«میکروکُزم و نوستالژی هیچ»
Microcosm(1) and nothings nostalgia
جواد اکبری
تنفس در فضای نا ممکن : این مهمترین چالشی است که ذهن پس از بیداری و گذشتن از تعصبات
و پیش داوری های اولیه با آن روبرو می شود . هر سوژه ای بنا بر خاستگاه هرمنویتیکی اش از
تاریخ انگاری سود می برد که علاوه بر تأکیدات متدولوژیکی میان آن چه Historism نوعی
اکنون است و آنچه اکنون بود به جای تکیه بر حال پنداری و گذشته انگاری ، فاعل شناسا را بدون
فاصله می دهد و با در هم veritas فهم در امتداد خطی یک روال زمانی بعد مند به کلی از صدق
آمیزی یک کنش غیر معمول و غیر اثباتی و در عین حال با شناخت شناسی مصنوع وارد نوعی
" منطق ناپدیداری " یا منطق اساساً غیر قابل پدیدار شدن می کند که هم حذف صفتی امر واقع را
.مختل کرده و هم گسست صورت بندی حقیقت و مجاز را به ورطه پوشش می اندازد
این پوشش و در واقع نا پیدایی از دیدگان در حال جستجو خود بر مبنای ماهیت منقطع و گسل
های میان این و آن پدید می آید که می تواند مقوله ( ظهور ) را تا جایی که امکان یاری می دهد
،به " گم بودی " و " نه هستی " در ازای حذف بنیان ، پرت کند. آنچه به ریشه مربوط می شود
تعلق به احساس خلأ یا تعلق به سقوط است تنها با درک خلأ یا احساس سقوط است که بیداری به
هیئت کلامی ظاهر می شود و در ازای آن می توان Figure of speech عنوان بخش آمیزشی از
از تک گویی درونی به شأن و چند پارگی روانی رسید. مسئله ای که در بنیان به نوعی دیگر
.گویی از چند تشخصی دیگر یافته و انتقال بصیرت از حس به تفهیم ، حمایت می کند
تا آن جا که " موضوع " و " قاعده " دارای اعتبار است پرسش هم می تواند ادامه داشته باشد اما
در فضای سقوط و تهی گی اساساً مادینه محور هر امری مشروط می شود به انتقال معنی از
.گذشته به گذشته به عبارتی ، هیچ حادثه ای در اکنون اتفاق نیافتاده و در شرف وقوع نیست
آن چه به آگاهی تدریجاً در حال بلوغ و استمرار سوژه در فضای تعلیق مربوط است اثر غیر قابل
با درگیر extra – scientific اثبات و بر گذشته از علم جاری و مورد توافق است . این تأثیر
کردن ذهن به عنوان بازیگر اصلی در منتهی الیه دریافتهای مدلولی ذهن و فرهنگ به عنوان یک
ابزار حالا مادی گرایانه در تقابل با طبیعت دور که می توانست هم یک مدل ترقی یافته از حالت
حیوانی سوژه باشد و هم حالتی بدوی و به دور مانده از " هویت فرد " که حداقل گرا و به گونه
ای نا متوازن خواهان دور زدن واقعیت وجود خویش در برابر هستی کاملاً آگاه از وضعیت
اکنون خود ، دست به سرکوب اصل انسان و به بیانی بهتر انسان زدایی از مفهوم انسان می زند تا
با ایجاد یک " میدان " علمیت سقوط ذاتی و اکتسابی خود را تئوریزه کند. از نظر گاه ذاتی و با
یاری از فضای استوره ای و تمثیلی پشت سر ، " هبوط " آغاز یک دوران و پایان دوران ماقبل
.خود است
در نگاه نخست ، یک میدان آرمانی پر از آرزو های برآورده شده و بدون حضور مفاهیمی چون
درد ، عشق ، نفرت ، آزادی ، بیماری ، غربت و مرگ تمام هستی را در خود گرفته است و
انسان نخستین اسطوره ای بالاتر از تمام آنچه به تهی گی و فضای سرسام مربوط می شود به
شکار تجربه مشغول است . در این زمان ازلی که فاصله هیچ نقش تعیین کننده ای در تعریف
