادویی آتش است که
آن ها با مالاندن عصا ـ چخماق ـ هایشان بهم به آن حیات می دهند . این همان کاری ست که من می کنم . به
وسیله طراحی ام من می خواهم با شکل هایی که با ذهن ام می آید سازش کنم . ولی شکل هایی که من می
کشم آتش نمی پذیرند . شاید من مصالح درستی به کار نمی برم . شاید مداد من قدرت متناسب را ندارد . این
«.هم امکان دارد که فقط من و نه چیز دیگر فاقد قدرت لازم باشم
. باید همین طور باشد . » حرف اش را تصدیق کردم و در عین حال کوشیدم خنده ی کنایه آمیزی بکنم »
« ولی ، کافکا شما که اسکیمو نیستند »
«. بله نیستم . من اسکیمو نیستم ، ولی مثل بیش تر مردم این عصر در دنیایی به شدت سرد زندگی می کنم »
«.اما ما نه پوستین اسکیمو را داریم و نه وسایل دیگر زندگی را ، در مقایسه با آنها ما به کل برهنه هستیم »
لب هایش را غنچه کرد : « امروزه تنها کسانی که گرم لباس پوشیده اند گرگ هایی هستند که پوست گوسفند
«دارند ؛ آن ها از عهده ی سرما بر می آیند . خوب لباس پوشیده اند . این طور نیست ؟
«.من مخالفت کردم : « نه نه ، من ترجیح می دهم از سرما خشک بشوم
:کافکا فریاد زد « من هم همین طور » و به شوفاژ که یک بشقاب حلبی آب رویش بود اشاره کرد و گفت
«. ما پوستین خودمان یا دیگران را نمی خواهیم . ما ترجیح می دهیم که به نان و یخ راحت مان بچسبیم »
.هر دو خندیدیم ، کافکا برای اینکه عدم ادراک مرا نادیده بگیرد . من برای پذیرفتن مهربانی او
من نامه ای پر از ناسزا از آشنایی دریافت کردم که به او مقداری پول قرض داده بودم و دیگر نمی توانستم
بیشتر قرض بدهم . میمون از خود راضی ، گاو احمق در میان ناسزاهای او از ملایمترین شان بود . آن را
:به کافکا نشان دادم . او با نوک انگشتان اش آن را مثل شییی خطرناکی به لبه میز ُسراند بعد گفت
.« ناسزا چیز وحشتناکی است . این نامه در نظر من مثل دود آتش است که ریه و چشم آدم را می سوزاند
ناسزا بزرگترین اختراع بشر یعنی زبان را نابود می کند . ناسزا توهین به روح و گناهی جنایت آمیز علیه
فضیلت است . ولی هر نوع به کار بردن بدون ملاحظه دقیق کلمات همین حالت را دارد . چون صحبت
«.کردن مستلزم ملاحظه و تعریف است . کلمات تصمیم بین مرگ و زندگی را می گیرند
«پرسیدم : « فکر می کنی باید برگ اخطار بگیرم و برایش ببرم ؟
کافکا سرش را تکان داد ، « نه ! به چه منظوری ؟ در هر حالت ، او چنین اخطاری را جدی نخواهد گرفت
و حتی اگر هم جدی می گرفت بهتر بود او را به حال خود بگذاری . دیر یا زود گاوی که در باره اش
صحبت کرده او را با شاخ هایش پرتاب خواهد کرد . آدم ها هرگز نمی توانند از جنگ اشباحی که به این
«.دنیا فرا می خوانند خلاص شوند . پلیدی همیشه به اصل خود باز می گردد
***
دوست من ارنست لیدرر (2) مجموعه ای از اشعار اکسپرسیونیستی به نام « شفق انسان ـ سنفونی شعر
امروز » به من داد . پدرم که همیشه نگاه می کرد من چه می خوانم گفت : « این شعر نیست . این قیمه ی
«.لفظی است
«.من اعتراض کردم : « این منصفانه نیست ، آشکار است که شعر جدید محتاج کلمات تازه است
.پدرم گفت : « قبول ! هر بهار علف می روید ولی این علف قابل هضم نیست . این سیم خاردار لفظی است
«.من نگاه دیگری به کتاب خواهم کرد
.چند روز بعد در راه رفتن به محل کار پدرم در طبقه ی اول موسسه ی بیمه حوادث با کافکا رو به رو شدم
: او مجوعه اشعار اکسپرسیونیستی را به من داد و سرزنش آمیز گفت
چرا پدرت را با این کتاب ترساندی ؟ پدر تو مرد شریف و خوبی با تجارب و ارزش بسیار است ولی این »
«.چیزهای کم اهمیت فاقد بیان منطقی از حوصله او خارج است
« پس شما هم فکر می کنید که کتاب بدی است ؟ »
« .من نگفتم بد »