"روابط و جایگاه ندارد او مجبور به پذیرش و رد نیست چرا که اساساً " من " یت شکل نگرفته و
.من " محوری به نقطه تمایز اصلی میان عقلانیت و حیوانیت بدل نشده است
تنها نکته ای که اینجا بسیار مهم و بی پاسخ است فرق بین نفی عقلانی انسان به دستور پدر و نفی
عقلانی شیطان به دستور پدر است چرا که ما با دو نوع نفی همگن و دو نوع منیت مواجه ایم . آیا
پدر در آفرینش اول دچار نقص و نا امیدی بود ؟! و آیا او توان پیشگویی خود را از دست داده بود
! پس چگونه دو نوع منیت و به طور همزمان در برابرش ایستاد و او تنها تماشا کرد ؟
البته با این کار فصل تاره ای در روابط درون عقلی گشوده می شود یعنی از بین رفتن مرکز
واحد و پیدایش چند مرکز من محور " من " پدر ، من " شیطان " و " من " انسان اینجا نقطه ای
است که تاریخ نطفه می بندد و سراسر همین جدال میان این سه من است که تاریخ در معنای عام
.و ازلی آن را می سازد و به پیش می برد
اکنون پرسشی تازه مطرح است : سقوط من های نافرمان چه تأثیری بر روند طبیعی تاریخ و به
،طور کلی تشکیل من مترقی داشت ؟! من_پدر با راندن من_شیطان و من_انسان از نزد خود
تمام معادلات ازلی را بر هم زد. اکنون من_انسان پس از آشنا شدن با غم غربت و مرگ یا در
صدد بازگشت به خانه پدری است یا انتقام فرویدی از رجولیت پدر و این تناقض قصه اندوه را
برایش ارمغان می آورد . از یک سو می کوشد تا به خانه باز گردد و از سویی راه را گم کرده
.است و درگیر شدن با " وسوسه " تمام توان و انرژی را از او می گیرد
در این جهان تازه و پس از " سقوط " نخست باید خود را ثابت کند و این اثبات یعنی گسستن از
اصل. " من می اندیشم پس هستم " فرض مسلم بر بودن من است و در این راه حتی ممکن است با
من_شیطان هم پیمان شوم چرا که " دشمن دشمن من دوست من است " از این پس دیگر چه
.چیزی " وجود " خواهد داشت نه انسانی ، نه متنی و نه کلمه ای
که می گوید :" وجود چیزی نیست جز ( Ebeling ) در عین حال این جمله معروف ابلینگ
وجود از طریق کلمه و در عمق کلمه " باز درهای تردید را بازتر می کند . از این پس هر سخنی
و هر تلاشی غرق شدن بیشتر در باتلاق تنهایی و تردید است . واین که " تنهایی متن ، تنهایی
نویسنده هم هست "(2) یک مشت من_انسان تنها در یک کره تنها و در بیکرانگی تنها در
.جستجوی تنهایی و هرچه می نویسد و می گوید یکسره یا خود تنهایی است یا اشاره به تنهایی
تنهایی ما را مجاب نمی کند تا گوشها را ببندیم و زمزمه های " ( Ethics ) اما این اخلاق
بازگشت را ندیده بگیریم اکنون تنها می شود با نگاه و تفکری انتقادی به زمان ازلی نگاه کرد بیش
- 1ذهن باز 2- خلق موقعیت 3 Robert Ennis از هر چیز به این چند اصل تفکر انتقادی
جستجوی اطلاعات 4- راههای گوناگون 5- استدلال و ... اما آیا تفکر انتقادی و کلاً عقل گرایی
صرف مدرن و به دام هیولاهایی مانند : " کانت " افتادن می تواند گره های کور تفکر را باز کند ؟
.با درگیر شدن در چنین فضایی سقوطی هولناک تر تجربه خواهد شد که خواسته و ناچار است
تفکر نقاد با کنار گذاردن تمام پیش فرض های متافیزیکی و تکیه بر این اصل که رشد مستمر و
پیوسته بوده و بر پایه های گذشته استوار است " قبل " ی را مد نظر می گیرد که با رویکردی
سلبی و نفی گرایانه تمام معنویت را به کناری می زند و با تشدید خلا و میدان تهی تنها یار و
کتابی از“How we think “همراه برای ادامه دادن را تعقل بر مبنای نقد فرض می کند
جان دیویی " است که می خواهد نشان دهد چگونه باید مسئله را حل کرد "
-1
برخورد به موقعیت مساله ای
-2
بیان مساله
-3
گردآوری اطلاعات
-4
ساختن فرضیه
-5
آزمون فرضیه
-6
استنتاج یا نتیجه گیری
است یا در اثر تجربه و کسب علم پدید می آید Instinct اما آیا برخوردن به مسئله امری غریزی
!این مهمترین بخش روش تحقیق است یعنی اینکه ما بتوانیم « مسئله » را شناسایی کنیم چرا که ؟
اگر مسئله ای در میان نباشد مشکلی هم نیست برخی از مسائل ازلی و ظاهرا بی پاسخ اند مانند
مرگ و پس از مرگ و برخی دیگر ساخته بشر و دارای راه حل های گوناگون مانند مسئله
.گرمایش زمین در اثر گازهای گلخانه ای
ولی چگونه می شود « هویتی » مسئله شناس پیدا کرد . اگر هویت خود از بار معنایی تهی شده
.باشد و خود هویت به مسئله ای لاعلاج تبدیل شده باشد
چه هر هویتی با رائه شواهد کافی از نظر خود قصد اثبات حقانیت خویش و نفی هویت بر مبنای
غیریت دیگری را دارد و در این راه حتی ممکن است از هر نوع تفکر شووینستی کور و بر
.مبناهای غیر عقلانی هم استفاده کند
این جا مرحله ای است که سقوط با در نظر گرفتن ضعف شخصیت « من » در گیر در حل مسئله
و با به کارگیری نوعی نیروی محرکه که اساس هدایت وی به « هدف» را پی می ریزد یا
احساس هویت مضاعف به یک « من» می دهد یا از او « هویت زدایی » کرده و راه را برای
substance بررسی رادیکال مورد مناقشه باز می کند اما از نظر گاه های متافیزیکی مبتنی بر
یا جوهر های راستین تا ابزردیته absurd و پوچ انگاری محض یک تفکر سرگردان به این بهانه
معرفت و دانش با قلب knowledge که در آغاز چیزی نبود که در پایان چیزی باشد ، مسیر
ماهیت و تغییر « رفتار» قوه نقد را علیه خود نقد شورانده و راهی جز پذیرفتن « ریسک» بسیار
بالا در جهتی که از ایمن گاه و پیله های سرخوشی و حاضر آماده موروثی خارج شود و با در
نظر گرفتن نظریه ای مانند « حلقه زنجیر » که در انتها نمی داند کدام حلقه بود که کجا گم شد از
.فراق خود به هویتی چند پاره و بی وضوح برسد
نیروی که سقوط اکتسابی از دریافت مفهوم « قدرت» و کندن ان از اسکلت « شوپنهاور» و
نهایتا « نیچه» و درگیر کردنش با دانش فوکویی و این شعار که « دانش قدرت است » و محور
شهوت یا libido دوم این غول سه سر که کاپیتال مارکس است تا باز تولید سرمایه لویی آلوستر و
نیروی محرکه جنسی فروید تا کودک درآیند لاکان ، دیگر مجالی برای تعارفات سنتی هویت باقی
نمی گذارد که حتی خودش را به عنوان یک موجودیت " مدرن" که دغدغه های مدرنیته دارد و
می خواهد از جهان منیت به جهان زیستی و اکولوژیکی وارد شود ، معرفی و با ایجاد یک نمایه
بوم – فرهنگی ساختار گرایانه و ایجاد یک استراکچر قابل تعریف به موجودی حتی
تبدیل شود که جد ارشدش «کی یرکگارد» با « ترس و لرز» به Existential اگزیستانسیال
.تردید نگاه می کرد
تازه کار سخت تر خواهد بود وقتی دریابیم که این من_انسان از بن به خودش تیشه می زند و با