« معجونی از کلمات تو خالی ؟ »
نه برعکس ، کتاب دلیل بسیار معتبری از فرو ریخته گی است . هر یک از نویسنده گان اش فقط از »
خودشان حرف می زنند . چنان می نویسند که گویی زبان ملک مطلق شان است . ولی زبان فقط برای مدت
نامشخصی به یک موجود زنده داده می شود . تنها کار ما به کار بردن آن است . در واقع زبان متعلق به
مرده ها و آن هایی که هنوز تولد نیافته اند نیز هست . هر کس آن را در اختیار دارد باید مواظب باشد . این
چیزی ست که نویسنده گان این کتاب فراموش کرده اند . آنها نابود کننده ی زبان هستند . این خطای بزرگی
است . خطا علیه زبان . خطا علیه احساس و علیه مغز است ، سیاه کننده ی دنیاست . نفسی از عصر یخ
«.است
« .با این همه ، در گرمی اشتیاقی سوزان انجام شده »
« .ولی این خیانت است . این آدم ها به بودن چیز هایی تظاهر می کنند که نیستند »
« در این صورت ، چه چیز غیر معمول در این است ؟ »
.صورت اش حالت افسون کننده ای از ترحم ، شکیبایی و اغماض داشت
می دانی چه بسیار بی عدالتی به نام عدالت انجام شده ؟ چه قدرتیره روزی پرچم روشنگری برافراشته ؟ »
.چه فراوان سقوط خود را به لباس صعود در آورده ؟ ما هنوز هم می توانیم تمام آن ها را کاملن ببینیم
جنگ فقط دنیا را سوخته و تکه تکه نکرد ، بلکه آن را نیز برافروخت . ما می توانیم ببینیم که این
لابیرنتی » است ساخته شده به دست خود آدم ها، یک دنیای ماشینی یخی که تقلا و عزم آشکارش ما را »
بیشتر عقیم می کند و بی حرمت مان می دارد . این در کتابی که پدرت به من داد روشن است . این شاعران
.، غزل ها را چون کودکان سرمازده ناله می کنند ، یا چون طلسم پرستان گذشته وجد کنان شیون می زنند
» پرستنده گانی که هر چه بیش تر کلمات و اعضای بدن شان را به کار می برند اعتقادشان نسبت به شمایل
«.هایی که جلویش می رقصند کمتر می شود
کمی قبل از ظهر در اداره ، کافکا را دیدم که به چارچوب پنجره ی بسته ی اتاق تکیه داده بود . دو قدم آن
طرف تر ، در پشت او « س » کارمند جزء اداره ایستاده بود . چشمان کوچک و قی کرده ، بینی اش
«مضحک ، گونه هایش سرخ و مویرگ نما و داشت قرمز و درهم پیچیده بوده وقتی من وارد شدم « س
«داشت با نگرانی می پرسید : پس شما نمی دانید که سازمان بندی جدید قسمت ما چه گونه خواهد شد ؟
:کافکا گفت « نه » و با سرش جواب سلام مرا داد ، به صندلی کنار میزش اشاره کرد و ادامه داد
« آن چه که من می دانم این است که سازمان بندی جدید همه چیز را به هم خواهد ریخت . ولی تو نگران
«.نباش ، بر اثر آن ترقی و تنزل نخواهی کرد . دست آخر همه چیز به شکل سابق خواهد بود »
س » نفس را نگه داشت و در جواب گفت : « پس شما فکر می کنید یک بار دیگر لیاقت های من نادیده »
«گرفته می شود ؟
کافکا پشت میزش نشست و گفت : « بله باید منتظرش بود بهر حال هیات مدیره از اهمیت خودش کم نمی
«.کند .کار عبثی خواهد بود
«.رنگ « س » سرخ شد : « این شرم آور است . این ناعادلانه است : تمام این جا باید منفجر شود
کافکا یکه خورد ، با نگرانی به « س » نگاه کرد و به آرامی گفت : « تو واقعن که قصد نداری ممر
«درآمدت را نابود کنی ! یا داری ؟
«س» پوزشخواهانه جواب داد : « نه ، منظوری نداشتم ، شما مرا می شناسید کافکا من آدمی کاملن بی »
آزارم ولی این سازمان بندی جدید ، این نا استواری دایمی در اداره دل مرا بر می آشوبد من باید موضوع را
«...روشن کنم . آن چه من گفتم تنها کلمات بود
.کافکا حرف او را قطع کرد : « خطر بزرگ همین جا ست ، کلمات راه عملیات آینده را هموار می کنند
«.صدای انفجارهای آینده را به گوش می رسانند
«.کارمند اعتراض کرد : « من چنین قصدی نداشتم