خواستار God is deadدور ریختن « من » یت کلاسیک و نعل وارونه زدن به مفهومی مانند
.رسیدن به جاودانگی مصنوعی و تعریف تازه ای از یک تعریف کلاسیک به نام « فردیت » است
سرنوشت انسان به دست خود اوست »(3) چون عقل دارد ، احساس مسئولیت می کند و از »
وجود » خویش « آگاهی » دارد . اما آیا واقعا اینطور است ؟! پای چوبین عقل یا آغوش ابرآلود »
آسمان ؟! کدام گزینه از حیرانی و وحشت خواهد کاست ؟! این « موجود » برهنه و بی پناه
خود را باز خواهد یافت در حالی که هیچ نمی داند و اینEssence «چگونه « ماهیت
نادانستگی توام با "دلتنگی برای خانه" و میل وافر « بازگشت» زمینه را برای « شورش » و
.آشفتگی فراهم کرده است
این سخن مرشد وجود گرایان که « در چنته روزگار سهم آدمی جز یاس و دلشوره نیست »(4) بر
استخوان « علیون» و « هدف مداران » لرزه می اندازد . چرا که از نظر وی انسان پس از
آگاهی از وجود خویش و دریافت « حس مرگ » دچار « دلشوره » ای می شود که می تواند تا
ابد خواب از دیدگانش برباید . این دلشوره مرگ نه از روی ناتوانی در برابر مرگ که آگاهی از
این مسئله است که « انسان ، بدون رضایت خویش وارد این جهان می شود .»(5) و سرکشی
پرسش بنیادینی است که « ترس » را باز تولید کرده و به اشکال مادی و معنوی به هیئت می
.رساند
ترس واقعی و ترس غیرواقعی در نتیجه به یک نقطه می رسند وآن بازداشتن انسان از لمس دقیق
و غیر تعصبی تجربه ای است که حاصل کرده است . از نظر پراگماتیست ها آنچه واقعا می تواند
وجود داشته باشد و به آن واقعی گفته شود همین تجربه بر اساس علم و حواس است چرا که چیزی
«اگر خارج از این محدوده باشد « عملی » و « کاربردی » نخواهد بود . تمام « حواس
.احساس » ، « اندیشه » و درک»
اما ورای تمام این اوصاف در آرایش یک ذهن برای مقابله با واقعیات تلخ که می بایست از پیش
بسیار مهم است . یک ذهن آموزش دیده با هر Education ، Trainingفراهم شود تمایز میان
.زیست – جهان می تواند در برابر امر نامطلوب بایستد و با استدلال و بینش با آن روبرو شود
در حالی که ذهن تربیت شده چون شرطی و با عادت کار می کند نخواهد توانست به تولید حادثه
تازه ای منجر شود و چه بسا تعلیمات خود را هم سردرگم خواهد کرد . با این نما دلشوره نه یک
ترس بزدلانه از سرنوشت محتوم و نه امتیازی برای کسی محسوب می شود . از نظر اقتصاد
یا همان Expenditure سیاسی و با بهره گیری از نوعی محافظه کاری رندانه این در واقع
.حیطه مصرف است که خواهان جذب و به کارگیری تمام مفاهیم مغشوش و دلهره آور است
انسان سقوط کرده با مصرف این دلشوره و با باز تولید آن می کوشد در برابر اصول اولیه و
.بنیان های خدشه ناپذیر جهان مدرن و سیستم های لیبرال مبتنی بر ان فرمانبری بی اراده نباشد
اصول سودمندی و فایده گرایی بی حد و حصر و لذت جویی ، اگر با تاکتیکی های دیالکتیکی و
مقدس جلوه دادن افق های بسته و ناواضح « ارزش » همراه نباشند دست کم تاثیر قابل بحثی
روی عملکرد و « فعالیت » های ما که ریشه در آنچه بدان « معتقد » هستیم دارند . اصل
در عین واقعی بودن و در دسترس بودن ، بسیار مرموز و ناشناخته استObjectivity«عینیت »
چرا که « شی » فی النفسه از خود اراده ای ندارد و بدون مدرک از مفهوم ذاتی خود تهی خواهد