کافکا با خنده جواب داد : « تو این طور می گویی ولی می بینی به نظر دیگران چه طور می آید ؟ شاید ما
«.هم اکنون روی بشکه های باروتی نشسته ایم که خواست تو را واقعیت خواهد داد
«. من نمی توانم چنین چیزی را باور کنم »
چرا که نه ؟ از پنجره به بیرون نگاه کن . هم اکنون در اینجا انفجاری رخ می دهد که تمام این موسسه و »
«.همسایگی اش را زیر رو می کند
کارمند انگشت اش را روی چانه ی زبرش گذاشت و گفت : « شما اغراق می کنید آقای دکتر. خطری از
«.طرف خیابان نیست . حکومت خیلی نیرومند است
کافکا موافقت کرد ، « بله نیرویش از بی تفاوتی مردم و احتیاج مردم به آرامش بر می خیزد . ولی وقتی
دیگر نتوانیم آن ها را خشنود کنیم چه خواهد شد ؟ آن وقت ناسزاهای امروز شما ممکن است به یک اصل
معتبر و جهانی بدنام کردن تبدیل شود ، چون کلمات پدیده ای جادویی هستند . آن ها در مغز اثر انگشت
باقی می گذارند که در یک چشم به هم زدن مبدل به رد پای تاریخ می شوند . باید خیلی زیاد مواظب هر
«!کلمه بود
س» که گیج شده بود گفت : « بله در این جا حق با شماست آقای دکتر این جا حق باشماست . » و اجازه »
«خواست که برود . وقتی در بسته شد من خندیدم . کافکا نگاه تند و تیزی بمن کرد ، « به چه می خندی ؟
«. مرد بیچاره خیلی مضحک بود . اصلن در فهمیدن شما ناموفق ماند »
« .وقتی مردمی در فهمیدن دیگری ناموفق می ماند مضحک نیست . بلکه منزوی ، درمانده و تنهاست »
سعی کردم از خودم دفاع کنم : « شما داشتید شوخی می کردید . » ولی کافکا تکان آهسته ای به علامت
.نفی به سرش داد
نه ! آن چه من به «س» گفتم کاملن جدی بود . در این زمان تمام دنیا وحشت و توهم سازمان بندی »
«دوباره را دارد . این خیلی چیزها ممکن است معنی دهد متوجه هستی ؟
من با اندوه گفتم « بله » و احساس کردم خون به چهره ام دوید : « من آدم بی احساس و احمقی هستم . مرا
«.ببخشید
:کافکا سرش را به عقب انداخت و خنده ی کوتاهی کرد . بعد نیک خواهانه گفت
«. حالا تو هستی که به قول خودت ـ خیلی مضحک شده ای »
من متواضعانه به زمین نگاه کردم . « بله ، من موجود درمانده ای هستم » و بلند شدم که بروم
چه کار می کنی ؟ بنشین ! » با حرکت تندی کشوری میز را کشید : « من امروز مقدار زیادی مجله »
برایت آوردم . » خندید و من بیشتر شرمنده شدم . ولی نشستم و ماندم
یک بار بعد از شام من از مکالمه ی بعدازظهر با کافکا صحبت کردم . پدرم گفت : « کافکا مظهر بردباری
و مهربانی است . یادم نمی آید که در اداره حتا یک بار موجب رنجش کسی شده باشد . با این همه مردم
داری او نشان ضعف یا سرای خوشایند دیگران نیست. برعکس ، آدمی است که می شود با او صمیمی بود
و چون نسبت به دیگران انصاف ، درستی و تفاهم دارد ، دیگران را بر می انگیزد تا در مقابل اش رفتاری
مشابه داشته باشند . مردم راحت با او صحبت می کنند . و اگر برایشان سخت باشد که با او موافقت کنند
،ترجیح می دهند چیزی نگویند تا آن که عدم موافقت شان را بروز دهند . این قضیه اتفاقن زیاد پیش می آید
زیرا کافکا نظرهایی خلاف عرف بیان می کند که مطلقن به خود او تعلق دارد و با عقاید جاری در تضاد
است . آدم های موسسه بیمه ی حوادث معمولن حرف های او را نمی فهمند . ولی به هر صورت او را
دوست دارند . در نظر آن ها او نوع عجیبی از یک قدیس است . ولی او واقعن نسبت به بسیاری همین طور
است . چندی پیش پیرمرد کارگری که پایش در محوطه ی یک ساختمان زیر جرثقیل شده بود به من گفت :
او وکیل نیست ، قدیس است . » کارگر می بایستی مستمری ناچیزی از اداره ی ما می گرفت . او از دست
ما شکایت نامه ای تهیه کرد که چندان قانونی و مستدل نبوده کاملن پیدا بود که در دادگاه نمی توانست موفق