شد . اما در عین حال همین مدرک با نگاه به ماهیت « خود» و ماهیت تاریخی که او را ساخته
است و تمام دلتنگی و دلشوره ای که او را در آغوش گرفته تمایلی به پرده دری و افشای اسرار
استدلالی و متافیزیکی از خود نشان نمی دهد چه « انسان ضعیف ترین چیز در جهان است اما
...اندیشه ورز ».(6) این موجود ضعیف و این "بشر به عنوان مخلوقی گناهکار و دلشکسته
.(7) سودای چه می پزد ، نامعلوم است
تمام این گناهی که باعث شد از جلال و جبروت فرو افتد و با دریافت منیت و درکی کامل از
بازی بی انتهایی که نمی داند به نفع چه کسی تمام خواهد شد به جهان رویایی خود باز می گردد و
با عصیان علیه همین منیتی که احساس « بودن » به وی داده در صدد « حذف » ذهنی مفاهیم
.امید بخش است
این فرض رئالیستی که جهان از راه کاربرد عقل قابل درک و سنجیدن است و انسان هم جزئی از
جهان به حساب می آید که تنها با آموختن مستقیم و برابر نهادن الگوها به گونه ای با دست بردن
به استقراء توان غلبه بر دنباله و گذشته خود را دارد و خواهد توانست زمان را در آنچه در اکنون
می گذرد قابل لمس کند ، توانست با عبور از اصل محکم متافیزیک و شرایط صورت – حالت
نئوتامسیم هایی مانند اکویناس در نهایت وارد باز تولیدات مارکسیستی و سپس مفاهیم دیالکتیکال
.جهان مدرن شده و با نبوغ نظریه پردازانش از واقعیت چهره ای غیر واقعی ارائه دهد
لحنی که پیشرفت گراها بدان تغییر مداوم واقعیت در حال تغییر پیوسته می دانند . وقتی بر این
گمان پای بندی نشان دهیم که چطور فکر کنیم به جای اینکه به صورت کلیشه و در چارچوب
های مشخصی که رفرمیست های مکتبی گرفتار آن شده اند و تلقینی که می گوید به چه چیز فکر
کن ، به دنبال حل مسئله از طریق شناخت مسئله است . اما گرفتاری بیشتر اینجاست که خود
.مسئله هم از فرم طبیعی مسئله بودن خارج شده و تبدیل به « بحران مسئله » شده است
حتی به گونه ای تصنعی به کار گرفته می شود تا Problem solvingبا این حال حل مسئله
که مایوسانه دارد تلاش می کند تا دوباره سوژه از این راه Rationalism دست کم آن وجه از
Scholasticمجبور به بازگشت از روی ناچاری به جنبه های نوینی از انگاره های اسکولاستیکی
خارج شده و ضمن بازگو Limitation نشود دست کم بتواند از فضای محدودیت
که نمی خواهد دچار تکرار شده و با باورهای جزمی به دوران Being کردن آن بخش از هستی
پست فاشیستی که بر اساس وهمیات بدون پشتوانه جهان شناسانه کسانی که « عمل » شان بدون
superstition شکل می گیرد پا بگذارد خرافه پرستیPronouncement اختیار و بر اساس
را دست کم برای نمایش هم که شده به کناری نهد .از این پس تنها قرار گرفتن در موقعیت
و خلق موقعیت است که می تواند از اندوه سقوط بکاهد و با تکیه بر اراده ، اختیار و situation
که نهایتا تمام حرکات معقول را در جهت رسیدن به تداخل تمام آن پیش فرض ها وقدرت power
واقعیات فعلی هدایت می کند ، به نوعی خوش بینی فلسفی برساند و در عین حال تفکر شهودی
را هم به عنوان آلترناتیو و یا نیروی که در صعب ترین و تاریکترین Intuitive thinking
صرف و باوری غیرHumanismفرض ممکن می تواند کمکی باشد برای فرار از اومانیسم
.destiny کارکرد به عاقبت و سرنوشت
اما این میسر نخواهد شد مگر با درک گونه ای از رفتارگرایی که می خواهد تمام حادثه را در
لحظه ای که سوژه در حال خلق آن است و پیش از مضمحل شدن در توالی باطل میان مرگ و
زندگی قابل حس نشان دهد . اینجا این « زنجیره زمانی رفتار » است که می تواند به بهبودی یا
وخامت وضع موجود کمک کند یعنی « چیزی که بعد از رفتار رخ می دهد در رابطه با چیزی که
عمل در حال انجام با عمل ACTION قبل از رفتار وجود داشت . » به عبارتی این ارتباط میان
.پیش از این یا عملی که پس از این انجام خواهد شد
با تمام این اوصاف یک « رفتار » تنها زمانی می تواند بررسی و نهایتا به آگاهی منجر شود که
Folk موقعیت» تولید ان رفتار نادیده گرفته نشود تا مجبور به تحمیل مغالطه سرزنش »
نشویم . اما این که رفتارها در چه رابطه ای با قدرت و احساس خلاء قرار دارند باز theorem
.هم به موقعیت سنجی و استفاده از فرصت خلق شده یا خلق نشده بر می گردد
به عقیده " کارل پوپر" « پاداش ها محصول کنش های افرادند نه عامل دیگر و افراد بر اساس
منطق موقعیت» عمل می کنند ." این مسئله تا چه حد می تواند درست باشد معلوم نیست اما نهایتا
چیزی که « احساس » و « ادارک» شده باشد از « ارزش » ی دست کم قابل دفاع برای مدرک
برخوردار است . از نظرگاه روان شناسی احساس قرار گرفتن محرک در حوزه عمل عضو
.حسی مربوط به آن است و ادراک معنا و مفهوم دادن به شئی احساس شده است
این روابط ادراکی و جنبه های زمینی و آسمانی که در حد « گفتمان» و « جدل» مطرحند با
نگاهی ساختاری و نوع رابطه ای که هر یک از این ساختارها یا مفاهیم مشابه برقرار می کنند
تداعی کننده الگویی « باختینی» از موضوعات در حال بحث هستند که قسمت بندی ثابت و منفک
(SAP)از دیگر متن ها را نفی می کند و شاید به همین دلیل است که اصول قوی آنتروپیک
براندون کارتر " قویا به این باور است که : " عالم باید به گونه ای باشد که با خلقت ناظرانی که"
در آن وجود دارند سازگار باشد " نگاهی که بعدها دیدی " مشارکتی " پیدا می کند و بعدتر
«درابعاد نهایی خودبه "پردازش اطلاعات"در هستی متمایل می شود.لااقل آن بخش از « نگران
ی ها که در حوالی « اندیشه » می چرخد در ازای « فرهنگ» ساختاری امروز دچار آرامش
.موضعی خواهد شد
فرهنگی که از نظر « اشتراوس » مردم شناس « آنچه به نظامی از هنجارهای منتظم کننده جامعه
وابسته بوده و بنابراین می تواند در گذر از یک ساختار اجتماعی به ساختار اجتماعی دیگر تغییر
کند" دست کم نگاهی نسبی گرا و قابل تامل برای روبرویی با « تعلیقات » ارائه می دهد . با تمام
شطحیات وجودگرایانه ای مانند " ژان وال" که گفته : خدا آن گاه که از ابراهیم می خواهد پسر
موعودی را که به وی عطا کرده بود تا نسل برگزیده را ابدی سازد برایش قربانی کند خود را
نقض می کند و با پس دادن او به ابراهیم برای دومین بار خود را نقض می کند .» ما را احاطه
کرده اند باز یک مسیر مبهم و یک آزادی مبهم همواره در جریان است . اصلی که تنها با فهم
.هیچ» و دلشوره توام با دلتنگی برای برگشتن به نقطه نامعلوم به میرایی مرگ منجر خواهد شد»
:پانوشت
-1
انسان به مثابه جزیی از هستی کل
-2
مارگاریت دوراس
-3
سارتر
-4
Heidegger
-5
همان
-6
Pascal (پاسکال)
-7
Maritain( ماری تین )
|