شود . ولی در آخرین لحظات یکی از وکلای سرشناس پراگ به کمک کارگر رفت و بدون این که پشیزی
بگیرد ، شکایت نامه اش را با مهارت دوباره نوشت و موجب احقاق حق کارگر شد آن وکیل ، به طوری که
بعدن فهمیدم، به وسیله ی کافکا تعلیم ، انتخاب و پرداخت شده بود تا کافکا به عنوان وکیل و نماینده ی
«.قانونی موسسه بیمه حوادث بتواند شرافتمندانه به نفع پیرمرد کارگر در دادگاه شکست بخورد
:من به وجد آمده بودم ولی پدرم قیافه نگرانی داشت . پدرم گفت
این تنها موردی نیست که کافکا این طور رفتار کرده ، کارکنان اداره نظریات مختلفی درباره ی او دارند »
«.. بعضی تحسین اش می کنند . عده ای دیگر می گویند او وکیل بدی است
من حرف پدرم را قطع کردم ، و شما ، شما چه نظری دارید ؟
پدرم با قیافه ی درمانده ای جواب داد : « من کی هستم که در مورد کافکا نظر بدهم ؛ برای من او بیش از
یک همکار اداری ست ، من خیلی او را دوست دارم . برای همین از تشکیل « گروه عدالت » در اداره
.نگران هستم . » صورت پدرم هنوز درهم بود . دست اش را دراز کرد که فنجان قهوه را بردارد
بعدها من خبر دار شدم که پدرم در آن « گروه عدالت » یار فعال کافکا بوده . پدرم برای کافکا بیش از یک
.همکار اداری و در خیلی مواقع شریک جرم مورد اعتماد او بود
وقتی پدرم فنجان قهوه اش را دوباره روی میز گذاشت گفت : « عشق به همسایه غالبن چیز خطرناکی است
درست به همین علت یکی از بزرگترین ارزش های اخلاقی است . کافکا یک یهودی ست ولی بسیار بیش
از کاتولیک ها و پروتستان های عزیز و خوب اداره قادر به ابراز « عشق مسیحی » است . به زودی
خودشان از این رفتار خود شرمنده خواهند شد . این نوع کارها به چیزهای ناخوشایندی می انجامد . آدم ها
همیشه سعی می کنند یک خطا را به وسیله ی خطایی بزرگتر مخفی کنند ممکن است حرفی از دهان یکی از
کارکنان بی توجه اداره درباره ی « گروه عدالت » کافکا بیرون بپرد . بنابراین کافکا بایستی در عشق
«خودش نسبت به همسایه گان بیشتر احتیاط کند . تو این را به او می گویی ؟
دو روز بعد موقعی که داشتیم با کافکا به طرف خانه قدم می زدیم من چیزهایی را که پدرم گفته بود به او
:گفتم . او چند لحظه ای مکث کرد و بعد گفت
قضایا عینن به همان صورتی که پدرت می بیند نیست . بین عشق مسیحی نبست به همسایه و یهودیت »
تضادی وجود ندارد . برعکس عشق به همنوع دستاورد اخلاقی یهودیان است . مسیح ، یهودی بود که پیام
نجات بخش اش را برای دنیا آورد . به علاوه هر ارزشی ، چه مادی چه معنوی ، مستلزم خطر کردن است
. چون هر ارزشی حرارت لازم دارد . ولی تا آن جایی که مربوط به دورنگی دیگران است و پدرت حق
دارد . نباید مردم را تحریک کرد . ما در زمانی چنان پر از پلیدی زندگی می کنیم که به زودی باید نیکی و
عدالت را همچون یک جنایت در اختفای کامل انجام دهیم . شعله های جنگ و انقلاب هنوز فروکش نکرده
«.است . برعکس سردی احساس های ما آتش آن ها را زیر خاکستر نگه می دارد
***
«!لحن کافکا مرا ناراحت کرد ، بنابراین پرسیدم : « پس ـ به قول کتاب مقدس ـ ما در کوره ای سوزان هستیم
«.کافکا گفت : « بله ، و این معجزه است که ما جان به در بردیم
«.سرم را تکان دادم . « نه ، کاملا عادی ست ، من به پایان دنیا اعتقادی ندارم
کافکا خندید :« این وظیفه ی تو ست . مرد جوانی که به صبح فردا معتقد نیست به خود خیانت می کند . اگر
«.کسی بخواهد زندگی کند باید معتقد باشد
« به چی ؟ »
به اهمیت روابط متقابل همه ی اشیاء و همه ی لحظات به وجود خارجی زندگی به عنوان یک واحد »
...جامع ، به آن چه که نزدیک ترین و به آن چه که دورترین است . » ... ادامه دارد
1 ) Bachrach
2 ) Ernst Lederer
مرجع : رودکی – شماره ی 26 – آذر ماه 1352
|